<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آزاده اسدی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/azadeh/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 14 Aug 2009 14:42:06 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>آنفولانزای خوکی و سفر حج</title>
         <description><![CDATA[شیوع آنفولانزا، این بار از نوع خوکی، در جهان نگرانی‏های زیادی را به وجود آورده است. این نگرانی در روزهای اخیر  به جهان عرب هم سرایت کرده است. هفته پیش یک زن مصری که از سفر حج به کشورش برگشته بود به دلیل ابتلا به این بیماری درگذشت.

[[sound]]

اولین موارد ابتلا به این بیماری، حدود چهار ماه پیش، از مکزیک گزارش داده شد و بعد از آن به آمریکای شمالی، اروپا و آسیا هم کشیده شد.

دکتر مهرداد لوایی، پزشک و محقق Frij University در آمستردام، در مورد این بیماری می‏گوید:

«این بیماری از طریق تنفسی و تماس ویروس با دهان یا بینی افراد منتقل می‏شود و در محصولات خوکی و دیگر محصولات گوشتی قابل انتقال نیست. این ویروس می‌تواند در انسان، خوک و پرندگان وجود داشته باشد. در این مورد به‌خصوص یک جهش ژنیتیکی در خوک به‏وجود آمده که ترکیبی از ویروس آلوده کننده‏ی انسان و حیوانات، فرم جدیدی به ویروس داده‏اند و برای بدن انسان و حیوان قابل شناسایی نیست و سیستم دفاعی آنان نمی‏توانند عکس‏العمل نشان بدهد. از این‏جا است که اسم  آنفولانزای خوکی روی آن گذاشته شده است.»

نشانه‏های این بیماری شبیه آنفولانزای معمولی است؛ تب ناگهانی بالای ۳۸ درجه، درد عضلانی، گلودرد، سردرد، سرفه، بی‏اشتهایی، خستگی مفرط و اسهال شدید، از نشانه‏های این بیماری است که گاهی در یک بیمار همه‏ این علائم خود را نشان نمی‏دهد.

وزیر بهداشت، هفته‏ی پیش اعلام کرد که مهم‏ترین علت ابتلاء به آنفولانزای خوکی در ایران، مسافرت خارج از کشور است و موارد ابتلاء در داخل کشور که با مسافرهایی بازگشته از خارج از کشور، مرتبط بوده‏اند، کم‏تر از پنج نفر است.

وزیر بهداشت اعلام کرد که در ایران، ۸۵ نفر به این بیماری مبتلا شده‏اند. اما به نظر می‏رسد، تعداد مبتلایان اعلام شده، تعداد اصلی بیماران نیست. بلکه افرادی هستند که توسط وزارت بهداشت، شناسایی شده‏اند.

[[photow01]]

<h4>لغو سفر حجاج و هزینه‏های صرف‏ شده‏</h4>

شاید منظور وزیر بهداشت، بیشتر مسافرین و حُجاجی است که از عربستان به ایران برمی‏گردند.

حسین‏ علی شهریاری، عضو «کمیسیون بهداشت و درمان» مجلس، در گفت و ‏گو با «رادیو ایران صدا»، در مورد آخرین جلسه‏ای که کمیسیون در این زمینه برگزار کرد، گفت: «با توجه به خطرات این بیماری، تصمیم گرفته شد که فعلاً، حج عمره در ماه مبارک رمضان، لغو شود.»

در ماه رمضان، مسجدالحرام و مسجدالنبی بسیار شلوغ‏تر از روزهای معمول هستند و مدت سفر حجاج هم بیش از روزهای معمول است.

از زمانی که اعلام شد سفرهای حج عمره از شروع ماه رمضان، یعنی ۳۱ مرداد ماه، لغو می‏شوند، نگرانی بعضی از خانواده‏ها کاهش پیدا کرد. بیشتر به این دلیل که از سردرگمی نجات پیدا کردند. اما مشکلات دیگری در این تصمیم وجود دارد.

ریحانه، زنی است که قرار بود در ماه رمضان به حج برود. او در این مورد، به زمانه می‏گوید: «‌بعد از لغو سفر، گفتند بیایید پاسپورت‏های‏تان را بگیرید، ولی مدارک و فیش‏هایتان، دست حج و زیارت باقی می‌ماند. به ما نگفتند، پولی به ما پس می‏دهند یا عید نوروز سال دیگر می‏توانیم با همین فیش‌های ثبت‌نام شده، برویم. هرچه هم پیگیری کردیم که پولمان را پس بدهند کسی  جواب درستی نداده است.»

ریحانه ادامه می‌دهد: «‌فکر می‏کنم، دولت به ما پولی ندهد. سازمان حج و زیارت آن‌قدر شلوغ است که هیچ‌کسی به ما جواب درست و حسابی نمی‏دهد و برعکس بیشتر ما را سردرگم می‏کنند. به ما گفته‌اند اگر می‏خواهید سال دیگر بروید، باید فیش‌ و پولتان، محفوظ باشد.»

مشکل هزینه‏های صرف‏ شده‏ی بسیار از زائران ایرانی که فعلاً به آنان برنخواهد گشت، موضوعی است که آقای شهریاری، در گفت و ‏گو با رادیو صدای ایران توضیح واضحی در مورد آن نمی‏دهد. ولی اعلام می‏کند: «هر قدر هم خسارت به سازمان حج و زیارت وارد شود، نباید با حجاج این‏گونه رفتار شود. چون وضعیت قابل پیش‏بینی نیست و با توجه به این‌که حجاج ما از اقصا نقاط کشور عازم مکه می‏شوند، ضمن این‌که می‏گویند در دو سه سال آینده، ممکن است بیست میلیون مبتلا شوند، ما نباید کاری کنیم که در همین شش ماه اول، ده، بیست میلیون مبتلا داشته باشیم.»

دکتر لوایی، در مورد احتمال اشاعه‏ این بیماری در سفرهایی که تا قبل از ماه رمضان به عربستان سعودی انجام می‏شود و هنوز لغو نشده، بیشتر توضیح می‏دهد: «یکی از مهم‏ترین راه‏های اشاعه‏ی بیماری، از طریق سرفه، عطسه و همین‏طور دست دادن، روبوسی، تماس بدنی است و همین‌طور نوشیدن آبی که فرد دیگری از آن نوشیده که ناقل ویروس است. بهترین سناریو برای انتقال شدید و سریع بیماری، تجمعات خیلی بزرگ، مثل حج، است.»

به بسیاری از مسافران و زائران حج عمره توصیه شده که از ماسک استفاده کنند. اما بعضی از زائران که در روزهای اخیر از سفر حج برگشته‏اند، معتقدند که در مکه و مدینه، هیچ اثری از این بیماری ندیده‏اند و استفاده از ماسک یا توصیه‏های مربوط به پیش‏گیری از بیماری را کاملاً بی‏دلیل می‏‏دانند.

مهین، خانمی که یک روز پیش از سفر حج عمره به ایران برگشته است، در این مورد به زمانه می‏گوید: «دکتر گفت که این ماسک‏ها را نزنید. چه کسی به شما گفته، از این ماسک‏ها استفاده کنید؟ با استفاده از این ماسک‏ها، دور و بر دهانتان بیشتر عرق می‏کند و بیشر آلودگی جذب می‏شود. در تمام روزهایی که آنجا بودیم، هیچ کسی بیمار نشد و حتی سرماخوردگی ساده نداشت، هیچ کسی هم نگفت که آنفولانزا گرفته و مریض شده است. برای همین دیگر کسی ماسک نمی‌زد و به نکات ایمنی توجهی نداشت.»

[[photow02]]

<h4>احتمال انتقال ویروس از طریق حجاج</h4>

به شکل معمول، بین یک تا دو روز بعد از تماس با ویروس، علائم بیماری ظاهر می‏شود. اما دیده شده که در برخی موارد، یک هفته طول می‏کشد تا بیماری خود را نشان بدهد.

دکتر لوایی در مورد حجاجی که از سفر برگشته‏اند و علائم ظاهری‏ از بیماری آنفولانزای خوکی ندارند، توضیح می‏دهد: «ممکن است  کسانی که از سفر برمی‌گردند، ناقل ویروس باشند، ولی علائم بیماری هنوز ‏‏ظاهر نشده باشد و طبیعتاً در این صورت، می‏توانند ویروس را به افراد خانواده‏ یا دوستان و آشنایان که پس از حج به دیدنشان می‏آیند، به راحتی منتقل کنند.»

این پزشک و محقق می‌گوید: «‌آماری را ‏دیدم که در چهار روز گذشته، هم‏زمان با بازگشت حجاج، فقط ۵۲ مورد بیماری جدید مشاهده شده و از این تعداد، چهار مورد آن به مرگ منتهی شده و ۵۳ درصد از کل این پنجاه و دو مورد، حجاج  هستند یا کسانی که با حجاج در تماس بوده‏اند. این نشان می‏دهد که تعداد بیماران، حدود ۲۵ درصد بالا رفته است. کل تعداد بیماران تا چند روز پیش، ۱۴۴ مورد بود. مواردی که  الان اضافه شده، جهشی ۲۵‏درصدی را نشان می‏دهد که بیشتر حجاج ناقل آن بوده‌اند.»

این پزشک معتقد است: «‌این زنگ خطری است که باید نگران باشیم و موارد بسیاری را از همین حجاج و افراد خانواده و دوستانشان در روزهای آینده شاهد خواهیم بود.»

[[photow03]]

<h4>وضعیت نامعلوم حج تمتع</h4>

با وجود این‌که حج عمره، آن‏ هم فقط در ماه رمضان، برای پیش‏گیری از ابتلا به بیماری آنفولانزای خوکی، بعد از جلسات مختلف مسئولان و شایعه‏های فراوان  لغو شد، اما هنوز تصمیمی برای لغو «حج تمتع» گرفته و اعلام نشده است.

آقای نصیری، مدیرکل روابط عمومی سازمان حج و زیارت، در این زمینه می‏گوید: «‌تعدادی از مفتی‏های عربستان هم نسبت به این مسأله اظهارنظرهایی کرده و گفته‏اند که حج تمتع با چنین مسایلی، قابل تعطیل شدن نیست. برای همین عربستان سعودی، دستگاه‏های مجهزی برای کنترل این بیماری وارد کرده و قرار است در بخش‌های ورودی زمینی و هوایی مستقر کند و کسانی را که وارد می‏شوند، اگربه این ویروس مبتلا باشند، از ورودشان به عربستان جلوگیری کند. علی‏رغم همه‏ی این‏ها، ما باید منتظر بمانیم، ببینیم وضعیت آینده چه می‏شود. بعد نسبت به آن تصمیم‏گیری کنیم. ولی سازمان حج و زیارت نسبت به برنامه‏هایی که دارد، تاکید دارد.»

بعضی از پزشکان و محققان معتقدند، برگزاری حج تمتع و حضور میزان زیادی از حجاج که از همه‏ی کشورها در این مراسم شرکت می‏کنند، احتمال مرگ و میر و ابتلا به این بیماری را به شدت، بالا می‏برد.

دکتر لوایی با برشمردن خطرات احتمالی برقراری سفر حج تمتع، می‌گوید: «‌جای تأسف است، اگر مقامات مسئول، چه در اداره‏ی اوقاف و حج و چه در وزارت بهداشت، بدون هیج نوع برنامه‏ای با این مسأله برخورد کنند و اجازه بدهند که حجاج بدون هیچ کنترلی سفر کنند، برگردند و بیماری را در ایران، به شدت، شایع کنند. سیستم دفاعی بدن بعضی افراد ضعیف‏تر است و خطر و درصد مرگ برای ‏آنان خیلی بالاتر است.»

موضوع لغو یا برقراری حج تمتع، در چند روز اخیر، با چند مرجع تقلید هم درمیان گذاشته شده است. آیت‏الله صافی در پاسخ به استفتایی در‌باره‏ی نگرانی حجاج از بیماری آنفولانزای خوکی در سفر حج گفت:

«مجرد احتمال ابتلاء به بیماری‏ای که قابل معالجه است، موجب سقوط وجوب حج برای مستطیع نمی‏شود.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/08/post_148.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/08/post_148.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 14 Aug 2009 14:42:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مستندسازی که می‌خواست درباره کودتا فیلم بسازد</title>
         <description>تقریباً یک سال ‌و نیم پیش بود؛ یک روز ابری و بارانی پاییزی در هلند. از قبل تلاش کرده بودم، مازیار بهاری را که میهمان ویژه‏ جشنواره‏ «ایدفا» یا «فستیوال بین‏المللی فیلم مستند آمستردام» در سال ۲۰۰۷ بود، پیدا کنم که وقتی در  آمستردام است، با هم گپی بزنیم.

[[sound]]

دفتر جشنواره‏ ایدفا برنامه‌ریزی کرد که در جایی کنج، با مازیار، در مورد فیلم‏هایش و حضور او در جشنواره‏ فیلم مستند آمستردام صحبت کنیم. قرار بود آن روز فقط برای بخش تصویری و ویدیوی زمانه، با مازیار گفت و ‏گو کنیم. برای همین این فیلم تا امروز در آرشیو زمانه باقی ماند تا وقتی برای تکمیل کردن آن پیدا شود.

اما هفته‏ پیش که همسر مازیار بهاری در لندن، در نبود همسرش، عکسی را به بکی اندرسون، خبرنگار سی‏ان‏ان نشان داد، تصمیم گرفتم از تصویرهای ویدئویی سال ۲۰۰۷ که از مازیار داشتیم و پخش نشده بود، برنامه رادیویی تهیه کنم.

مازیار بیش از پنجاه روز است که در زندان است و به «براندازی نرم» متهم شده. منابع جمهوری اسلامی مدعی‏اند آقای بهاری، اولین کسی بوده که از تیراندازی بسیج به مردم، در تظاهرات بیست و پنجم خرداد ماه، فیلم‏‏برداری کرده است. در این تیراندازی تعداد زیادی غیرنظامی کشته و زخمی شدند.

همسر بریتانیایی مازیار، چند روز پیش، عکسی را به خبرنگار سی‏ان‏ان نشان داد و گفت: «مازیار باید برای دیدن این عکس این‏جا می‏بود.» او تصویر سونوگرافی فرزندش را نشان ‏داد که در نبود پدر، روز به روز، بیشتر رشد می‏کند.

اما برگردیم به سال ۲۰۰۷، روزی که مازیار را دیدیم و در گوشه‏ سالن «بازار فیلم»، چند دقیقه جلوی دوربین زمانه، درباره خودش، فیلم‏سازی و عشقش به مستندسازی و روزنامه‏نگاری حرف زد.

[[photow01]]

او را در هلند به عنوان فیلم‏سازی می‏شناسند که از سال ۲۰۰۰، هر سال فیلمی در جشنواره‏‏ بین‏المللی فیلم مستند آمستردام داشته است؛ مستندسازی که سال ۲۰۰۷ میهمان ویژه‏ جشنواره‏ فیلم ایدفا در آمستردام بود و علاوه بر برگزاری کلاس آموزشی، ده فیلم مستند مورد علاقه‏اش را هم به نمایش گذاشت.

مازیار بهاری با نمایش این فیلم‏ها تأکید می‏کند که هیچ کدام از آن‏ها زندگی‏اش را تغییر نداده‏اند: «‌هیچ فیلمی نمی‏تواند زندگی کسی را تغییر بدهد، ولی می‏تواند در مقاطعی در زندگی‏ روی شما تأثیر بگذارد.»

او با اشاره به چند فیلم مورد علاقه‌اش که در بخش «ده فیلم برتر مازیار» نمایش داده شدند، می‌گوید: «‌فیلم &quot;آن شب که باران آمد&quot; جزو اولین فیلم‏های مستندی بود که من در زندگی‏ام دیدم. یا &quot;المپیا&quot;ی لِنی ریفِنشتال، یکی از زیباترین فیلم‏هایی است که به نظر من، ساخته شده است.»

مازیار بهاری فیلم‏سازی را از پانزده سالگی شروع کرد. او مجبور شد برای ساخت فیلم و ثبت نام در مرکز مربوطه، به دروغ، سه سال به سنش اضافه کند. او در نوزده سالگی ایران را ترک کرد. در کانادا ارتباطات و فیلم‏سازی خواند و بعد از دست‏کم، نه سال زندگی در این کشور، به لندن رفت.

بعد از روی کار آمدن خاتمی، به عنوان رییس جمهور ایران، با فضای باز فرهنگی سیاسی، به ایران برگشت و از همان زمان بین لندن و تهران در سفر بوده است. او در کنار فیلم‏سازی، روزنامه‏نگاری هم می‏کند و سال‏ها به عنوان خبرنگار مجله‏ی نیوزویک، درتهران، فعالیت کرده است.

مازیار بهاری که بیشتر برای تلویزیون‏های بریتانیا فیلم مستند ساخته، از نخستین فیلم‏سازانی است که از سال ۲۰۰۳ به شکل منظم در عراق، کار کرده است. او در مورد مقتدی صدر، روحانی شیعه‏ی عراقی و آیت‏الله سیستانی، یکی از مراجع تقلید شیعه در نجف، فیلم ساخت و در تمام این سال‏ها، روی موضوع حقوق بشر در عراق تمرکز کرده بود.

«جنگ» سال‏ها است که دغدغه‏ی اوست: «‌بعد از یازده سپتامبر ۲۰۰۱، جنگ تم اصلی جهان شده است. هرکس که بخواهد جهان ما را در فیلمش انعکاس بدهد، باید به جنگ توجه کند. در افغانستان، عراق و آفریقا چند جنگ مختلف جریان دارد.»

مازیار بین گزارش‏های مختلف خبری و اجتماعی‏اش، دست‏کم ده فیلم معروف ساخته است که به وضعیت هنر در ایران، بیماری ایدز، فوتبال، زندگی شهری، انقلاب ایران و مفهوم تروریسم در ایران، پرداخته است؛ « فوتبال به سبک ایرانی»، «هدف؛ خبرنگار»، «هنر تخریب»، «‌و عنکبوت آمد»، «محمد و واسط ازدواج»، «مردن برای جدا شدن» و... تعدادی از آثار معروف اوست. 
مازیار در مورد انتخاب سوژه‌هایش می‌گوید: «‌موضوع روز، آن چیزی است که دور و بر مستندساز، اتفاق می‏افتد و مستندسازان نیز آن را انعکاس می‏دهند.»

مازیار می‏گوید، فیلم‏ساز شده چون کار دیگری بلد نبوده. او در کارگاه آموزشی‏اش در آمستردام، به کسانی که در سالن نشسته بودند، گفت که فقط به آن‏ها نکته‏های خاصی را می‏گوید که بتوانند زندگی به عنوان فیلم‏ساز را سپری کنند.

[[photow02]]

او در این جلسه تأکید کرد: «در سال‏های اولیه باید از فیلم‏سازی پول دربیاورید. فیلم‏سازی برای سرگرمی و به عنوان کار حاشیه‏ای، به شما جواب نمی‏دهد و شما را فیلم‏ساز حرفه‏ای نمی‏کند.»

بهاری در مورد کلیشه‌ای شدن بعضی از موضوع‌ها برای برخی فیلمسازان می‌گوید: «‌متأسفانه در ایران، بعضی از فیلم‏سازها، برای ایده‏های خود احترام قایل نیستند و فکر می‏کنند اگر یک فیلم موفق شده، باید آن‏ها نیز همین کار را بکنند که به موفقیت برسند. به همین خاطر است که وقتی کسی راجع به همجنس‌گراها و دوجنسی‏ها فیلم ساخته و موفق شده است، فیلم‏ساز دیگری هم همین کار را تکرار می‌کند.»

مازیار بهاری را تقریباً هر روز در محل جشنواره‏ ایدفا در آمستردام، می‏دیدیم که مدام در حال تبادل ایده با دیگران بود. او قصد داشت به آسیای میانه هم برود و سرشار از انرژی، از تحقیق و فیلم‏سازی در آن منطقه می‏گفت.

او می‏گفت: اگر فیلم‏ساز نمی‏شد، بهتر بود برود خودش را بکشد. او می‌خواسته وکیل شود ولی حس کرده کار خسته‌کننده‌ای است. سیاستمدار هم نشده چون نمی‌خواسته مدام دروغ بگوید. برای همین مجبور بوده، هم‏زمان روزنامه‏نگار و فیلم‏ساز بشود.

مازیار معتقد است که مستند‏سازها جهان اطراف‏شان را نشان می‏دهند، ولی برای نشان دادن همه‏ی مسایل این جهان، نباید از آن‏ها انتظار زیادی داشت: «‌این‏طور نیست که مستندساز یا فیلم‏ساز حتماً یک رسالت اجتماعی مذهبی داشته باشد. مستند‏ساز مثل هر آدم دیگری است. شما از یک حسابدار نمی‏پرسید که چرا برای فلان شرکت کار می‏کنی، یا چرا برای فلان جا کار نمی‌کنی؟ ولی گویا این انتظار از فیلمساز هست که مثلاً در مورد یک سوژه خاص فیلم بسازد یا سراغ یک سوژه دیگر نرود.»

این روزنامه‏نگار ایرانی تبعه‏ی کانادا، در آخرین روز دیدارمان در آمستردام، از تأثیر خود بر جریانات اطرافش گفت: «تأثیر منفی، روی دید خیلی‏ از کسانی که فیلم‏های مرا راجع به عراق و نقش آمریکا در عراق دیده‏اند داشته‏ام. من اولین گزارش را درباره‏ بچه‏هایی که در زندان ابوغریب، توسط آمریکایی‏ها دستگیر شده بودند، ساختم. در فیلم‏هایی هم که در عراق ساخته‏ام، همیشه سعی کرده‏ام، جنبه‏ی منفی حضور آمریکایی‏ها را بر مردم عراق نشان بدهم.»

یک سال‌ و ‌نیم پیش، مازیار بهاری گفت که می‏خواهد درباره روزهای نخست‏وزیری مصدق، مستندی بسازد: «‌روی فیلمی در‌باره‏ی کودتای بیست و هشت مرداد کار می‏کنم که بخش‌هایی از آن در ایران انجام می‏شود و با کسانی هم که خارج از ایران هستند، مصاحبه می‏کنم.»</description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/08/post_147.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/08/post_147.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 08 Aug 2009 13:30:38 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فیلمی درباره کلیشه‌های ایرانی و آلمانی</title>
         <description>این روزها یک فیلم ایرانی ـ آلمانی در هفتاد سینمای آلمان در حال اکران است که به زندگی ایرانیان در خارج‏ از کشور مربوط است. مهاجرت، مسایل زبانی و عاطفی و تفاوت‏های فرهنگی محورهای مختلف فیلم «سالامی علیکم» هستند که علی صمدی احدی، فیلم‏‏نامه‏ آن را نوشته و کارگردانی کرده است.

[[sound]]

این کارگردان ایرانی که سابقه‏ ساخت فیلم کمدی نداشته، در این فیلم با طنز و نگاهی ظریف، مشکلات زندگی یک خانواده‏ی ایرانی را در آلمان نشان می‏دهد. او دست‏کم سه سال و نیم روی اولین فیلم داستانی‏اش، «سالامی‏علیکم» کار کرده است:

«‌مدت زیادی به این فکر بودم که مورد ایرانیان مهاجر فیلمی بسازم و همیشه علاقه داشتم که یک کمدی باشد. برای ساختن یک فیلم کمدی، معمولاً آدم باید مقداری با خود تم، فاصله پیدا کند. چون این تم، در حقیقت زندگی خودم هم هست، مقداری طول کشید تا بتوانم روی آن دست بگذارم.»

در فیلم «سالامی‏ علیکم»، محسن ۲۵ ساله است و هنوز با پدر و مادرش زندگی می‏کند. او از خون می‏ترسد، ولی در مغازه‏ی قصابی پدرش کار می‏کند. محسن مهربان و مردد، با وجود مشکلات متنوع خود، به آلمان شرقی می‏رود که به نظر می‏رسد مردمش با خارجی‏ها و افراد جدید به شکل مشکوکی برخورد می‏کنند و به آن‏ها اعتماد نمی‏کنند.

[[photow01]]

اما محسن با پیدا کردن زن رویایی‏اش، با همه‏ی مشکلات تازه در محل زندگی جدیدش، مبارزه می‏کند. آنا، دوست دختر او، مکانیک ماشین است و بر خلاف هیکل ریزه میزه و قد کوتاه محسن، درشت، قد بلند، قوی هیکل و البته گیاه‏خوار است. محسن مجبور می‏شود به او دروغ بگوید که کارش تجارت پارچه است و خود را از قصابی پدرش کاملاً جدا می‏کند. مشکلات از همین دروغ شروع می‏شود. اهالی ده از او می‌خواهند کارگاه نساجی ده را راه‏ بیاندازد و درگیری‏های جدید محسن با این روستا و پدری که ناگهان سر و کله‏اش پیدا می‏شود، به وجود می‏آید.

علی صمدی که در رشته‏ی ارتباطات بصری تحصیل کرده و سال‏هاست در غرب زندگی می‏کند، می‏گوید که این فیلم تاحدی در‌باره‏ی زندگی خود اوست و بخشی از آن به تجربیاتش در مهاجرت برمی‏گردد: «‌تم فیلم بیشتر در مورد جست‌وجوی وطن است. یک وطن جدید که در مورد خیلی از ایرانی‏های مقیم خارج از کشور، صادق است. دوره و زمانه گاهی آدم را مجبور می‏کند قبول کند جایی که زندگی می‏کند، وطن او شده است.»

او می‌گوید اتفاق‏هایی که در آلمان، به عنوان یک خارجی و یک ایرانی برای او پیش آمده، در نگاهش و روی فیلم‏نامه‏ تأثیر گذاشته‏اند. علی صمدی در سال ۲۰۰۵ فیلم مستندی در‌باره‏ی کودکان سرباز اوگاندای شمالی، به نام «بچه‏های گم‏شده» ساخته بود که به شرایط سخت زندگی آن‏ها می‏پرداخت. اما بعد از سه سال، مستقیم سراغ تم کمدی رفته که به نظر با ساختار و نگرش کسی که قبلاً فیلم مستند تلخی را ساخته است، جور درنمی‏آید.

[[photow03]]

کارگردان فیلم «سالامی علیکم» در این زمینه، معتقد است که روش انتخاب سبک در سینما، مثل انتخاب مدادهای رنگی برای نقاشی‏ای است که هربار به اقتضای شرایط، یک رنگ انتخاب می‏شود: «‌گاهی به نظر می‏رسد، داستان فقط در شکل و شمایل فیلم مستند جواب می‌دهد. اما من معتقدم برای نشان دادن تِمی مثل وطن، جست‌وجوی وطن و سوال‏هایی مانند خانه‏ام کجاست؟ من به کجا تعلق دارم؟ آدم در قلبش پاسخ پیدا می‏کند، نه در مغزش و به نظر من، با خنده و لبخند راحت‏تر می‏توان به قلب و روح دست‏رسی پیدا کرد.»

اما محسن، فرزند یک مرد قصاب در غرب آلمان، برای پیدا کردن خود و زندگی شخصی‏اش، به آلمان شرقی می‏رود. علی صمدی، کارگردان فیلم، در‌باره‏ پیدا کردن وطن، خانه و گم‏گشتگی شخصیت محسن در این فیلم توضیح می‏دهد:

«‌خیلی از ایرانی‏های مقیم خارج در یک چیز با هم مشترک‌اند؛ آن‌ها شب خوابیدند و صبح دیدند وطن‏شان نیست یا به اجبار باید وطن‏شان را ترک می‏کردند. از جایی هم سردرآوردند که نه زبانش را می‏شناسند، نه به فرهنگ آن آشنایی دارند، نه به آن‏جا تعلق دارند و نه رابطه‏ای با آن مکان دارند. همین اتفاق برای گروهی از مردم آلمان شرقی هم افتاد. وقتی دیوار برلین فروریخت، آنان از خواب بیدار شدند، دیدند وطنی که شصت سال با آن زندگی کرده بودند، از امروز از بین رفته است.»

صمدی می‌گوید: «‌در هر دو گروه، عده‏ای هستند که اصلاً نتوانستند خودشان را با وضعیت جدیدشان، تطبیق دهند. در میان ایرانی‏ها هستند کسانی که سی سال است روی چمدانشان نشسته‏اند، می‏گویند: «فردا وضعیت ایران تغییر می‏کند و من به کشورم برمی‏گردم. در آلمان شرقی هم کسانی هستند که بعد از فروپاشی دیوار برلین، هیچ راهی را پیدا نکردند که به آلمان یکی شده، بپیوندند.»

برای همین صمدی این دو گروه ایرانی و آلمانی را که به گفته خودش در حباب تاریخ خودشان زندگی می‏کنند، به هم نزدیک کرده و در فیلم اتفاقات جدیدی برای آن‌ها می‌افتد. علی صمدی احدی، کارگردان فیلم «سالامی‏علیکم» با روش‏های مختلف، تصاویری را می‏سازد که پر از طنز و کنایه است، بر خلاف روش‏های مرسوم و معمول در سینمای آلمان، اجازه داده است هنرپیشه‏هایش کاملاً با کلمات بازی کنند و بخوانند و برقصند.

این فیلم، قبلاً برای تماشاگران آلمانی نمایش داده شده و صمدی معتقد است که ارتباط خوبی با فیلم برقرار شده بوده و می‌گوید: «‌تلاش کردم نه تنها برای ایرانی‏ها، فیلمی باشد که بتوانند خودشان را در آن ببینند، بلکه دلم می‏خواست تصویری از ایرانی‏ها به آلمانی‏ها و اروپایی‏ها بدهم که نسبت به تصاویر قبلی مقداری متفاوت‏تر باشد.»

[[photow02]]

مایکل نیاورانی، بازیگر و کمدین معروف ایرانی ـ اتریشی، نقش پدر را در این فیلم بازی می‏کند. نوید اخوان که خارج از آلمان، شاید بیشتر به عنوان خواننده معروف باشد، بازیگر نقش محسن است. نوید اخوان، بازیگر نقش محسن که قبلاً، در فیلم‏های «پرده برداشتن»Unveiled، «برای یک لحظه آزادی» و سریال‏های مختلف تلویزیونی آلمان مثل «در آخرین ثانیه» بازی کرده، برای بعضی از ایرانی‏ها به عنوان خواننده شناخته شده است.

نوید که همراه با برادرش امید تا به حال موزیک ویدئوهای مختلفی را ساخته‏اند، این بار بر خلاف سابقه‏ی کاری‏اش، در یک فیلم کمدی بازی کرده است و نه درام. اما با این‌که نوید کاراکتر محسن را خیلی دوست داشته، ابتدا بازی در این فیلم را نپذیرفته: «‌در ترکیه سر صحنه فیلم &quot;برای یک لحظه آزادی&quot; بودم که فیلم‏‏نامه به دستم رسید. آن موقع در شرایطی بودم که هرچه فیلم‏نامه را می‏خواندم، اصلاً خوشم نمی‏آمد. فکر می‏کردم چقدر بی‏مزه است. به خصوص این‌که من از آلمانی‏ها هیچ‏وقت، فیلم کمدی خوب ندیده‏ام و فکر می‏کردم این هم به هیچ عنوان نمی‏تواند فیلم خوبی بشود. برای همین آن را رد کردم.»

اما تهیه کننده‏ فیلم با نوید تماس گرفت و اعلام کرد که علی صمدی موقع نوشتن فیلمنامه به نوید برای نقش محسن فکر می‌کرده: «‌فکر کردم هم‌دیگر را می‏بینیم و من می‏توانم به او بگویم از چه چیزهایی در فیلم‏نامه خوشم نیامده است. وقتی فکرم را در‌باره‏ی فیلم‏نامه گفتم، او هم خیلی خوشش آمد و گفت که او هم در مورد همان نکات موردنظر من مردد است. او توضیح داد که فیلم بیشتر شبیه فیلم‏های کمدی فرانسوی خواهد شد تا یک فیلم کمدی آلمانی.»

[[photow04]]

بازیگر نقش اول فیلم آلمانی ایرانی «سالامی‏ علیکم»، از ترس‏هایش در ساخت یک فیلم کمدی در‌باره‏ی ایرانیان مهاجر و دلایلی که باعث شده بود فیلم‏نامه را ابتدای کار رد کند، می‏گوید: «‌می‏ترسیدم ایرانی‏ها را مسخره کنیم. هیچ‏وقت نمی‏خواهم ملیتم و یا هم‏وطنانم در فیلم مسخره شوند. خوشبختانه، علی هم این را نمی‏خواست. او در فیلمش نه می‏خواست آلمانی‏ها را مسخره کند و نه ایرانی‏ها را. در این فیلم بیشتر با کلیشه‏هایی که هر دو ملیت دارند، می‏خندیم، نه این که &quot;درباره&quot;‏ آن‏ها و یا &quot;به&quot; ‏آن‏ها بخندیم.»

نوید معتقد است که با این حال، ممکن است بعضی از ایرانی‏ها، از طنز یا بعضی‏ نماها و یا صحنه‏های این فیلم در مورد تضادهای خانوادگی و مسایل و درگیری‏های یک خانواده‏ی ایرانی در کشوری غریب، خوششان نیاید: «‌متأسفانه، ما ایرانی‏ها نمی‏توانیم در‌باره‏ی خودمان، با هم‏دیگر بخندیم. موقعی که کمدی می‏شود، فکر می‏کنیم دارند ما را مسخره می‏کنند. اگر ما نتوانیم خودمان با خودمان در‌باره‏ی مسایلی که داریم، بخندیم و همه چیز را همیشه خیلی دراماتیک ببینیم، اصلاً نمی‏شود زندگی کرد.»

او می‌گوید این فیلم علاوه بر نمایش تضادهای فرهنگی بین دو ملیت، نشان می‏دهد که بسیاری از نسل دومی‌ها، کسانی که در ایران به دنیا آمده‏اند و در خارج بزرگ شده‏اند، هنوز این احساس را دارند که دنبال آن‏جایی که وطن‏شان است، می‏گردند: «‌برای این‌که هیچ وقت نمی‏توانند در ایران صد درصد احساس کنند که آن‏جا وطنشان است، چون آن‏جا بزرگ نشده‏اند. هیچ وقت هم در جایی که زندگی می‏کنند، نمی‏توانند این احساس را صد در صد بگیرند. به خصوص در آلمان که وقتی شکل ظاهری‏ات آلمانی نیست، نمی‏توانی صد در صد احساس کنی، هم‏وطن هستی.»

نمایش فیلم «سالامی علیکم»، از روز ۲۳ ژوئیه (‌اول مرداد ماه) در آلمان شروع شده است. نمایش این فیلم، در روزهایی که رسانه‏های مختلف در مورد ناآرامی‏های اخیر ایران، انواع گزارش‏ها و برنامه‏های متنوع را پخش کرده یا می‏کنند، از دید نوید اخوان، بازیگر و خواننده‏ی ایرانی، مزایایی هم دارد: «‌فیلم کمدی است و الان اصلاً، موقع خندیدن نیست. اما اتفاقاً ما  از این شرایط استفاده می‏کنیم و در هر مصاحبه‏ای که با رسانه‏های آلمانی داریم در‌باره‏ی اوضاع ایران هم صحبت می‏کنیم.»</description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/07/post_146.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/07/post_146.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 29 Jul 2009 18:10:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«سقوط هواپیما، در مرحله ایمن پرواز بود»</title>
         <description>چهارشنبه، ساعت یازده و سی و سه دقیقه‏، سقوط یک فروند هواپیمای مسافری «توپولوف» در نزدیکی شهر قزوین اعلام شد. سقوط هواپیمایی از شرکت «کاسپین» به مقصد ایروان در ارمنستان و کشته شدن ۱۶۸ سرنشین آن، اولین سقوط در سال ۸۸ را رقم زد. این هواپیما از فرودگاه امام خمینی برخاسته بود.

[[sound]]

فهرست اسامی ۱۵۳ مسافری که گفته می‏شود همه‏ی آنان در این حادثه جان باخته‏اند، در خبرگزاری‏های مختلف منتشر شد. در میان آنان، تعداد زیادی مسافر ارمنی، تعدادی مسافر ایرانی و برخی ایرانی ـ ارمنی بوده‏اند. غیر از این تعداد، پانزده خدمه‏ی پرواز نیز در میان جان‏باختگان هستند که هنوز اسمی از آنان منتشر نشده است.

اعضای تیم یازده نفره‏ی جودوی جوانان ایران، از مسافران این هواپیما بودند. تیم ملی جودی جوانان ایران برای شرکت در مسابقات ایروان و حضور در اردوی آماده‌سازی، قصد سفر به ارمنستان را داشتند.

لئون داویدیان که در دوره‏ی ششم مجلس شورای اسلامی‏، نمایندگی ارامنه‏ی شمال کشور را بر عهده داشت، نیز در این سانحه در میان مسافران بوده است. او رییس مجمع نمایندگان تهران هم بود.

این حادثه در حدود شش کیلومتری قزوین اتفاق افتاده است. محلی‏ها از صدای مهیب این سقوط، هنوز در بهت و شوک هستند. در اثر این سقوط، گودال بزرگی روی زمین به وجود آمده است و هنوز هوا پر از دود و غبار است.

برخی مسئولان گفته‏اند که خلبان هواپیما، برای فرود هواپیما دور از منطقه‏ی مسکونی، تلاش کرده و در نهایت قبل از رسیدن به زمین، بخشی از هواپیما آتش گرفته است. تا پیدا شدن دلیل اصلی این سقوط باید صبر کرد، ولی برخی خبرگزاری‏ها از قطع ارتباط خلبان با برج مراقبت، در آخرین دقایق قبل از سقوط می‏گویند.

سخن‏گوی سازمان هواپیمایی کشوری اعلام کرده است که هواپیما، شانزده دقیقه بعد از برخاستن از فرودگاه بین‏المللی امام خمینی، در منطقه‏ی روستای «جنت‏آباد» در استان قزوین سقوط کرده است. اما این زمان از یک پرواز عادی، دقیقا چه شرایطی دارد؟ آیا این شرایط موقعیت امن و قابل اعتمادی را به خلبان می‏دهد؟ یا احتمال خطر وجود دارد؟

[[photow01]]

کاپیتان امیر کسروی، یکی از خلبان‏های قدیمی ایرانی که بعد از سال‏ها پرواز در ایران، در حال حاضر در کانادا در «کمپانی بین‏المللی امنیت پرواز و آموزش خلبانی» (flight safety) به آموزش و به‏روز کردن خلبان‏ها مشغول است، در مورد شکل‏گیری یک حادثه در این زمان خاص از پرواز می‏گوید:

«هشتاد درصد حوادث پرواز هنگام بلند شدن و نشستن اتفاق می‏افتد و دقیقه‏ شانزده، معمولاً زمانی است که هواپیما مراحل اولیه‏ی خطرات را پشت سر گذاشته است. این هواپیما از آن مرحله گذشته بود. یعنی در مرحله‏ای بوده که معمولاً هواپیما ایمن‏تر است. چون هم از زمین فاصله دارد و هم کار خلبان‏ها سبک‏تر شده است. بنابراین، سانحه در مرحله‏ای اتفاق افتاده که هواپیما از خطر آماری رد شده است.»

در تصاویر نشان داده شده از تلویزیون ایران و «پرس تی‏وی»، هواپیمای تکه تکه شده‏ای را می‏بینیم که به سختی می‏شود اثری از قطعات بزرگ در بین این تکه‏ها دید. هواپیما خُرد شده بود و مسئولان اعلام کردند که این اتفاق در اثر برخورد با زمین افتاده و هواپیما را متلاشی کرده است.

کاپیتان کسروی معتقد است که دلایل مختلفی می‏تواند برای یک سقوط این شکلی وجود داشته باشد:

«راجع به این‌که واقعاً چه اتفاقی افتاده است، نمی‏شود به آن صورت صحبت کرد. فکر می‏کنم باید اطلاعات دقیق‏تری داشته باشیم. ممکن است اتفاقات خیلی مختلفی باعث شده باشد که این هواپیما سقوط کند؛ ممکن است این تکه تکه شدن در نتیجه‏ برخورد با زمین بوده باشد، ممکن است در هوا اتفاق افتاده باشد، ممکن است هواپیما کنترلش را از دست داده باشد.»

او ادامه می‌‌دهد: «ولی مسأله‏ای که در ارتباط با هواپیماها در ایران داریم این است که در ساخت هواپیماهای روسی ضوابط و معیارهایی که هواپیماهای اروپایی و آمریکایی دارند، رعایت نمی‏شود و این مشکلی اساسی است.»

[[photow02]]

«شبکه‏ی ایمنی هوانوردی ایران» گزارش داده که یک هزار و پانصد و سی سانحه‏ی هوایی در بین هواپیماهای ایران، بعد از انقلاب ۵۷، اتفاق افتاده است. تعداد زیادی از این حوادث، به خاطر کهنه بودن هواپیما بوده است.

«در حال حاضر، صنعت هواپیمایی ایران نه تنها همراه صنعت هواپیمایی دنیا، جلو نرفته بلکه حدود پنجاه سال عقب افتاده است. برای این‌که تعلیمات وجود ندارد. آموزش‏ها به آن صورتی که باید باشد، انجام نمی‏شود. هواپیما آن‏طور که لازم است، نگهداری نمی‏شود.»

کاپیتان کسروی در ادامه می‌گوید: «نوع هواپیماها هم از مشکلات است. صنعت هواپیمایی ایران در تحریم بسیار سختی به سر می‏برد که حتا به دست آوردن قطعات هواپیماها سخت است. مسایل متعددی در آن‏جا هست، ولی این‌که چه چیزی باعث این سقوط شده، خیلی زود است بتوان راجع به آن صحبت کرد.»

برخی مسئولان هر نوع مشکل فنی در این پرواز را رد کرده و اعلام کرده‏اند که هواپیما بعد از سقوط متلاشی شده است.

«حتماً هواپیما سقوط کرده. ولی چه عاملی باعث شده هواپیما در دقیقه‏ی شانزدهم که ارتفاعی نزدیک به هفده هیجده هزارپایی داشته است سقوط کند، باید بررسی شود. به این زودی نمی‏توان فهمید به چه علت هواپیما از آن ارتفاع دوباره به زمین افتاده است، مگر این‌که «جعبه‏ی سیاه» هواپیما پیدا شود و صحبت‏هایی که در کابین بین خلبانان انجام گرفته، شنیده شود تا مشخص شود چه اتفاقی افتاده است.»

[[photow03]]

کاپیتان کسروی که 44 سال است به عنوان خلبان پرواز می‏کند و سال‏ها است در یک شرکت بین‏المللی در کانادا، مشغول به‏روز کردن و آموزش خلبان‏های مختلف از سراسر جهان است، در مورد تعلیمات خلبان‏ها در ایران می‏گوید:

«صنعت هواپیمایی به شدت در حال تحول است. تکنولوژی جلو می‏رود و همین‏طور بسیاری از تعلیماتی که ناگزیر باید انجام شود تا هم‏پایه تحول صنعتی باشد، به اضافه‏ی تکنولوژی‏ای که وارد هواپیماها شده است، خیلی پیشرفته است. هواپیماهای به کار گرفته شده در ایران بسیار قدیمی و تعلیمات خلبان‏ها، بسیار عقب‏افتاده است.»

با وجود این‌که بسیاری از خلبان‏ها هنوز هواپیما را ایمن‏ترین و بهترین وسیله برای سفر می‏دانند، اطلاعات «شبکه‏‏ی ایمنی هوانوردی» از کشته شدن دست کم هزار و شصد و ده تن، در اثر سانحه‏های هوایی در ایران خبر می‏دهد.

در میان شانزده سقوط هواپیمایی از سال ۱۳۵۹ تا امروز، سه هواپیمای روسی از نوع توپولف وجود داشته است. 
توپولوف شرکت روسی‏ای است که در صنایع دفاعی، هوا فضایی و ساخت هواپیماهای نظامی و تجاری فعالیت می‏کند.

این شرکت در سال ۱۹۲۲ بنیان گذاشته شده است و ایران هنوز از هواپیماهای قدیمی این شرکت استفاده می‏کند. 
تعداد زیادی از مدل‏های هواپیمایی توپولوف از رده خارج شده‏اند و دیگر تولید نمی‏شوند. بخش زیادی از این هواپیماها در نوع جنگی، به خاطر تغییرات سیاسی نظامی، به خصوص بعد از جنگ سرد و فروپاشی شوروی، نابود شده‏اند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/07/post_145.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/07/post_145.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Jul 2009 19:15:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عکاسان خبری برگزیده ۲۰۰۸ در آمستردام</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بهترین عکس‏های خبری سال ۲۰۰۸ چند روزی است که در نمایشگاه سالانه‏ «بنیاد جهانی عکس خبری» در آمستردام به نمایش گذاشته شده است. بنیاد مشهور «ورلد پرس فوتو» (World Press Photo) هر سال عکس‏های منتخب خبری دنیا را در چندین کشور به‏نمایش می‏گذارد که آغاز آن، از محل بنیاد، یعنی آمستردام و هلند است.

عکاس‏های خبری، برای رقابت در این مسابقه سالانه و شرکت در نمایشگاه، بهترین عکس‏های خود را در طول یک سال انتخاب می‏کنند و به این مسابقه می‏فرستند. درِ این نمایشگاه برای عموم از سه روز پیش در آمستردام، باز شده است.

در حاشیه‏ نمایشگاه عکس ورلد پرس فوتو با چند نفر از عکاسانی که برای مراسم اهدای جایزه‏ این بنیاد به آمستردام آمده بودند و جایزه خود را از دست پرنس کنستانتین دریافت کردند، گفت‏ و گو کردم.

[[sound]]

کلی شل (Callie Shell) عکاس آمریکایی که جایزه‏ نخست در بخش «مردم در اخبار» را در مسابقه‏ ورلد پرس فوتو گرفته، یک زن سرحال و پر انرژی است. او عکاس مجله‏ تایم است که در پنج کمپین انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا، در طول سال‏های گذشته، عکاسی کرده و آخرین آن، دو سال عکاسی از کمپین انتخاباتی بارک اوباما بوده است.

عکس او از اوباما، در حالی که در حال خواندن روزنامه‏ صبح در اتوبوس کمپین، همسرش میشل، به او تکیه کرده است، جایزه‏ نخست «مردم در خبرها» را در مسابقه‌ی بنیاد جهانی عکس خبری ٢٠٠٨ گرفته است.

از کلی شل که به شدت علاقه دارد با خانواده‏اش یک سفر توریستی به ایران داشته باشد، در حاشیه‏ نمایشگاه ورلد پرس فوتو، در مورد این عکس پرسیدم و این‌که چطور این لحظه‏ پر از آرامش را شکار کرده است؟</small></strong>

[[photow02]]

‌اوباما به رسانه و عکاس‏ها روی خوش نشان می‏دهد و کارکنانش هم مرا راحت می‏گذاشتند تا عکاسی کنم. من استرس داشتم، چون به همه‏ چیزهایی که می‏خواستم، دسترسی داشتم و در همان زمان نیاز داشتم موقعیتم را درست درک کنم تا بتوانم از این شرایط عکاسی کنم. دوست نداشتم پشت سرم بگویند که به‏راحتی به همه‏ی آدم‏ها دسترسی داشته و کار خاصی هم نکرده است.

برای همین، دوست دارم در کمپین‏های انتخاباتی با کاندیداها وقت بگذرانم و واقعاً با آن‏ها زندگی کنم تا به من اعتماد کنند. اصلاً دوست ندارم، عکسم را بگیرم و بگذارم بروم. این لحظه خاص که عکسش جایزه گرفت در «نیوهامشر» بود.

باراک اوباما و میشل، حدود یک هفته، در طول سخنرانی‏های مختلف کمپین، هم‏دیگر را ندیده بودند و در این فشار و سختی شرایط کار، از هم دور بودند. آن روز صبح زود، این زن و شوهر هم‏دیگر را در اتوبوس کمپین دیدند. باراک مدام مشغول کار با بلک‏بری‏اش بود، یا با تلفن صحبت می‏کرد و یا در حال خواندن تحلیل‏ و بخش‏های سیاسی روزنامه‏ها بود.

در آن لحظه‏ خاص، میشل با باراک اوباما یک صفحه‏ روزنامه را می‏خواند. همان‏طور که به شانه‏ همسرش تکیه داده بود، برای چند دقیقه، چشمانشش را روی هم گذاشت و خوابید. برای من، این لحظه، یعنی نشان دادن نوع ارتباط خاص این زن و شوهر که بیشتر با هم رفیق هستند، تا همسر.

[[photow01]]

<strong>به کلی شل در مورد اهمیت موضوع خانواده بین آمریکایی‏ها می‏گویم و در این مورد می‏پرسم که آیا این نوع عکس‏ها، به بعضی از آمریکایی‏ها، این خط و خطوط را القا می‏کند و آیا در تصمیم‏گیری‏شان برای رأی دادن، موثر بوده است؟</strong>

مطمئناً همین‏طور است. چون مردم وقتی می‏بینند، رییس جمهورشان همسری دارد که شبیه خودشان است و حس می‏کنند، رییس جمهور آمریکا با مردم عادی، ارتباط دارد، راحت‏تر او را می‏پذیرند. اما موضوعی که بیشتر کمک می‏کند این روند طبیعی باشد مهم است. خانواده‏ اوباما اصلاً فراموش می‏کردند که من آن‏جا حضور دارم و  از آن‏ها عکاسی می‏کنم.

من به آن‏ها نشان می‏دادم که می‏دانم در زندگی شخصی و خصوصی‏شان مزاحم هستم، ولی تلاش می‏کنم به محیط خاص و خانوادگی‏شان احترام بگذارم. ولی جامعه‏ی آمریکا در حال  حاضر، با مشکلات اقتصادی درگیر است و مردم نیاز دارند بدانند نوع رابطه و شرایط هزینه کردن نامزدهای انتخاباتی چگونه است.

وقتی مردم خانواده‏ اوباما را با جان مک کین مقایسه می‏کردند، متوجه جوانی، شادابی و شرایط روحی متفاوت آن‏ها می‏شدند. کنتراست بزرگی بین این دو خانواده بود و مردم آمریکا می‏خواستند خانواده‏ای را انتخاب کنند که به خودشان بیشتر شبیه باشد. بنابراین تا حدی حق باشماست که این عکس‏ها به آن‏ها کمک می‏کرد تا تصمیم بگیرند.

[[photow05]]

<h4>وظیفه عکاس، عکاسی است</h4>

<strong><small>لوییس واسکونسلو (Luiz Vazconcellos) به خاطر عکسی که از یک زن بومی در آمازون گرفته که دست خالی در حال جلوگیری از هجوم پلیس برای اخراج محلی‏ها (بومی‏ها)، از شهر ماناوس (Manaus) است، جایزه‏ اول «تک عکس خبری» را دریافت کرد.

این عکس زن بومی را در شهر ماناوس در برزیل نشان می‏دهد که فرزند برهنه‏اش را در آغوش دارد و مقابل پلیس که برای اخراج محلی‏ها (بومی‏ها) از آن منطقه، با تجهیزات کامل در حال حمله هستند، ایستادگی می‏کند. او خودش را به پلیس رسانده و سعی دارد آن گروه مسلح را متوقف کند.

از این عکاس در مورد این لحظه‏ی خاص پرسیدم و این‌که در آن شرایط، چطور توانسته به عکاسی‏اش ادامه بدهد؟</small></strong>

من باید به عنوان روزنامه‏نگار و عکاس از این واقعه فاصله می‏گرفتم. اگر هر کاری می‏کردم که نشان می‏داد، از آن زن بی‏سلاح حمایت می‏کنم، ممکن بود من را هم مثل آن زن، دستگیر کنند. ولی همین‏که به کارم ادامه دادم و عکسی از آن لحظه گرفتم، توانست کمک بزرگی به بخشی از مردم در برزیل باشد. حداقل حالا مردم شرایط آن‌ها را از این عکس‌ها درک می‌کنند.

[[photow04]]

<h4>یک عکاس ایرانی برگزیده در مسابقه ورلد پرس فوتو</h4>

<strong><small>اما در مسابقه‏ ورلد پرس فوتو سال ۲۰۰۸، بر خلاف این‌که عکس هیچ عکاسی از داخل ایران، به مرحله‏ نهایی نرسید و در مسابقه برنده نشد، اما مهشید مهاجرین از بلژیک، موفق شد جایزه‏‏ نخست «تک عکس مسایل روز» را دریافت کند.

مهشید در هشت سالگی همراه با خانواده‏اش از ایران به بلژیک مهاجرت کرده و فوق ‏لیسانس عکاسی از دانشگاه «سان‏لوک» بروکسل را دارد. او دو سال است که در نیویورک زندگی و کار می‏کند. مهشید می‌گوید:</small></strong>

خیلی از کارهایم در مورد مهاجرت و هویت است. به خاطر این‌که مشکل جابه‌جا شدن، اجبار برای تغییر شرایط و فرار اجباری همیشه برایم جالب بوده. چرا که خانواده‏‌ام در زمان کودکی‌ام مجبور به مهاجرت شدند و حتماً این موضوع اثر بزرگی روی من گذاشته و به همین خاطر دوست دارم، داستان‏ افراد مختلف را در چنین شرایطی تعریف کنم.

<strong><small>عکس او در مورد پناهندگانی است که توسط گارد ساحلی در ایتالیا، دستگیر می‏شوند. مهشید در مورد مهم بودن این پروژه که مدتی روی آن کار کرده، می‏گوید:</small></strong>

یکی از دلایلی که روی این پروژه‏ کار می‏کنم این است که برای اروپا مسأله‏ مهمی است. اروپا در حال بستن تمام درهایش به روی مهاجران هست. می‏خواهد سعی کند کسی نتواند وارد اروپا شود. ولی این تلاش و سخت‏گیری، شرایط را عوض نمی‏کند، فقط آن را سخت‏تر می‏کند. مردم مجبور هستند راه‏های خطرناک‏تر و غیرقانونی را انتخاب کنند. مثلاً، ده پانزده سالی بیشتر نیست که از این کشتی‏ها و قایق‌ها برای جابه‌جایی مهاجران غیرقانونی استفاده می‏شود و در سال‏های اخیر هم رو به افزایش بوده است.

[[photow03]]

<strong><small>مهشید می‏گوید روی این پروژه یک هفته‏ مداوم در بخش ساحلی، در شهرهای مختلف اروپایی، کار کرده و با گارد ساحلی همکاری کرده است:</small></strong>

زمانی پیش آمد  که تعداد خیلی زیادی از این قایق‌ها با مسافران غیرقانونی‌شان می‏آمدند. به همین دلیل، این موقعیت را داشتم که از صبح تا شب روی این پروژه کار کنم. هر روز، تقریباً تمام روز، صبح و نیمه‏شب روی آن کار می‏کردم. چون این مهاجران مدام می‏رسیدند. فقط توانستم یک بار با آن‏ها سوار قایق شوم. پلیس ساحلی یک بار قبول کرد که با آن‏ها بروم و سوار قایق‏شان بشوم و این عکس را آن موقع گرفتم.

<strong><small>او در مورد ادامه پروژه‌اش می‌گوید:</small></strong>
داستان‏های غمناکی در ادامه وجود دارد. خیلی از آن‏ها تقریباً دو سه ماه و برخی یک سال در راه هستند. چون خیلی‏هایشان از آفریقا می‏آیند. از سومالی، اریتره و… و از جاهای خیلی دور می‏آیند. باید صحرا را رد کنند. بعد خودشان را به لیبی می‏رسانند. در لیبی هم پول‏های‏شان تمام می‏شود یا پول‏های‏شان را می‏دزدند. مجبور می‏شوند آن‏جا هم چند وقتی کار کنند تا پول جمع کنند و بتوانند  سوار این کشتی‏ها یا قایق‌ها بشوند.

به خاطر همین، وقتی می‏رسند، خیلی خوشحال هستند که بالاخره به ایتالیا رسیدند. اما تعداد زیادی از آن‌ها پذیرفته نمی‌شوند و آن‏ها را دوباره برمی‏گردانند. ولی به کسانی که واقعاً فراری هستند و از کشورهایی مثل سومالی و حتی اریتره می‏آیند، مجبورند ویزای ورود بدهند و قبول‏شان کنند. چرا که شرایط‏ آن‏ها در کشورشان واقعاً سخت است. ولی مهاجرینی که از مصر می‏آیند، فوری رد می‏شوند. آن‏ها را همان دقیقه، سوار هواپیما می‏کنند و برمی‏گردانند.

نمایشگاه سالانه بنیاد جهانی عکس خبری، تا ٢٨  ماه ژوئن در محل Oude Kerk در مرکز شهر آمستردام برپاست و بعد تور کشور به کشور خود را شروع می‌کند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/05/post_144.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/05/post_144.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 08 May 2009 20:05:59 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ماه، خورشید، گل، بازی»</title>
         <description><![CDATA[فیلم مستند «‌خانه سیاه است» که فروغ فرخزاد حدود ۴۸ سال پیش درباره‌ی‌ بیماران مبتلا به جذام ساخت، زندگی یک پسربچه را هم تغییر داد که در کنار نقدها و بررسی‌های مختلف فیلم و جشنواره‌های جهانی تقریبا به چشم نیامد.

[[sound]]

چهار کلمه‌ی «ماه، خورشید، گل، بازی» که بین بقیه‌ شعرها و دیالوگ‌های فیلم گم شد؛ زندگی گوینده آن در فیلم را، که پسرکی است با چشمانی سیاه و لبخندی ملیح، آن‌قدر متغییر کرد که فروغ فرخزاد ِ شاعر را واداشت کودک را از محل «آسایشگاه جذامیان بابا باغی» در تبریز دور کند.

کامیار شاپور، فرزند فروغ بعد از اتمام فیلم «خانه سیاه است» و بازگشت مادرش به تهران ناگهان برادری پیدا کرد که شاید روزهای نخست بین مفهوم خانواده و تعریف زندگی عادی به تردید افتاده بود.

زندگی این پسربچه که حالا مردی است شاعر و مترجم شعرهای مادرخوانده‌اش به زبان آلمانی و در مونیخ زندگی  می‌کند، دستمایه‌ فیلمی شده که یک فیلم‌ساز آلمانی آن را ساخته است.

[[photow01]]

کلاوس اشتریگل فیلمی به نام همان چهار کلمه‌ای که زندگی حسین منصوری را تغییر داده، ساخته است؛ «ماه، خورشید، گل، بازی» که این روزها در فستیوال‌های فیلم اروپا و آمریکا نشان داده می‌شود و از بعضی شبکه‌های تلویزیونی خارج از ایران هم پخش می‌شود.

کلاوس اشتریگل ابتدا با پسرخوانده‌ حسین منصوری در مونیخ آشنا می‌شود. 

«رومان» چند سال پیش  در یکی از فیلم‌های کلاوس همکاری داشت؛ همان که در فیلم «ماه، خورشید، گل، بازی» با اسکیت‌بورد دیده می‌شود.

«رومان» او را با حسین منصوری آشنا می‌کند که یک شب شعرهای فروغ را که در یک برنامه به آلمانی ترجمه کرده، می‌خواند و فیلم «خانه سیاه است» را نمایش می‌دهد.

یک سال طول می‌کشد تا کلاوس با حسین آشناتر شود و همین‌طور با داستان زندگی‌اش که به گفته‌ کلاوس می‌تواند دستمایه‌ یک فیلم هالیوودی شود.

اما سه سال هم طول کشید که او موفق شد، بودجه‌ ساخت فیلم‌اش را از تلویزیون فرانسه و آلمان تامین کند: «کسی زیربار نمی‌رفت تا درباره یک شاعر ایرانی که اسمش هم به گوشش نخورده، فیلم بسازیم.»

در این مدت، او با بقیه‌ی‌ اعضای خانواده‌ فرخزاد و ابراهیم گلستان که تهیه کننده‌ فیلم فروغ در آن زمان بوده بیشتر آشنا می‌شود و فیلمنامه‌اش کامل‌تر می‌شود.

اما مدتی هم زمان طی می‌شود تا حسین منصوری برای ساخت این فیلم راضی شود؛ چون حسین از کلاوس می‌خواسته تا فیلمی درباره‌‌ی فروغ بسازد، نه در مورد خودش.

[[photow02]]

در فیلمی که کلاوس ساخته خبری از کامیار شاپور فرزند فروغ فرخزاد نیست و کلاوس می‌گوید وقتی در تهران بوده قرار بوده هم‌دیگر را ببییند، اما گویا حال کامیار چندان مساعد نبوده و جلسه لغو می‌‌شود.

با این حال او معتقد است داستان حتی بدون حضور فرزند اصلی فروغ کامل است و به هر حال قصه کاملاً از زبان حسین روایت می‌شود.

کلاوس می‌گوید، وقتی برای دیدن خانواده‌‌ی فروغ به تهران رفته بوده با یک اتفاق عجیب روبه‌رو شده است.

فروغ فرخزاد بعد از جدایی از همسرش، شاپور به چند سفر اروپایی رفت. کلاوس اشتریگل در تهران در خانواده فروغ، کارت پستالی از فروغ را می‌بیند که در سفرش به مونیخ برای خانواده‌اش فرستاده بوده است.

اما نشانی روی کارت پستال در مونیخ درست نشانی خانه‌ کلاوس بوده که ۳۰ سال است در آن جا زندگی می‌کند.

بعد از دیدن فیلم قرار شد با حسین منصوری و کلاوس اشتریگل صحبت کنم.

حسین حال چندان خوشی ندارد و از این که بعد از این فیلم مدام زیر چراغ نورافکن‌ رسانه‌هاست آزار دیده.

به گفته‌‌ خودش تمام ماموریت‌هایش را تا امروز مخفیانه و بدون این‌که از خودش نشانی بگذارد، انجام داده و حالا مجبور شده خطرناک‌ترین ماموریت زندگی‌اش را آشکارا انجام بدهد.

حسین از زمانی که خبر تصادف و فوت فروغ را در کودکی با یک مکالمه تلفنی شنیده از تلفن ترس دارد و می‌گوید مکالمه‌ تلفنی حتی در معمولی‌ترین شکل آن یکی از بزرگ‌ترین ضعف‌هایش است که هنوز نتوانسته از آن یک فضیلت بسازد.

اما کارگردان فیلم «ماه، خورشید، گل، بازی»، کلاوس اشتریگل یک روز پای تلفن حاضر شد و به سوالات من جواب داد.

<strong>فیلم درباره فروغ و حسین است، نه یکی از آنها</strong>

به نظر می‌رسد که نوع نگاه کارگردان در طول فیلم تغییر می‌کند. در نیم ساعت اول ما با داستان فروغ روبه می‌شویم که ناگهان تبدیل به داستان حسین، فرزندخوانده‌ این شاعر، می‌شود. چرا زاویه دید شما اینقدر تغییر می‌کند؟

کلاوس می‌گوید نمی‌توانسته فیلمی درباره‌ فروغ بسازد: «امکان سرمایه‌گذاری نداشتیم. تهیه‌کنندگان می‌گفتند آلمانی‌ها حتی شاعران آلمانی را هم نمی‌شناسند که فیلمی درباره‌ شاعران غریبه برای آن‌ها جالب باشد.

باید به موضوع پذیرفتن یک کودک به عنوان فرزند و گرفتن او از جذام‌خانه می‌پرداختم. تنها راه‌حل این بود که از طریق تاریخ و شرایط زندگی حسین به فروغ بپردازم. این فیلم درباره‌ی‌ فروغ و حسین است.

"فروغ  فرخزاد" اما قهرمان اصلی فیلم من است و حسین تا حدی پیام‌رسان. من نمی‌توانم آن‌ها را از هم جدا کنم.

این داستان عجیب زمانی شکل می‌گیرد که فروغ و حسین همدیگر را می‌بینند.»

از کلاوس در این مورد می‌پرسم که آیا فیلمش را دقیقا بر اساس همین تصادف ساخته است؟ این برداشت را می‌شود حتی از نام فیلم هم داشت و کلماتی که سرنوشت یک کودک را تغییر داده است.

کلاوس اما به سرنوشت اعتقادی ندارد: «چیزی که در این فیلم است برای من و حسین بیش از تصادف است. فیلم درباره‌ی تصادف و سرنوشت است، ولی تماشاگر می‌تواند طبق میل و خواسته‌ی خودش به این برسد که سرنوشت حسین بر اساس ملاقاتش با فروغ چگونه تغییر کرده است.»

[[photow03]]

کلاوس بارها گفته است که برای ساخت فیلمی درباره‌ی‌ فروغ فرخزاد بودجه‌ای نداشته‌ام. اما اگر بودجه و شرایط مالی برای این فیلم اجازه می‌داد کارگردان در چه بخشی عمیق‌تر و دقیق‌تر می‌شد؟

این فیلمساز آلمانی می‌گوید: «داستانی درباره‌ی‌ فروغ و خانواده‌ی فرخزاد به تنهایی می‌تواند فیلمنامه چندین فیلم بشود و در یک فیلم نمی‌گنجد. داستان زندگی برادر او فریدون با داستان زندگی خودش گره می‌خورد و شما می‌توانید فقط در مورد فریدون به تنهایی چندین فیلم بسازید. بقیهی اعضای خانواده  فرخزاد هم همینطور هستند.

اما من فقط می‌خواستم  یک فیلم بسازم و نمی‌توانستم همه‌ قصه‌های حاشیه و پس زمینه‌ها را هم مطرح کنم.

داستان حسین به تنهایی مثل یک فیلمنامه‌ هالیوودی جذاب و جالب است و برای همین تصمیم گرفتم فقط همین بخش از زندگی فروغ را انتخاب کنم.»

بعضی از طرف‌داران فروغ تصور می‌کنند که این فیلم دقیقا درباره‌ فروغ است در حالی که از دید سازنده‌ فیلم «ماه، خورشید، گل، بازی» فیلم در مورد هر دو شخصیت است. 

بعضی از این طرفداران حتی در مورد داستان حسین و ماجرای فرزند خواندگی فروغ اصلاً چیزی نشنیده بودند و ماجرای حسین منصوری را نمی‌دانستند.

کلاوس از آشنایی متفاوتش با فروغ نسبت به طرفدارانش می‌گوید: «این بخش خاص و نکته‌ جذاب فیلم است. در مورد من اما ماجرا این است که اگر با حسین آشنا نمی‌شدم هیچ چیز در مورد فروغ نمی‌دانستم و احتمالاً مثل من در آلمان بسیار زیاد هستند.

روش من برای شناخت فروغ و شعرهایش دیدار با حسین و شنیدن داستان فرزند خواندگی‌اش بود. بعد از این من به شدت به روش زندگی و شعرهای فروغ علاقه‌مند شدم. این همان روشی است که تلاش کردم در فیلم هم مطرح کنم.

در فیلم ما با مردی آشنا می شویم که در آلمان زندگی می کند و با زندگی خاص و غیر قابل باورش روبه‌رو می شویم. که ناگهان ما را در مرکز فرهنگ ایرانی رها می‌کند.

بنابراین دلیل و شرایط آشنایی من با فروغ با روش بعضی از طرفدارانش صد درصد فرق می‌کند.»

در مورد زندگی فروغ فرخزاد، شعرهایش، نگاهش به مفاهیم مختلف و تفکراتش، روایت‌ها و برداشت‌های مختلفی وجود دارد و گاهی از او به عنوان یک قهرمان و تابو شکن در زندگی سنتی ایرانی یاد می شود.

از کلاوس درباره‌ی ماجرای فرزندخواندگی فروغ فرخزاد می‌پرسم. آیا به نظر او که مدتی است با این زن از راه فرزند خواندة‌اش آشنا شده، کاری که فروغ برای گرفتن یک پسربچه از پدر و مادرش در جذام‌خانه کرده و او را از فرهنگ و خانواده اش جدا کرده منصفانه بوده است؟

کلاوس جواب می‌دهد:«من سال پیش به آسایشگاه جذامیان باباباغی درحوالی تبریز رفتم که فروغ فرخزاد «خانه سیاه است» را در سال ۱۳۴۰ در آن ساخت.

[[photow04]]

اگر در این جذام‌خانه به دنیا بیایید در هر شرایطی باید آن جا زندگی کنید و هرگز نمی‌توانید از آنجا بیرون بیایید. اگر فروغ، حسین منصوری را به فرزندخواندگی نمی‌پذیرفت شاید هنوز در آن آسایشگاه جذامیان باقی مانده بود.

به نظر من تصمیم فروغ نه فقط زندگی آن زمان یک پسر بچه را تغییر داد بلکه آینده‌ او را هم تحت تاثیر قرار داد.»

اما در فیلم می‌بینیم که حسین از سختی جدا شدنش از خانواده‌ در آسایشگاه جذامیان می‌گوید و به نظر می‌رسد از تصمیم فروغ خشنود نبوده است. اما به نظر کلاوس، حسین با این تصمیم فروغ و تغییر سرنوشت شرایط بسیار بهتری داشته و دارد: 

«فضا و اوضاع آسایگشاه جذامیان‌ بابا‌باغی هنوز هم مثل همان سالی است که فروغ در آن فیلم ساخته است و هیچ چیز تغییر نکرده است.

اگر شرایطی داشته باشی که در آن محل زندگی کنی یا در مونیخ، مسلماً انتخاب و دلایلش مشخص است.»

کلاوس می‌گوید: «درست است که حسین بین بقیه بچه‌ها در آن آسایشگاه انتخاب شد؛ اما او در سال‌های بعد تلاش کرد، نشان بدهد فروغ انتخاب درستی داشته و پیام‌رسان فروغ در آلمان شد تا این شاعر را به آلمانی‌ها هم معرفی کند.»

اما آیا این مسوولیت بزرگی برای یک کودک نبوده است؟

کلاوس جواب می‌دهد: «شاید حسین در کودکی این شرایط را احساس نمی‌کرده ولی حسین این مسوولیت را در این سال‌ها بیشتر حس می‌کند و درست است که شرایط خاص و حتی سختی را برای او به وجود آورده است.

هیچ بچه‌ای نمی‌خواهد از خانواده‌اش جدا شود و حسین هم نمی‌خواسته به این دلیل که در جذام‌خانه زندگی و شرایط  برایش عادی  بود و تعریفش از زندگی‌ همین بوده و نمی‌خواسته این اوضاع تغییر پیدا کند.

اما  او در نهایت می‌پذیرد که زندگی‌اش تغییر کند. اگر از زاویه‌ دید حسین نگاه کنیم می‌بینیم که او دوست نداشته در جذام‌خانه زندگی‌اش را تا آخر عمر ادامه دهد.»

اشتریگل می‌گوید: «شاید حق با شما باشد. لحظه‌ جدایی سخت بوده، اما حسین می‌گوید چند روز بعد که وارد تهران شد و با خانواده‌ فرخزاد مواجه شد احساس کرد که این زندگی واقعی است و شرایط زندگی او در آن سال‌ها عادی نبوده است. 

او بعد از این رویارویی با زندگی با خودش گفته: این زندگی من است. درک این واقعیت برای او ساده نبوده. چون خانواده‌‌اش را یک سال بعد می‌بیند و  برای یک کودک شش ساله ساده نیست که بپذیرد من با شما به عنوان پدرومادرم، زندگی می‌کردم و حالا زندگی‌ام این است و باید با زندگی گذشته‌ام چه کار کنم؟

اما این درگیری‌ها احساس او را خدشه‌دار نکرد که تصور کند زندگی فعلی‌اش مناسب، عادی و خشنود کننده نیست.»

کلاوس می‌گوید تماشاگران آلمانی فیلم او را دوست داشتند و تقریبا کسی فروغ فرخزاد را تا قبل از دیدن فیلمش نمی‌شناخته است. تماشاگران، بعد از دیدن فیلم در مورد محل فروش کتاب‌های فروغ می‌پرسیدند و این‌که چطور می‌توانند بیشتر در مورد این شاعر ایرانی بدانند: 

«به نظرم این اولین قدم برای شناخت فروغ و بعد از آن شناخت فرهنگ ایرانی است.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/04/post_142.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/04/post_142.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 24 Apr 2009 16:30:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سعدی، راوی تجارب گوناگون زندگی</title>
         <description>روز سی ‌و یکم فروردین امسال را به نام سعدی و به طور خاص «بوستان» وی نامگذاری کرده‌اند. سعدی، تخلص و شهرت مشرف‌الدین مشهور به شیخ سعدی یا شیخ شیراز است.

[[sound]]

سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمین‌های دور در قرن ششم و هفتم هجری قمری بود. گفته می‌شود او با تاجران و زائران اماکن مقدس همراه می‌شد. دستاورد سفرهای مختلفش علاوه بر تجارب مختلف حجم زیادی روایت، قصه و مشاهداتی بود که تقریباً ریشه در واقعیات زندگی داشت که با روش «سهل و ممتنع» در گلستان و کتاب‌های دیگرش از آن‌ها نقل کرده است.

بعد از این همه سال از زندگی و تولد شعرهای سعدی می‌گذرد ولی سعدی و آرامگاهش در ایران بعد از قرن‌ها هنوز بین مردم جایگاه دارد.
مرکز سعدی‌شناسی در شیراز، سال‌های ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۵ را به عنوان دهه‌ سعدی‌شناسی نام‌گذاری کرده است.

رییس مرکز سعدی‌شناسی دلیل این نامگذاری را تلاش برای تخصصی کردن مطالعات سعدی‌شناسی می‌داند ولی در این میان آیا به موضوعی مثل مردم و جایگاهش بین عامه هم توجهی شده است؟

کوروش کمالی، رییس مرکز سعدی‌شناسی جواب می‌دهد: «‌یک سال را فقط به همین مبحث اختصاص داده‌ایم. &quot;تخصصی کردن&quot; یک برنامه ۱۰ ساله است. قبل از این‌که بخواهیم ارتباط سعدی را با دیگران پیدا کنیم باید روی آثار خودش کار می‌کردیم.»

نخستین سال از این دوره ده ساله، به نام دوران سعدی‌شناسی، و سال دوم به نام  زندگی، اندیشه، زبان و شخصیت سعدی نام گرفت. سال گذشته به نام گلستان بود و امسال بوستان، سال آینده غزلیات و سال ۹۰ قصاید و مجالس و سال ۹۱ نسخه‌شناسی و از سال ۹۲، ۹۳ و ۹۴ فرهنگ مردم، سنت و نوآوری، ادبیات و سیاست عصر ما، مسایل اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی و سعدی در امروز خواهد بود و سعدی در حدیث دیگران، دیگران در حدیث سعدی که در سال‌های انتهایی روز خاصی را به خود اختصاص می‌دهند.

دکتر کاووش حسن‌لی، استاد زبان و ادبیات فارسی داشگاه شیراز چندی پیش گفته بود دانشکده‌های زبان و ادبیات فارسی در انتقال و بازخوانی متون کلاسیک فارسی مثل گلستان سعدی به شیوه‌ ثابت و سنتی روی آوردند و پژوهش‌های دانشگاهی ما تنها به بازخوانی متن، یافتن واژه‌های دشوار و درآوردن نکته‌های اخلاقی محدود شده است.

[[photow01]]

از رییس مرکز سعدی‌شناسی می‌پرسم با این وجود چرا باید به موضوع هنر سعدی، سنت و نوآوری و فرهنگ مردم در انتهای این پروژه‌ ۱۰ ساله پرداخته شود؟ او می‌گوید:

«‌چون ما در نظر داشتیم، مطالعات سعدی‌شناسی سامان بگیرد. وقتی هنوز در نسخه‌های مختلف مثل بوستان و گلستان و غزلیات به اجماع نرسیده‌ایم و هنوز مسایل مختلفی پیرامون این‌ها است، قبل از این‌که بخواهید آن اثر را به مردم عرضه کنید، باید به یک اجماع نسبی در مورد این مسایل برسید و بتوانید آن‌ها را عرضه کنید.»

وی ادامه می‌دهد: «‌در مورد یک مسأله‌ مثل سفرهای سعدی که جاذبه‌ای برای مردم دارد چندین نظر و برداشت وجود دارد. الان در مورد سفرها اختلاف ‌نظر است. عده‌ای به سفرها اعتقاد ندارند و می‌گویند به سفر نرفته است. عده‌ای می‌گویند بخشی از سفرها انجام شده و بخشی از آن تخیل است. تعدادی هم قایل به انجام شدن همه‌ سفرها هستند.»

به گفته او، در مورد نسخه‌ تصحیح کلیات غیر از کارهایی که محمدعلی فروغی و حبیب یغمایی به عنوان ملاک و سند که حدود هشتاد سال پیش انجام داده‌اند،خبری نیست:

«‌با این‌که نسخه‌های دیگری پیدا شده و متد تصحیح قیاسی، تطبیقی و تصحیح بر اساس نسخه اقدم و تلفیقی به دست آمده است، اما هنوز کارشناسان و سعدی‌شناسان به اجماع نرسیده‌اند. شاید در یک چارچوب کار آکادمیک و برای موسسه‌ فرهنگی پژوهشی تقویت این بخش اهمیت بیشتری داشته باشد.»

او معتقد است برای مردمی کردن سعدی، تلویزیون، مطبوعات یا آموزش و پرورش باید کمک کنند: «‌و‌گرنه یک مرکز فرهنگی، پژوهشی با اعتبار مالی محدود، کم‌ بنیه و توان، این امکان را ندارد که بتواند به این گسترده‌ای کاری  انجام دهد. همان سالی هم که به عنوان فرهنگ مردم و ارتباط با مردم نام گذاشتیم باید بیشتر به مبانی و نوع اعتبار بپردازیم.»

رئیس مرکز سعدی‌شناسی اشاره می‌کند که در آموزش و پرورش‌های ناحیه‌های مختلف در شهرهای بزرگ از جمله در شیراز، مشهد و تهران در دانشگاه‌ها، انجمن‌ها و فرهنگسراها  در یادروز سعدی، مراسم برگزار می‌شود: «‌همه این‌ها نشان می‌دهد که این بهانه‌ خوبی برای دامن زدن و بردن سعدی بین مردم است. اما اگر بگوییم ما به میزان نیاز و ضرورت کار کردیم، درست نیست.»

امسال سال بوستان سعدی است. گفته می‌شود بوستان، نخستین اثر مدون سعدی است که در ۱۰ باب عدل و تدبیر، رأی، احسان، عشق و مستی و شور، تواضع، رضا، قناعت، شکر برعافیت، توبه و راه ثواب و مناجات، تنظیم شده است.

اما بزرگ‌ترین مشکل سعدی‌شناسان برای تخصصی کردن مطالعات سعدی‌شناسی غیر از نرسیدن به رأی و تعامل جمعی چه بوده است؟ رییس مرکز سعدی‌شناسی می‌گوید:

«‌یکی، توجه علمی‌تر و تخصصی‌تر به این موضوع و دیگری، روشن شدن مبانی هر کدام از این آثار؛ چه از نظر زیباشناسی، چه از نظر نسخه‌شناسی، چه از نظر فرم و زبان و چه از نظر تحلیل معنوی و چه از نظر صنایع ادبی.»

او ادامه می‌دهد: «‌فکر می‌کنیم الان با این اتفاق و جمع‌آوری نسخه‌های مختلف خطی و چاپی و تشکیل پرونده برای حکایت گلستان در یک دوره‌ای، که ما دنبال می‌کنیم اعتبار آن تأمین شود. در این بخش تا آنجایی که من در افق محدود می‌بینم، پرداخت و عمومی کردن آن است.»

[[photow02]]

با وجود مباحث تخصصی در مورد سعدی که قرار است در یک برنامه‌ ۱۰ ساله دنبال شود، به نظر می‌رسد سعدی به اندازه‌ حافظ در زندگی امروز مردم ایران سهمی ندارد. گفته‌های کمالی، رییس مرکز سعدی‌شناسی در این مورد چنین است:

«‌قبل از مشروطیت و قبل از مدرنیته و قبل از این‌که روشنفکران و ساکنان تصور کنند که باید سعدی را حذف کرد تا به رهایی رسید، سعدی بیش از حافظ بین مردم محبوب بود. در یک مقطعی در مکتب‌خانه‌هایی که قبل از دارالفنون و مدرسه‌ عمومی بود، دو کتاب قرآن و گلستان می‌خواندند و کسی حافظ نمی‌خواند و سعدی در عرصه‌ عمومی بود. اما تحولات، یک نوع برخوردها، سعدی گریزی‌ها، سعدی ستیزی‌ها، عدم شناخت باعث این کم‌‌توجهی شد. کارهایی که هم در تبریز و هم در تهران شد.»

کمالی می‌گوید: «‌حافظ با ایهام و زیبایی غزل توانست خیلی جای خود را باز کند. البته اقبال در جریان روشنفکری و کوچک بودن مجموعه‌ کلیات و شرح‌هایی که بر آن نوشته شد، نوع ارتباط عمومی که با فال و سنت گرفته شد، همه‌ این‌ها موثر بوده است که در حوزه‌ اجتماعی ادبی امروز ارتباط حافظ از نظر شعری خیلی زیاد شود. اما فراموش نکنیم که نزدیک به ۴۰۰ بیت یا تکه‌ای از گلستان و بوستان یا غزلیات به عنوان ضرب‌المثل استفاده شود.»

سه سال است که سی‌ و یکم فروردین‌ماه به نام سعدی با یک زاویه‌ دید مشخص در شهرهای مختلف ایران مراسم ‌مختلفی برگزار می‌شود. اما در این مدت چه تفاوت‌هایی در مورد دید مردم یا حتی متخصصان و سعدی‌شناسان به وجود آمده است.

کوروش کمالی می‌گوید: «‌این برنامه می‌توانست به عنوان یک فستیوال هنری فرهنگی و یک جاذبه‌ توریستی خیلی قوی‌تر در کنار کارهای علمی و آکادمیک قرار بگیرد، اما شاید به دغدغه‌ عمومی همه‌ نهادهایی که می‌توانستند کمک کنند تبدیل نشد. شاید نگاهش یک نگاه نقطه‌ای تبدیل شد و شاید همه فقط در حد همین حداقلی که اتفاق می‌افتد راضی بودند و فکر می‌کردند که بیشتر از این نمی‌شود کاری کرد.»</description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/04/post_141.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/04/post_141.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نویسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Apr 2009 16:00:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«طنز یا شعر، سلاح زنان ایرانی»</title>
         <description>دلفین مینویی، خبرنگار ایرانی ـ فرانسوی فیگارو و رادیو فرانسه که دست‌کم یک دهه در تهران زندگی و کار رسانه‌ای کرده با انتشار کتاب «کبوتران در تهران» نام آشناتری بین مردم فرانسه ‌زبان پیدا کرده است.

[[sound]]

دلفین مینویی از سال ۲۰۰۲ برای نشریات مختلف فرانسوی در سوییس، بلژیک و فرانسه کار می‌کند. دلفین یک سال است که از ایران به بیروت رفته و گزارش‌های یک سال اخیرش به مسایل خاور‌میانه مثل خلیج فارس، سوریه، امارات و یمن مربوط است.

دلفین مینویی بعد از انتشار کتاب فرانسوی ‌زبانش، درباره‌ زنان ایران، کتابی در مرحله‌ چاپ درباره‌ زنان یمن دارد. نوع نگارش کتاب‌ «کبوتران در تهران» شبیه ستون‌های مجله‌ای است که روزنامه‌نگار یا نویسنده‌اش روایت ساده‌ای از وضعیت زنان در ایران دارد.

دلفین مینویی در این مورد می‌گوید: «زنان در ایران از دید من خیلی شجاع هستند. اگر در را روی آن‌ها ببندند از پنجره وارد می‌شوند. من متوجه شدم  سلاح‌‌‌شان یا طنز است یا شعر.»

او  کلمه Pintates در نام کتاب و لحن طنزش را در متن به همین علت انتخاب کرده و تأکید می‌کند نام کتاب در فرانسه اصطلاح مثبت و دوپهلو و طنزی است که در فارسی چندان مشخص نیست.

در کتاب فرانسوی‌ زبان «کبوتران در تهران» تجربیات دلفین مینویی را در مورد حجاب زنان می‌خوانیم که به نظر محدودیت می‌آید ولی وسیله‌ای برای نمایش زنانگی و زیبایی زنانه که در مقابل سخت‌گیری‌ها با همین میزان حجاب ایستادگی می‌کنند، شده است.

[[photow01]]

دلفین می‌گوید: «تقریباً ۱۰ سال در ایران زندگی کردم و وقتی این کتاب را نوشتم می‌خواستم با یک دیدگاه از بیرون آن را بنویسم. من مخالف حجاب یا موافق آن نیستم و می‌خواستم با زنان در طبقات اجتماعی مختلف صحبت کنم، از یک دختر بسیجی که حجاب برایش عنصر ضروری و مهمی‌ است تا یک دختر« قرتی» که هر پنج‌شنبه شب به یک پارتی می‌رود و حجاب را دوست ندارد ولی حجابش یک‌جور مد محسوب می‌شود، چرا که به هر حال مجبور است پوشیده باشد.»

دلفین اشاره می‌کند که برای این کتاب با زنان از طبقات مختلف صحبت کرده؛ از پایین شهر تهران و داخل بازار گرفته تا مهمانی‌هایی که جوانان بالای شهر تهران برگزار می‌کنند.

او در کتاب «کبوتران در تهران»، یک «راهنمای ادامه زندگی» برای دختران جوان یا زنانی تهیه کرده که می‌خواهند در یک دولت اسلامی زندگی کنند. او در کتابش اشاره کرده: تهران شهری است که «مقدسات اسلامی و حکومتی» در آن بسیار مهم است و شهری است که «بوی ‏عطر از لابلای چادرها بلند می‌شود» و «شیوه لباس پوشیدن بعضی از زنان نشان‌دهنده مقاومت آن‌هاست.»

اما اگر دلفین مینویی در ایران به دنیا آمده بود و به جای ۱۰ سال تمام سال‌های زندگی‌اش در ایران می‌گذشت آیا باز هم زن‌های کتابش با همین دید و زاویه نشان داده می‌شدند؟

او در جواب می‌گوید: «اگر در ایران بودم خیلی چیزها را نمی‌دیدم. به خاطر این‌که برای من طبیعی می‌شد. من ۳۴ ساله هستم. یعنی کمی بیشتر از انقلاب سن دارم. خیلی از دوستانم در ایران با حجاب بزرگ شدند و وقتی با من حرف می‌زنند می‌گویند این موضوع خیلی طبیعی است. خیلی‌ها هم می‌گویند حجاب برای آن‌ها اجباری است و نمی‌توانند قبولش کنند. درواقع به خاطر این‌که من بدون تصویر و پیش‌زمینه قبلی آمدم توانستم هم با زنانی که حجاب را دوست دارند صحبت کنم و هم با زنانی که قبولش نمی‌کنند.»

او از نداشتن تعصب قبل از ورودش به ایران می‌گوید که برای نوشتن این کتاب و نوع نگاهش اهمیت داشته: «وقتی به ایران آمدم نمی‌خواستم تعصب داشته باشم تا بتوانم با دیدگاهی واقعی بخشی از ایران را نشان بدهم. من به عنوان دلفین مینویی نمی‌خواهم بگویم که حجاب را دوست ندارم یا دارم. فقط می‌خواستم با زنان مختلف صحبت کنم که بفهمم معنی حجاب در ایران چیست.»

[[photow02]]

دلفین مینویی که به خصوص درباره‌ شرایط و دیدگاه‌های زنان مختلف ایرانی در زمینه حجاب در کتابش نوشته معتقد است برخلاف تبلیغات برخی از رسانه‌ها زنان طرفدار حجاب در ایران کم نیستند:

«با دخترانی صحبت کردم، می‌گفتند که حجاب برای آن‌ها یک‌جور کمک بود که بتوانند به دانشگاه بروند. برای این‌که در زمان شاه، پدر و مادرهایی که خیلی مذهبی بودند به بچه‌های خود اجازه‌ ورود به دانشگاه را نمی‌دادند. حجاب برای آن‌ها یک‌جور تشویق‌کننده شد. ولی برای دخترهای طبقه دیگر این حجاب به عنوان فشن و مد، شکل گرفت. آن‌ها به این رسیده‌اند که حجاب برایشان اجباری‌ است و به خاطر همین باید یک راهی پیدا می‌کردند که خودشان را زیبا کنند.»

در سه سال و نیم گذشته سخت‌گیری نیروی انتظامی در مورد زن‌ها بیشتر شده و اجرای طرح امنیت اجتماعی محدودیت‌های زیادی را برای زنان در نوع پوشش به وجود آورده است.

از دلفین مینویی می‌پرسم آیا فکر می‌کنی زنان با این سخت‌گیری هنوز می‌توانند از حجاب به عنوان وسیله‌ای برای مبارزه استفاده کنند و تسلیم سخت‌گیری‌ها نشوند؟

دلفین می‌گوید:« این روزها وقتی در تهران راه می‌رویم سر میدان‌ها مینی‌ون پر از پلیس زنان می‌بینیم که دنبال دختران بدحجاب می‌گردند. ولی وقتی با زنان صحبت می‌کنیم که این ۳۰ سال اخیر در ایران زندگی کرده‌اند خیلی‌ها می‌گویند با وجود این‌که سخت شده است اما نسبت به اولین روزهای انقلاب شرایط آسان‌تر است؛ شاید به این دلیل که عادت کرده‌اند مبارزه کنند.»

از دید خبرنگار فیگارو، زنان ایران برخلاف برخی از زن‌های عرب، همیشه راه‌هایی برای فرار از محدودیت و تسلیم نشدن پیدا می‌کنند:

«من برای تهیه گزارش به کشورهای اسلامی می‌روم و از نزدیک با شرایط زنان روبه‌رو می‌شوم. در مصر که حقوق زنان خیلی بالاتر از ایران است، زنان نسبت به زنان در ایران ضعیف‌تر هستند.»

او ادامه می‌دهد: «زنان در ایران می‌جنگند، مبارزه می‌کنند و از راه‌های مختلف حتی وبلاگ‌نویسی و راه‌اندازی سایت‌های زنانه شرایط را قبول نمی‌کنند. آن‌ها با وجود زندان و حکم‌های مختلف و نظارت سازمان اطلاعات بر فعالیت‌هایشان، همیشه یک راه پیدا می‌کنند، حتی اگر همه راه‌‌ها بسته باشد. درحالی که در مصر خیلی‌ از زنان و مبارزان تسلیم شده‌اند و رها کرده‌اند. به‌نظر من در ایران زنان تحصیلات دارند و در مورد شرایط‌شان آگاه هستند.»</description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/01/post_140.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/01/post_140.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 Jan 2009 15:49:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«اسرائیل است که باید جنگ را تمام کند»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>نه روز از درگیری در نوار غزه و حملات اسرائیل به غزه می‌گذرد. در حالی که در بسیاری از کشورها تظاهرات و تجمعات اعتراض‌آمیزی علیه این وضعیت و حملات اسرائیل برپا می‌شود و مردم از مجامع بین‌المللی درخواست می‌کنند که این جنگ را به پایان برسانند، شنبه‌شب نیروی زمینی ارتش اسرائیل با ورود به نوار غزه به شدت با حماس درگیر شد.

دفتر ایهود اولمرت، نخست وزیر اسرائیل در بیانیه‌ی خود هدف از این حمله را در دست گرفتن مناطقی که افراد حماس از آن موشک‌پرانی می‌کنند، اعلام کرده‌ است.

برای بررسی وضعیت موجود، با یوسف احمد، همکار روزنامه‌نگار فلسطینی مان در آمستردام که فعال حقوق ‌بشر است و دو نفر از دوستانش را در درگیری‌ها در غزه از دست داده، گفت و گو کرده‌ام.

[[sound]]

تمام اعضای خانواده و فامیل یوسف در غزه زندگی می‌کنند. یوسف احمد، روزنامه‌نگار مقیم هلند درباره‌ی وضعیت فعلی غزه می‌گوید:</small></strong>

هیچ کمکی به راحتی به داخل غزه وارد نمی‌شود. کمک‌هایی که وارد غزه می‌شوند از طریق مصر است و کشور مصر هم باید هر کاری را با هماهنگی کامل با اسرائیل انجام دهد.

یعنی هرچه وارد و صادر می‌شود با جزییات به اسرائیل اطلاع داده می‌شود و تنها زمانی که اسرائیل اجازه بدهد این کمک‌ها وارد می‌شود.

شنبه، اسرائیل یکی از کمک‌های بین‌المللی را رد کرد و اجازه داد فقط مقدار کمی مواد غذایی وارد غزه شوند. به نظر می‌رسد که اسرائیل فقط نیمی از کمک‌ها را وارد غزه می‌کند و تلاش زیادی دارد که نشان بدهد وضعیت غزه به آن شکل فاجعه‌بار نیست.

اما مردم واقعاً در شرایط بدی به سر می‌برند. چون چهار، پنج روز است که مردم و همین‌طور خانواده‌ی من بدون برق به سر می‌برند.

تنها چیزی که توانسته‌اند پس‌انداز کنند مقداری آرد است که برای شش یا هفت روزشان کفایت می‌کند و معلوم نیست بعد از آن باید چکار کنند.

آن‌ها آرد را با روش‌های خصوصی و پنهانی پیدا کرده‌اند و پخته‌اند، بعضی از خانواده‌ها هم این امکان را دارند که بتواند نان تهیه کنند.

[[photow01]]

<strong>از یوسف می‌پرسم دسترسی به غذا و دارو در غزه چطور است؟</strong>

دارو را فراموش کنید. الان تنها نگرانی مردم نان یا غذای روزانه است. اگر دارو در غزه وجود داشته باشد، در بعضی از بیمارستان‌هاست که آن هم از طریق مصر وارد شده است و باید مقدار آن خیلی کم باشد‌. به هر حال این مرز زیر کنترل اسرائیل است.

در حمله‌های هوایی چند روز اخیر، مقدار زیادی تجهیزات بیمارستان و دستگاه‌های جراحی بیمارستان‌های شهری غزه هم تخریب شد.

اما همان‌طور که گفتم نگرانی مردم، بیشتر مواد خوراکی است. در خانه‌ها دیگر آب نیست و برای پیدا کردن آب نوشیدنی باید از خانه‌هایشان بیرون بروند تا بتوانند چیزی پیدا کنند.

<strong><small>یوسف در واکنش به این سخن اولمرت که اعلام کرد اجازه نمی‌دهد در غزه فاجعه‌ی انسانی رخ بدهد، می‌گوید:</small></strong> 

فاجعه‌ی انسانی اتفاق افتاده است و خیلی وقت است که مردم غزه رنج می‌برند. اسرائیل می‌خواهد وضعیت داخلی غزه را از دید جهانیان پنهان کند.

اسرائیل می‌خواهد وانمود کند که وضعیت مردم در غزه بد نیست و کمک‌های بین‌المللی هم در دسترس است. این پروپاگاندای خبری و اطلاع‌رسانی است.

[[photow02]]

<strong><small>یوسف در مورد این‌که مردم کجا پناه گرفته‌اند و این‌که محلی برای فرار و بمباران برای مردم وجود دارد، می‌گوید:</small></strong>

این غم‌انگیزترین شرایط در غزه است. هیچ جایی برای پنهان شدن مردم غیرنظامی وجود ندارد. اسرائیل قبلاً اعلام کرده بود که با این جنگ هیچ منطقه و محل امنی برای مردم در غزه وجود نخواهد داشت و این واقعاً واقعیت دارد.

مردم در خانه‌هایشان هستند، وقتی هم که می‌خواهند از خانه‌شان بیرون بیایند تا آب و غذا پیدا کنند در شرایط خطرناکی قرار می‌گیرند.

بیشتر افراد غیر نظامی هستند که کشته می‌شوند چون به هیچ شکلی نمی‌‌شود زمان و شرایط و بمباران را پیش‌بینی کرد.

بیشتر مردم در خانه‌هایشان زیر بمباران جانشان را از دست می‌دهند. چون هواپیما و هلی‌کوپترهای اسرائیلی در تمام ساعت روز در حال بمباران هستند.

با این حال، قبل از شروع جنگ اسرائیلی‌ها با پخش اعلامیه در غزه اعلام کرده بودند که مردم برای نجات خودشان غزه را ترک کنند.

[[photow03]]

<strong><small>از یوسف می‌‌پرسم همه‌ی مرزها بسته است و هیچ‌کس نمی‌داند در این مدت باید کجا برود. یوسف در این مورد می‌گوید‌:</small></strong>

علاوه بر این‌که مرزها بسته است در خود غزه هم هیچ جایی برای پنهان شدن و فرار وجود ندارد. تنها جایی که می‌توانند پنهان شوند خانه‌هایشان است که آن هم هیچ امنیتی ندارد و اسرائیلی‌ها تمام مدت مناطق و ساختمان‌های مسکونی را بمباران کرده‌اند.

<strong><small>یوسف درباره‌ این‌که آیا می‌شود پیش‌بینی برای اتمام این جنگ داشت می‌گوید:</small></strong>

هیچ پایان مشخص و شفافی وجود ندارد. اسرائیلی‌ها، زمان، هدف و شرایط مشخصی را ذکر نکرده‌اند و حتا گفته‌اند این تازه شروع کار ماست.

حماس هم در موقعیتی است که باید از خودش دفاع کند و اگر اسرائیل داخل غزه باشد‌، حماس تنها نیرویی است که امکانش را دارد که با آن‌ها بجنگد.

اسرائیل هر نوع آتش‌بسی را رد کرده، حتا فرصت مورد نظر سارکوزی یعنی ۴۸ ساعت آتش‌بس را هم رد کرده است. بنابراین سرزنش حماس در این موقعیت برای آتش‌بس اشتباه است. اسرائیل این جنگ را می‌خواهد و اسرائیل است که باید تصمیم بگیرد جنگ را تمام بکند یا خیر.

[[photow04]]

<strong><small> اما بهتر است وضعیت مردم را از زبان خود مردم غزه بشنویم. رسانه‌ها از قطعی برق و نبود آب آشامیدنی و غذا در غزه می‌گویند. یوسف هم تأکید داشت که همه‌ی کمک‌های بین‌المللی در مرز مصر باید با تایید اسرائیل وارد غزه ‌شود. اما مردمی که در این نه روز و این شب‌ها با صدای انفجار، شلیک گلوله و موشک‌های مختلف روزگار گذراندند، در این مورد چه می‌گویند:

از سمیع عبد‌الشافی شهروندی که در غزه زندگی می‌کند درباره‌ این می‌پرسم که بعد از شروع جنگ زمینی چه شرایطی را طی می‌کنند.

او و خانواده‌اش تقریباً  در ۵۰۰ متری دریا هستند. آن‌ها از زمان بمباران شهر به این بخش رفتند که همراه با حمله‌ی زمینی از شنبه‌شب، قوی‌تر و سخت‌تر شده است.سمیع عبد‌الشافی می‌گوید:</small></strong>

تقریباً در این روزها و شب‌ها نخوابیده‌ایم و تحت فشار روحی و روانی زیادی قرار داریم و شرایط خیلی ناامید‌کننده است.

خیلی عجیب است که وقتی دو هزار و پانصد نفر کشته و زخمی شدند و تعداد زیادی از آن‌ها غیر نظامی هستند، هنوز شورای امنیت سازمان ملل در مورد آتش‌بس عکس‌العملی نشان نمی‌دهد.

<strong><small>عبدالشافی درباره‌ی زندگی روزانه در غزه در مورد وضعیت غذا، برق و شرایط مردم در طی هفته‌ی گذشته می‌گوید:</small></strong>

در ۲۴ ساعت در شبانه‌ روز از برق خبری نیست. نیازهای اولیه‌ همه‌ی افرادی که در نوار غزه هستند هم برطرف نمی‌‌شود و کسی هم جرأت ندارد از خانه‌اش بیرون بیاید تا چیزی برای خوردن پیدا کند. هیچ مغازه و فروشگاهی هم باز نیست. از طرفی در دست مردم پول نقد نیست.

<strong>آیا مردم در غزه هنوز از حماس حمایت می‌کنند یا به خاطر شرایطی که برای آن‌ها پیش آمده، در حال سرزنش حماس یا برعکس فقط در حال سرزنش اسرائیل هستند؟</strong>

مردم عادی در این شرایط و موقعیت فعلی هیچ توجه‌ای به رنگ‌های سیاسی ندارند. این حادثه باعث شده است مردم فلسطین دید سیاسی‌شان را از دست بدهند و فعلاً فقط به این فکر کنند که چطور زنده بمانند و این‌که قرار است در آینده چه اتفاقی بیافتد و چه زندگی داشته باشند. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/01/post_139.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2009/01/post_139.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 05 Jan 2009 15:12:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«سانسور ایدئولوژیک زنان در کتاب‌های درسی ایران»</title>
         <description>گروهی پنج نفره از دانشجویان ایرانی در آمریکا زیر نظر اعضای هیأت علمی دانشگاه‌های کانادا،نیو‌یورک، مریلند و پاریس طرح بررسی کتاب‌های درسی ایران را انجام دادند.

در این تحقیق، ۱۰۰ کتاب درسی از سال اول دبستان تا آخرین سال دبیرستان بررسی شده است. یازده‌ هزار صفحه کتاب درسی و سه هزار و صد تصویر در این کتاب‌ها تحلیل شده است.

[[sound]]

در این پروژه که هفت ماه طول کشید، تبعیض و عدم تحمل در کتاب‌های درسی ایران با روش‌های تحلیلی کیفی و کمی ـ آماری در سال‌ تحصیلی ۸۵ ـ۸۶ بررسی شد.

در این تحقیق پدیده‌ی تبعیض، عدم تحمل در سه زمینه بین زن و مرد، اقلیت‌های مذهبی و قومی و نوع برخورد با کشورهای همسایه‌ی ایران مورد تحلیل قرار گرفت.

دکتر سعید پیوندی، استاد دانشگاه پاریس هشت، پژوهشگر و کارشناس مسایل آموزشی ایران که یکی از اعضای هیأت‌ علمی بوده و تحقیق زیر نظر وی و همکارانش انجام شده است، در مورد وضعیت آموزش دختران در ایران می‌گوید:

«اگر چند خبری را که در پنج، شش ماه اخیر در مورد محدودیت‌های جدید برای دختران مطرح شد، در کنار  چیزهایی بگذاریم که قبلاً در نظام آموزشی ایران وجود داشته‌، فکر می‌کنم هر کس می‌تواند به این نتیجه برسد که در ایران به جای این‌که شاهد اقداماتی برای بهبود وضعیت آموزشی دختران باشیم، نسبت به کشورهای دیگر دنیا در جهت عکس حرکت می‌کنیم.»

ایشان ادامه می‌دهد: «همه‌ی میثاق‌های مهم بین‌المللی در زمینه‌ی آموزش و حقوق بشر و جوانان به مسأله‌ی برابری زن و مرد در آموزش از دوره‌ی ابتدایی تا پایان دوره‌‌ی آموزش عالی تاکیدی ویژه دارند. ولی در ایران شاهد هستیم که راه برعکس طی می‌‌شود و افکار جدیدی در جهت تشدید تبعیض‌های موجود مطرح می‌شود.»

آقای پیوندی معتقد است بررسی‌ها و پژوهش‌هایی که در ۲۵ سال اخیر روی نظام آموزشی ایران انجام شده، روی یک نکته با هم توافق دارند که برنامه‌ی درسی که به دانش‌آموزان ارایه می‌شود، سمت‌گیری روشن مذهبی و ایدئولوژیک دارد:

«در جامعه‌ای هستیم که دختران باید با تلاش بسیار زیادی، تبعیض‌های موجود را دور بزنند که بتوانند به این درجه از پیشرفت برسند که الان رسیده‌اند. متأسفانه به جای این‌که تشویق بشوند و مورد حمایت قرار بگیرند، از آنجایی که حکومت با این حرکت و حضور زنان در جامعه مخالف است در صدد به وجود آوردن چالش‌های جدید و سدهای جدید برای آموزش دختران است.»

آقای پیوند معتقد است: «با وجود تغییرات ایدئولوژیکی، اسلامی در سال‌های بعد از انقلاب، محمود احمدی‌نژاد، رییس ‌جمهور ایران هنوز هم نظام آموزشی ایران را تحت تأثیر افکار سکولار می‌داند و خواهان انقلاب فرهنگی جدیدی است و از سویی دیگ وزیر ‌آموزش ‌و پرورش از ضرورت جدا کردن کتاب‌های درسی برای دختران و پسران می‌گوید.»

هدف اصلی طرح بررسی کتاب‌های درسی ایران، پژوهش در زمینه‌ی اشکال مختلف تبعیض و عدم تحمل دگراندیشان در برنامه‌ درسی رسمی ایران بوده است. وظیفه‌ دیگر این پروژه، مشخص کردن مصداق‌ها و چند و چون تبعیض‌ها و گروه‌های اجتماعی که قربانی آن‌ها می‌شوند، است. بر اساس این تحقیق مشخص شده است که تئوری جنسیتی و نگاه به زنان از ابتدای سال تحصیلی به نوعی به گوشه‌نشینی زنان می‌انجامد. آیا ترسی از استقلال زنان از سوی حکومت ایران وجود دارد؟

[[photow01]]

استاد دانشگاه پاریس هشت در این مورد می‌گوید: «اتفاقاتی که در جامعه‌ ایران در ۱۵ـ ۱۶ سال پیش افتاده، برای خیلی از مسوولین کنونی به خصوص دولت فعلی تا حدود زیادی غیر‌منتظره بوده است. ما یک آموزش کاملاً سنتی را به دختران ارایه می‌دهیم و همان‌طور که از محتوای کتاب‌های درسی می‌توان برداشت کرد، به طور دایم به دختران می‌گوییم نقش اصلی‌شان در خانه‌، نقش مادری‌ و نقش همسری‌ است.»

 پیوندی معتقد است: «زنان در کتاب‌های درسی بیش از آن‌که یک انسان کامل اجتماعی باشند، زن، مادر، دختر، همسر یا خواهر این یا آن مرد هستند. اما نتیجه‌ این در مدارس ایران آن چیزی نبوده که آنان انتظارش را داشتند. گزارش تبعیض یا عدم تحمل در کتاب‌های درسی، پنج بخش دارد.»

این گزارش شامل پنج بخش است؛ بخش اول به ابعاد مذهبی و دامنه‌ی مطالب دینی در دورس مختلف می‌پردازد‌. در بخش دوم به موضوع نابرابری‌های مختلف بین زن و مرد در متن‌ها و تصاویر کتاب‌های درسی پرداخته می‌شود. بخش سوم، به نوع برخورد و نگاه به اقلیت‌های مختلف ساکن ایران مربوط می‌شود. 
در بخش چهارم، نوع برخورد با کشورهای همسایه و منطقه بررسی می‌‌شود. در بخش پنجم، چگونگی طرح حکومت اسلامی برای دانش‌آموزان و جایگاه ارزش‌های اساسی ایدئولوژیک مثل شهادت، ایثار یا جهاد در کتاب‌های درسی ایران را نقد یا تحلیل می‌کند.

دکتر پیوندی درباره‌ی طرح‌های جدید حکومت و دولت ایران برای جلوگیری از استقلال و رشد زنان ایران می‌گوید: «دختران علی‌رغم این تصویر به قهقرا رفته‌ کم‌ و بیش منفی که در کتاب‌های درسی وجود دارد، و تصویر سنتی که از زن ارایه می‌شود، کاملاً دنیای امروز را زندگی می‌کنند و این را به جامعه‌ی ایران تحمیل کردند. اگر همه‌ی نشانه‌های جامعه‌شناسی و جمعیت‌شناسانه‌ی ایران را در ۱۵ سال پیش ورود بکنیم می‌بینیم که جامعه‌ی زنان ایران به این سمت حرکت کرده است.»

دکتر پیوندی ادامه می‌دهد: «به افزایش جمعیت نگاه کنید‌، در واقع در دوره‌‌ای که تشویق می‌شود زن باید بچه داشته باشد، مادر خوب و همسر خوبی باشد،‌ با شدید‌ترین کاهش جمعیت در تاریخ ایران مواجه بودیم. از جمعیت سه درصدی به یک و چهار رسیدیم.»

استاد دانشگاه پاریس هشت در ادامه می‌گوید: «حدود ۱۵ سال پیش در سال، چیزی حدود دو و نیم میلیون بچه در ایران متولد می‌شد، الان حدود یک میلیون و صد هزار بچه متولد می‌شود، تقریباً جمعیت ایران حدود دو برابر شده است. با تحولی که اتفاق افتاده، دیگر زن نقش مادری و همسری را مهم‌ترین نقش اجتماعی خودش در عمل نمی‌داند، می‌خواهد از طریق تحصیل، حضور در بازار کار یا فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی وارد جامعه شود.»

او در ادامه‌ سخنانش می‌گوید: «به تعداد رمان‌نویسان زن‌، شاعر زن، نقاش زن و فیلمساز زن نگاه کنید که گاهی تعدادشان در خیلی از زمینه‌ها از مردان بیشتر است. با این‌که زمینه‌ی کار برای آنان خیلی خیلی از مردان دشوارتر است. با توجه به همه‌ی این محدودیت‌ها‌، در همه‌ی زمینه‌ها شاهد رشد جامعه‌ی زنان ایران بودیم. به خصوص در بخش تولید فرهنگ، علم و مشارکت علمی و این آن چیزی است که این‌ها منتظرش نبودند.»

دکتر پیوندی می‌افزاید: «از هر سه پزشکی که در دانشگاه تربیت می‌شود، دو نفر زن است. از سه فارغ‌التحصیل رشته‌های علمی، دو نفر دخترند، از چهار فارغ‌التحصیل رشته‌های هنر، سه نفر دخترند. این‌ها به خصوص برای این بخش از حاکمیت، نه مطلوب بوده و نه منتظرش بودند. برای همین، در پی این است که به نوعی جلوی این تحول را بگیرد که طرح سهمیه‌ی جنسیتی یکی از آن‌ها بوده است.»

استاد دانشگاه پاریس معتقد است: «طرح بومی‌سازی پذیرش که به معنای جلوگیری از جابجا شدن جغرافیای دختران در سطح ایران است، یکی دیگر از آن‌ها است. این‌که کتاب‌های درسی را دخترانه، پسرانه کنند از همه ارتجاعی‌تر است و بالاخره آخرین طرحی که فعلاً فقط حرفش را زده‌اند، اما معلوم نیست بخواهند اجرا کنند ـ به نظر من خواسته‌اند امتحان کنند تا ببینند واکنشش چیست ـ حتا دوره‌های تحصیلی را زنانه ـ مردانه بکنند. با این بهانه که دختران باهوش‌تر از پسران هستند می‌خواهند دوره‌ی تحصیلی دختران را کوتاه کنند‌. به این ترتیب که در عمل آن‌ها زودتر وارد خانواده شوند، زودتر مادر و زودتر بچه‌دار شوند.»

استاد دانشگاه پاریس‌ هشت درباره‌ی برنامه‌ریزی تبعیض‌آمیز و مشخص دولت نهم برای گوشه‌گیر کردن زنان با توجه به شعارهای تبلیغاتی رییس‌ جمهور ایران در زمان نامزدی ریاست‌جمهوری می‌گوید:

«تبعیض‌های جدید یا برخوردهای جدید با تجاوزهای جدید به حقوق زنان یا محدود کردن بیشتر زنان می‌توانست چه شکلی به خودش بگیرد‌. همه منتظر بودیم ببینیم بالاخره با این حرف‌ها این دولت به کجا خواهد رفت. وقتی در مورد حجاب از آقای احمدی‌نژاد سوال کردند، واکنش خیلی تندی نشان داد و گفت چرا این مسأله آن‌قدر مهم است که ما باید مطرح بکنیم؟ اصلاً به زنان چکار داریم. کشور ما مسایل خیلی مهم‌تری دارد.»

او ادامه می‌دهد: « رئیس جمهور به نوعی می‌خواست بگوید  نمی‌خواهد سخت‌گیری بکند. آن موقع تبلیغات انتخاباتی بود، ولی بعد از آن دیدیم که چه اتفاقاتی افتاد‌. در زمینه‌های دیگر باید منتظر ماند و دید واکنش این‌ها به طور مشخص چیست. به طور مشخص طرح‌هایی که دنبالش هستند، یعنی هر چهار طرحی که از آن صحبت شده، طرح‌هایی هستند که جامعه‌ی ایران را رو به قهقرا می‌برند و تبعیض‌آمیز هستند.»

[[photow02]]

دکتر پیوندی معتقد است: « تحقیقی که در مورد همه‌ کتاب‌های درسی انجام دادیم و به انگلیسی و فارسی چاپ شده‌، به طور کامل نشان می‌دهد کتاب‌های درسی ایران یکی از تبعیض‌آمیزترین کتاب‌های درسی در تمام دنیا در مورد زن است‌. شاید در دنیا فقط عربستان و یمن از ایران بدتر باشند.»

در این تحقیق با توجه به بررسی تصویر زن در کتاب‌های درسی اشاره شده که در نگاه کتاب‌های درسی، زن و مرد بیشتر به صورت دو فرد اجتماعی متفاوت مطرح می‌شوند که مکمل همدیگر هستند. نقش‌های آن‌ها ویژه و جنسیتی است.

این استاد ایرانی دانشگاه پاریس هشت می‌گوید: «دوره‌ی تحصیلی برای دختران کوتاه‌تر شود به این معناست که عملاً در آینده دختران را از این‌که بتوانند رقابت برابر با پسران داشته باشند، بازداریم. همین الان هم که کلی از رشته‌های دانشگاهی برای دختران آزاد نیست‌، دختران بیشتر از پسران قبول می‌شوند. در این تحقیق از وجود یک ایدئولوژی جنسیتی صحبت کردم. در ایدئولوژی جنسیتی، در حقیقت زن و مرد انسان‌های برابر نیستند. یعنی شهروندان برابر جامعه نیستند.»

این استاد در ادامه، می‌افزاید: «زن حالت مکمل مرد را دارد. یعنی کارهایی را که یک مرد نمی‌تواند بکند، زن باید انجام دهد. در مثال‌هایی که در کتاب‌های درسی آورده می‌شود، زن همه جا حتا در خانه، آن نقش‌هایی را بازی می‌کند که در تقسیم کار داخلی خانه، کارهای خیلی معمولی است. مثل جابجا کردن اثاث خانه، رنگ زدن خانه، انجام خرید. به نقش زن آنجایی اشاره می‌شود که مرد نباید آن کار را بکند یا نمی‌تواند آن کار را بکند یا بهتر است که نکند.»

دکتر پیوندی معتقد است: «لغاتی مثل سرپرست خانواده، مسوول خانواده، رییس‌خانواده و نان‌آور خانواده به طور عمده درباره‌ی مرد به کار می‌رود. از این جنبه می‌توان گفت که یکی از بنیادهای این ایدئولوژی جنسیتی، همین قایل بودن نقش مکمل و نابرابر برای زن است. زن، موجودی است که تفاوت می‌کند، بنابراین به خاطر تفاوتش باید نقش‌های اجتماعی و خانوادگی متفاوتی را به عهده بگیرد‌. به نظر من، این یکی از نکات شروع کننده‌ی این ایدئولوژی جنسیتی بود که بدون هیچ پرده‌پوشی آشکار بود و توضیح می‌دهد زن و مرد نابرابر هستند.»

استاد دانشگاه پاریس هشت می‌گوید: «به خاطر همین نابرابر بودن‌، نقش‌های اجتماعی‌ متفاوتی دارند. روندهای جامعه‌پذیری‌شان فرق می‌کند، در واقع نوع انتظاراتی که از آنان دارند، و نوع زندگی‌شان فرق می‌کند. جامعه‌ای را تصویر می‌کنند که دو نیمه دارد، یک نیمه‌ی فرودست و نیمه‌‌ای که در جامعه، همه‌ی مسایل اصلی را به عهده دارد و تولید اصلی علم و فرهنگ با اوست و آن جامعه‌ی مردان ایران است. تاریخ این‌گونه نوشته شده است‌. کتاب فارسی هم این‌گونه نوشته شده است.»

این گزارش که توسط یک گروه پژوهشی در واشنگتن تهیه شده، راهی برای گفتمان ایدئولوژیک مذهبی دوران ما در حوزه‌ی آموزش و تضادهای مهم آن با مبانی حقوق بشر و دموکراسی است.

پیوندی صحبت‌های خود را این‌گونه ادامه می‌دهد: «اتفاقی نیست که هیچ تصویر زنی جز، پروین اعتصامی از زن‌های شناخته شده در کتاب‌های درسی نیست. برای این‌که دختران ما برای  فردای خودشان الگو نداشته باشند. زنان بی‌نام و نشانی باشند که در درس‌ها به آن‌ها اشاره می‌شود که حتا اسم ندارند، مثلاً فقط به آن‌ها گفته می‌شود مادر امام‌ خمینی خیلی فداکاری کرد که ایشان را بزرگ بکند. یا مادر آقای رجایی که کارگری کرد تا او را بزرگ کند. این زنان یا مادران حتی اسم هم ندارند.»

دکتر پیوندی در پایان سخنانش می‌گوید: « برای این‌که زن‌های کتاب‌های درسی ما، انسان‌های ناشناسی هستند که در همان نقش محدود و فرودستانه‌ خودشان باقی می‌مانند. این نگاه تحقیرآمیز و شهروند ثانوی به زن‌هاست که مجموعه‌ی این ایدئولوژی را تشکیل می‌دهد. آقایان مسوولین حکومتی هر چه دلشان می‌خواهد، می‌توانند بگویند که زنان، تاج سر ما هستند یا ما چه داریم علیه زنان بگوییم. ولی آنچه در عمل انجام می‌شود، همه‌ی آن چیزهایی است که علیه زنان است. تصویر به قهقرا رفته‌ی زن است که با زن جامعه‌ی امروزی بسیار متفاوت است. دختران ایران در زندگی هر روزشان با این فرهنگ و هنجارهایی که می‌خواهد به آنان تحمیل شود، برخورد می‌کنند.»</description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/12/post_138.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/12/post_138.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Dec 2008 18:45:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ببین تی ‌وی؛ نه تلویزیون و نه ویدئوبلاگ</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>«ببین تی‏وی» اسم یک سایت اینترنتی‌ست که تولیدش ویدیو و فیلم‏های کوتاهی است که معمولاً ‌به ایران مربوط می‏شود.</small></strong>

[[sound]]

<strong><small>کیوان عباسی، مدیر و پایه‏گذار «ببین تی‏وی»، اسم‏هایی را که برای قالب (‌فرمت) این سایت به کار می‌رود، چندان نمی‏پسندد: ‌«‌پخش‌ ویدیو روی اینترنت، هنوز درست تعریف نشده. بعضی‏ها می‏گویند "تلویزیون اینترنتی" اما مسلماً ما تلویزیون نیستیم، ویدیوبلاگ هم نیستیم. ولی این‌که چه قالبی داریم، درست نمی‏دانم».</small></strong>

ببین تی وی بدون این‌که از برنامه‌ساز و مجریان مشهور استفاده کند، توانسته در این مدت کوتاه با نیروهای جوان و پرانرژی ایرانی که بیشترشان مهاجر هستند و در آمریکا زندگی می‌کنند، برنامه‌های متنوع و جذابی تولید کند. کیفیت تدوین و فیلمبرداری ویدئوها نسبت به ماه‌های اول بهتر شده و ایده‌های رنگارنگ‌تری جلوی دوربین اجرا می‌شوند. 

تقریباً همه برنامه‌سازان این سایت تلاش می‌کنند جلوی دوربین خودمانی باشند و اگر حتی موضوع برنامه جدی باشد، تلاش آنها برای شکستن یخ و سفتی سوژه مشخص است.

کیوان عباسی چندین سال با تلویزیون‏های مختلف در آمریکا، مثل «آزادی» و «تپش» کار کرده و بالاخره دو سال پیش ببین تی‏وی را راه انداخته است:‌ «در این مدت متوجه شدم که ‌در تلویزیون‌های ایرانی، کسی جوان‏ها را به بازی نمی‏گیرد. جوان‏ها یا باید پشت دستگاه و دوربین بایستند، یا کارهای پشت صحنه را انجام دهند. ولی عقیده‏ و طرز فکرشان اصلاً مهم نیست.» 

[[photow01]]

اهالی ببین‌ تی‌وی برای تشویق جوانان، حتی بخشی را برای آپلود یا بارگذاری ویدئوهای کسانی که در ایران یا خارج از کشور، ساخته شده و به راحتی در سایت آن‌ها قابل نمایش هست، پیش‌بینی کرده‌اند.

حدود یک سال است که سایت ببین تی‏وی تغییر شکل داده است. ویدیوهای این سایت، قبلاً تقریبا روزی ۲۰هزار بار پخش می‏شده و بیشترین بازدید کننده‏ آن از ایران بوده: «ژانویه‏ ۲۰۰۸ در ایران فیلتر شدیم و از ۲۰هزارتا کلیپ که کاربران در روز پخش می‏کردند، رسیدیم به ۴هزار و خرده‏ای.»

آن‌ها بعد از فیلتر شدن، دامنه و حتی طراحی سایت را تغییر دادند. اما مشکلی جدید دامنگیر این سایت شد: «وقتی یک سایت در ایران فیلتر شود، کسی در ایران برای‏اش تبلیغ نخواهد کرد. شما بین مردم گم می‏شوید، باید یک جوری به مردم برسانید که کجا هستید. بازی موش و گربه است. اگر تبلیغ‏دهنده‏ها خارجی باشند، به ‌سایت فیلترشده در کشوری که برای‏اش ویدیو پخش می‏کند، تبلیغ نمی‏دهند.‌»

به نظر می‏رسد در اروپا تلاش‏هایی برای ‌راه‏اندازی رسانه‏های فارسی‏زبان، مثل رادیو و تلویزیون انجام می‏شود. اما در آمریکا غیر از تلویزیون‏های فارسی لس‏آنجلسی، در ظاهر، رسانه جدیدی وارد این عرصه نمی‏شود و بقیه هم تقریباً مثل همدیگر فعالیت می‌کنند.

‌کیوان عباسی در این مورد می‏گوید: «‌بیشتر به خاطر کم‏کاری است و استفاده از "برنامه‌پرکن" به جای تولید صحیح برای مخاطب. از طرف دیگر در بازار ایرانی هیچ‏جور نمی‏توانیم مقیاسی داشته باشیم برای این‌که کار چه کسی، چقدر خوب بوده. از فروش آلبوم و سی‏دی تا ‌کیفیت کار یک تلویزیون؛ نمی‏دانیم کدام تلویزیون چندتا بیننده دارد.»

به گفته او بخش دیگر این مشکل که بین ایرانیان اهل رسانه  در آمریکا وجود دارد، نقدناپذیری آنهاست که هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد نگاه درستی به کیفیت برنامه‌های خودشان داشته باشند.

ببین تی‏وی با سرمایه‏گذاری یک امریکایی، در ماه ژوییه ۲۰۰۶ کارش را به شکل رسمی شروع کرده. اما بعد از افزایش مسایل مختلف اقتصادی، تعداد تولیدات این سایت کم شده است. 

مدیر این سایت معتقد است که بخشی از این مسایل به جدی گرفته نشدن از طرف رسانه‏ها و حتی شرکت‏های مختلف تبلیغاتی برمی‏گردد: «‌شرکت‏ها، تاجران ایرانی هنوز اینترنت را قبول ندارند. از طرفی نمی‏توانند ببینند این جوان‏ها هستند که فردا دکتر، وکیل می‏شوند، پول در جیب‏شان است و کالای ایرانی می‏خرند. جوان‏های ایرانی‏ که در امریکا زندگی می‏کنند، هرچند ممکن است فارسی را درست صحبت نکنند، ولی خیلی بیشتر دوست دارند در محیط ایرانی باشند تا ایرانی‏هایی که در اروپا با آن‏ها بزرگ شده‏ام.»

<strong>به لهجه‌مان گیر می‌دهند </strong>

[[photow02]]

با این‌که آن‌ها به دلیل جوانی و فعالیت اینترنتی از سوی برخی جدی گرفته نشدند، اما موفق شدند بخشی از تابو و کلیشه‌های کار تصویری را بشکنند و نشان دهند که اجرای ساده، صمیمانه و چگونگی ارتباط با مخاطب را در نسل خودشان می‌شناسند.

در برنامه‏های مختلف این سایت، مثل موزیک ویدیو، گفت‏وگو با هنرمندان نام‏دار ایرانی و گاهی امریکایی، گزارش از رویدادهای خاص ایرانی در امریکا، مد و برنامه‏های کمدی مختلف که بچه‏های ببین تی‏وی می‏سازند، جوانی و ایده‏های جدیدی به‏چشم می‏خورد.

رها اعتمادی در ایران به دنیا آمده و در سوئد بزرگ شده است. او تهیه کننده‏ برنامه‏های ببین تی‏وی است‌ که به نحوی به موسیقی مربوط می‏شود.

رها در مورد ‌کمبود پوشش خبری برنامه‏هایی که به موضوع‏های روز در زمینه‏ مسایل اجتماعی و هنری است و به هرحال به ایرانی‏ها امریکا مربوط می‏شود، می‏گوید: «در شهر لس‌آنجلس که ما هستیم، به ندرت چنین مواردی پیش می‏آید که سراغ‏شان برویم.»

او معتقد است در اروپا این‌گونه برگزاری این برنامه‏ها در قالب سخنرانی یا کنفرانس و سمینار در مورد مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی و حتی هنری بیشتر از آمریکاست: «‌آگاهی هم در رابطه با ایران و اتفاقاتی که در آن مسیر پیش می‏آید، در آمریکا‌ کمتر است و خبرها‌ بیشتر جنبه‏ هنری دارد؛ فلان خواننده‏ در کاباره می‏خواند یا برگزاری کنسرت، انتشار آلبوم موسیقی و...‌»

به گفته رها، خیلی از ایرانی‏ها خودشان را از جامعه‏ای که به این مسایل تن می‏دهد وخبرهای مختلف که در ایران چه می‏گذرد، عقب کشیده‏اند.

لادن ضیاپور، مجری ثابت برنامه  City Talk‌‌است که در آن به خبرهای جدید فرهنگی و هنری می‏پردازد و در حالی‌که در خیابان‏ها و پارک‏های شهر قدم می‏زند، گزارش می‏دهد. او در مورد برنامه‌اش می‌گوید:

«‌سیتی تاک را قبلاً بقیه بچه‌ها اجرا می‌کردند و در نهایت قرار شد فقط من باشم و در مورد آلبوم موسیقی، فیلم سینمایی روز و کتاب هفته، گزارش بدهم. سعی می‏کنم، موضوع‌های مختلف برنامه به‏هم بیایند و هر هفته یک موضوع در برنامه باشد که به ایران هم مربوط باشد».

[[photow03]]

لادن و بعضی از مجریان برنامه‌های مختلف ببین تی وی، در آمریکا بزرگ شده‌اند یا به دنیا آمده‌اند. برای همین چندان به فارسی مسلط نیستند. لادن که از شش سالگی به آمریکا رفته خواندن و نوشتن را همانجا یاد گرفته. 

او در مورد انتقادی که به برنامه‏اش می‏شود، می‏گوید: «تنها چیزی که خیلی به آن گیر می‏دهند، لهجه‏ ماست و این که چرا این‏جوری صحبت می‏کنیم و فارسی بلد نیستیم؟ ما مایل هستیم، ولی نمی‏دانیم چه‏کار باید بکنیم. سعی و تمرین هم می‌کنیم، ولی سخت است».

سایت ببین تی وی، یک وبلاگ فعال هم دارد که باعث شده نظرات مخاطبان مستقیم با برنامه‌سازان مطرح شود. لادن اشاره می‌کند که گاهی سوژه‌ها را هم همین خواننده‌ها معرفی می‌کنند.

ملیسا شوشاهی، مجری تقریباً ثابت و تهیه کننده‏ برنامه‏های مختلف در ببین تی‏وی است.  او در سیاتل واشنگتن به دنیا آمده و در لس‏آنجلس به عنوان بازیگر هم شناخته می‏‏شود. 

چهره و شخصیت او به خاطر برنامه‏ هفتگی Mel Talk مشهور است: «داشتیم برای سایت‏مان دنبال یک برنامه‏ جالب می‏گشتیم که خودم در آن باشم. خواستیم کاری کنیم که ایرانی‏ها نوع جدیدی از اجرا را ببینند همراه با خبرهای هفته، خبرهای بامزه و… اوائل خیلی از جملات را به  انگلیسی و فارسی با هم می‌گفتم. خیلی‏ها هم می‏گفتند، ما نمی‏فهمیم، چرا فارسی صحبت نمی‏کنی؟ شما ایرانی هستی، باید فارسی صحبت کنی. برای همین سعی کردیم‌ متن برنامه را  بیشتر فارسی کنیم.»

[[photow04]]

ملیسا در حالی که روی یک صندلی نشسته و کاملاً جلوی دوربین بازی می‏‏کند، خبرهای بامزه و سبک را می‏خواند. «ابله هفته، پنج موضوع  برتر هفته، و اصطلاح عامیانه هفته»، بخش‏های پرطرفدار برنامه‏ Mel Talk است. 

او می‌گوید:‌ «خواستیم کاری کنیم که بامزه باشد. خواستیم ایده‏های جدید را امتحان کنیم و مردم اتفاقاً دوست داشتند. یک کتاب ایرانی داریم که هر هفته اصطلاحات جدید جوانان ایرانی را با معنا و مفهومش از روی آن پیدا می‌کنیم».

مانی طالبی، یکی دیگر از تهیه‌کنندگان ببین تی وی است. او از سه سالگی به سوئد مهاجرت کرده و از ۱۹ سالگی در آمریکا زندگی می‏کند. اما مانی در برنامه دفتر یا The office‌‌ که هر هفته به یک اتفاق یا داستان در دفتر ببین تی‏وی می‏پردازد، نقش یک ایرانی را بازی می‏کند که جدیداً به امریکا رفته است.

‌او می‌گوید:«کاراکتری که بازی می‏کنم، در آمریکا به نام‌  F.o.b معروف است. «فوب» لغتی‌ست برای مهاجرانی که تازه به امریکا می‏آیند. کسانی که زمان‏های قدیم‌ با کشتی و قایق  می‏آمدند با این لقب شناخته می‌شدند و حالا این لقبی شده برای تکه انداختن درمورد کسی که ‌تازه از کشورش آمده و هنوز خودش را با جامعه آمریکا تطبیق نداده.»

مانی با این تیپ شخصیت، کسی را نشان می‏دهد، که تعدادی از ایرانی‌ها با آن احساس نزدیکی می‌کنند و تجربیاتش را می‌شناسند.

مانی برنامه «تهران‏جلس» را هم به شکل ثابت در ببین تی‏وی تهیه می‏کند. پلیس ایرانی که در سطح شهر رانندگی می‌کند و در مورد «آبروداری» می‌گوید که ایرانی‌های مقیم آمریکا باید حفظش کنند. مانی این ایده را از یک برنامه معروف آمریکایی الهام گرفته که یک روز از کار واقعی پلیس‌ها را نشان می‌دادند: «‌من برنامه "‌کاپ" را مقایسه کردم با وضعیت ایران و وضعیت خاص پلیس ‌در سه سال اخیر؛ این‌که ‌پلیس‏ به جوانان از نظر لباس پوشیدن و تیپ و آرایش مو گیر می‏دهد. برای کسی که خارج از ایران بزرگ شده و زندگی می‏کند، این روش باورکردنی نیست.»

تیام رحیمی، تهیه کننده و مجری دیگر ببین تی‏وی است که همراه با بابک اخویان یک برنامه‏ آشپزی را اجرا می‏کند و از یکی از اعضای ثابت ببین‏ تی‏وی است. امیر شیخ، مایک کازرونی و خیلی از تهیه‏کننده‏ها و افراد پشت صحنه‏ و فرناز داوودی که تدوین بیشتر ویدئوها را به عهده دارد، در این گفت‏وگوی جمعی ما حاضر نبودند. برای اینکه همین تعداد از بچه‌ها بتوانند همزمان حضور داشته باشند، قرارمان چندین هفته تغییر کرد.

ولی کیوان عباسی ‌در انتهای این گفت‏وگوی جمعی، در مورد یکی از هدف‏های راه‏اندازی ببین‏ تی‏وی و انتقادی که در مورد لهجه و زبان فارسی مجریان وجود دارد، می‏گوید: «این که بگوییم "تو بلد نیستی، پس حرف نزن"، به نظر من خیلی فکر عقب‏افتاده‏ای است. باید بتوانیم جوانان ایرانی را که در کشور دیگری بزرگ شده‌اند، تشویق کنیم. چون ممکن است چند نفر که مثل ملیسا صحبت می‏کنند، برنامه‏اش را نگاه کنند و بخواهند که آن‏ها هم بیشتر راجع به ایران بفهمند و بخواهند فارسی را یاد بگیرند.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/11/post_137.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/11/post_137.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 01 Nov 2008 16:38:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صدای خاتمی و احمدی‌نژاد در آمریکا</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>
صدای محمود احمدی‏نژاد، به عنوان رییس جمهور ایران، امسال در مجمع عمومی سازمان ملل، صدای کسی بود که این روزها به خاطر چاپ یک کتاب در آمریکا مورد توجه قرار گرفته است، هومان مجد، ۵۱ ساله و متولد تهران است، ولی از هشت ماهگی در آمریکا ( و مدت کوتاهی در بریتانیا) زندگی کرده است. </small></strong>


[[sound]]

هومان مجد سال‏های زیادی را در زمینه‏ موسیقی و فیلم کار کرده. او مقیم نیویورک است و سال‏ها قبل معاون شرکت موسیقی «آیلند ریکوردز» و رییس بخش موسیقی شرکت «پام پیکچرز» بوده و با گروه‏های موسیقی، مثل «U2» همکاری کرده است: «تقریباً سال ۲۰۰۰ـ ۱۹۹۹ بود که کار موزیک را رها کردم. وضع کار موسیقی در آمریکا به خاطر اینترنت و حقوق کپی‌رایت خراب شد و تصمیم گرفتم به نویسندگی که از کودکی شروع کرده بودم، برگردم.»

او تهیه‏کننده‏ چند فیلم سینمایی بوده، اما مدت‏هاست همه ‏این‏ها را کنار گذاشته و فقط می‏نویسد. مجد سال‏هاست که در مطبوعات آمریکایی مثل نیویورک تایمز، نیویورک آبزرور و نیویورکر، در مورد ایران و تجربیاتش از زندگی شخصی و اجتماعی یک ایرانی در تهران و شهرهای دیگر می‏نویسد.

او تلاش می‌کند تقریباً مداوم به ایران سفر ‏کند تا تصویری را نشان دهد که نسبت به تصویر بسیاری از رسانه‏های غربی از ایران، واقعی و ملموس‏تر باشد.

هومان مجد که مترجم و مشاور محمد خاتمی، رییس جمهور پیشین ایران در آمریکا برای سخنرانی در برنامه‌های مختلف و رسمی بوده، حالا همین کار را برای محمود احمدی‏نژاد انجام می‌دهد.

آخرین سفر آقای احمدی‏نژاد، رییس جمهور ایران از دید هومان مجد، به عنوان یک روزنامه‏نگار که نقش مترجم او را هم بر عهده داشته کمی متفاوت‏تر از بقیه بوده است:
«این سوال در ذهن آمریکایی‌ها هست که چرا آقای احمدی‏نژاد از ابتدای ریاست جمهوری، هر سال به این‏جا می‏آید؟ روسای جمهور ایران بعد از انقلاب، به این شکل منظم هر سال برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل نمی‌آمدند. آقای خاتمی در طول هشت سال، دوبار آمد. آقایان خامنه‏ای، رفسنجانی و رجایی هم یک‌بار آمدند».

او می‌گوید: «در این سال‌ها چنین برنامه‏ای در سیاست جمهوری اسلامی نبوده که رییس جمهور ایران هر سال به نیویورک بیاید، نطق کند و برنامه‏های جانبی را با ایرانیان مقیم آمریکا، ترتیب دهد».

این روزنامه‌نگار معتقد است سفر اخیر رییس‌جمهور ایران و اقامت کوتاهش در آمریکا تا حدی تبلیغاتی بوده است: «این‌بار آقای احمدی‏نژاد، تلاش می‌کرد خبرهای مربوط به سفر آمریکا، در ایران کاملاً پوشش داده شود و نشان دهد که چگونه با آمریکایی‏ها تماس دارد، چگونه با خبرنگارهای آمریکایی صحبت می‏کند و خود را به عنوان شخصی نشان بدهد که هم به سازمان ملل می‏آید و هم با روسای جمهور بقیه کشورها و سیاستمداران  صحبت می‏کند و ملاقات دارد.»

مجد اشاره می‌کند: «فکر می‏کنم، این برنامه‏ای برای انتخابات سال آینده در ایران است. مخصوصاً اگر آقای خاتمی بخواهد نامزد شود که در خارج از ایران و برای آمریکایی‏ها خیلی محبوبیت دارد».

[[photow01]]

<strong><small>مترجم سخنرانی محمود احمدی‏نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک، به تازگی کتابی را به نام «آیت‏الله موافق نیست، تناقض ایران مدرن» The Ayatollah Begs to Differ: The Paradox of Modern Iran در آمریکا منتشر کرده است.

در ترجمه‏ (Begs to Differ) به فارسی، کمی حس مخالفت مودبانه و تعارف ناپیداست، شاید بتوان گفت «آیت‏الله موافقت ندارد یا خواهان تغییرات است و یا حتی مخالف است».</small></strong>

هومان مجد نوه‏ آیت‏الله سید کاظم عصار و فرزند یک دیپلمات سیاسی و سفیر شاه در آمریکا است. اما او با کدام‏یک از این دو وجه، ایران را در کتابش تحلیل کرده است: 
«‌نوه‏ آیت‏الله بودن و از خانواده‏ دینی آمدن، بخشی از وجودم است و بزرگ شدن در یک خانواده‏ سیاسی هم قسمتی دیگر. در کنار این‌ها من خارج از ایران بزرگ شده‏ام و اصلاً ایران نبودم. این هم قسمتی از زندگی‏ام است. نمی‏شود گفت، سمپاتی، ولی نحوه برخورد با آدم‏های دینی و دین اسلام، به خاطر پدربزرگم، در وجودم هست. هرچه که در کتاب هست، یک مقدار از این تلقین و انتقال فکر است که ناخودآگاه بر کارم حاکم شده».

اما «آیت‏الله» در ایران می‏تواند نماینده چندین جایگاه سیاسی، مذهبی و سنتی باشد. آیت‏الله در کتاب هومان مجد کیست؟ </small></strong>

او می‌گوید:«این کتاب بیشتر برای خوانندگان آمریکایی و اروپایی نوشته شده، کسانی که ایرانی نیستند. خارجی‏ها آیت‏الله را به عنوان یک سمبل مدیریت ایران می‏شناسند. می‏گویند: «آیت‏الله‏ها یا ملاها سر ِکارند». آیت‏الله از زمان آقای خمینی، در خارج از ایران، مخصوصاً در آمریکا، تصویر نسبتاً خوبی ندارد. در این کتاب منظورم از آیت‏الله، یک آیت‏الله به‌خصوص نیست».

مجد تاکید می‌کند: «‌کسانی که در ایران مذهبی هستند، عقاید مختلفی دارند، برعکس آن چیزی که مردم در غرب فکر می‏کنند. در آمریکا مردم فکر می‏کنند «آیت‏الله‏ها» همه با هم هستند، البته اگر اصلاً بدانند در ایران فقط یک  آیت‏الله وجود ندارد. کسانی که می‏دانند بیشتر از یکی دو تا آیت‏الله در ایران هست، نمی‏دانند که آیت‏الله‏ها ممکن است عقاید مختلفی داشته باشند».

او برای این‌که نشان دهد ایران کشوری است که از لحاظ سیاسی، احزاب و عقاید مختلف و متنوع در آن فعال هستند، در این کتاب برای مخاطب آمریکایی به صورت مشخص و کامل توضیح داده است:«‌من مشخص کرده‌ام، آیت‏الله‏هایی هستند که با دولت، سیستم، وضع سیاسی و اقتصادی، از هر لحاظ، مخالفند. ممکن است با ولایت فقیه مخالفت نکنند ـ بعضی‏ها مثل آقای منتظری مخالفت می‏کنند که بعد برایشان دردسر می‏شود‏ ـ ولی خیلی مخالفت‏های دیگر هم هست. در همین سیستم ولایت فقیه باز هم عقایدی هست، حتی آقای هاشمی رفسنجانی که عقاید دیگری راجع به ولایت فقیه داشته، درحال حاضر عقیده‏اش با ۳۰ سال پیش فرق کرده است».

[[photow02]]

<strong><small>این روزها، تقریباً هر موضوعی که مربوط  به ایران باشد، می‏تواند به بحث داغی در رسانه‏های دنیا تبدیل شود.

کتاب هومان مجد در برنامه‏های مختلف سیاسی و اجتماعی در شبکه‏های متنوع آمریکایی، نقد و بررسی شده و این نقدها ادامه دارد.

از هومان می‏پرسم: آیا ویژگی خاصی کتاب او را از «موج مد ایران» متمایز می‏کند؟</small></strong>

«در آمریکا، کتاب‏هایی که راجع به ایران نوشته شده، یا استادان دانشگاه یا متخصصان سیاست خارجی نوشته‏اند که یا به مسایل تاریخی اشاره دارند، یا توضیحاتی در مورد وضع ایران می‏دهند، این‌که چه کسی سر کار است، سیستم سیاسی چگونه در ایران کار می‏کند و… این برای مردم معمولی آمریکا جالب نیست».

به گفته او مردم معمولی آمریکا نمی‏خواهند کتاب جدی بخوانند: «‌آن‌ها تمایل دارند کتابی بخوانند که درکش برایشان سخت نباشد‌».

کتاب مجد به دلیل لحن طنز و چند پهلو و استفاده از جملات مردم ایران در کوچه و خیابان، برای این نوع خواننده راحت‏تر است:
«‌آمریکایی‌ها نمی‏خواهند بدانند، مجلس ایران دقیقاً چطور کار می‏کند، کی انتخاب می‏شود و مثلاً قانون اساسی ایران چیست. این‏ها برای آمریکایی معمولی مهم و جالب نیست. آن‌ا می‏خواهند بدانند این ایرانی‏هایی که هر ب در تلویزیون می‏بینند، قای احمدی‏نژاد و آقای خاتمی، این‏ها چه کسانی هستند، از نزدیک چه نوع آدم‏هایی هستند و دلیلی که این حرف‏ها را می‏زنند یا این رفتارها را می‏کنند، چیست؟‌»

او در کتابش نه از چیزی دفاع می‌کند و نه در مخالفت با موضوعی ادعایی می‌کند. در این کتاب ما از تجربیات یک نویسنده می‌خوانیم که تجربیات، دیده‌ها و شنیده‌هایش را در ایران نوشته است.

در سال‏های اخیر، عکس‏هایی از ایران در خبرگزاری‏های مختلف غربی دیده می‏شود که از ایران، تصویر ثابت و کلیشه‌ای را نشان می‏دهد.

هومان در کتابش، هشت صفحه عکس رنگی از ایران دارد که تعدادی از آن‌ها، از همین موارد است:‌ «‌بخشی از عکس‏ها را من انتخاب کردم، تعدادی را هم ناشر انتخاب کرد. ناشر به فکر فروش است و عکسی را می‏خواهد که از دید یک آمریکایی جالب‏تر باشد. عکس زن چادری، همیشه برایشان جالب است. عکس زنی هم که حجاب بد دارد، برایشان جالب است».

[[photow03]]

<strong><small>هومان مجد در کتابش، یک تور به دور تهران، برای مخاطب انگلیسی زبان می‏گذارد. ما با جملات طنز  نویسنده به کافی‏شاپ می‏رویم و بعد از دیدن جوان‏های شیک‏پوش شمال شهر، سری به جنوب تهران می‏زنیم و از اعتیاد و نحوه‏ به‏دست آوردن مواد مخدر در خیابان‏ها می‏خوانیم.

او از نوشیدن ویسکی در میهمانی‏های شمال تهران می‏گوید و در کنارش، در‌باره‏ مراسم عاشورا و سینه‏زنی در محرم توضیح می‏دهد:</small></strong>
«با هرکسی که صحبت یا مصاحبه‏ای داشته‏ام، این تور برایشان خیلی جالب بود. می‏گویند نمی‏دانستند زندگی واقعی در ایران چگونه است. چیزهایی شنیده‏اند، کتاب‏هایی مثل «پرسپولیس» یا «لولیتاخوانی در تهران» را که مربوط به اتفاقات ۲۰ ـ۳۰ سال پیش است‌، خوانده‏اند و فکر می‏کنند ایران هنوز همان‏طور است و مردم از پلیس و حکومت وحشت و ترس دارند. کاری که خواستم نشان دهم این است که مردم ایران هم انسان هستند، مثل مردم بقیه کشورها زندگی اجتماعی و خصوصی عادی دارند».

[[photow04]]

<strong><small>هومان مجد، در سال‏های ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۵، مدتی به عنوان یک روزنامه‏نگار، در ایران زندگی کرده و سال ۲۰۰۷ هم دو ماه در ایران بوده است.

یعنی بخش‏هایی از حضور آقای خاتمی و بخش‏هایی هم از سال‏های ریاست جمهوری آقای احمدی‏نژاد را از نزدیک دیده است:</small></strong>

«‌الان وضع اقتصادی ایران خیلی خراب است. در آخرین سفری که همین چهار هفته پیش به تهران داشتم، تغییرات زیادی را نسبت به قبل دیدم. زندگی برای مردم سخت است. برق رفتن‏های وسط روز، صف پمپ بنزین، تورم و مشکلات اقتصادی خیلی بر رفتار و روابط  مردم اثر گذاشته و آن‌ها را عصبی کرده است».

او ادامه می‌دهد: «‌مشکل مردم ایران، در حال حاضر مشکل اقتصادی است. مردم معمولی را می‏گویم، نه کسی که فکرش، فکر سیاسی است‌، یا فمینیست است، فعال است و کار به‌خصوص اجتماعی دارد. مردم معمولی در فکر این هستند که چطور کار پیدا کنند و با آن کاری که پیدا می‏کنند، چطور نان سر سفره بگذارند.»

<a href="http://www.zamahang.com/podcast/2008/20081002_Azadeh_John_Steawart_Hooman_Majd.mp3"><strong>گفت و گوی هومان مجد با جان استیوارت، مجری برنامه دیلی شو را از این‌جا دانلود کنید و بشنوید</strong></a>

<a href="http://www.hoomanmajd.com/Hooman/Home.html"><strong>سایت رسمی هومان مجد</strong></a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/10/post_136.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/10/post_136.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 22 Oct 2008 15:13:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«‌جراحی پلاستیک، حجاب پسامدرن است»</title>
         <description><![CDATA[نوال سعداوی پزشک، روان‌پزشک، فعال حقوق زنان، فعال اجتماعی و نویسنده‌ای است که فقط در جهان عرب شهرت ندارد. 

خانم سعداوی در غرب و شرق، به دلیل مبارزات سیاسی‌ـ اجتماعی‌ در مقابل حکومت مصر و همین‌طور کتاب‌ها و رمان‌هایش در مورد مشکلات اجتماعی و سنتی زنان، چهره‌ شناخته شده‌ای است.

[[sound]]

دو ماه پیش خانم سعداوی مهمان یکی از موسسات و انتشارات اروپایی در بروکسل بود. وقتی پذیرفت تا برای گفت ‌و گو با زمانه صحبت کند، به او گفتم نامش در ایران بیشتر به عنوان فمینیست شناخته شده است، نه نویسنده. 

او که به شدت از این موضوع گریزان است، گفت: «این برداشت اشتباه است. اگر به فهرست آثار من نگاه کنید، می‌بینید بیشتر کتاب‌های من رمان هستند. اما چون مفهوم فمینیسم حاد است، یک رمان در آن حد و اندازه خیلی ملایم محسوب می‌شود. تعبیر ادبی‌ نویسنده، ملایم است. تاثیر یک رمان، تاثیری دور و بعید است.»

این نویسنده معتقد است‌ این رسانه‌ها هستند که روی «فمینیست» بودنش بیش از حد تاکید می‌کنند: 
«وقتی من زندان هستم، رسانه‌ها خیلی به موضوع علاقه‌مند هستند. ‌ولی وقتی رمان می‌نویسم، این علاقه به اندازه‌ توجه به ‌قضیه‌ حاد زندان یا دادگاه رفتن نیست. رسانه‌ها، زمانی به موضوع علاقمند می‌شوند که جنبش فمینیستی، موضوع را مطرح می‌کند. فمینیسم، یعنی زندان، یعنی فهرست اعدام،یعنی دادگاه و مبارزه؛  اینها موضوعاتی هستند که به شدتبرای رسانه‌ها جذاب هستند و جای کار دارند.»

از او می‌پرسم، چرا کلمه‌ «فمینیسم و فمینیست» را به‌کار می‌برید، در حالی که خیلی از این کلمات راضی نیستید؟

این نویسنده ۷۸ ساله می‌گوید: «فمینیسم برای من تلاش و مبارزه برای عدالت است؛ برابری یک زن و مرد، برابری میان طبقات و برابری کشورها است. این هدف هر نویسنده‌ای است. چرا من رمان می‌نویسم؟ چون عدالت را می‌خواهم. عدالت، آزادی وعشق، رویای من است. من سخت، از بی‌عدالتی و نابرابری آزرده‌خاطر ستم. در نتیجه، خشمگینم؛ می‌خواهم چیزی بنویسم و به نوعی مبارزه کنم. پس نوشتن من همان مبارزه با نابرابری و بی‌عدالتی است.»

کتاب‌های مختلف نوال سعداوی از جمله: «زنی در نقطه‌ صفر»، «غایب»، «مردان و جنسیت»، «چهره‌ برهنه‌ زنان عرب»، «چهره‌ پنهان حوا»، «زنان و جنسیت» و ده‌ها اثر دیگر از این نویسنده، تا به حال، دست کم به سی زبان ترجمه شده‌اند. 

[[photow02]]

بیشتر این کتاب‌ها بر محور زنان تاکید دارند. او در این زمینه می‌گوید:‌ «نظام جهانی مبتنی بر مردسالاری است؛ نظام برده‌داری پسامدرن یا نظام مردسالاریِ اخلاق‌گرا،  مبتنی بر قدرت است؛ نه عدالت.»

دکتر سعداوی قبل از انقلاب ایران، سه بار به ایران سفر کرده و بین صحبت‌هایش، چندین بار حکومت جمهوری اسلامی ایران را با حکومت مصر مقایسه می‌کند.

از او می‌پرسم: چقدر درباره‌ فمینیست‌های ایرانی می‌دانید؟ فعالان حقوق زنان ایرانی را چقدر می‌شناسید؟

«شیرین عبادی را در ماه آوریل گذشته در دانشگاه ‌دوک‌ در امریکا دیدم. فکر نمی‌کنم او فمینیست باشد. اما او به نوعی در نظریاتش پیشرو بود. در‌باره‌ ایران و زنان ایرانی هم خوانده‌ام و می‌دانم که زنان ایرانی الان فیلم می‌سازند و با روش‌های مختلف با عقب‌ماندگی مبارزه می‌کنند.»

دو سال است که سعداوی در تبعید زندگی می‌کند. او استاد دانشگاه «آتلانتا» در آمریکا است. چاپ کتاب‌هایش در کشورش، مصر، ممنوع است؛ ولی او هم‌چنان فعال است و در محافل حقوقی و رسانه‌ای جهان عرب و خارج از آن، فعالیت می‌کند. به نحوی که انگار در کشور خودش زندگی می‌کند. اما او در مورد این نوع زندگی می‌گوید:

«من هرگز کلمه‌ "تبعید" را به‌کار نمی‌برم. چون وطن برای من قطعه زمینی نیست که روی آن متولد شده باشم. 

گاهی اوقات حتی در کشور خودم احساس آوار‌گی و بی‌خانمانی می‌کنم؛ وقتی به من ستم می‌شود یا به زندان می‌افتم، وقتی مردم محکومم می‌کنند، یا من را به دادگاه می‌کشانند، وقتی دولت به من ظلم می‌کند، گاهی اوقات در خانه‌ات احساس غربت می‌کنی. بستگی دارد که هدف‌ات در زندگی چه باشد.»

هدف نوال سعداوی در زندگی، رمان نوشتن بوده است. از او می‌پرسم: شما می‌گویید وطن جایی است که در آن آزادی، برابری، عشق و انسانیت را پیدا می‌کنید. ولی آیا  احساس می‌کنید که به اندازه‌ای که در داخل کشورتان مفید بوده‌اید، خارج از مصر هم مبارزاتتان به همان اندازه مفید است؟

«فرقی نمی‌کند. همه جا می‌شود مبارزه کرد. می‌توانم در راه هدفم، همه جا بجنگم. پیش‌ترها این‌طوری نبودم. شاید چندین سال پیش، من این تصور وسیع را از وطن نداشتم. اما از وقتی که کتاب‌هایم تقریباً به همه‌ زبان‌ها ترجمه شدند و با خوانندگانی برخورد کردم که آثارم را در کشورشان خوانده بودند، احساس در وطن بودن و مفید بودن می‌کنم.»

دکتر نوال سعداوی معتقد است «آرایش» یکی از بزرگ‌ترین سندهای برد‌‌‌گی زنان امروز است. او این سال‌ها به موضوع حجاب مدرن و پست مدرن می‌پردازد: «من حجاب زن را با حجاب ذهن، حجاب جهانی و حجاب سیاسی مرتبط می‌دانم. همین دروغ‌هایی که جرج بوش در‌باره‌ جنگ در عراق، یا جنگ در فلسطین می‌گوید، این‌ها حجاب ذهن هستند.»

او معتقد است‌ که ما در دنیا هم‌چنان در یک نظام برده‌داری پسامدرن زندگی می‌کنیم: 

«قدرت مردسالارانه نیاز دارد که ذهن مردم در حجاب باشد تا مردم در جهل بمانند و از دلیل جنگ یا ظلم و فقر بی‌خبر بمانند. زنان در این نظام به دام افتاده‌اند. از زنان به منزله‌ تن و کالا استفاده می‌شود. در نظام سرمایه‌داری در بازار آزاد، زنان به کالای جنسی  و "تن‌های بدون سر" تبدیل می‌شوند. 

پس برای این‌که تنها "تن" باشید، باید مراقب این تن باشید، که این تن و بدن چین و چروک برندارد و همیشه برای مردان جذاب باشد.»

[[photow01]]

‌او می‌گوید: «من اسم آرایش و جراحی پلاستیک را حجاب پسامدرن می‌گذارم؛ چون زنان گاهی اوقات از این حجاب ناآگاهند.»

این فعال اجتماعی و سیاسی می‌ گوید‌ با این که از کودکی به عنوان زشت‌ترین بچه، بین خواهران و برادرانش شناخته می‌شده و حتی به او لقب برده می‌دادند، تا به حال آرایش نکرده و تن به این حجاب پسامدرن نداده است.

او تاکید می‌کند چهره‌ طبیعی‌اش را دوست دارد: «چون خودم را دوست دارم. مساله اعتماد کردن به خود است. ما از دوران طفولیت، از طرف خانواده‌های‌مان از این اعتماد محروم شدیم. چون آن‌ها معیارهای خاصی برای زیبایی داشتند؛ و وقتی با این معیارها سازگار نباشی، تو را زشت به حساب می‌آورند. 

مغز من، سد و مانعی در برابر زندگی من بود. این مغز برایم سدی بود در راه داشتن یک ازدواج شاد و یا پذیرفته شدن از سوی دولت. ذهن خلاق، ذهنی است منتقد. خدا را نقد می‌کند، دین را نقد می‌کند، پدر و مادر و رییس جمهور را نقد می‌کند.»

سعداوی مدام تاکید می‌کند که زندگی بسیار دشواری را به عنوان یک پزشک و روان‌پزشک گذرانده است. خودش می‌گوید که ازدواج خیلی سختی داشته است. در نوشتن هم اوقات ناگوارای را گذرانده است. 

از او می‌پرسم: آیا اصولا از زندگی‌اش لذت برده است: «تنها چیزی که کمک کرد زنده بمانم، لذت نوشتن بود، که لذتی بیشتر از سکس، برای من دارد. من از زندگی خانوادگی‌ام هیچ لذتی نبردم، مگر از دخترم و پسرم. اما شوق و لذت نوشتن، بالاترین لذت است.»

نوال سعداوی، یکی از استادان مدعو در سال تحصیلی ۲۰۰۷ـ ۲۰۰۸ در رشته‌ علوم اجتماعی و حقوق بشر  دانشکده‌ «اسپل‌من» در امریکا است.

از او‌ که در اروپا و امریکا زندگی کرده، در حالی که همه‌ آرمانش مبارزه برای برابری بوده، در باره‌ چگونگی تبعیض در اروپا می‌پرسم: 

«در اروپا هنوز نژادپرستی و تبعیض فراوانی بین اروپاییان و مهاجران هست. درحال تغییر قوانین هستند تا مهاجران ‌دیگری به اروپا نیایند. از مهاجران به عنوان نیروی کار ارزان استفاده می‌کنند. علتش هم این است که ما هنوز در نظام برده‌داری پسامدرن زندگی می‌کنیم. در امریکا هم وضع همین است.»

‌با این وجود او ادامه می‌دهد: «اما مسلم است زنان در اروپا و امریکا، از حقوق بیشتری برخوردارند، تا در کشورهای ما مثل ایران یا مصر.»

پخش تصویر یا هر نوع خبری از نوال سعداوی یا حتی سخنی در مورد او، از تلویزیون دولتی مصر ممنوع است. از او می‌پرسم: شما در مصر چه نوع  آزادی‌هایی دارید؟

«فکر نمی‌کنم  ما در مصر آزادی داشته باشیم. دولت، پلیس و بنیادگراها ما را کنترل می‌کنند و هم‌چنین، فقر زندگی مردم را احاطه کرده. وقتی بیش از نیمی از جمعیت زیر خط فقر زندگی می‌کنند، هیچ نوع آزادی وجود ندارد. ما به خاطر استعمار امریکا آزادی فکر و اندیشه نداریم و آزادی اولیه را هم نداریم. 

دولت مصر گفته که ما دموکراسی داریم. با این وجود پس هرکسی می‌تواند در انتخابات با رییس جمهور رقابت کند. من اسمم را به عنوان نامزد ریاست جمهوری، در برابر حسنی مبارک، ثبت کردم. چه اتفاقی افتاد!؟ پلیس دنبالم افتاد و جلوی تبلیغات انتخاباتی‌ام را گرفت. من هم انتخابات را تحریم کردم و گفتم دمکراسی دروغین است، آزادی وجود ندارد.»

سعداوی سال پیش نمایش‌نامه‌ تخیلی‌ای به نام «خدا در جلسه‌ همایش استعفا می‌دهد»  را نوشت‌ که نقد کتاب‌های مقدس است. او ده سال به مطالعه‌ کتاب‌های مقدس پرداخته. اما این نمایش‌نامه، توقیف شد و او متهم به الحاد؛ و این کتاب در کشورش پاره‌ شد.

بعد از مدتی «جمعیت اسلامی مصر» در ماه ژوییه ۲۰۰۸ از مقامات مصری خواست که دکتر نوال سعداوی را به خاطر کفرگویی و توهین به دین و خدا، تحت تعقیب قرار بدهند.

ناشر سعداوی در حال حاضر کتاب‌های او، یعنی «سقوط امام» و نمایش‌نامه‌ «خدا در جلسه‌ همایش استعفا می‌دهد» را جمع‌آوری کرده است. 

در ماه‌های اخیر این موضوع بین بنیادگرایان مصری مطرح شده که چرا تا به حال سعداوی تعقیب نشده است. او در مورد این مشکلات که با چاپ کتاب برایش پیش آمده می‌گوید:

«پدرم همیشه به من می‌گفت که؛ خدا، کتاب نیست، خدا انجیل یا قران نیست، خدا بعد از ماشین چاپ پیدا نشده. خدا عدالت، آزادی و عشق است. خدا وجدان ماست. در نمایش‌نامه‌ام در باره‌ این وجدان ‌و آگاهی صحبت کردم، که خدای ما در درون ماست، نه کتاب مقدس.‌

دولت هم از همین موضوع خشمگین شد. من را به دادگاه کشاند و می‌خواست ملیت و گذرنامه‌ مصری را از من سلب کند.

من هم اعتراض کردم که پس آزادی نوشتن کجاست؟ بالاخره در این دعوای دادگاه برنده شدم. چون دادگاه واقعاً عادل بود و گفتند ما در مصر آزادی نوشتن داریم، ما نویسنده‌ را مجازات نمی‌کنیم و او آزاد است.

این نکته هم در آن شرایط بدون آزادی، خودش مثبت است. می‌توان گفت که بعضی از قاضی‌ها و دادگا‌ه‌ها هستند که مدافع آزادی اندیشه‌اند و گروه‌های دیگر، گروه‌های سیاسی هستند که مخالف آزادی اندیشه هستند.»

<strong>در همین زمینه:</strong>
<a href="http://radiozamaaneh.com/movie/2008/09/post_130.html">یک روز با نوال السعداوی</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/09/post_134.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/09/post_134.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Sep 2008 20:30:02 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روز «پیشگیری از خودکشی» و بی‌تفاوتی در ایران</title>
         <description><![CDATA[دهمین روز از ماه سپتامبر، روز جهانی «پیشگیری از خودکشی» است. سازمان بهداشت جهانی در این روز تلاش می‌کند توجه جهانی به آمار سالی یک میلیون خودکشی را جلب کند.

این سازمان امسال تلاش کرد تا اعلام کند، جلوگیری از خودکشی وظیفه‌ همه‌ آدم‌هاست، نه فقط کسانی که به شکل تخصصی روی این موضوع و معضل کار می‌کنند.

[[sound]]

در سال ۲۰۰۸ سازمان بهداشت جهانی با کمک محققان، متخصصان، انجمن‌های مختلف و داوطلبان همکاری در این زمینه، تلاش کرد برای آگاهی رساندن به مردم در طبقات مختلف اجتماعی و مشخص کردن مفاهیم خودکشی به‌عنوان یک مشکل سلامت عمومی حرکت کند و روش‌ها و متدهای جلوگیری از این موضوع را جلوگیری و بررسی کند.

[[photow01]]

به همین دلیل از سوی این سازمان به شکل اختصاصی بر سه محور تاکید شد: پیش‌بینی رفتار متمایل به خودکشی، کاهش آثار مربوط به خودکشی و راه‌اندازی یک کانون برای تحصیل‌کرده‌ها، متخصصان سلامت ذهنی و روحی همراه با نجات‌یافتگان از خودکشی.

«سازمان جهانی جلوگیری از خودکشی» در سال ۱۹۶۰ در اتریش به نام IASP نام‌گذاری شد. درحال حاضر بیش از ۵۰ کشور در آن عضو هستند و به شکل رسمی با سازمان بهداشت جهانی همکاری می‌کنند.

شعار امسال برگزارکنندگان روز پیش‌گیری از خودکشی این بود: «جهانی فکر کنید، ملی برنامه‌ریزی کنید و محلی عمل کنید.»


<strong>خودکشی در ایران</strong>

موضوع خودکشی در دانشگاه‌ها، مترو، خانه‌ها و حتی در مدارس ایران تبدیل به خبر معمولی شده است که فقط هر ‌از چند گاهی خبر یا گزارشی در این زمینه در رسانه‌ها منتشر می‌شود. دکتر شهلا اعزازی، استاد رشته‌ جامعه‌شناسی در دانشگاه علامه طباطبایی در این مورد می‌گوید: «درصد خودکشی و آمارهای خودکشی در ایران بسیار بالا است، ولی از دلایل اصلی عدم انعکاس این اخبار اطلاعی ندارم. شاید رسانه‌ها این برداشت را دارند که مسایل اقتصادی و بیکاری می‌تواند منجر به خودکشی شود و باید به آن‌ها  بیشتر رسیدگی شود.»

او می‌گوید: «چند سال قبل بسیاری از موارد مربوط به خودکشی و خودسوزی‌ها را به مناطق محروم نسبت می‌دادند. یکی از دلایل اصلی میزان خودکشی بالا در ایران فشارهای اجتماعی است. از آن طرف امکانات برای این‌که افرادی که به فکر خودکشی هستند از فکر یا جبر خودکشی خارج شوند، خیلی کمتر است.»

بر ‌اساس برخی آمارهای موجود در ایران، سالانه شش نفر به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر جمعیت خودکشی می‌کنند. دکتر اعزازی در مورد آمار متفاوت اعلام شده در ایران می‌گوید:

«‌اصولاً خودکشی یک پدیده‌ مخفی است. اگر آمار وجود داشته باشد هم نامشخص است. بنابراین حتی اگر مرکز آمار هم در این مورد آمار بدهد، درست نیست. چون در بسیاری مواقع بازماندگان تلاش می‌کنند که خودکشی را مرگ طبیعی جلوه بدهند.

هم‌چنین درصد زیادی از خودکشی‌ها را داریم که به فوت منجر نمی‌شود. در حالی که آن‌ها هم جزو افرادی هستند که خودکشی کرده‌اند؛ ولی هیچ‌گاه در آمار منعکس نمی‌شود.»


با وجود آن‌که نمی‌توان چندان به آمار تکیه کرد، اما واقعیت این است که درصد خودکشی در ایران با توجه به همین آمارهای رسمی و در مقایسه با کشورهای دیگر بالا است.

نخستین روز امسال یعنی فروردین ۱۳۸۷ فقط در تهران پنج مورد خودکشی گزارش شد. دفتر سلامت روان وزارت بهداشت، آمار خودکشی در شهرهای مختلف را متفاوت می‌داند؛ ولی اعلام کرده است که اقدام به خودکشی بین زنان شایع‌تر است.

رتبه‌ ایران بین کشورهای مختلف دنیا در زمینه خود‌کشی ۴۳ است. بیشترین آمار خودکشی سال‌هاست که در استان لرستان ثبت شده که البته بیشتر خودسوزی زنان بوده است.

بیشترین آمار خودکشی، بین مردان مجرد و همین‌طور برعکس بین زنان متاهل بوده است. بیشترین تعداد خودکشی موفق بین مردان اتفاق افتاده است.

در ایران نوجوانان، جوانان و زنان بخشی از جامعه هستند که بیشتر از سایرین دست به خودکشی می‌زنند. آمارها نشان می‌دهد که آمار خودکشی و به‌خصوص خودسوزی در استان‌های محروم کشور، به‌ویژه استان‌های غربی مثل ایلام، کرمانشاه، همدان و لرستان بیشتر از دیگر مناطق کشور است.

دکتر اعزازی که سال‌ها در زمینه‌ خشونت علیه زنان و کودکان تحقیق کرده است، در ‌مورد افزایش میزان خودکشی جوانان می‌گوید:

«در گروهی که اصلاً نباید خودکشی صورت بگیرد، مثل دانشجویان که در حال تحصیل هستند، تعداد خودکشی خیلی بالا است و استناد من همان آمارهایی است که در روزنامه‌ها انعکاس پیدا می‌کند.»

او می‌گوید: «یکی از دلایل، فشارهایی است که بر جوانان وارد می‌شود. اکثر کشورها موردی تحت عنوان «هات‌لاین» دارند که افرادی که آمادگی کشتن خود را دارند، می‌توانند تلفن کنند یا مراکز مشاوره‌ای وجود دارد تا با صحبت و مشاوره آرام شوند.

اما در جامعه ما از یک طرف فشارها فوق‌العاده زیاد است و از سوی دیگر هیچ نوع کمکی در جامعه برای این افراد وجود ندارد. بنابراین اگر این موضوع را یک مشکل اجتماعی بگیریم، اصلاً سازمان‌های حامی و حمایت‌کننده وجود ندارد.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/09/post_133.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/09/post_133.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Sep 2008 17:30:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«وبلاگ‌نویسی دوی استقامت است، نه دوی سرعت»</title>
         <description><![CDATA[<small><strong>۱۶ شهریور ماه هفت سال پیش، وبلاگ‌نویسی فارسی شروع شد. سلمان جریری نخستین پست وبلاگ ایرانی را نوشت. در این پست او درباره‌ی وبلاگ توضیح داد. جریری؛ متخصص IT و مدیر پروژه در یک شرکت کامپیوتری و اینترنتی در دوبی است و از چهار سال پیش درامارات متحده عربی زندگی می‌کند. با او به مناسبت هفتمین سالگرد شروع وبلاگ نویسی فارسی گفت و گو کردم.</strong></small>

[[sound]]

«در آن تابستان من در تهرن دانشجو بودم و سرم خلوت‌تر بود. یادم است که کتابی به انگلیسی راجع به جهانی شدن بود و من e-book (کتاب الکترونیکی) آن را خریده بودم. خیلی ذوق زده بودم و هر شب آن را می‌خواندم و واقعا تا یکی دو ماه درگیر آن بودم. احساس کردم دوست دارم هر چقدر که از آن را می‌خوانم با دیگران در میان بگذارم. آن موقع قالب home page های شخصی (سایت‌های ساده شخصی) بود ولی وبلاگ هم تازه بین غربی‌ها به‌وجود آمده بود، البته نه به وسعت امروز. ولی احساس کردم که وبلاگ قالب خوبی است برای اینکه ایده‌هایی را که راجع به جهانی شدن دارم مطرح کنم. 

[[photow01]]

در ده بیست روز اول اگر نگاه کنید، جهانی شدن برای من به عنوان  یک دانشجوی ۲۲ ساله چیز مهمی بود و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم، گرچه خب به همان سمت ادامه پیدا نکرد.»
 

کمی بعد دفترچه‌ راهنمای وبلاگ‌نویسی هم منتشر شد و حسین درخشان در وبلاگ خودش ایرانی‌ها را تشویق کرد که برای خودشان وبلاگ بسازند. 

سلمان جریری در هفتمین سالگرد تولد وبلاگ‌نویسی فارسی، بعد از نوشتن در مورد جهانی شدن، حالا دیگر درگیر مسائل تئوری نیست و در مورد رشد اقتصادی و رشد شرکت‌ها در وبلاگ خودش می‌نویسد. او در مورد تغییر نگاه و حتی نگرش وبلاگ نویس‌های ایرانی بعد از هفت سال می‌گوید: 

«فکر می‌کنم این تغییر را باید با توجه به رسانه وبلاگ نگاه کرد. یعنی باید ببینیم آن نویسنده‌ای که بدون هیچ مزدی هر روز راجع به خودش و یا یک موضوعی می‌خواهد بنویسد و آن رسانه، در اثر زمان دچار چه تغییری شده است؟ در این‌ها من دو تغییر مهم می‌بینم. یکی آن بدون مرکز بودنی که همه از اول می‌دانیم و خیلی ادعایش را می‌کنیم، و وقتی وارد نوشتن می‌شویم، اول خیلی جو ما را می‌گیرد و احساس می‌کنیم که ما مرکز همه چیز هستیم و همه چیز در دور و بر ما هست. این را در خیلی از موج‌های وبلاگی که بوجود آمده می‌توانیم ببینیم.»
 
از هفت سال پیش چندین روند در وبلاگ‌نویسی شروع شد و بعد از مدتی در سکوت تمام شد. سلمان جریری درباره این موج‌ها می‌گوید:

«موج‌های وبلاگی مثل وبلاگ‌های زنان، خیلی برای ما مهم بودند، یک موجی بود و تمام شد؛ وبلاگ‌هایی که از ممنوعه‌ها می‌نوشتند، یک موجی بود، یک سال، دو سال، و تمام شد. یک موج وبلاگ‌نویسی نویسنده‌ها را داشتیم؛ ژورنالیست‌ها خیلی وارد شدند به عنوان کسانی که قدیم در روزنامه‌ها می‌نوشتند؛ موج ITنویس‌ها را داریم. یعنی در هر موجی می‌آمدند که آن مرکزیتی را که دوست دارند، بدست آورند. که هر  نویسنده آن مرکز توجه بودن را بدست بیاورد، ولی خب اینترنت جایی است که مرکز ندارد، برای همین بعد از یکی دو سال وقتی یک نویسنده آن عدم مرکزیت را می‌بیند در نوشته هایش، ممکن است سرخورده شود و کمتر بنویسد. یا اینکه بعضی‌ها متوجه شوند که نوشته هایشان را در همان سطح چندصد خواننده‌ای که دارند (که البته رسانه بزرگی است)، در همان سطح محدود می‌توانند بنویسند.»  

سلمان، نویسنده وبلاگ <a href="http://www.globalpersian.com/salman/weblog.html">Salman’s Weblog</a>، که الان در سایت شخصی خود Global Persian قرار دارد، معتقد است که یکی از دلایل اصلی کم نوشتن تعدادی از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی و یا حتی ننوشتن آن‌ها دلیل اقتصادی دارد. 

[[photow02]]

«روند نوشتن به سمتی می‌رود که با مکانیزم اقتصادی قضیه بیشتر سازگار باشد، به این ترتیب که یک نویسنده به طور رایگان نوشته‌هایش را برای شما می‌گذارد. او باید با کمترین هزینه بتواند بنویسد. الان مثلا Twitter که یک چیزی است که شما فقط با اس ام اس آن را آپدیت می‌کنید یا فقط با ۱۶۰ کاراکتر کوتاه وبلاگ خود را آپدیت می‌کنید، این چیزی هست که نویسنده می‌تواند (از طریق آن) با هزینه‌ خیلی کمی مخاطب خود را راضی نگاه دارد. الان می بینید خیلی از آن وبلاگ‌ها در مدیوم‌هایی مثل twitter و ... فعال هستند و هر روز آپدیت می کنند ولی چون نوشتن وبلاگ (اگر بخواهید مطلب عمیقی بنویسید) ممکن است که ۴ ساعت وقتتان را بگیرد، دیگر نمی‌توانید مثل قبل برای آن زمان بگذارید. به نظر من دو قضیه هست. بحث مخاطب که نویسنده دیگر احساس نمی‌کند آن مرکزیت را دارد و دیگری بحث اقتصادی نوشتن رایگان.»
 
دنیای وبلاگ‌ها در این مدت به شدت گسترده شده و تغییرات زیادی در مجموعه وبلاگ‌ها در دو سه سال اخیر اتفاق افتاده است. در این مدت تعداد وبلاگ‌های با محتوای نه چندان عمیق رشد کرده اند. در این باره سلمان می‌گوید:

«وقتی فقط ۱۰۰ وبلاگ وجود داشت، همه‌ خوانندگان مجموعه وبلاگ‌های فارسی همان صد تا را می‌خواندند. ولی هر چه تعداد وبلاگ‌ها بیشتر شد، این پراکندگی خواننده‌ها هم بیشتر شد. فکر می‌کنم که اینجا مجموعه‌های بزرگ‌تر هستند که می‌توانند از وبلاگ‌هایی که احساس می‌کنند محتوای بهتری دارند، حمایت کنند. این اتفاق هم کم و بیش افتاده، ولی تا آنجایی که خواننده درگیر این قضیه هست فکر می‌کنم این پراکندگی خواننده حتما وجود خواهد داشت."

 او می گوید:"این در همه‌ رسانه‌ها هست. من خیلی دیدم اشاره می‌کنند ‌به اینکه این وبلاگ چه رسانه‌ای است که هر کسی می‌تواند در عرض یک دقیقه برای خودش درست کند. من فکر کنم الان در آن حدی هستیم که هر رسانه‌ای را می‌توان ایجاد کرد، مثلا در چند دقیقه می‌توان یک ایستگاه رادیویی آنلاین راه انداخت. بنابراین اینکه یک رسانه‌ای را یک نویسنده می‌تواند در عرض یک یا دو دقیقه ایجاد کند، نمی‌تواند باعث آن ‌شود که بگوییم پس کیفیت آن رسانه پایین خواهد آمد. فکر می‌کنم که باید این دید را داشته باشیم که آن کسانی که واقعا می‌مانند و آن کسانی که با دید بلند مدت و محتوای زیاد وارد این رسانه شدند، خودشان را شخصی کنند.»

اما موج جدید وبلاگ‌های تکنولوژی و IT چطور؟ آیا این تعداد وبلاگ فنی‌نویس و اطلاع‌رسان درباره‌ی تازه‌های اینترنت و کامپیوتر هم به سرگذشت بقیه موج‌ها مبتلا می‌شوند؟
 
«همه‌ی آن‌ها فقط راجع به یک چیزی می‌نویسند. مثلا مرورگر گوگل به بازار آمد، همه راجع به آن می‌نویسند. اگر آن‌ها خودشان را شخصی نکنند و یک تم شخصی به مطالبشان ندهند، قطعا همان بلایی که سر آن موج‌های قدیمی آمد، دوباره می‌آید. 

چون این ها با تکنولوژی نوشتن بیشتر آشنا هستند، مثلا همان فید یا خوراک - که الان خیلی در وبلاگ ها باب شده است و همه تلاش می‌کنند که تعداد بیشتری خواننده در فیدشان داشته باشند -  اول یک چیزی بود که وبلاگ‌های تکنولوژی آی تی بیشتر می‌دانستند (و در نتیجه از این طریق خواننده‌های بیشتر جذب کرده بودند.) مثلا سیستم وبلاگ من در سه سال گذشته خوراک منتشر می‌کرد و خود من که در آی تی هستم اطلاعی نداشتم ولی خیلی‌ها از آن طریق خواننده‌اش بودند. این وبلاگ‌های تکنولوژی هستند که (اول متوجه می‌شوند که) مثلا می‌توانند با مدیومی مثل Google Reader بتوانند از طریق فید وبلاگ یکدیگر را بخوانند. این یک موجی هست که اول وبلاگ های IT می‌توانند موج را ایجاد کنند و بین همدیگر این خوراک‌ها را به اشتراک بگذارند و اینجور چیزها را داشته باشند. اما بقیه وبلاگ‌ها هم به تدریج با این فن آشنا شده و آن مزیت از انحصار وبلاگ‌های IT خارج می‌شود.»

سلمان جریری درباره این موج‌ها که در فضای وبلاگ‌های ایرانی آمده و رفته است، در مقایسه با وبلاگ‌های انگلیسی‌زبان می‌گوید:
 
«در آنها (وبلاگ‌های انگلیسی‌زبان) موج‌های خیلی متفاوتی می‌توانیم ببینیم. مثلا روزنامه‌های آنها به عنوان مدیاهای حرفه‌ای نویسندگی، خیلی زود این قضیه وبلاگ را گرفتند و با تمام قوا وارد صحنه شدند. شما الان در وال استریت ژورنال، نیویورک تایمز، (یا سایت‌های رسانه‌های مشابه) وارد می‌شوید، بخش وبلاگ یا نویسنده ‌هایی که در قالب وبلاگ می‌نویسند - یعنی مطالبی که هر روز توسط یک نویسنده به ترتیب زمان نوشته می‌شود - خیلی جدی حضور دارد و واقعا این روند وبلاگ‌های دیگرشان را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. یا مثلا وبلاگ‌هایی که کوچک بودند ولی با گرفتن سرمایه‌ و کارمند الان ۴۰، ۵۰ نفر را دارند که در قالب همان وبلاگ دارند آن‌جا را اداره می‌کنند و در آن می‌نویسند.

موج‌های آن‌ها مختلف بوده و نمی‌توان با موج‌های وبلاگ‌نویسی ما خیلی مقایسه‌اشان کرد.اما شبیه موج‌های ما را هم داشته‌اند.»
  
اما سلمان جریری جزو کدام یک از این بلاگرهاست؟ یک وبلاگ‌نویس قدیمی که در مرکز توجه بودن و موضوع اقتصادی وبلاگ نویسی برایش مهم نیست، یا کسی که نسبت به وبلاگ‌نویسی حسی مشابه روزهای شروع آن را ندارد؟

«راستش من برای یکی از بچه‌هایی که برای سالگرد وبلاگ‌نویسی نوشته‌ها را جمع می‌کرد، نوشتم که نویسنده اولین وبلاگ فارسی بودن آنقدر مهم نیست. من دوست دارم نویسنده‌ی آخرین وبلاگ فارسی باشم. به نظر من این بازی، بازی طولانی‌ای است. قرار نیست که با مثلا چندصدتا خواننده بیشتر و کم‌تر شدن مثلا آن را کنار بگذاریم ومحتوا تولید نکنیم. من احساس می‌کنم سال‌های سال قرار است بنویسیم و این یک دوی استقامت است نه دوی سرعت، و باید آرام آرام با یک خواننده و دو خواننده در روز همینطور ادامه پیدا کند. 

من همه‌ی این موضوعاتی را که می‌گویم خودم تجربه کرده‌ام واگر در نوشته‌های خودم نگاه کنید، آن اوایل شبیه لینکدونی و لینک دادن به سایت‌های مختلف بود، ولی وقتی شما الان بالاترین را دارید که بهترین لینک‌های وب را توسط خواننده‌های وب جمع می‌کند، اگر شما بخواهید فقط لینک به جایی بدهید، دیگر نمی‌توانید آن میزان خواننده را داشته باشید. 

برای خود من مساله‌ی مهاجرتم  خیلی مهم بود و در نوشته‌های من و در وبلاگم هم با نوشته‌هایی که بیشتر تم مهاجرت داشت منعکس می‌شد. فکر می‌کنم (وبلاگ نویسی) خیلی پویا هست. وبلاگ دقیقا به شخصیت و وضع شخصی نویسنده‌اش ربط دارد و آن پویایی را در طول زمان به همراه نویسنده‌اش تجربه می‌کند. بعضی از دوستان بعد از آن نوشته گفتند که این «آخرین وبلاگ» هم خیلی حس امیدواری ایجاد نمی‌کند؛ ولی بیشتر منظورم این بود که این بازی خیلی زیاد ادامه خواهد داشت، یعنی طولانی‌تر از آن است که بخواهیم فکر کنیم در یکی دوسال، سه چهارسال، خواننده‌ی من یا او بیشتر است. به نوعی ما با نوشته‌هایمان در طول زمان تعریف می‌شویم. من آن زمان ۲۲ ساله بودم که شروع کردم والان ۲۹ ساله هستم. نوشته‌های ما هستند که در طول زمان ما را تعریف می‌کنند و ما میلیون‌ها نفر هستیم. رسانه‌ی عجیبی است این وبلاگ.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/09/post_132.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/azadeh/2008/09/post_132.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 20:23:02 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

