<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>کافه زمانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/cafe/</link>
	  <copyright>Copyright 2011</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section5_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Sat, 10 Jan 2009 17:01:00 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>مغازه‌‌‌ای به درازای واگن مترو</title>
                  <description><![CDATA[درنگ نمی‌‌کنند. همین‌‌که مترو راه می‌‌افتد، می‌‌روند جلو رو به مسافرین می‌‌ایستند، متاعشان را بالا می‌‌گیرند و مشخصاتش را با آب و تاب تعریف می‌‌کنند.

ـ خانوم‌‌ها، شال دارم پشمی. گرم و نرم. تو این هوای سرد می‌‌چسبه. همه رنگ و همه مدل.

و در حالی که یکی از  شال‌‌هایش را سرش می‌‌کند ادامه می‌دهد:

ـ نگاه کن، همه جاتو می‌‌پوشونه. نمیذاره سرما بخوری. فقط سه هزار تومن.

کمی جلوتر یکی دیگر دارد سوتین‌‌هایش را تبلیغ می‌کند.

ـ کرست ببر، همه مدل همه رنگ، برای هر سایز سینه، کوچکِ دخترونه تا شماره ۱۰۰. کِش پهن و کش باریک. شورت ببر، شورت‌های چینی و ایرانی. گن‌دار و نخی. از ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تومن.

همین‌‌طور که دارد حرف می‌‌زند یکی یکی از ساکش بیرون می‌‌آورد و نشان می‌‌دهد. یاد مهماندارهای هواپیما می‌افتم که وسط راه می‌‌آیند همین‌‌طور وسط می‌‌ایستند و یادمان می‌‌دهند که وقتی لازم شد چطور ماسک اکسیژن را بزنیم و جلیقه را از کجای صندلی بیرون بیاوریم.

اما مهماندارهای ترگل ورگل و خندان کجا و این زنان خسته و گاهی خجالت‌زده کجا. دو دختر جوان و خوش‌‌پوش از واگن بغلی وارد واگن ما می‌‌شوند، تا می‌‌آیند می‌‌ایستند تا تبلیغات دیگرخانم‌های فروشنده تمام شود، بعد شروع به معرفی کالاهای خود می‌‌کنند.

بهشان نمی‌‌آید فروشنده باشند. هر دو ماسک پارچه‌‌ای زده‌‌اند. ظاهراً برای آلودگی هوا اما من احساس می‌‌کنم نمی‌‌خواهند شناخته شوند.

بغل دستی‌‌ام می‌‌گوید هر دو دانشجو‌‌ی‌اند و برای خرج تحصیلشان کار می‌‌کنند. موچین، گل سر‌، تل، سایه چشم و خرده ریز آرایشی می‌فروشند.

هر فروشنده‌ سراغ خانم‌‌هایی می‌‌رود که صدایشان زده‌‌اند. معمولاً یکی از جوان‌‌ترها صندلی‌‌اش را برای فروشنده خالی می‌‌کند و بعد کالاها دست به دست می‌‌چرخد.

دختر جوانی به شوخی می‌‌گوید: من از کجا بفهمم این سوتین‌ اندازه‌مه یا نه. می‌‌شه پرو کنم؟ خانم فروشنده می‌گوید: تورو خدا کار دستمون نده دختر. اینجا دوربین هست. تازه روسری‌تم بکش رو سرت.

دختر می‌‌گوید: اینجا واگن زنونه‌ست. کی می‌تونه با دوربین اینجا رو بپاد. خانم دیگری می‌گوید: از این خواهران زینت لابد.

خانم فروشنده، چهار چشمی مواظب اجناسش است که کدامشان دست کیست. سوتین مشکی دست خانم چادری که بالای سرش ایستاده و سفید خال خال دست دختر شیطان. شورت صورتی دست خانم ردیف رو‌به‌‌رو و  شورت گنی دست خانم چاق کناری. دستی دراز می‌شود.

ـ یک شورت گنی به من بدید. فروشنده می‌گوید: بگذار تکلیف این‌ها که دست مردمه روشن بشه بعد. و به بقیه تذکر می‌دهد که در انتخاب عجله کنند.

خانم شال فروش به خاطر سوز سردی که در هوا هست کلی فروش می‌‌کند. خانم‌‌ها روسری خودشان را بر‌می‌‌دارند و شال را سرشان می‌‌کنند و گاهی می‌‌ایستند و نشان بقیه هم می‌دهند و نظرشان را می‌‌خواهند.

ـ خانم‌‌ها ببینید این رنگش بهم میاد؟ یکی از آن وسط داد می‌زند که رنگ بنفشش بیشتر بهت میاد. فروشنده رنگ بنفش ندارد. یکی دیگر می‌گوید: همین سبزه خیلی بهت میاد. مخصوصاً که رنگ چشات عسلیه.

زن شال سبز را انتخاب می‌‌کند. و شروع به چانه زدن می‌‌‌کند. می‌‌گوید: همین شال میدون انقلاب هم سه هزار تومنه باید شما ارزون‌تر بدی.

فروشنده می‌گوید: خُب در عوض راحت سرجات نشستی و بدون این‌که کرایه ماشین بدی داری خرید می‌‌‌کنی. زن مجاب می‌‌شود و سه هزار تومن از کیفش در‌می‌‌آورد و به او می‌‌دهد.

بغل دستی من سرش را بین دو دست می‌‌گیرد. ـ سرم رفت. از وقتی این فروشنده‌‌ها واگن‌ زنونه رو قرق کردن شده عین حموم زنونه. دیگه  آسایش نداریم. اگه شب نبود مردونه هم خلوت بود ترجیح می‌‌دادم برم اونجا.

می‌گویم: این‌ها هم به فکر یه لقمه نونن. ظاهراً خانم‌‌ها هم بدشون نمیاد خریدی بکنند. دیگری می‌گوید: بَده عزت نفس دارن و به جای فاحشگی چندر غاز با فروشندگی در میارن؟

و دیگری می‌‌گوید: از گدایی هم بهتره. می‌گویم: فروشندگی با گدایی قابل مقایسه نیست اصلاً.

[[photow01]]

رفتنی دو لاین باید عوض کنم و موقع برگشتن هم همین‌طور. و هر بار با کنجکاوی سوار واگن زنانه می‌‌شوم. خریدی هم می‌‌کنم و موفق می‌‌شوم با دو نفرشان مصاحبه کنم.

<strong>می‌شود خودتان را معرفی کنید و بگویید از کی و به چه علت این کار را شروع کردید؟</strong>

مهرانگیز علی‌پور هستم. ۵۲ سال دارم. شش سال است که شوهرم فوت شده. مانده بودم چطور خرج هشت بچه یتیمم را بدهم. من که جز خانه‌‌داری و بچه‌‌داری کاری بلد نبودم.

بعد از یک‌سال نداری و بدبختی ناگاه به این فکر افتادم. اغراق نمی‌‌کنم اگر بگویم من اولین کسی بودم که فروش اجناس را در واگن‌‌های مترو باب کردم.

آن موقع واگن‌‌های مختص به زنان نداشتیم. خودم می‌رفتم پیش خانم‌هایی که پیش هم نشسته بودند و جنسم را در‌می‌آوردم. آقایان هم که می‌دیدند لباس زیر است معمولاً رویشان را آن‌‌ور می‌کردند که خجالت نکشم.

شکر خدا الان نه تنها خرجمان می‌‌رسد بلکه با این پول توانسته‌ام برای یکی از پسرانم زن بگیرم و یکی از دخترانم را عروس کنم. خودت می‌دانی که جهیزیه درست کردن چقدر سخت است.

<strong>روزی چند ساعت در مترو در حال سفر  هستید؟</strong>

من از صبح تا ساعت دوازده، یک باید کار خانه بکنم. بالاخره شش بچه دیگر هنوز در خانه دارم. آن‌ها هم ناهار می‌‌خواهند و هم رسیدگی.

حدود ساعت یک بعد از ظهر  سوار مترو، واگن زنانه، می‌‌شوم و همین‌طور سوار و پیاده می‌‌شوم تا ساعت ده شب. ده شب می‌روم خانه. می‌‌شود روزی حدود نُه ساعت.

<strong>با همان یک بلیت؟ کسی مزاحم کارتان نمی‌شود؟</strong>

بله، با همان یک بلیت. چرا خیلی وقت‌‌ها مرا گرفته‌‌اند و اجناسم را برده‌‌اند. بعضی وقت‌ها می‌‌صرفد بروم دنبالش. اگر قیمتش خیلی نبود صرف نمی‌‌کند.

الان نمی‌توانند کاری کنند. در بیرون واگن اصلاً جنس بیرون نمی‌‌آورم. همه مرا می‌شناسند اما مدرکی ندارند. نمی‌توانند که الکی ساک‌هایم را بگیرند.

هنوز هم قانونی نگذاشته‌اند که داخل واگن‌‌ها جرم است. اما خودم نزدیک ایستگاه‌‌ها که مترو می‌‌ایستد و مأموران بیرون ایستاده‌‌اند اجناسم را جمع می‌‌کنم و توی ساک می‌‌گذارم و بعد که راه افتاد دوباره می‌‌دهم دست مشتری.

<strong>مردم با شما همکاری می‌‌کنند؟</strong>

بله، مشتری‌‌هایم چون معمولاً دائمی هستند دوستم دارند. با خیلی‌‌هایشان سلام علیک دارم. گاهی جنس‌‌هایی که روز پیش از من خریده‌اند با خودشان همراه می‌‌آورند و من برایشان عوض می‌کنم.

<strong>خرید‌های کلی‌‌تان را از کجا می‌‌کنید؟</strong>

از بازار. هر وقت اجناسم تمام می‌‌شود یا شماره‌‌هایی که فروش زیاد دارد، مثل سوتین کاپ ۷۵ و ۸۰ و یا شورت گنی لارج و ایکس لارج، ایستگاه بازار پیاده می‌‌شوم و یک‌‌راست می‌‌روم پیش حاج‌آقایی که همیشه خریدم را از او می‌‌کنم و دوباره بر‌می‌گردم سوار می‌‌شوم.

<strong>در خط بخصوصی کار می‌کنید؟</strong>

بله، چون خانه‌‌ام جنوب شهر است خط جنوب ـ صادقیه کار می‌‌کنم .فروشنده‌‌های خط میرداماد اجناسشان کمی کلاس بالاتر و گران‌‌تر است.

خط کرج هم برای من معمولاً صرف نمی‌‌کند. چون مسافرها تا کرج سوار و پیاده نمی‌‌شوند. راه طولانی‌ است، مگر برای یک کالا چند ساعت باید وقت بگذارم؟

[[photow02]]

<strong>گفتید خانه‌‌تان در جنوب شهر است. می‌‌توانم بپرسم چقدر اجاره خانه می‌‌دهید؟</strong>

ماهی صد و پنجاه‌ هزار تومن برای یک آپارتمان قدیمی کوچک در شهر ری اجاره می‌‌دهم. اما شکر. راضی‌ام.

<strong>می‌توانید بگویید حدوداً روزی چقدر درآمد دارید؟</strong>

ای... لک و لکی می‌‌کنیم. چه بگویم. روزی ده، دوازده تومنی گیرم می‌‌آید.

دختری جوان که در تمام مدت کناری ایستاده بود با بی‌‌حوصلگی می‌‌آید جلو و به مادرش می‌گوید دیر شده چرا نمی‌‌آیی.

خانم علی‌پور می‌خندد و دخترش را معرفی می‌‌کند و می‌‌گوید از وقتی دو واگن جلو و عقب مترو زنانه شده یکی از دخترهایش به او کمک می‌کند.

فروشنده‌‌ی دوم، خانم فاطمه‌ محمدی ۳۲ ساله است. قد بلند، زیبا و خوش‌‌لباس است. به او نمی‌‌آید فروشنده‌‌ی سرپایی مترو باشد. موهای بور ها‌ی‌لایت کرده‌‌اش از زیر روسری بیرون است و پالتویی کوتاه تنش است.

یک ساک تمیز دستش است. شلوار تنگ کشی  می‌‌فروشد. دانه‌‌ای چهار هزار تومن. مثل اجناس دیگر زیاد دست به دست نمی‌‌شود. جنس شیکی‌ است و خریدارش افراد معلوم. آن‌‌هایی‌که می‌‌خواهند آن ‌را با چکمه‌ی بلند بپوشند.

وقتی فروشش را می‌‌کند، خودش می‌‌آید یک ‌راست پیشم می‌‌نشیند و تا کرج برایم درددل می‌‌کند. وسط‌‌های حرفش می‌پرسم اشکال ندارد حرف‌‌هایت در جایی بازگو کنم؟

می‌گوید پس بی‌‌زحمت نه صدایم را ضبط کن و نه عکس بگیر. فقط یادداشت بردار. اسمم و همه‌‌ی حرف‌هایم را می‌‌توانی بنویسی. اسمم خیلی خاص نیست. اما اگر خانواده‌‌ی شوهرم بفهمند بیچاره‌‌ام می‌‌کنند.

می‌گویم باشد، حتماً. راستش اولش فکر نمی‌‌کردم فروشنده باشی. گفت:

چه بگویم... بازی روزگار مرا به اینجا کشانده. شوهرم چند سال شرکت خدماتی داشت. یک‌‌هو دوست و شریکش پولش را بالا کشید و رفت. ما هم ورشکست شدیم.

شوهرم بیکار و بی‌عار توی خانه مانده بود و می‌‌گفت تو برو سر کار من می‌‌نشینم خانه می‌‌خورم. کسی که وقتی شرکت داشت حاضر نمی‌‌شد زنش برود منشی شرکت شود نکند مردی به او نگاه کند. حالا حاضر بود من دست به هر کاری بزنم تا او گرسنه نماند.

شاید اگر می‌‌گذاشت من بروم شرکتش کار کنم زودتر متوجه حقه‌‌بازی دوستش می‌‌شدم و نمی‌‌گذاشتم با او این‌کار را کند.

<strong>یک‌راست آمدی فروشندگی در مترو؟</strong>

نه... مدتی در یک شرکت کار کردم. حقوقم کم بود و توقعات رؤسای شرکت بالا. دیدم نمی‌شود. تا بالاخره دو سال پیش به فکرم رسید بیایم در مترو در واگن زنانه فروشندگی کنم.

<strong>راحت بودی؟</strong>

باورت نمی‌‌شود روزهای اول چقدر موقع تبلیغ کالا صدایم می‌‌لرزید و چقدر خجالت می‌‌کشیدم. زیر نگاه‌‌های تحقیر کننده‌‌ی بعضی‌‌ها داشتم خورد می‌‌شدم. اما کم‌‌کم پوستم کلفت شد.

این‌طور که من امروز دیدم خیلی‌ از مسافرها خیلی دوستانه و محترمانه با تو  رفتار می‌‌کنند. خُب تازگی‌‌ها بیشتر عادت کرده‌‌اند. آن اوایل شاید از هر ده نفر، دو نفرشان به ما بد نگاه می‌کردند و گاهی زیر لب چیزی هم می‌گفتند.

کارمان را یک نوع گدایی می‌‌دانستند. اما حالا که تعدادمان خیلی زیاد شده، راست می‌گویی، علاوه بر پوست کلفتی من، فکر می‌‌کنم رفتارشان هم خیلی بهتر شده.

<strong>فکر می‌‌کنی در حال حاضر چند نفر در خط‌‌های مختلف به این کار مشغول‌اند؟</strong>

دو سال پیش که من شروع کردم، شاید سی‌، چهل نفر بودیم. اما الان به جرأت می‌توانم بگویم که حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ فروشنده‌ی مترویی زن داریم.

<strong>و تعدادتان در کدام ایستگاه بیشتر است؟</strong>

درخط جنوب شهر بیشتر فروشنده هست. بعد خط میرداماد و سوم در خط کرج. در خط کرج بیشتر آن‌‌هایی که مثل من خانه‌‌شان در کرج است، صبح‌‌ها موقع آمدن و آخر شب‌‌ها ـ مثل الان ـ موقع رفتن به خانه.

<strong>کجای کرج زندگی می‌‌کنی؟</strong>

گلشهر. دو میلیون تومان پول پیش داده‌‌ام و ماهی صد و پنجاه ‌هزار تومان. یک آپارتمان هفتاد متری گرفته‌‌ام. برای من و دخترم بس است.

<strong>پس شوهرت چه؟</strong>

غمی به چشم‌‌هایش می‌آید یک سال و نیم است که از شوهرم جدا شده‌‌‌ام.

<strong>به حلقه‌اش اشاره می‌‌کنم و می‌‌پرسم طلاق گرفته‌‌ای؟</strong>

راستش نه هنوز. به او گفتم نمی‌‌توانم ببینم من از صبح تا شب کار می‌‌کنم و تو بیکار می‌‌چرخی. فرستادمش خانه‌‌ی مادرش.

<strong>دخترت چند سالش است و پیش چه کسی می‌‌گذاری‌‌اش؟</strong>

زیاد کوچک نیست‌. یازده سالش است و کلاس پنجم. خیلی درس‌‌خوان و عاقل است و خانه تنها می‌‌ماند. غذایش را می‌‌خورد. مشق‌‌هایش را می‌‌نویسد تا من برگردم.

[[photow03]]

<strong>پس خیلی زود ازدواج کرده‌ای، نه؟</strong>

آره، در پانزده‌ سالگی. در زنجان زندگی می‌‌کردیم و هشت خواهر و برادر بودیم. پدرم نگذاشت تا پنجم ابتدایی بیشتر درس بخوانیم. من عاشق پسر همسایه شدم. آن‌قدر اصرار کردیم تا خانواده‌‌هایمان رضایت دادند. اصلاً چنین روزی را تصور نمی‌‌کردم.

<strong>آهی می‌کشد و به حلقه‌‌‌اش نگاه می‌کند.حس می‌‌کنم هنوز دوستش داری.</strong>

راستش آره. خیلی آرزو دارم پول‌هایم را جمع کنم، مغازه‌‌‌ای اجاره کنم و بروم دنبال شوهرم. بگویم بیا دو تایی با هم اداره‌‌اش کنیم. کلی تجربه کسب کردم در این دو سال.

با بازاری‌‌های معتمد آشنا شدم که کلی به من تخفیف می‌‌دهند. دخترم هم هر روز سراغ بابایش را می‌‌گیرد.

<strong>خانواده‌‌ات کمکت نمی‌‌کنند؟</strong>

انگار بدبختی دنبال خانواده‌‌ام بود چون پدرم فوت شد و مادرم بی‌‌سرپرست. خواهر بزرگم هم بدتر از من زود ازدواج کرد.

شوهرش دست بزن داشت و با این وجود پنج بچه دنیا آورد. من اشتباه او را نکردم فقط یکی آوردم. آن‌قدر شوهرش اذیتش کرد تا آخر طلاق گرفت و حالا مادرم بچه‌‌های او را نگهداری می‌‌کند.

<strong>خواهرت هم کار می‌‌کند؟</strong>

با خجالت می‌گوید او هم در مترو فروشندگی می‌‌کند. اصلاً این او بود که این نان را در دامن من گذاشت.

<strong>راهنمایی هم کرد که چه جنس‌‌هایی بیاوری؟</strong>

نه. اصلاً چیزی به من نگفت. اولش دستفروشی را به من پیشنهاد داد. رفتم جلوی یک مدرسه دخترانه در بلوار فردوس، سوتین می‌‌فروختم. بماند چقدر خجالت می‌‌کشیدم، کلی از جنس‌‌هایم را کش ‌می‌‌رفتند و من حتی رویم نمی‌‌شد ازشان بگیرم.

بعد خواهرم به پیشنهاد یکی آمد مترو، و او هم مرا دعوت کرد. با دوستش سوتین و شورت می‌‌فروشند اما من دیگر حال و حوصله این چیزها را ندارم.

در اثر تجربه فهمیدم شلوار تنگ چسبان فروشش زیاد است و سود بیشتری از وسایل خرد و ریز دارد. مشتری مخصوص هم دارد. هر کسی نمی‌آید دستمالی‌اش کند.

مشتری‌هایم مرا می‌‌شناسند. اگر شلوار سوراخ باشد یا اندازه‌‌شان نشود. فردا پس ‌فردایش می‌‌آورند همان خط عوضش می‌کنند.

<strong>فروشنده‌‌ی بازار هم جنس‌‌های مرجوعی تو را می‌‌پذیرد؟</strong>

اوایل بلد نبودم چطور رفتار کنم و ضرر می‌‌کردم اما کم‌‌کم با بازاری‌‌های منصف آشنا شدم و هر چه پس ببرم قبول می‌‌کنند و به جایش جنس سالم تحویلم می‌‌دهند. روابطم هم با خریداران و هم فروشنده‌‌ها بر اساس اعتماد متقابل است.

<strong>آن اوایل، رفتار بازاری‌ها با شما چطور بود؟</strong>

باید بگویم رفتار آن‌‌ها بستگی به رفتار ما دارد. اگر کمی شل بیاییم اذیت می‌‌کنند. آن‌‌وقت‌‌هایی که حلقه دست نمی‌‌کردم، شده بود یک بازاری دنبالم راه بیفتد تا سر بازار.

البته یک بازاری هرگز در مغازه‌‌اش دست از پا خطا نمی‌‌کند چون در بازار  آبرو و اعتبار دارند. اما بیرون از مغازه بعضی‌‌هایشان می‌‌آمدند.

کم‌‌کم یاد گرفتم که باید موقع معامله اخم کنم و برایشان درددل خصوصی نکنم. در ضمن حلقه هم دستم کنم. الان دیگر هیچ مشکلی در این مورد ندارم.

<strong>در ایستگاه‌‌های مترو چه؟ تا به حال شده مأموران برای فروش کالا به تو گیر بدهند؟</strong>

در این دو سال تا به حال شش بار جنسم را گرفته‌‌اند. خودم را نه. فقط دو، سه بار بردند دفتر رییس ایستگاه،  تعهد کتبی گرفته‌اند که دیگر جنس برای فروش نمی‌‌آورم و هر خط مترو را یک‌‌بار سوار می‌‌شوم.

امضا کرده‌ام. اما از فردا دوباره سر کارم می‌‌آیم. آن‌‌ها هم مرا می‌‌بینند و مواظبند تا جلوی دیدشان هستم ساکم را برای کسی باز نکنم.

<strong>جنس‌‌هایی که مأموران می‌‌گیرند بعداً پس می‌‌دهند یا کلا توقیف می‌‌شوند؟</strong>

حدود دو ماه باید دنبالش بدویم تا پسش بدهند. وقتی هم پس می‌‌گیریم می‌‌بینیم نصفش غیب شده. اگر جنس‌‌ها زیر پنجاه هزار تومان باشد که اصلاً فکر دنبال کردنش را هم نمی‌‌کنیم.

به زحمتش نمی‌‌ارزد. اما اگر صد هزار تومان به بالا باشد طوری که به کارمان لطمه نخورد دنباله‌‌اش را می‌گیریم. بالاخره حیف است. دسترنج چند روزمان است.

<strong>می‌شود بپرسم حدوداً روزی چند ساعت کار می‌‌کنی و درآمدت چقدر است؟</strong>

چون بچه تنها در خانه دارم، کمتر از بقیه خانم‌‌های فروشنده کار می‌‌کنم. حدود روزی پنج ساعت. شده روزی خیلی گرفتار بوده‌‌ام و فقط سه ساعت هم کار کرده‌‌ام و شده به پول بیشتری احتیاج دارم و روزی هشت، نه ساعت کار کرده‌‌ام.

از او تشکر می‌‌کنم و برایش آرزوی خریدن یا اجاره‌ی یک مغازه می‌‌کنم تا برود دنبال شوهرش و سه تایی زندگی کنند. چشم‌‌هایش برقی از شادی می‌‌زند و می‌‌گوید خدا از دهنت بشنود، یعنی می‌‌شود؟ ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2009/01/post_101.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2009/01/post_101.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 10 Jan 2009 17:01:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>گرانی از یک طرف، اجحاف به مشتری از طرف دیگر </title>
                  <description><![CDATA[<strong>شنبه ـ لامپ‌فروشی</strong>

شنیده‌‌ام شرکت تعاونی اداره برق، لامپ کم‌‌مصرف به قیمت دولتی آورده است. فیش برق این ‌روزها دو برابر سال قبل می‌‌آید و زیرش هم نوشته‌‌اند دولت چند برابر پرداختی شما یارانه می‌دهد.

منظورش این ‌است که مصرفمان را بیاوریم پایین. تا به حال چند لامپ کم‌‌مصرف چینی یا آلمانی خریده بودیم هر کدام ۳۵۰۰ تومان. خرید لامپ تعاونی لابد به اقتصاد خانواده‌‌مان کمک می‌‌کند.

دیدن پلاکاردی که رویش قیمت‌‌های لامپ را نوشته، صف طویل جلوی باجه لامپ‌‌فروشی را در نظرم کم‌‌اهمیت جلوه می‌‌دهد. لامپ سرپیچ معمولی دارد و سرپیچ شمعی. علی‌‌رغم تصورم می‌‌توانیم هر چند تا که دوست داریم بخریم. تا نوبت به من برسد حساب می‌‌کنم که چند لامپ سر‌پیچ شمعی باید بخرم چند لامپ سرپیچ بزرگ.

همین‌ که نوبت به من می‌‌رسد و می‌خواهم تعداد لامپ درخواستی‌‌ام را بگویم مردی که پشت من است با مسخره به مردان دیگر صف می‌‌گوید:

ـ این همه آقا خرید کردند و رفتند، حالا ببینید این خانم چقدر طول می‌‌دهد.

همه قاه‌‌قاه می‌‌خندند. تا به حال متوجه نبودم همه در صف مَردند به‌جز من. عصبانی می‌‌شوم می‌‌خواهم چیزی بگویم که مرد فروشنده میانه را می‌‌گیرد و می‌‌گوید:

ـ خانم، من جای این آقا از شما معذرت می‌‌خواهم.

سریع می‌گویم شش ‌لامپ شمعی می‌‌خواهم و شش لامپ معمولی. فروشنده به سرعت ۱۲ لامپ جدا می‌‌‌کند و به زور همه را در نایلون مشکی کدر و کثیفی می‌‌چپاند، به طوری که چند جایش با تیزی گوشه‌های جعبه‌های لامپ سوراخ می‌‌شود و می‌‌گوید:

ـ بفرمایید! لامپ‌ها شد چهارده هزار و چهارصد تومان و صد تومان هم کیسه، روی هم چهارده‌ هزار و پانصد تومان.
می‌گویم این کیسه زوار در رفته صد تومان؟ این کیسه‌ها  فوقش کیلویی دو هزار تومان است. یک کیسه نو دانه‌ای ۲۰ تومان هم در‌نمی‌آید. این‌که کهنه است. تازه لامپ‌‌ها را هم امتحان نکرده تحویل می‌‌دهی؟

مرد پشتی بلند داد می‌‌زند: عرض نکردم؟ و دوباره همه می‌خندند. مرد فروشنده می‌گوید اگر لامپ‌‌ها عیب داشت بیاور عوضش کنم.

ناچار پولی که گفته را می‌‌دهم و می‌‌روم. بیرون مغازه دوباره روی پلاکارد را می‌خوانم. لامپ شمعی هزار و صد و نود و معمولی هزار و صد و پنجاه تومان. از دست مرد پشتی عصبانی‌‌ام و مغزم کار نمی‌‌کند حساب کنم درست گرفته یا نه.

می‌روم خانه می‌‌بینم همه را از دم دانه‌ای ۱۲۰۰ تومان حساب کرده. صندلی می‌‌گذارم زیر پایم تا هر ۱۲ تا را امتحان کنم. می‌‌گویند هیچ ارزانی بی‌‌علت نیست. سرپیچ‌‌هایش از پلاستیک شل و ول درست شده و یکی‌اش درجا از لامپ جدا می‌‌شود. سرپیچ‌‌های شش تا شمعی هم هر چقدر زور می‌‌زنم به ته سر لامپ نمی‌‌رسد و روشن نمی‌‌شوند.

فردا شش شمعی و آن ‌یکی که جدا شده را می‌برم تعاونی. دوباره توی صف می‌‌ایستم و وقتی نوبت به من می‌‌رسد ماجرا را می‌‌گویم. آن یکی را که جدا شده به‌هیچ‌‌وجه نمی‌‌پذیرد و آن شش‌ تا را هم فقط حاضر است عوض ‌کند. به ناچار با شش معمولی عوض می‌‌کنم. موضوع گران حساب ‌کردنش را به او گوشزد می‌‌کنم.

و می‌‌گویم هر کدام از این معمولی‌‌ها ۴۰ تومان از شمعی‌‌ها ارزان‌تر است. شما همه را با من ۱۲۰۰ حساب کرده‌اید و من به جای سیزده هزار و هشتصد، چهارده هزار و چهارصد به شما داده‌ام. شما باید به من ۶۰۰ تومان پس بدهید.

از ترفند مشتری مرد دیروزی استفاده می‌‌کند و داد می‌‌زند:

ـ راست می‌گفت! هزار مشتری مرد راه بیندازم اذیت نمی‌‌شوم اما یک زن پدر ما را در‌می‌‌آورد.
اصرار که می‌کنم می‌گوید:
ـ پول خرد ندارم.

می‌گویم ۶۰۰ تومن از کی تا حالا پول خرد شده؟ ازت شکایت می‌‌کنم‌. و می‌‌روم. پشت سرم داد می‌زند:
ـ هر کاری دلت خواست بکن! عجب گیری کرده‌‌‌ایم...

خودم هم می‌‌دانم اگر بخواهم شکایت کنم چند روز باید از صبح تا شب بدوم آخر سر هم کاری از پیش نمی‌‌برم. بی‌خود نیست  حنای تهدید مشتری برای فروشنده‌‌ها رنگی ندارد.

[[photow01]]

<strong>یک‌‌شنبه ـ سوپر مارکت سر خیابان</strong>

یک شیر یک‌ و نیم ‌لیتری و یک پنیر و یک بسته جوانه‌‌ی ماش و یک بسته کوچک سبزی پاک ‌شده و دو بسته ماکارونی بر‌می‌‌دارم. می‌دانم شیر یک لیتری معمولی ۸۵۰ تومان است. قاعدتاً یک‌ و نیم لیتری باید یک برابر و نیمش باشد.

فروشنده موقع حساب کردن هزار و ششصد و پنجاه تومان برای شیر کم می‌‌کند. می‌‌گویم خوب من دو تا یک ‌لیتری بر‌دارم که بهتر است. تحقیر‌آمیز نگاهم می‌‌کند و گلایه‌‌آمیز می‌‌گوید:

ـ خانم زالزالک، هیچ مشتری مثل شما این‌‌قدر دانه‌‌دانه قیمت‌‌ها را نمی‌‌پرسد. فقط می‌‌گوید روی هم چند می‌‌شود و هر چه بگویم می‌‌دهد.

می‌گویم آخر هر هفته قیمت‌‌ها عوض می‌‌شود. جوانه‌‌ی ماش را که هفته‌‌ی پیش خریدم ۷۰۰ ‌تومان، ۹۰۰ تومان حساب می‌‌کند و بسته سبزی خوردن را که آن هم ۷۰۰ بود ۱۲۰۰ تومان. با هزار زور به او ثابت می‌‌کنم که روی شیر یک‌ و نیم لیتری نوشته ۱۳۵۰ تومان نه ۱۶۵۰.

با اکراه حاضر می‌‌شود روی شیر را بخواند. اما هر کار می‌‌کنم روی بسته‌‌های ماکارونی را که نوشته ۶۳۰ تومان و او ۷۰۰ حساب کرده بخواند حاضر نمی‌‌شود. می‌گوید کار دارم.

پنیر را هم ۳۰۰ تومان اضافه بر قیمت رویش حساب می‌‌کند و با اخم می‌‌گوید صادراتی‌ است. می‌گویم اگر صادراتی ا‌ست در مغازه‌ی شما چکار می‌‌کند.

پشت چشمی نازک می‌کند و مبلغ جمع را تکرار می‌‌کند و می‌‌گوید می‌‌خواهد مشتری‌‌های دیگر را راه بیندازد. این سوپر‌مارکت هرگز فیش نمی‌‌دهد. می‌آیم خانه، هر‌چقدر شماره‌‌ای را که برای معرفی گران‌‌فروشان است، می‌‌گیرم اشغال است و سه ‌به بعد هم کسی گوشی را بر‌نمی‌‌دارد.

<strong>دوشنبه ـ فروشگاه رفاه</strong>

از طرف اداره به مسیو ازگیل، بُن فروشگاه رفاه داده‌‌اند و امر مهم خرید به من محول شده است. با دقت قیمت‌‌های روی اجناس را می‌‌خوانم و آن‌‌هایی که جنس شناخته ‌شده و بهتری دارند و از قیمت مناسبی هم برخوردار‌ند انتخاب می‌‌کنم.

شامپو، صابون، کرم، مایع ظرفشویی، رب‌‌ گوجه، آب لیمو، گلاب‌، نخود لوبیا و عدس و لپه، مرغ و ماهی، بیسکویت و شکلات، و کورن‌فلکس برای صبحانه.

قیمت‌ها خیلی گران‌‌تر از سوپری سر خیابانمان است. مرغ در محله‌‌مان کیلویی دو هزار و پانصد تومان است و در فروشگاه رفاه کیلویی سه هزار و پانصد. ماهی هم همین‌طور. لپه‌ای که می‌شود کیلویی هزار و پانصد خرید در اینجا هر بسته ‌گرمی‌‌اش دو هزار و سیصد است.

یادم می‌‌آید که این فروشگاه رفاه همان است که سال‌‌هاست می‌گوید ورشکست شده و سهامش دست مردم به صفر تبدیل شده. نمی‌‌فهمم این همه فروشگاه در بهترین محلات شهرها با کدام پول عین قارچ سبز می‌شوند. کاش بن‌‌های ادارات مختص به فروشگاه بخصوصی نبود و می‌‌شد با آن از همه جا خرید کرد.

دم صندوق تمام حواسم به این است که تند تند هر جنسی را که از  زیر دستگاه قیمت‌زن رد می‌شود، زود از جلوی دست صندوق‌‌دار جمع کنم و داخل کیسه بریزم. فکر می‌‌کنم خوبی فروشگاه رفاه این ‌است که اقلاً می‌‌شود به آن اعتماد کرد. دم در هم چند کارمند حسابی خرید‌‌ها را با فیش تطبیق می‌‌دهند. خیالم راحت می‌‌شود.

خانه ‌که می‌‌روم هوس می‌‌کنم یک‌‌بار فیش را چک کنم. در فیش نوشته کورن فلکس شکلاتی، هزار و دویست تومان. من که کورن‌‌فلکس ساده هزاری برداشته بودم. می‌‌روم توی کیسه‌‌های خریدم را چک می‌‌کنم می‌‌بینم همان است که خودم برداشته بودم.

روی بسته صابون که نوشته بود هزار و پانصد تومان، هزار و هشتصد و سی ‌تومان حساب کرده است. بیسکویت ساده را کرمدار حساب کرده بود و... بگذریم از این‌که در فیش پول هفت کیسه نایلون با من حساب کرده و من جنس‌‌هایم را در سه کیسه ریخته بودم.

می‌‌گویم از همه بخورم از فروشگاه رفاه هم؟ فردایش فیش و کورن‌‌فلکس را برای نمونه بر‌می‌‌‌دارم و می‌‌روم فروشگاه رفاه و سراغ مدیر فروشگاه را می‌‌گیرم. خانمی کمی دستپاچه می‌‌آید می‌‌گوید رییس معمولاً نیست و او به جایش به مسایل مشتریان رسیدگی می‌‌کند.

ماجرای کورن‌فلکس و بقیه را می‌‌گویم. اصلاً تعجب نمی‌‌کند. انگار مسأله‌‌ی ساده‌‌ای شنیده باشد، می‌‌خندد:

ـ آهان، خوب دستگاه‌های صندوق ما کُد بعضی از اجناس را ندارند. مثل کد کورن‌فلکس ساده را نداریم. ولی کد ِ شکلاتی‌‌اش را داریم. کد بیسکوییت ساده را نداریم به جایش کد بیسکوییت کرمدار را می‌زنیم.

ـ یعنی چه؟ یعنی برای همه همین‌‌طور حساب می‌‌کنید.
ـ خُب بله! چه اشکالی دارد؟

ـ اشکالش این ‌است که پول اضافی از جیب مای بدبخت در‌می‌‌آید و به جیب شما می‌رود. اگر حلال حرام هم سرتان بشود، حلال نیست. گیرم برای من نوعی چند تا دویست ‌‌تومانی اضافه که از جیبم خارج شود فرقی در زندگی‌‌ام نکند. آیا رواست از جیب آن کارگری که با چندرغاز حقوق، بن رفاه می‌‌گیرد و با اطمینان به شما حتی فیشش را چک نمی‌‌کند این همه اضافه بگیرید؟

با اعتماد به‌نفس می‌گوید:
ـ توی جیب ما که نمی‌‌رود. می‌رود به جیب کارخانه‌‌ی سازنده‌‌ی آن کالا. شما دوست ندارید از کارخانجات داخلی حمایت کنید؟

بعد معذرت می‌خواهد که کلی کار دارد و باید برود. پیش خودم می‌گویم از این فروشگاه باید به کجا شکایت کرد؟

[[photow02]]

<strong>سه‌‌شنبه ـ نانوایی</strong>

حتی یک قرص نان در خانه نداریم و امروز باید هر‌جور شده بروم نان تهیه کنم. از صف نان‌ بربری که رد می‌‌شوم می‌‌بینم خیلی شلوغ است و تا هفت‌ دوره‌‌ی نیم ساعته (که نان‌‌ها باید در چرخ‌ و فلک نانوایی بچرخند) هم به من نمی‌‌رسد. تازه نان‌ بربری نانی ‌نیست که دوست داشته باشم هم با صبحانه و هم با ناهار و هم با شام بخورم.

نان لواشی هم از شلوغی دست کمی از  بربری ندارد. نان‌‌های نازک کاغذی کوچک را که نصفش هم در فاصله‌ی نانوایی تا میز توری می‌‌ریزد رغبتی به خرید در آدم ایجاد نمی‌‌کند. آن‌قدر این‌‌روزها نان لواش کوچک شده که یک لقمه هم نمی‌‌شود.

کمی در صف می‌‌ایستم. آن جلو‌ها دعواست. کنجکاو می‌‌شوم. می‌‌روم جلوتر. شاطر نانوا، نان‌‌های بی‌‌شکل و سوخته و خراب را می‌‌دهد دست مردم و سالم‌‌تر‌ها را می‌‌گذارد روی میز کناری‌‌اش برای فروش به سوپری‌‌ها تا به جای دانه‌‌ای ۲۰ تومان دانه‌‌ای صد تومان بفروشد.

صدای مردم درآمده اما شاطر عین خیالش نیست. با یک دستش سیگار می‌‌کشد و با آن یکی هم پول را از مشتری می‌‌گیرد و هم نان را تحویل می‌‌دهد. گاهی نان از دستش به زمین می‌‌افتد و خیلی خونسرد دولا می‌‌شود و از روی خاکستر سیگارها و خاک کف مغازه نان را بر‌می‌‌دارد و دست مشتری می‌دهد.

کیسه نایلون نازک ۱۰ ‌تومانی را هم ۱۰۰ تومان می‌فروشد و از این راه هم کار و کاسبی کوچکی راه انداخته. به خانم‌‌های کناری‌‌ام می‌‌گویم چرا جمع نمی‌‌شوید شکایت کنید. می‌‌گویند شکایت کنیم تا بیایند ببندندش و ما بی‌‌نان بمانیم.

همین نان‌‌های کوچک کاغذی هم غنیمت است. دیگری می‌‌گوید وقتی مملکت از بالا تا پایین دزد باشند دیگر از یک نانوا چه توقعی داریم. دعوای جلوی صف بالا گرفته و نانوا تنور را خاموش می‌‌کند. مردم دارند نازش را می‌‌کشند.

پیش خود می‌‌گویم اقلاً بروم وقتم را در صف نان تافتون بایستم که هر کدامش چند لقمه می‌‌شود و اگر زود تایش کنیم مثل لواش خرد و خاکشیر هم نمی‌‌شود. نان تافتونی هم همین بساط است.

نانوا یک صندلی کثیف را کنار دستش گذاشته و نان‌‌های خوب را برای کبابی محل کنار می‌‌گذارد. مشتری‌ها می‌‌گویند به چند کبابی و کله‌‌پاچه‌‌فروشی روزی ۴۰۰ نان می‌دهد دانه‌ای ۲۰۰ تومان.

در همین حین یک وانت می‌‌آید. شاطر رومیزی پلاستیکی چرب و لکه‌‌دار روی صندوق را کنار می‌‌زند و از زیرش ده‌‌ها نان نمایان می‌شود. راننده وانت به زور راه را باز می‌‌کند و نان‌‌ها را بر‌‌می‌‌دارد و می‌‌برد پشت وانت می‌‌گذارد و رویش نایلون می‌‌کشد. روی وانت اسم یک بیمارستان را نوشته.

خانومی که حدود ۱۰ ‌نفر جلوتر از من ایستاده می‌گوید سه ‌ساعت است در صف ایستاده‌‌ام هنوز نوبتم نشده از بس به این و آن به طور قاچاق نان می‌‌فروشد. می‌‌پرسم هیچ‌وقت شکایت نمی‌‌کنید.

می‌گوید در این محل همین یک نانوایی‌ است. اگر ببندندش بی‌‌نان می‌‌مانیم. برنج هم که آن‌قدر گران است که نمی‌‌شود هم ظهر و هم شب خورد. بچه‌‌هایم را با چه سیر کنم؟

می‌‌بینم مردش نیستم بخواهم سه چهار ساعت در صف بایستم و شاهد این بازی‌‌ها باشم. شنیده‌ام در محل دیگر یک شعبه از نان کارخانه‌‌ای که اخیراً توسط رییس‌ جمهور افتتاح شد باز شده. نانی که می‌‌گویند به آن جوش شیرین نمی‌‌زنند و یک هفته بیشتر می‌‌ماند.

به آنجا می‌‌روم. نان‌‌ها نرم و خوبند و متنوع. اما در مقایسه ‌با نانوایی‌‌های محل خیلی گران در‌می‌‌آیند. چند تایی می‌‌خرم و می‌‌برم خانه. یادش به‌ خیر. یک‌ زمانی می‌‌دانستیم چه ساعت‌‌هایی نانوایی‌‌ها خلوتند. اما این روزها هر ساعت به هر نانوایی بروی غلغله ‌است.

<strong>چهارشنبه ـ کیف چرم‌فروشی</strong>

چند ماه است پول جمع کرده‌ام تا برای تولد مسیو ازگیل کیف دیپلمات چرمی بخرم. روی مغازه نوشته‌‌اند حراج ۲۰ درصد تخفیف. خوشحال می‌‌شوم. ولی دست روی هر کیفی که می‌‌گذارم دختر فروشنده می‌‌گوید: این یکی شامل حراج نمی‌‌شود. می‌‌پرسم پس لطفاً اول بفرمایید که کدام‌ یکی شامل حراج می‌‌شود.

کمی فکر می‌‌کند و آن کیفی که گفته بودم اصلاً این شکل و این رنگ نمی‌‌خواهم نشان می‌‌دهد. تصمیم می‌‌گیرم فروشنده را امتحان کنم. می‌گویم حالا شاید مجبور شوم همین را ببرم. لطفاً بدهیدش ببینم چند زیپ و دکمه و جای موبایل و خودکار و... دارد.

با عجله می‌رود سراغ دفتری که روی پیشخوان است و بدون این‌که جایی را بخواند، آن‌را ورق می‌‌زند. می‌‌آید جلوی من. می‌‌گوید ببخشید اشتباه کردم این ‌یکی هم حراج نخورده.

می‌‌بینم فروشنده به‌هیچ‌‌وجه زیر بار نمی‌‌رود. از طرفی کیفی شدیداً چشمم را گرفته که از هر جهت برای مسیو ازگیل مناسب است. چند جای دیگر را هم گشته‌‌ام و هیچ‌کدام مثل این ‌یکی نبود‌ند.

ناچار پولش را می‌‌دهم. می‌دانم رسم این شرکت این ‌است که در ازای مبلغ معینی خرید کارت تخفیف سالیانه می‌دهد. اما شدیداً حاشا می‌کند.

هرکاری هم می‌‌کنم فیش نمی‌‌دهد. می‌‌گویم مگر ننوشته‌‌اید که جنس‌‌های شما یک سال هم گارانتی دارد. بدون فیش تاریخ‌‌دار و ضمانت‌نامه اگر مشکلی برای کیف به وجود بیاید من چطور ثابت کنم از اینجا خریده‌‌ام.

فروشنده با عشوه می‌‌گوید: وا...خوب، من خودم اینجا هستم می‌‌شناسمت. عصبانی شدم خواستم بگویم شاید تا آن‌ روز اتفاقی برایت بیفتد یا شوهر کنی بروی، دلم نیامد. این‌طور شد که با کیف گران‌‌قیمت بدون فیش و ضمانت‌‌نامه و کارت تخفیف آمدم خانه.

[[photow03]]

<strong>پنج‌شنبه ـ یک سوپر دیگر</strong>

تصمیم می‌‌گیرم دیگر از سوپری سر خیابانمان خرید نکنم و بروم سوپری محل دیگر. ساعت سه بعد از ظهر است. در آن سوپر‌مارکت به جز من کس دیگری نیست. فروشنده خیلی خوش‌‌اخلاق است و خوش‌آمد می‌‌گوید.

و هر چیز می‌‌آیم بردارم فوری کمکم می‌‌کند. می‌‌گوید در سوپر خیابان بالایی دیدمتان. برای کشتن گربه دم در حجله می‌‌گویم سوپر بالایی نه فیش می‌‌دهد و نه قیمت‌‌ها را تک‌‌تک می‌‌گوید. یک قیمت کلی می‌‌‌گوید و دوست دارد هر چه گفت بدهیم.

از نرخ مصوب هم همه چیز را گران‌‌تر حساب می‌‌کند. فروشنده کلی در مذمت فروشگاه قبلی داد سخن می‌‌گوید. کلی هم مسوولین مملکتی را به باد انتقاد می‌‌گیرد و می‌‌گوید زجری که از این حکومت می‌‌کشیم برای هفت پشتمان بس است.

ما مردم باید به فکر هم باشیم. نسبت به هم انصاف داشته باشیم، به هم اجحاف نکنیم‌. حق همدیگر را پایمال نکنیم. دیدم سوپری اهل فهم و کمالات است، سر درد دلم با او بیشتر باز می‌‌شود و کمی از فروشندگان شنبه تا چهارشنبه برایش می‌‌گویم.

او سر هر کدام آهی می‌‌کشد و سری به تأسف تکان می‌‌دهد و جمله‌‌ای در مذمت آن‌‌ها می‌گوید. همان‌‌جا تصمیم می‌‌گیرم دیگر همیشه خرید‌‌هایم را از این سوپر بکنم. اگر مردم بشناسندش اینجا غلغله می‌‌شود.

وقتی دارد قیمت‌‌ها را در ماشین حسابش می‌‌زند، بارها می‌‌‌گوید قابل ندارد. هر چه اصرار می‌‌‌کنم، می‌‌گوید والله قابل ندارد. دیگر نزدیک است به پایش بیفتم تا عاقبت قیمت جنس‌‌هایی که خریده‌‌ام می‌دهد. به نظرم کمی زیاد می‌‌آید.

می‌‌پرسم همیشه با این مبلغ جنس بیشتری می‌‌بردم. می‌‌گوید فیش می‌‌دهم خدمتتان در منزل چک کنید. دیدید که من قیمت روی اجناس را وارد کردم. گفتم مثلاً این شیر‌هایی که من بردم کم‌چرب است ها... گفت قیمتش با پرچرب یکی ا‌ست و کم‌‌چرب هم ۸۵۰ است.

گفتم روی شیشه‌‌اش همین را نوشته؟ (اجناسم را به دقت بسته‌بندی کرده بود و نمی‌‌شد درش آورد) تا اینجایی که می‌‌دانم هر لیتر شیر کم‌چرب ۱۰۰ تومان ارزان‌‌تر است.گفت من چند سال است فروشنده‌‌ام همچین چیزی را نشنیده‌‌ام.

آمدم خانه چک کردم دیدم اگر سوپری سر خیابانمان با شمشیر سر می‌‌‌برد این‌ یکی با پنبه سرم را گوش ‌تا گوش بریده. سبزی خوردن را هزار و پانصد تومان حساب کرده و شیرهایی که رویش نوشته ۷۵۰‌، صد تومان اضافه‌تر حساب کرده است.

دو روز بعد شیشه‌‌ها را شسته و بردم پیشش. این‌‌بار هم سوپرش خلوت بود. در واقع هیچ‌کس نبود. وقتی مرا دید سلام علیک گرمی کرد. گفتم مرد حسابی مرا بگو که با تو کلی درد دل کردم، روی شیشه را بخوان ببین چند نوشته و از دیگر گران‌‌فروشی‌‌هایش مثل سبزی‌‌خوردن و... ‌گفتم.

گفت بده ببینم. قیمت را که خواند، ناگهان چهره‌‌اش عوض شد و گفت اصلاً شیر را از او نخریده‌ام و مرا اصلاً یادش نیست و این‌قدر سمن دارد که یاسمن تویش گم است. و اصلاً از این مارک شیر نمی‌‌آورد. رفتم سراغ یخچالش و عین همان را درآوردم. جالب است که تاریخ رویش هم مثل همان بود.

شروع کرد به شانتاژ و شلوغ کردن. گفت به من چه. شرکتش با ما گران حساب می‌‌کند. و آن قیمت قدیمش است. گفتم شیر و محصولات لبنی تنها چیزهایی هستند که قیمت روز می‌‌خورند. خلاصه زیر بار نرفت که نرفت. توی دلم گفتم همان بهتر که در مغازه‌‌ات پرنده پر نمی‌‌زند.

<strong>جمعه ـ ...</strong>

تصمیم می‌‌‌گیرم امروز اصلاً برای خرید بیرون نروم. تلفن زنگ می‌‌‌زند. نجار است. یکی از صندلی‌هایمان شکسته و داده‌‌ایم به جایش یکی بسازد. قیمت را با هم طی کرده بودیم و کلی وقت گذاشته بودیم پارچه ‌شبیه روکش صندلی‌‌هایمان پیدا کرده بودیم و به او داده بودیم.

می‌گوید صندلی حاضر است اما قیمت طی شده برایش نمی‌‌صرفد. باید دوبرابر بدهیم. می‌‌گوییم تو پیش ما فاکتور داری. با هم طی کرده ‌بودیم. می‌گوید من هم صندلی را به شما نمی‌‌دهم. بروید شکایت کنید. و تق! گوشی را می‌‌گذارد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/12/post_100.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/12/post_100.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Dec 2008 12:04:22 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نه، اینجا دیگر جای زندگی نیست</title>
                  <description>می‌‌دانستم  وقتی مهمان‌‌ها همه بیایند و صحبت‌‌ها کمی گل بیندازد، باز آقای «میم» پایش را روی پایش می‌‌اندازد و سرش را تکیه می‌‌دهد به پشتی مبل و بعد از نچ بلندی می‌‌گوید:
ـ نع! اینجا دیگه جای زندگی نیست.

از وقتی یادم می‌آید در تمام این سال‌‌ها هر وقت آقای «میم» را دیده‌‌ام همین را گفته. بعد به همه تک تک مهمان‌‌ها از پیر و جوان توصیه می‌کند که:
ـ هر چه زودتر خونه زندگی‌تونو بفروشید، پولاتونو دلار کنید و برید اون‌ور. خبر دارم اوضاع خیلی خرابه!

او همیشه خبر دارد که چند روز دیگر قرار است حمله بشود و اول کجاها را می‌گیرند. از کی قحطی شروع می‌‌شود. کدام کالاها زودتر نایاب می‌شوند و...

خودش البته در این سال‌ها چند بار همین کار را کرده و رفته‌. ولی هر دفعه بعد از مدتی برگشته. می‌گوید چهار پاسپورت دارد. ایرانی، ـ از طریق مادرزن فرانسوی‌‌اش ـ  فرانسوی. ایتالیایی (اصلاً آنجا درس خوانده و چند سال هم بعد از ازدواج با زن و بچه‌‌اش رفت آنجا و دوباره برگشت. گفت زنش آنجا افسردگی گرفته) و آخری پاس کانادایی (آنجا هم چهار سال رفت ماند و به همان علت قبلی برگشت)‌.

گرین‌کارت آمریکا هم دارد. در رم و پاریس و تورنتو و لس‌‌آنجلس خانه دارد و هر سال سفری به هر چهار کشور می‌زند برای گرفتن اجاره یا سر زدن به شرکای تجاری‌‌اش.

آقای «میم» هیچ‌وقت کار و بارش را در ایران تعطیل نکرده. او شرکت صادرات واردات دارد، برج‌‌سازی می‌‌کند، اگر پایش بیفتد صدها سکه طلا در موقع ارزانی می‌‌خرد و وقتی طلا گران شد می‌فروشد. خرید و فروش ماشین‌های گران‌‌قیمت و خرید و فروش دلار و یورو هم کار همیشگی‌‌اش است.

همیشه با تأسف می‌گوید:
ـ لامصب! فقط خوبی ایران اینه که می‌‌شه خوب پول درآورد، وگرنه زندگی یعنی زندگی در آمریکا، اروپا، کانادا. قانون‌‌مند، آروم، زیبا، سرسبز... ولی خوب، اونجاها مالیات پدر آدمو در میاره. هیچ رقمه هم نمی‌‌شه از زیرش در رفت.

آقای «میم» در اینجا چندین خانه ویلایی و آپارتمان شیک و مدرن دارد. چه در بهترین مناطق شمال تهران و چه در ییلاقات لواسان و طالقان و چه در شهرهای شمالی.

او آخرین مدل‌های اتومبیل خارجی را در پارکینگش دارد و هر بار یکی‌شان را سوار می‌‌شود. بچه‌‌هایش با راننده مخصوص به گران‌‌ترین مدرسه شهر می‌‌روند و مارک‌‌دار‌ترین لباس‌‌ها را می‌‌پوشند.

در اصطبل خارج از شهر هر کدام، یک اسب عربی زیبا دارند. همسرش اینجا افسردگی‌‌اش خوب می‌‌شود. هفته‌‌ای یک‌‌بار سه‌‌شنبه‌‌ها از ساعت هشت شب تا پنج صبح با دوست‌‌هایش دوره‌ دوستانه دارد.

[[photow01]]

در دوره‌هایشان گروه موسیقی همراه با رقاص دعوت می‌‌کنند. پذیرایی شاهانه و قمار بماند. شش روز بقیه هفته خانم «میم» مشغول ورزش در ورزشگاه خصوصی ویلایشان یا شنا در استخرشان است و یا با مشاور تغذیه یا آرایشگر و دکتر پوستش قرار ملاقات دارد و یا دارد سفارش زیباترین و گران‌‌ترین لباس شب را از کشورهای خارجی می‌‌دهد.

تمام هدفش از این کارها در این خلاصه شده  تا برای دوره‌ هفتگی بعد پوز بقیه خانم‌‌ها را بزند. غافل از این‌که بقیه خانم‌‌های دوره هم همین کارها را می‌‌کنند. شوهران این خانم‌‌ها هم سال‌‌هاست که معتقدند ایران دیگر جای زندگی نیست.

‌آقای «میم»‌ کلی آشنا و دوست در ادارات مختلف دولتی دارد و آن‌قدر با آن‌ها عیاق است که هفته‌ای چند شب شام دعوتشان می‌‌کند و همیشه برای آن‌‌ها سوغاتی و هدیه‌‌‌های گران‌‌قیمت می‌‌آورد.

او با رؤسای چند بانک هم رفیق است و از طریق آن‌ها وام‌های کلان می‌‌گیرد. قسط‌‌هایش هم ماه‌‌ها عقب بیفتد هیچ اتفاقی برایش نمی‌‌افتد. با چند آقا و آقازاده هم دوست است و پشت سر می‌گوید:

ـ چکار کنم، مجبور‌م. اگر مشکلی برایم پیش بیاید باید یک‌جوری خرم را از پل رد کنم.

بارها شده  برای آقای «میم» مشکل حقوقی کوچک و بزرگ پیش آمده که با یک تلفن به این آقازاده‌ها در چند دقیقه حل شده. البته لجش می‌گیرد گاهی مجبور است آن‌‌ها را در تجارتش سهیم کند.

آقای «میم» ‌هیچ‌‌وقت برای خرید و فروش سکه و دلار مالیاتی نمی‌‌دهد. مالیات  و خلافی ساختمان‌‌هایش را خدا برکت بدهد به دوستانش. با یک ‌دهمش به صورت زیر میزی (و گاهی رومیزی، روی میز شام) برایش درست می‌‌کنند.

برای صادرات و واردات هم هزار و یک راه در رفتن از زیر مالیات بلد است. خودش می‌‌گوید پیر این کارهاست و هیچ‌وقت گوشت را جلوی کفتار نمی‌‌اندازد، وقتی با کمی دنبه می‌‌توان قضیه را حل کرد.

آقای میم این کار خودش را یک‌نوع مبارزه قلمداد می‌‌کند و کسی را که قانون مالیاتی این‌جا را رعایت می‌‌کند ساده و احمق و باعث باقی‌ ماندن این رژیم و بدبختی ملت می‌داند.

دارم به زندگی آقای «میم» فکر می‌کنم که با صدایی چرتم پاره می‌شود:

ـ نع! این‌جا دیگه جای زندگی نیست.

و توصیه برای هرچه زودتر ترجمه کردن مدارک و فروختن خانه و خرید دلار (ترجیحاً با او معامله کنند) و بعد اواخر مهمانی باز می‌شنوم که با تأسف می‌گوید:

ـ اما اینم بگم، لامصب هیچ‌جا مثل ایران نمی‌‌شه راحت و بدون دردسر پول درآورد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/12/post_99.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/12/post_99.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Dec 2008 12:30:13 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>گفتگو با نویسنده یک کتاب «بفروش»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>پشت جلد کتاب کافه پیانو نوشته: خیلی وقت بود احساس بی‌فایدگی و بی‌مصرف بودن می‌کردم. علاوه بر این، یک‌بار که دختر هفت ساله‌ام برداشت و ازم پرسید: بابایی تو چه کاره‌ای؟!

هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای نداشتم که بهش بدهم. یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم: تا وقتی هنوز زنده‌ام، چند بار دیگر می‌توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: «خودمم نمی‌دونم بابایی.»

اما اگر می‌نشستم و داستان بلندی می‌نوشتم و بعد منتشرش می‌کردم، می‌توانستم بهش بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش که نشان بدهی و بهشان بگویی بابام نویسنده‌اس. حالا شاید خوب ننویسه،اما نویسنده‌اس.»

و به اعتبار همین داستان بلند کافه پیانو ست که فرهاد جعفری خودش را نویسنده می‌داند. کافه پیانو به قول بعضی از کتاب‌خوان‌ها این روزها مد شده است. در کتابفروشی‌های مختلف در صدر پرفروش‌هاست.

نویسنده‌اش کتاب تازه‌ای در حافظه لپ‌تاپش دارد و هرچند ظاهراً از فوت و فن کافه‌داری باخبر است، اما با خودش به این نتیجه رسیده که بله، من یک نویسنده‌ام، آن هم نویسنده‌ یک کتاب پرفروش و تا روزی که با او در یکی از کافه‌های تهران قرار گذاشتم این داستان بلندش به چاپ نهم رسیده بود.</small></strong>

[[sound]]

<strong>شما چکاره‌اید؟</strong>

چکاره‌ام؟ با توجه به توضیحاتی که پشت کتاب‌ داده‌ام، الان نویسنده‌ «کافه پیانو» هستم.

<strong>با نوشتن همین یک کتاب، نویسنده شدید؟</strong>

فکر می‌کنم، بله. اگر بخواهم عضو کانون نویسندگان بشوم، لابد باید یک کتاب دیگر هم چاپ کنم.

[[photow01]]

<strong>اگر این کتاب این‌قدر نمی‌فروخت، باز با همین قاطعیت می‌گفتید که «من نویسنده هستم؟» کتابی که دست من است چاپ سوم کافه پیانو است.</strong>

کافه پیانو به چاپ نهم رسیده است. کتابی که دست شماست، چاپ سوم است، چاپ پنجم را هم ما اینجا گذاشته‌ایم و چاپ نهم آن هم تا چند روز دیگر منتشر می‌شود.

سوال شما موکول است به «اگر» ، «اگر به این چاپ نمی‌رسید». من می‌گویم کافه پیانو، حتماً به این چاپ می‌رسید.

<strong>چطور با این اطمینان حرف می‌زنید؟</strong>

وقتی کتاب‌ام را برای ناشر بردم، چون کتاب اول‌ام بود، دریافت حق‌الزحمه‌ام را به چاپ چهارم- پنجم این کتاب موکول کردم. گفتم اگر کتاب من ظرف دو تا سه ماه اول به چاپ پنجم رسید، به من حق‌التحریر بپردازید، در غیر این صورت اصلاً نپردازید.

البته ناشر گفت «نه، اگر ما کتاب‌ات را چاپ کنیم، از همان اول دستمزدت را می‌پردازیم»، که آن را هم پرداختند.

<strong>یعنی وقتی که می‌نوشتید، به «بفروش» بودن‌اش مطمئن بودید؟</strong>

دقیقاً.

<strong>چی باعث این اطمینان شد؟</strong>

این‌که برای اولین بار در سالهای اخیر کسی قصه‌ای را به صورت خیلی سرراست، بدون هیچ‌گونه پیچیدگی، بدون هیچ شیله و پیله‌ای، بدون تظاهرات روشنفکرانه برای پیچیده‌نمایی و دشوارنویسی، تعریف می‌کرد.

قطعاً چنین چیزی، به گمان من، نیاز روز جامعه‌ی ما بود. از این جهت مطمئن بودم کتابی است که خواهد فروخت.

<strong>کتاب‌تان پر از اشاره‌های روشنفکرانه به کتاب‌ها، فیلم‌ها، به آثار و فضاهای روشنفکرانه است. شما از آن روشنفکری یا آن نمایش روشنفکری، گریخته‌اید؟ یا در این کتاب آن را نمایش داده‌اید؟</strong>

اتفاقاً، قبل از این‌که شما بیایید، در کافه با دوستان جلسه داشتیم. من خدمت دوستان این نکته را عرض کردم، تعجب می‌کنم از این‌که اشاره به  مایکل داگلاس، رابرت دنیرو، آل‌پاچینو، سولجر بلو با بازی کندیس برگن و... نوعی تظاهر روشنفکری باشد.

چون دست کم برای نسل من که دهه‌ی چهلی هستیم، ارجاع دادن به کمتر از فیخته، نیچه و این اواخر هگل، مارکس، فروید، معادل «لمپنیسم» بود، نه تظاهر به روشنفکری.

<strong>کلاس روشنفکری پایین آمده است؟</strong>

کلاس‌اش، نه. نوع آن تفاوت کرده است. الگوها و  نمادهای نسل ما  تا حدودی در حوزه‌ی فکر، فلسفه، منطق، سیاست و مسایل اجتماعی بودند. الگوهای اجتماعی جدید در حوزه‌ متفاوت و عامه‌پسندتری هستند. 

<strong>این کتاب به چاپ نهم رسیده است. این مد شدن، به نظر خودتان، خوب است یا بد؟ چون نسل شما، نسلی است که مدام ارزش می‌گذارد. به همین دلیل می‌پرسم.</strong>

من با هر چیزی که مد اجتماعی شود، مخالفتی ندارم. لابد واجد کیفیتی بوده است، لابد پسندِ مشتری را مرتفع کرده و به پرسش‌های‌اش پاسخ داده است. ممکن است یک کتاب، یک کفش، یک تلویزیون یا یک گوشی موبایل باشد.

<strong>به‌نظر می‌رسد خیلی از اتفاقات این کتاب واقعی است و شما خودتان یک کاراکتر این کتاب هستید، همین‌طور است؟</strong>

نه. راوی من با من فرق می‌کند. اگرچه حدود پنج تا ده درصد داستانی که اتفاق می‌افتد، پایه‌هایی در واقعیت دارد، به‌ویژه از این جهت که اسامی شخصیت‌ها و کاراکترها واقعی است.

در هرداستانی حدود پنج تا ده درصد، چیزهایی بهانه‌ی داستان شدن پیدا کردند، که واقعی بودند. اما، قسمت عمده‌اش خیال و مجاز است.

[[photow02]]

<strong>ولی به‌خاطر نشانه‌هایی که از واقعیت در آن می‌بینیم، خیلی واقعی می‌نماید، مارک‌هایی که می‌بینیم و با آن‌ها زندگی می‌کنیم. آوردن اجزای واقعی زندگی در کارتان عامدانه بوده است؟</strong>

واقعی به این معنا که تعمد داشته باشم به این‌ها حتماً یک حضور داستانی ببخشم، خیر.

<strong>ساختن فضای دراماتیک شاید سخت بوده است؟</strong>

نه. من این کتاب را یک ماهه نوشتم. هر فصل‌اش را طی دو تا سه ساعت  و در ساعاتی نوشتم که یک روز کاری خیلی سخت را از حیث نوشتن حداقل دو یادداشت سیاسی سخت چند هزار کلمه‌ای، پشت‌سر گذاشته بودم.

ساعت یک یا دو نیمه‌شب شروع به نوشتن یک فصل دو هزار کلمه‌ای از کتاب می‌کردم و تا ساعت سه یا چهار صبح می‌نوشتم. طی ۳۰ شب، از ۱۲ دی‌ماه تا ۱۳ بهمن ۱۳۸۵.

هیچ طرح یا نقشه‌ای و هیچ پیرنگ و توطئه‌ای برای این داستان در کار نبوده است. هیچ پیش‌آگاهی نسبت به آن چیزی که قرار بود نوشته شود، در هیچ بخش آن، نداشتم.

<strong>یعنی، هرشب موقعی که پای کیبوردتان می‌نشستید، همان موقع تصمیم می‌گرفتید چی بنویسید؟</strong>

من تصمیم نمی‌گرفتم. می‌نوشتم، یک جمله برای شروع داشتم، فقط آن جمله دست من را می‌گرفت و با خودش پیش می‌برد.

<strong>همان جمله‌هایی که در فصل‌های مختلف تیتر شده است؟</strong>

نه. تیترها را معمولاً بعداً انتخاب می‌کردم. مگر این‌که یک تیتر گاهی اوقات همان اول برای‌ام خیلی جذاب بوده باشد که می‌نوشتم «تیتر اول».

<strong>‌حتی یک طرح اولیه‌ هم در ذهن شما نبوده است؟</strong>

به‌هیچ‌وجه. فقط می‌دانستم که یک کافه باید محل وقوع داستان باشد.

<strong>قطعاً شما دوازدهم دی‌ماه ۱۳۸۵‌، نیامدید کامپیوترتان را روشن کنید و بگویید، خب یک داستان می‌نویسم در‌باره‌...</strong>

یازدهم دی بود. یکی از دوستان‌ام در مجله‌ای که سابق بر این، من صاحب‌امتیاز و مدیر مسوولش بودم، دبیر یک صفحه بود. بعد از لغو امتیاز شدن نشریه، ایشان به کرمان بازگشته بود و من به مشهد.

ایشان، که یکی از شخصیت‌های داستان من است (علی)، به من زنگ می‌زد و از من می‌خواست داستان‌های کوتاهی را که چندین سال پیش نوشته بودم، برای‌اش بفرستم.

روز یازدهم دی که ایشان زنگ زد، گفتم این داستان‌ها را پیدا نمی‌کنم، ولی اگر بخواهی برای‌ات می‌نویسم. او هم گفت، باشه، بنویس.

روز دوازدهم دی، فصل شروع «کافه پیانو» را که الان فصل دوم‌اش است، نوشتم. روی وبلاگ‌ام گذاشتم و برای علی هم ای‌‌میل کردم. او خوش‌اش آمد.

خواننده‌های وبلاگ‌ام هم خیلی پسندیده بودند. روز دوازدهم دی که با علی تلفنی صحبت کردم، او می‌گفت «خیلی قشنگ و خیلی جذاب بود. چرا نمی‌نویسی؟ چرا ادامه نمی‌دهی؟»

گفتم اگر فکر می‌کنی که این داستان خوب و قشنگ است و می‌تواند برای خواننده‌ها و مخاطبین هم جذاب باشد، می‌توانم ‌شبی یکی از این داستان‌ها برای‌ات بفرستم. که از آن شب به بعد، واقعاً هر شب یک فصل برای‌اش فرستادم.

<strong>در انتقادهای مطرح شده از طرف خوانندگان‌تان این نکته بود که شما گفته‌اید نظر مخاطبان‌تان برای‌تان اهمیت ندارد. این حرف شما با این نکته هم‌خوانی ندارد. بالاخره خواننده شما برای‌تان مهم است یا نه؟</strong>

سوالی که مطرح شد این بود که، «من متوجه این کلمه نمی‌شوم. شما باید این را طوری می‌نوشتید که من دهه شصتی بفهمم». حرف من این بود که من این را برای هیچ دهه شصتی یا دهه هفتادی ننوشتم که مجبور شوم سطح پیش‌آگاهی‌های شما را رعایت کنم.

روزنامه که بخواهید منتشر کنید ناچارید برای خودتان مخاطب تعریف کنید ولی حکایت مدیوم هنری زمین تا آسمان فرق می‌کند.

وقتی علی خوشش آمد، فکر کردم که او می‌تواند ملاکی باشد برای این‌که خوانندگان دیگر هم خوش‌شان بیاید.

به من ربطی ندارد که خواننده این کتاب فیلم «game» را دیده یا ندیده، بیانسه را می‌شناسد یا نمی‌شناسد، «عقاید یک دلقک» هاینریش بل را خوانده‌ یا نه‌... من  دوست داشتم به این‌ها ادای دینی کرده باشم. اینکه شما آنها را می شناسید یا نه، به من ربطی ندارد.

<strong>در مورد این «ادای دین» هم حرف بزنیم. شما خیلی از آن صحبت کرده‌اید. چرا احساس می‌کنید باید ادای دینی بکنید؟</strong>

خدمت‌تان عرض کردم، جاروبرقی من ۱۴ سال است که در خانه‌ی من کار می‌کند، بدون این‌که کم‌ترین مشکلی برای من ایجاد کرده باشد و مرا مجبور کرده باشد که آن را به تعمیرگاه ببرم و تعمیرش کنم، یا این‌که بسوزد و من مجبور شوم ۲۰۰، ۳۰۰ هزار تومان برای تعویض‌اش پول بدهم.

به نظرم رسید چنین کیفیتی که در کشور من ایجاد شده‌، باید "به نحوی داستانی شده و با کارکردی داستانی که شخصیت پردازی آدم‌های قصه کمک کند" برای دیگران بازگو و به نحوی جبران شود‌‌.

<strong>بیایید راجع به نظام اخلاقی جامعه حرف بزنیم که یکی دو جا در این کتاب، از آن صحبت کرده‌اید. نظام اخلاقی جامعه شما را مجبور کرد یا نکرد که خودتان را در این کتاب سانسور کنید‌؟</strong>

نه در هیچ کجای آن. در هیچ کجا من را مجبور نکرد که خودم را سانسور کنم. ولی در حوزه‌ی بررسی وزارت ارشاد، چند جایی را مخالف مصالح اخلاقی و فرهنگی ما به‌شمار آوردند و گفتند حذف شود.

یکی دو جا الفاظ رکیک بود و چندین جا تصاویری بود که  از دید آن‌ها خوشایند نبود. که آن‌ها را اصلاح کردم. ولی موقع نوشتن، هیچ توجهی به این‌که حساسیت‌های مخاطب، حساسیت‌های حکومتی و یا حساسیت‌های بازار چیست، ندارم. هیچ‌کدام از این ملاحظات را رعایت نمی‌کنم.

<strong>می‌توانید بگویید، مواردی که از شما خواستند تعدیل کنید یا تغییر بدهید، چه بوده است؟</strong>

هرجا در کتاب من، با این جمله مواجه می‌شوید که «نظام اخلاقی جامعه‌ اخلاقی ما اجازه‌ توصیف‌اش، اجازه‌ بیان‌اش، اجازه‌ گفتن‌اش را نمی‌دهد...»، بدانید این‌جا تصویری، صحنه‌ای، جمله‌ای بوده که از دیدِ ممیزی ارشاد  بایستی اصلاح می‌شده است. دست کم چهار تا پنج جا، این جمله هست.

<strong>یکی از مواردی که بعضی از خوانندگان شما به آن اشاره کرده‌اند، این بوده که داستان شما یک خط مداوم و یکنواخت است. آن اتفاق دراماتیکی که معمولاً خواننده‌ها منتظرش هستند، در آن اتفاق نمی‌افتد. هیچ حادثه‌ای نمی‌بینیم.</strong>

فراز و فرود آن‌چنانی نداریم. تعلیق آن‌چنانی هم نداریم.

<strong>‌از اوج گرفتن یک اتفاق پرهیز کرده‌اید‌، ترسیدید باعث اتفاقی شوید؟</strong>

به دیدگاهی در عرضه یا تولید اثر هنری معتقدم که نویسنده، فیلم‌ساز یا شاعر به‌هیچ‌وجه دخل و تصرفی در فرایند ساخت و تولید قصه ندارد.

دیدگاه کلاسیک می‌گوید، نویسنده خداست، پس باید از پیش نسبت به همه چیز مطلع باشد، صفحه را بچیند، مهره‌های‌اش را بشناسد.

مهره‌های‌اش را هم به ترتیبی پیش ببرد، که نهایت ظرافت و زیبایی نهایت کشش، توطئه و  فراز و فرود ایجاد کند. گاهی هم حتی نیازی به درس ریاضی می‌بیند.

آن دیدگاه خداوندگارانه از دید من، دیدگاه درست و صحیحی نیست. یا بهتر است بگوییم، دیدگاه کلاسیک است. دیدگاهی که من به آن معتقدم، دیدگاه «پیام‌برانه» است، به این معنا که من فقط یک وسیله برای به دست دادن تصویری از نسخه‌ی اصلی یک داستان که در جایی هست و ما از آن اطلاع نداریم، هستم.

در چنین سیستمی، من هیچ پیش‌آگاهی از این‌که چه رخ خواهد داد، نداشتم. شاید در داستان بعدی من، شما با آن فراز و فرودهایی که در داستان‌های کلاسیک مواجه بوده‌اید، مواجه بشوید.

[[photow03]]

<strong> احساس کردم فصل  مربوط به «صفورا» و رفتن راوی به خانه‌ی صفورا، همان جایی است که باید اتفاقی بیفتد، الان خبری می‌شود. ترسیدید که خبری بشود؟</strong>

نه.

<strong>خودتان جلوی یک اتفاق را گرفتید؟</strong>

نه. نترسیدم که چیزی بشود. داستان، من را این جوری پیش برد که بهتر است هر دو نفر برنده‌ این ماجرا باشند.

به این ترتیب که راوی با خواستن از صفورا که، پای‌ات را از زندگی من بیرون بکش، در حالی که پری‌‌سیما را هم انتخاب نمی‌کند و از او جدا می‌شود، به این مساله هم تن نمی‌دهد که زن دیگری را انتخاب کند، در حالی که آن پیمان زناشویی با پری‌سیما همچنان موجود است. از هم طلاق نگرفته‌اند.

برد صفورا هم در این نقطه متبلور می‌شود که آمادگی دارد با درخواست راوی، پای‌اش را از زندگی شخصی او بیرون بکشد.

چون پیش‌تر هم راجع به بازی «برد، برد؛ باخت، باخت» «دوسر برد، دو‌سر باخت» صحبت داشتند که صفورا معتقد بود، بازی یک سرش باخت است، یک سرش برد. یک طرف می‌برد و طرف دیگر می‌بازد. ولی راوی می‌گفت که نه، بازی می‌تواند دوسر برد هم باشد.

<strong>شما خودِ روزنامه‌نگارتان را در این کتاب امتداد دادید؟</strong>

حتماً حضور داشته، بدون این‌که من متوجه‌اش باشم. مثل بسیار چیزهای دیگری از من که در راوی هست. اما نمی‌توانیم با قاطعیت بگوییم که این راوی فرهاد جعفری، روزنامه‌نگارِ، نویسنده‌ و فارغ‌التحصیل حقوق است.

<strong> هیچ طرحی از کتاب بعدی‌تان موجود است؟ یا یازدهم یک ماهی تصمیم می‌گیرید که کتاب تازه‌تان را شروع به نوشتن کنید.</strong>

دو سه ماه بعد از این‌که کافه پیانو منتشر شد، شروع به نوشتن کتاب بعدی‌ام کردم. ۱۰ فصل‌ش را طی یک ماه و نیم نوشته‌ام، دو فصل انتهایی‌اش باقی مانده که تعمداً ننوشته‌ام.

چون معتقدم یک کار هنری که نوشته می‌شود، باید کنارش بگذاری، مدت‌ها ازش فاصله بگیری و بعد دوباره به سراغ‌اش بروی.

فعلاً در چنین مرحله‌ای است. هرموقع اراده کنم، ظرف ۴۸ ساعت دیگر برای تعقیب کارهای ابتدایی‌اش می‌رود. اسم کتاب «قطار چهار و بیست دقیقه‌ عصر» است.

<strong>در همین فضای کافه پیانو است؟</strong>

بله. دنباله‌ کافه پیانو است. راوی که کافه‌اش نگرفته و به این دلیل که سیگار کشیدن در فضاهای کافی‌شاپ ممنوع شده، مشتری‌های‌اش را از دست داده است. کیفیت کارش هم  پایین می‌آید.

کافه‌اش روز به روز خلوت‌تر می‌شود و ناچار می‌شود کافه‌اش را ببند. ولی پیش از بستن، تصمیم می‌گیرد به تهران بیاید و پیش کشیشی که حتماً باید ردای قرمز به تن داشته باشد، اعترافاتی بکند.

هنوز خبر ندارم که این اعترافات چیست. این‌که دو فصل آخر را ننوشته‌ام به این دلیل است که هنوز اطلاعی از این‌که این اعترافات چیست، ندارم.

راوی در «قطار چهار و بیست دقیقه‌ی عصر» از یک جغرافیای دیگر به تهران می‌آید. در مسیر با شخصیت‌های دیگری، مسافرین یا لوکوموتیوران پیر آشنا می‌شود. بخش‌هایی از زندگی آن‌ها اینجا روایت می‌شود.

<strong>موفقیت این کتاب باعث شد که جرات کنید و دست به نوشتن کتاب بعدی بزنید؟</strong>

بله.

<strong>فرهاد جعفری از این‌که کتاب‌اش به چاپ نهم رسیده، نویسنده‌ خوشحالی است؟</strong>

فوق العاده!

<strong>معمولاً آدم‌ها راجع به درآمدشان صحبت نمی‌کنند، ولی فکر نمی‌کنم درآمد شما فقط از فروش کافه پیانو باشد. می‌توانم بپرسم نویسنده‌ای که کتاب‌اش در مدت کوتاهی به چاپ نهم می‌رسد و این‌قدر موفق می‌شود، بهره‌اش از این موفقیت چقدر است؟</strong>

۱۱درصد نرخ فروش جلد، بابت هر چاپ. بابت تیراژ ۲۰۰۰ تایی، حدود ۷۵۰ هزار تومان و برای تیراژ ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ تایی حدود یک میلیون تومان.

<strong>اقتصاد نشر به شما این اطمینان را می‌دهد که بخواهید یک نویسنده‌ حرفه‌ای باشید و بمانید؟</strong>

اقتصاد نشر، نه. اما بازاری که کافه پیانو برای خودش به‌طور انحصاری و خاص ایجاد کرده است، بله.

به من این اطمینان را در زندگی می‌دهد که از این به بعد صرفاً بنشینم و قصه بنویسم و با درآمدش زندگی کنم. من که خیلی امید درازمدتی هم برای آینده‌ی بیست، سی یا پنجاه سال دیگر ندارم.

هیچ مالی در دنیا ندارم، حتی خانه، ماشین، زمین ندارم که برای دخترم باقی بگذارم، اگر هم می‌نویسم برای این است که سه چهار چیز برای‌اش بسازم، به این امید که شاید با درآمد آن‌ها بتواند زندگی‌اش را بسازد. در‌واقع می‌خواهم این میراث من برای او باشد.
................................................

<strong><a href="http://www.zamahang.com/podcast/2008/20080915_Masoomeh_farhad_jafari_book.mp3  ">بخشی از کتاب کافه پیانو را با صدای فرهاد جعفری از اینجا بشنوید</a>.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/09/post_98.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/09/post_98.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">قهوه و سیگار</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Sep 2008 15:25:52 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مگر دولت راست می‌گوید که ما راست بگوییم؟!</title>
                  <description><![CDATA[<strong>۱. کسی به دولت اعتماد ندارد!</strong>

از هر کس که فرم اطلاعات اقتصادی خانوار را پر کرده پرسیدم که واقعاً هر چه مایملک داری در فرم نوشتی گفت: نه! مگر دولت به من راست می‌گوید که من با او صادق باشم!

طبق گفته‌ی مسوولین، از ۷۰ میلیون جمعیت ایران، با وجود این‌که بارها مهلت تکمیل و تحویل فرم تمدید شده، تابه‌حال فقط حدود ۴۵ میلیون در قالب ۱۴ میلیون خانوار ثبت‌نام کرده‌اند‌.

با توجه به این‌که اصولاً ایرانی‌ها به اصل «مو از خرس کندن غنیمت است» معتقدند و شایعات زیادی برای مبلغ ماهانه‌ی یارانه هست که از هشت هزار و پانصد تا ۸۰۰ هزار تومان در نوسان است، و این‌که معمولاً خانواده‌ها برای افراد خارج از کشور و چه بسا فوت شده‌ی خود کوپن می‌گیرند، و احتمالاً شامل فرم اقتصادی هم می‌شود، به نظر می‌آید بیش از نصف مردم ایران به دولت اعتماد نکرده‌اند و اصلاً فرم نگرفته‌اند. بقیه‌شان هم تا آنجایی که من تحقیق کرده‌ام اطلاعات صحیحی ننوشته‌اند.

در صف تحویل مدارک از خانمی که دورادور می‌شناختم‌اش و می‌دانم در خانه‌ای ویلایی ۶۰۰ متری زندگی می‌کند و خودش و همسرش چندین قطعه زمین در شهرهای اطراف و چند ویلا در چند شهر شمالی و یک سوپر‌مارکت در یکی از میدان‌های اصلی شهر، و ساختمانی ۱۲ واحده برای اجاره دارند و به‌جز حقوق بالای همسر در چند بانک سرمایه‌گذاری کرده و حداقل ماهی چندین میلیون هم از این طریق به دست می‌آورند، اجازه خواستم فرم‌اش را ببینم‌.

با اکراه نشانم داد. حقوق شوهرش را ماهی ۲۵۰ هزار تومان زده بود و متراژ آپارتمان (!) مسکونی را ۱۰۰ متر نوشته بود. آپارتمان را هم ۴۰ میلیون تومان قیمت زده بود. بقیه جاها را علامت خط تیره یعنی هیچ چیز دیگر ندارند اما قسمت وام را ماهی ۶۰۰ هزار تومان پر کرده بود. خنده‌ام گرفت گفتم با حقوق ۲۵۰ هزار تومان چطور می‌شود ماهی ۶۰۰ هزار تومان وام داد؟ با بدگمانی نگاهم کرد و گفت: با بدبختی!

[[photow01]]

از خانم همسایه به‌عنوان راهنمایی پرسیدم، چطور فرم‌اش را پر کرده است. او با همسر و دو فرزندش در آپارتمانی ۱۱۰ متری زندگی می‌کنند. با سختی پس‌اندازشان را به قطعه زمینی در نظرآباد تبدیل کرده‌اند که البته در اثر تورم طی دو سه سال قیمت‌اش چهار برابر شده است. آپارتمان قدیمی‌ساز کوچکی هم در حومه شهر دارند که به دو دانشجو اجاره داده‌اند. و یک ماشین پراید نه چندان نو.

گفت متراژ آپارتمان‌شان را ۶۰ متر نوشته و قیمت‌اش را ۲۰ میلیون تومان (‌آپارتمان‌شان حداقل ۱۶۵ میلیون می‌ارزد) از زمین و پراید و آپارتمان نقلی حرفی نزده است. حقوق شوهرش را نصف و وامی به اندازه‌ی حقوق شوهرش را هم نوشته است. به من هم توصیه کرد اگر فرم را پر کردم همین‌ها را بنویسم.

گفتم یک وقت مطابقت ندهند، برای‌تان بد بشود؟ گفت غلط کرده‌اند! در این سال‌ها نه درست پوشیدیم، نه درست خوردیم و نه درست زندگی کردیم. نه تفریحی، نه خوشییی، آن‌وقت دولت کجا بود؟ کمکی به ما کرد؟ با هزار بدبختی بعد از ۲۰ سال یک سرپناه و یک ماشین قراضه برای خودمان تهیه کردیم حالا بیایم به دست خودم به دولت لو بدهیم‌شان. مگر دولت به ما راست می‌گوید که ما به او راست بگوییم؟!

از چند دوست و آشنا هم به صورت حضوری و تلفنی پرسیدم. تقریباً - کمی بالا یا پایین- همین‌ها را گفتند.

از خانمی که برای کار نظافت به خانه‌ی مردم می‌رود و خانه‌ای بی‌سند در منطقه‌ی فقیر‌نشین دارد، هم همین سوال را پرسیدم. چون خانه سند ندارد از بعضی امکانات شهرنشینی محروم است. شوهرش با وانت کار می‌کند. در فرم اقتصادی نه از خانه اسم برده و نه از وانت.

گفتم این‌ها که خیلی کم است و اگر راست‌اش را بنویسی یارانه به شما تعلق می‌گیرد. گفت تو به آلونک ما می‌گویی خانه؟ (همین آلونک‌شان حداقل ۱۰۰ میلیون می‌ارزد) جوی‌های آب محله‌مان پر از موش است. کوچه‌مان آسفالت نیست. زباله‌ها را نمی‌آیند از در خانه‌مان ببرند. گازکشی نمی‌کنند.

چرا؟ چون در خانه‌های قول‌نامه‌ای نشسته‌ایم. مرتب هم تهدیدمان می‌کنند که ماه دیگر تخریب‌اش می‌کنیم. برای چی من باید به دولت بگویم؟ مگر دولت چه گلی به سرم زده؟ همین هم من باورم نمی‌شود چیزی از دولت به ما بماسد! اگر چیزی نگیرند چیزی نمی‌دهند! پول نفت مال از ما بهتران و آقازاده‌هاست نه ما!

[[photow02]]

<strong>۲. ذهن‌های تنبل</strong>

از دوستی که حداقل هفته‌ای دو بار به من زنگ می‌زد، مدتی خبری نداشتم. هر‌چه به موبایل‌اش زنگ می‌زدم، برنمی‌داشت. به ناچار در اولین فرصتی که به دست آوردم به خانه‌شان رفتم.

پریشان و ناراحت بود. گفتم چه شده؟ گفت موبایل‌اش را دزدیده‌اند. گفتم این که ناراحتی ندارد. ماشالله وضعت خوب است. یکی بهترش را می‌خری! گفت کاش همه چیز با پول حل می‌شد. گفتم مگر چه شده؟

با غصه گفت تمام شماره‌های تلفن و آدرس دوستان، آشنایان، فامیل، همکار و‌...  لیست تمام کارهای مهمی که باید انجام می‌دادم، محاسبات کاری‌ام و عکس‌ها و فایل‌های مهم و... همه در موبایلم سیو بود. باورت می‌شود شماره‌ی خواهر و برادرم و حتی مادرم که در شهرستان زندگی می‌کند که هر روز به او زنگ می‌زدم حفظ نیستم و جایی هم یادداشت نکردم.

از بدشانسی‌اش کامپیوترش هم چند روز قبل‌اش به قول خودش ترکیده بود و به شرکت کامپیوتری هم داده بود و امروز فهمیده بود که آن شرکت هم نتوانسته بودند اطلاعات‌اش را برگردانند. به معنی واقعی عزادار بود.

تمام عکس‌های کودکی، نوشته‌ها و نقشه‌های کاری و تمام خاطرات‌اش، ایمیل‌ها و آدرس ایمیل‌ها که روی کامپیوتر بود همه منهدم شده بودند.

این دوست ما اصلاً به یادداشت کردن روی کاغذ اعتقاد نداشت و حالا نمی‌دانست این همه اعتماد به تکنولوژی درست بوده یا نه. کمی دلداری‌اش دادم، گفتم شماره‌ها را که کم کم می‌توانی به دست بیاوری.

همه مثل من نگران می‌شوند و آن‌هایی که شماره‌ی تلفن ثابتت را دارند زنگ می‌زنند و بقیه هم دم خانه‌ات می‌آیند، ببینند چرا دیگر وقت و بی‌وقت مزاحم نمی‌شوی! گفت تو این چند روز فقط تو بودی که نگران‌ام شدی. حتی مادرم هم بهم زنگ نزده.

دوستان زیاد دیگری را می‌شناسم که آن‌ها هم هیچ چیزی را حفظ نمی‌کنند و به موبایل و کامپیوتر زیادی اعتماد دارند. تا از خانه‌شان آمدم‌، تا آنجایی که وقت داشتم نشستم از موبایل و کامپیوتر آدرس و شماره تلفن در دفتری نوشتم.

یکی از آشنایان میانسال‌مان می‌گفت یادش به‌خیر! یک زمانی ما بالای ۱۰۰ شماره تلفن از حفظ بودیم اما حالا جوان‌ها اصلاً نمی‌خواهند به خودشان زحمت حفظ کردن چیزی را بدهند.

[[photow03]]

<strong>۳. نقش افکت صدا در برنامه‌های تلویزیونی</strong>

در سریا‌ل‌های تلویزیونی ایرانی گاهی موسیقی و افکت‌های صدا به صورت خیلی کلیشه‌ای و نخ‌نمایی نشان‌دهنده‌ی یک طیف از آدم‌هاست.

مثلاً در سریال «مرگ تدریجی یک رویا» هر وقت آن نویسنده و روشنفکر ایرانی ضدانقلاب که در خارج کشور جایزه گرفته یعنی داریوش آریان را نشان می‌دهد صدای عوعوی سگ می‌آید!

[[photow04]]

در سریال‌های دیگر صدای فالش و کرکننده‌ی گیتار برقی یعنی طرف معتاد است! هر‌چه صدای گیتار برقی فالش‌تر و وحشتناک‌تر باشد درجه‌ی اعتیادش بالاتر است.

وقتی رییس‌دزدها را نشان می‌دهند صدای آئووووووو ی گرگ‌ها می‌آید. وقتی نوچه‌های مواد فروش و ضدانقلاب را نشان می‌دهند صدای قارقار کلاغ.

زن‌های فاحشه و مواد‌فروش معمولاً در تلویزیون خانه‌شان دارند برنامه‌ی زنان صدای آمریکا (VOA) گوش می‌کنند و صدای زنی می‌آید که دارد از فمینیسم حرف می‌زند. و برای دختران بدحجاب و آرایش کرده و منحرف، بم‌ترین صدای کنترباس می‌گذارند...

برای پسران مو سیخی و ژلی و کمربند نقرهای تیشرتپوش و جین به پا غمگین‌ترین صدای نی پخش می‌شود، جوری که آدم گریه‌اش می‌گیرد که این دیگر چقدر بدبخت است، و بدترین غصه‌های خودش فراموش‌اش می‌شود.

[[photow05]]

اما...

وقتی یک بچه مکتبی را نشان می‌دهند صدای ویلن و پیانوی لطیفی می‌آید.

برای حاج‌آقاها و حاج‌خانوم‌ها صدای تار و سه‌تار همراه با صدای بلبل می‌گذارند.

برای خانم وکیل‌های محجبه یا بازاری‌های ریش و تسبیح‌دار سنتور با صدای گنجشک.

برای زنان صیغه‌ای (که این روزها در هر سریالی حضور دارند) با کیبورد قطعه‌ی شادی پخش می‌کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/09/post_97.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/09/post_97.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 13 Sep 2008 17:20:34 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>خانم‌های عزیز، تا اطلاع ثانوی ول ‌معطلید</title>
                  <description><![CDATA[<strong>۱- تأتر خیابانی</strong>

‌تصمیم می‌گیرید با یک عده از دوستانتان دسته‌جمعی ‌بروید تأتر شهر به دیدن یک نمایش معروف. تا می‌رسید، مسوول گیشه می‌گوید تمام بلیت‌ها فروش رفته. 

‌هنوز فرصت نکرده‌اید غصه بخورید که پیش چشمان متعجب شما یک گروه از بچه‌های «تأتر خیابانی» ‌می‌آیند‌ و درست جلوی پای شما (شاید هم یک متر آن‌ورتر) بند و بساط‌شان را پهن می‌کنند و شروع می‌کنند به اجرای یک نمایش بامزه. و شما تمام مدت می‌خندید، کف می‌زنید و به خواست بازیگرها با آن‌ها‌ در بازی مشارکت می‌کنید.

حالا فرض کنید زمان پایان نمایشی که می‌خواستید بروید با زمان پایان «نمایش خیابانی» یکی باشد. یکی از دوستان‌تان را همراه خانواده‌اش ببینید با لب و لوچه‌ی آویزان از سالن بیرون می‌آیند. 

شما سرخوشانه با آن‌ها سلام علیک می‌کنید و می‌پرسید مگر نمایشش ناراحت‌کننده بود؟ ‌دوست‌تان می‌گوید از یک‌ماه‌ بلیت رزرو کردیم. ‌حالا می‌بینیم نمایشش چنگی به دل نمی‌زند. مُردیم تا تمام شد. آن‌قدر ‌خسته‌کننده بود و بازیگرانش فس‌فس می‌کردند که نمایش طول بکشید و ده هزار تومان پول بلیت‌مان حلال باشد. اصلاً هم نفهمیدیم چه می‌خواستند بگویند!

[[photow01]]

شما پیش خودتان می‌گویید خوب شد بلیت تمام شده بود و ما ماندیم تأتر خیابانی مجانی به این باحالی را دیدیم. اما این فکرتان را بلند نمی‌گویید تا دوست‌تان و خانواده‌اش دل‌شان نسوزد.

توضیح: حدود ده سال است که تأتر خیابانی به صورت حرفه‌ای در پارک‌ها و  فضاهای باز محلات اجرا می‌شود. با این‌که این‌گونه تأترها اسباب لوازم و نورپردازی و ‌صداگذاری سالن‌ها را ندارند و گاهی فقط با یک کلاه یا یک پیراهن شخصیت‌ها عوض می‌شوند، ولی ارتباط  زیادی با مردم برقرار می‌کنند. 

‌قابل ذکر است که امسال تابستان ۳۰ گروه تأتر عضو انجمن نمایش خیابانی خانه‌ی تأتر با همکاری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در محله‌های مختلف تهران برنامه اجرا می‌کنند. امید است که این کانون ‌در ‌تمام شهرستان‌های کشور هم گروه نمایشی خیابانی تشکیل دهد.

<strong>۲- خانم‌های عزیز، تا اطلاع ثانوی ول ‌معطلید</strong>

‌لایحه ‌جدید حمایت از خانواده به راستی همه را، حتی آقایان را ‌(‌و حداقل همه‌ی دور و بری‌های مرا) شوکه کرده. به‌خصوص ماده‌ ۲۳‌اش. آن‌جا که می‌گوید: مردان می‌توانند بدون اجازه همسرشان، همسر دوم و سوم و بلکه هم بیشتر اختیار کنند.

‌البته به نظر خودشان سه مانع (سه سنگ بزرگ) جلوی پای مردان هوس‌باز گذاشته‌اند:

الف- تمکن مالی داشته باشد. حالا از نظر قاضی تمکن مالی مرد چقدر باید باشد؟ لابد برای هر کدام دوسه ‌وعده نان ‌و پنیر کفایت می‌کند. فوری هم دلیل می‌آورند که مگر حضرت فاطمه چه می‌خورد؟
‌ب- رعایت عدل و انصاف بین همسران. مثلاً یک سیلی به گوش اولی نواخت به گوش بقیه هم بزند؟
ج- اجازه دادگاه. دادگاهی که قاضی‌اش کیست؟ یک مرد!

برادر من،‌ این‌ها که سنگ بزرگ نبودند. دانه‌ی شن هم نیستند.

این لایحه‌ که اسم‌ نامسمای حمایت از خانواده را دارد در ۵۳ ماده تصویب شده که ‌گل‌سرسبد آن‌ها همانی‌ست که در بالا گفتم و بقیه هم مثل ماده ۲۵، مالیات بر مهریه‌ی نگرفته زنان، ‌و ماده ۴۸ در مورد حضانت است.

[[photow02]]

دوستی می‌گفت ما دوسال است برای تغییر ده قانون تبعیض‌آمیز علیه زنان فعالیت کرده و امضا جمع می‌کنیم. زنان زیادی امیدوار شده بودند و حالا این لایحه، عین آب سردی بود که روی‌مان بریزند و بگویند: خانم‌های عزیز، تا اطلاع ثانوی شما ول معطلید!

<strong>۳- نانوایی</strong>

چند روزی بود نان گیرم نمی‌آمد. یعنی صف‌های نانوایی‌ها آن‌قدر شلوغ بود که عطای نان تازه را به لقایش می‌بخشیدم و با خریدن نان باگت و لواش کیسه‌ای بیات شده یک‌جوری روزگار می‌گذارندم.

‌تا بالاخره دیروز گفتم این‌طور نمی‌شود، باید نان تازه بخرم. کتابی‌ را که چند‌وقت بود می‌خواستم بخوانم ‌و انگار چله به آن افتاده بود برداشتم و با یک دست لباس و کفش آهنین رفتم در‌ صف نان تافتون. بگذریم که همه زیر آفتاب داغ چقدر روغن‌مان درآمد و به خاطر این‌که جای نشستن نبود، چقدر این پا و آن ‌پا کردیم و غر زدیم.

تنها کسی که برای خودش سرگرمی آورده بود، من بودم. ‌کتاب را جوری می‌چرخاندم ‌که سایه‌ام روی کتاب بیفتد تا چشمم اذیت نشود. جالب است که هر کس هم درددلی داشت، ترجیح می‌داد به من بگوید. شاید چون فکر می‌کرد اهل کتابم (!) حتماً حرفش را بهتر می‌فهمم. 

من هم انگشت اشاره‌ام را وسط ورق‌ها می‌گذاشتم که صفحه را گم نکنم، دوسه دقیقه‌ای به حرف‌شان گوش می‌کردم، سر‌ی تکان می‌دادم ‌و بعد از کمی همدردی دوباره مشغول کتابم می‌شدم. راستش از بس این‌روزها مردم فحش می‌دهند دیگر برایم عادی شده.

نوبت به دوسه نفر جلویی که رسید، کتاب خواندن را قطع کردم چون آن جلوها همیشه جَو ‌متشنج است. آن‌جا محل تلاقی صف دوتایی‌ها با چند‌تایی‌هاست. کسانی می‌خواهند بدون نوبت بیایند نان ببرند، کسانی می‌خواهند با پارتی‌بازی بروند داخل. ‌و کسانی از آن صف می‌خواهند به جای دو تا چهار تا بردارند و... معمولاً در آن حوالی دعواست.

قلبم تاپ تاپ می‌زد. به زودی نوبت من می‌شد. داشتم فکر می‌کردم خوب است ۲۰ تا بگیرم و مدتی  راحت باشم. اما نه، پشت‌سری‌هایم ناراحت می‌شوند، ده تا می‌گیرم.

نوبت به زن جلویی من که رسید، نان اولش نان کوچک نیم سوخته بد شکلی بود که شاطر انداخت جلویش. در این روزها نانواهایی‌که مثلاً نخواسته‌اند نان را گران کنند، اندازه‌ی نان را به یک سوم تا یک‌چهارم کاهش داده‌اند.

زن لاغر اندام که‌ حدوداً ۵۰ ساله بود و مانتو مقنعه‌ی سیاهش نشان می‌داد کارمند است، نان تافتون را از روی پیشخوان برداشت و بالا گرفت و با تعجب به آن نگاه کرد. شاطر نان دوم را انداخت جلویش. آن‌هم دست کمی از نان اولی نداشت. کمی بزرگتر از یک بشقاب بود نصفش خمیر و آن‌طرفش سوخته. شاید یک لقمه ازش در نمی‌آمد.

زن که در نظر اول بسیار صبور می‌آمد، ناگهان داد زد: من این نان‌ها را نمی‌برم. من نان درست حسابی می‌خواهم. شاطر گفت همه همین است. می‌خواهی ببر می‌خواهی نبر.

زن نان را به طرف جمعیت توی صف گرفت و در حالیکه صورتش می‌لرزید گفت:
- این‌ است حق ما؟ سی سال از انقلاب گذشته، هیچ چیزمان که درست نشده هیچی، این‌هم از نان‌مان. ‌نان سوخته کوچک! آن از بی‌برقی، این هم از نانمان. نه حقوق درست حسابی بهمان می‌دهند که غذای درست حسابی بخوریم،‌ نه نان درست حسابی داریم. سرکار هم حقوقم نصف حقوق همکار مَردَم است. این چه زندگی‌ست برای‌مان درست کرده‌اند.

بعد نان را محکم بر زمین انداخت. بغض داشت. نانوا استغفرالله‌گویان نان را برداشت و گفت دیگر به او نان نمی‌فروشد. او هم گفت «به جهنم!» و رفت.

نانوا داشت پشتش حرف می‌زد که دق دلش که از جایی دیگر بود سر او خالی کرده بود.‌ با ناراحتی گفتم آن خانم حق داشت. بقیه مردم در صف هم همه از زن دفاع کردند.

نانوا کمی ماستش را کیسه کرد و ‌اخمو و عبوس مشغول کارش شد.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/08/post_96.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/08/post_96.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Aug 2008 15:58:46 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ارتفاعات دو هزار و سه هزار</title>
                  <description>«چهارشنبه و جمعه که تعطیله. پنچ‌شنبه بین‌التعطیلین هم خودمون بزنیم تنگش و بریم یه سفر سه روزه.»

این ککی بود که مستر ازگیل دوشنبه شب وقتی دوستان ما زوج جوان با بچه‌ی کوچک‌شان مهمانمان بودند در تنبان‌مان انداخت. هر‌چه گفتیم در تعطیلی‌های آخر هفته به‌خصوص از نوع بین‌التعطیلین‌دارش جاده شمال خیلی شلوغ است (‌گرانی بنزین هم الحمدالله هیچ تأثیری در این شلوغی ندارد) ممکن است این راه سه‌ ساعته را ۱۰ ساعته برویم.

گفت: برای این موضوع هم فکری کرده‌ام، از سه‌شنبه عصر راه می‌افتیم که به شلوغی نخوریم. گفتیم ممکن است جا گیرمان نیاید. گفت با خودمان چادر می‌بریم.

قبول کردیم. دوستمان گفت جای بکری نزدیکی‌های شهسوار در ارتفاعات دو هزار و سه ‌هزار می‌شناسد که هم خوش‌منظره است و هم خوش‌ آب‌ و هوا. حسابی وسوسه‌مان کرد.

[[photow03]]

آقایان سه‌شنبه زودتر از همیشه از سر کار آمدند خانه و ما خانم‌ها هم که از ظهر بساط مختصری آماده کردیم‌. ساعت شش عصر راه افتادیم. اما... اشتباه فکر کرده بودیم که فقط خودمان زرنگیم. نصف مردم شهر همین فکر ما را کرده بودند و سه‌شنبه عصر راه افتاده بودند.

درست است به صورت قطاری و آهسته می‌رفتیم اما خوشبختانه ترافیک روان بود. کمی دیرتر اما بالاخره رسیدیم به شهسوار (تنکابن اسبق و فعلی).

از آنجا پرسان‌پرسان و تابلو خوانان به طرف ارتفاعات دو هزار و سه‌ هزار رفتیم‌. این جاده برعکس جاده چالوس خلوت بود و هوا هم تا دلت بخواهد تاریک. از شانس ما برق در آن منطقه رفته بود.

بعد از پنجاه شصت کیلومتر جایی که اصلاً نمی‌دانستیم کجاست زیر نور چراغ‌های ماشین با ترس و لرز چادر زدیم. بعد از چیدن وسایل دوستمان رفت از یخدان پشت ماشینش شیشه‌ی بزرگ نوشابه‌ای درآورد.

گفتیم این وقت شب و سرما (بگویی نگویی هوا سرد بود. برعکس بغل دریا که شرجی و گرم بود) کی هوس نوشابه می‌کند. چایی بیشتر می‌چسبد.

گفت کی گفته این نوشابه‌است؟ فهمیدیم که آقا  یک یخدان پر از شیشه‌های مشروب با انواع و اقسام رنگ‌هایی که شبیه نوشابه‌های مختلف است با خودش آورده. 

مستر ازگیل با یادآوری گشت‌هایی که بین راه ماشین‌ها را می‌گشتند گفت چه‌جرآتی داری! خانمش در‌حالی‌که بچه‌اش را نشان می‌داد گفت مگر ندیدید تا به گشت می‌رسیدیم من بچه‌ام را در بغل بالا می‌گرفتم و مامورها علامت می‌دادند بروید!
گفتم یک‌دفعه بگویید بچه پاسپورتتان است. همه خندیدیم.

[[photow01]]

صبح که از خواب بلند شدیم با منظره‌ی خیره‌کننده‌ای روبه‌رو شدیم. ما روی بلندی بودیم و زیر پای‌مان همه‌جا سبز بود با تک و توک خانه‌هایی در وسط باغ‌هایی با شیروانی نارنجی. و باز تپه‌های سبز بالای سرمان.

مردی پشت چادر نشسته بود. گفت باید پول بدهید بابت چادر زدن.
دلمان نیامد همان‌جا بمانیم. بعد از صبحانه راه افتادیم در جاده‌های اطراف بگردیم. بعد از پیچ و خم‌های زیاد و البته زیبا و خلوت از دور یک جای شلوغی دیدیم‌. مرکز پرورش ماهی قزل‌آلا بود. تعجب کردیم جای به این دورافتادگی این‌قدر هواخواه دارد.

قیمت‌ها نسبتاً گران بود. مردی در صف توضیح داد که ماهی‌های اینجا جان می‌دهد برای این‌که روی ذغال کبابش کنی و با عرق بخوری!
اسم عرق که آمد این دوست ما پایش شل شد. الا و بلا باید هفت هشت تا ماهی بخریم برای ناهار ظهر.

[[photow02]]

جلویش هم دکه‌ای بود که ذغال می‌فروخت. دیگر چه می‌خواستیم. جایی که اطراق کنیم و بساط راه بیندازیم.

هر تکه‌ای از این جاده عین بهشت بود. کجا بنشینیم. هر جا. همه‌جایش قشنگ است. گشتی را که عین اجل معلق آن نزدیکی‌ها بود هم به لطف بچه‌کوچک دوستمان رد کردیم.

هر جا ایست کردیم در آن منطقه‌ی ساکت و خلوت ناگهان پسربچه‌ یا آقایی از پشت درختی پیدایش می‌شد که باید پول بدهید. ظاهراً بغل رودخانه هم مال کسی بود. ناچار بودیم قبول کنیم. اما تا عصر که آنجا بودیم دیگر او را  ندیدیم.

دوست‌مان اول پرید یک بطری نوشابه از یخدانش در‌آورد و ما خانم‌ها هم خودمان را از شر مانتو روسری خلاص کردیم بعد بساط خوراکی و میوه و...
کمی برنج گذاشتیم یواش یواش بپزد. ماهی‌ها را شستیم و به سیخ کشیدیم و توی دلش نمک زردچونه و فلفل و آبلیمو زدیم و روی ذغال سرخ کبابش کردیم.

من که تابه‌حال قزل‌کبابی به این خوشمزگی نخورده بودم.
خانواده‌ای آمدند کمی دوتر نشستند و از اول تا آخر به نوبت می‌رقصیدند.

[[photow04]]

فردایش گفتیم برویم دریا. مگر می‌شود آدم برود شمال و توی آب نزند!
در شهسوار طرح «سالم‌سازی دریا» در منطقه‌ی ولی‌آباد اجرا می‌شد. گفتند نمی‌شود زن و مرد با هم شنا کنند. گناه کبیره است.

«طرح سالمسازی دریا»  در ایران یعنی به وسیله‌ی میله‌های آهنی و پرده‌ها محوطه‌هایی برای شنای مردان و زنان جداگانه درست می‌کنند. وگرنه اصلاً کاری با کلمه‌های «سالم» و «سلامت» و «تمیزی» و «پاکیزگی» و این‌ حرف‌ها ندارند.

کلی پول می‌گیرند که ماشین را ببری توی محوطه! و کلی پول هم جلوی چادرهای طرح می‌گیرند. 
تنها حسنش این‌است که زنان می‌توانند در قسمت زنانه مایو بپوشند و بدنشان آفتاب بخورد.

تنها حسی که موقع شنا در آنجا به آدم دست می‌دهد همانا طرح «کثافت‌سازی دریا» ست. زیر پای‌مان پر بود از قلوه‌سنگ و شیشه‌خورده و لجن و کثافت. هنوز پنج دقیقه‌ای آنجا نبودیم که مایوهای‌مان پر شد از اجسام ریز و سیاه و بدبویی که نمی‌فهمیدیم چیست.

[[photow05]]

زنی در‌حالی‌که حالش به هم خورده بود گفت در این سی‌سال دریا را هم پر از شپش کرده‌اند. اطرافیان همه خندیدند.

دیدیم فایده ندارد. کنار ساحل که شلوغ و کثیف بود و جلوتر هم نمی‌شد رفت، غریق‌نجات هی سوت می‌زد که چون از پرده درافتی و آقایان ببینند نه شما مانید و نه من!

بعد از کلی متلک که بار مسوولین آنجا کردیم و رفتیم در صف دوش‌هایی که واقعاً دوش نبودند‌. دو سه لوله‌ی زنگ‌زده‌ای که به قطر دو میلیمتر آب زرد ازشان می‌آمد و آن‌قدر جمعیت زیاد بود و همدیگر را هل می‌دادند که نمی‌شد این همه کثافت را از بدن‌مان پاک کنیم.

زیر پای‌مان هم به جای کاشی گُل بود! بعد که در بین‌الپرده‌‌ها  آقایان همراه‌مان  را دیدیدم، متوجه شدیم که آن‌ها هم کمتر از ما زجر نکشیده‌اند. گفتیم همان ارتفاعات دو هزار و سه‌هزار را عشق است‌. برای شام جوجه‌ی کبابی خریدیم و رفتیم که تا آخر سفر همان‌جاها بمانیم‌...</description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/08/post_95.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/08/post_95.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Aug 2008 16:01:41 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>لحظاتی برای قر و قمبيل</title>
                  <description>[[sound]]

ديسكوی اين هفته را با يادی از خسرو شكيبايی كه هفته‌ی پيش درگذشت آغاز می‌كنيم و برای قلقلک‌دادن خاطرات شما قسمتی از سريال خانه‌ی سبز را پخش خواهيم كرد.

بعد از آن بی‌خيال غم و غصه می‌شويم و به سراغ موزيک بورلی هيلز از بروبكس می‌رويم و سعی می‌كنيم حالش را ببريم.

[[photow01]]

اما رپرها چند وقتی در ديسكو زمانه مهجور واقع شده بودند. اين هفته در ديسكو زمانه آهنگی از رضايا و آرمين تو ای اف ام می‌‌گذاريم تا نويد دهنده‌ی مصاحبه‌ی آنان با ديسكو زمانه در يكی دو هفته‌ی آينده باشد.

اما برای اين كه آدم‌های بداخلاق را هم  وادار به رقص كنيم تنها يک گزينه به ذهنمان رسيد و آن هم شهرام شب‌پره بود.

[[photow02]]

هر چقدر سعی كنيم راجع به ديسكو زمانه‌ی اين هفته بنويسيم تلاش بيهوده‌ای كرده‌ايم، اگر دلتان می‌خواهد كمی برقصيد و حالتان را عوض كنيد ديسكو زمانه‌ی اين هفته را دانلود كنيد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/08/post_94.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/08/post_94.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">دیسکو زمانه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 02 Aug 2008 17:17:19 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>طلاق توافقی، ابتکار زنانه مقابل قانون مردانه</title>
                  <description><![CDATA[طلاق توافقی حاصل ابتکار زنانی است که در برخورد با نواقص قانون مردسالار، آن را به وجود آورده‌اند. با مروری بر زندگی لیلا – که بعد از تحمل مشقت‌های فراوان بالاخره موفق می‌شود به صورت توافقی از همسرش جدا شود - در می‌یابیم که طلاق توافقی استراتژی‌ای است که زن‌ها هنگام جدایی از آن استفاده می‌کنند.

[[sound]]

لیلا دختری از یک خانواده مذهبی است که در سن 18 سالگی ازدواج کرده، خانواده همسرش چندان مقید به مذهب و اخلاق نبودند و بی‌ادبی‌ها و شوخی‌های آنها در جمع‌های خانوادگی،‌ از ابتدای زندگی مشترک، لیلا را آزار می‌داد. 

لیلا از آن سال‌ها فقط بغض و سرکوفت و توهین شوهرش را به یاد دارد. همان سال‌های اول زندگی، شوهر لیلا بیمار شد. با شدت گرفتن بیماری «ام اس» شوهرش، او مجبور شد با کارگری در خانه‌های دیگران، خرج زندگی خود و بچه‌هایش را در بیاورد. 

با سخت‌تر شدن زندگی، آنها به خانه مادر لیلا نقل مکان کردند و در یکی از طبقات آنجا ساکن شدند. علی‌رغم اینکه تنها درآمد آن خانه از کار لیلا به دست می‌آمد، شوهرش هنوز یک‌جانبه اعمال قدرت می‌کرد. کتک خوردن‌ها و فحاشی‌های شوهر لیلا همیشه با پنهان‌کاری او از چشم خانواده‌اش دور می‌ماند.

شوهر لیلا برای بهبود وضع جسمانی‌اش عضو انجمن ام ‌اس شد و آنجا با زنی آشنا شد که او هم بیمار بود و این بهانه‌ای شد که رابطه آنها و مکالمات تلفنی‌شان از حد معمول بگذرد و فاصله بین لیلا و شوهرش بیشتر و بیشتر شود. 

لیلا به شدت احساس تنهایی می‌کرد، با وجود اینکه تأمین زندگی دختر و پسرش به عهده او بود، شوهرش با بی‌مسئولیتی تمام به تعهد اخلاقی‌اش به زندگی با او پایبند نبود. لیلا قصد طلاق داشت، اما نه خانواده‌اش پشتیبان او بودندو نه خودش آگاهی کافی از روند قانونی طلاق داشت.

[[photow01]]

لیلا توسط یکی از آشنایان با مؤسسه راه توانمند زیستن (راهی) آشنا شد و با کمک مشاورین مؤسسه توانست روحیه‌اش را به دست آورد. در تمام مدتی که لیلا سعی می‌کرد از خشونت‌های شوهرش رها شود، خانواده‌اش تماشاچی ماجرا بودند. فرهنگ بیمار مردسالاری، مانع از همدردی آنها با دخترشان می‌شد.

لیلا علی‌رغم مخالفت‌های شوهرش، کلاس آرایشگری را تمام کرد و همین دلگرمی بود که بتواند استقلال مالی داشته باشد و بعد از طلاق محتاج خانواده‌اش نباشد.

با وجود اینکه بیماری شوهر لیلا رو به بهبودی بود، اما رابطه‌اش با آن زن هر روز نزدیک‌تر می‌شد و لیلا برای کم کردن از فشارهای روحی، دور از چشم شوهرش به جلسات مشاوره با روانشناس ادامه می‌داد. 

او تصمیم گرفته بود از شوهرش جدا شود. با راهنمایی‌های مشاورش دریافت که طلاق توافقی ساده‌ترین راه برای جدایی است. ولی هربار که شوهرش را راضی به طلاق می‌کرد، با سنگ‌اندازی‌های او در مراحل مختلف مواجه می‌شد. خانواده هم به هیچ عنوان نمی‌پذیرفتند که او جدا شود. 

شوهر لیلا تصمیم گرفت با آن زن ازدواج کند و همین بهانه خوبی برای لیلا بود تا برای چندمین بار تقاضای طلاق توافقی را مطرح کند. در واقع تقاضای طلاق توافقی لیلا فقط زمانی از طرف شوهرش پذیرفته شد که قصد ازدواج مجدد داشت.

لیلا بچه‌ها را به شوهرش داد و اکنون در یکی از طبقات منزل مادرش آرایشگری می‌کند و کلاس‌های آموزشی را می‌گذراند. اما خانواده‌اش فقط زمانی که داماد سابق‌شان زن گرفت توانستند دخترشان را به خاطر جدایی ببخشند و او را دوباره در جمع خود بپذیرند.

در ادامه گفت‌وگو با مشاور حقوقی پرونده‌ی لیلا را می‌خوانید.

<strong>در قانون طلاق توافقی نداریم</strong>

<strong>آیا ما در قانون چیزی به نام طلاق توافقی داریم؟</strong>

ما در قانون چیزی به نام طلاق توافقی نداریم. در واقع عنوان طلاق توافقی محصول ابتکار زنانی است که در برخورد با نواقص قانون مردسالار، آن را به وجود آورده‌اند. ما در قانون طلاقی داریم به نام خلع؛ در طلاق خلع زن به واسطه کراهتی که از مرد دارد باید مالی کم‌تر، معادل یا بیشتر از مهریه خود را به مرد بدهد تا او را راضی به طلاق کند. قضات دادگاه‌ها طلاق توافقی را به لحاظ قانونی با مواد مربوط به خلع توجیه می‌کند.

در این نوع طلاق زن و مرد با هم توافق می‌کنند از هم جدا شوند. در مورد حقوق مالی زن مانند مهریه، جهیزیه و... و حتی حضانت فرزندان هم،‌ طرفین توافق می‌کنند. این توافق در حکم دادگاه ثبت می‌شود و ضمانت اجرای قانونی پیدا می‌کند. ولی متأسفانه از آنجایی که زن‌ها هیچ ابزاری برای راضی کردن همسر خود ندارند، معمولاً همه حقوق مالی خود را می‌بخشند تا همسرشان را برای جدایی راضی کنند.

پروسه طلاق توافقی به این ترتیب است که طرفین دادخواست طلاق توافقی به دادگاه می‌دهند و در کم‌تر از چند هفته، حکم طلاق صادر می‌شود. این حکم فقط سه ماه اعتبار دارد. در صورتی که در این سه ماه طرفین برای جاری شدن صیغه طلاق به محضر نروند، اعتبار حکم ساقط می‌شود و معمولاً مردها هستند که برای گرفتن امتیاز بیشتر از زن‌ها و یا برای آزار رساندن به آنها از رفتن به محضر خودداری می‌کنند.

<strong>بعد از صدور حکم طلاق توافقی، شوهر هیچ اجباری برای آمدن به محضر ندارد. به نظر شما برای این مشکل چه راهکاری می‌توان در نظر گرفت؟</strong>

ما هم داریم به پیدا کردن راهکاری که محمل قانونی داشته باشد، فکر می‌کنیم. چون این طلاق با توافق طرفین صورت می‌گیرد به لحاظ قانونی رفتن به محضر هم باید با توافق طرفین باشد و نمی‌شود توافق طرفین را با الزام همراه کرد. 

اما به هر حال همیشه این مشکل باقی است که مردها در بیشتر موارد مثل مورد لیلا تا مدتی از رفتن به محضر طفره می‌روند. اگر شوهر لیلا قصد ازدواج با آن زن را نداشت، شاید راضی نمی‌شد برای جاری کردن صیغه طلاق به محضر برود. من با زن‌های زیادی مثل لیلا برخورد کرده‌ام که شوهرشان بعد از صادر شدن حکم حاضر نشدند برای جاری کردن صیغه طلاق به دادگاه بروند. 

شاید بهترین راهکار این باشد که طرفین الزام رفتن به محضر را هم جزئی از تعهدات خود در دادخواست ذکر کنند تا در نهایت در حکم دادگاه منعکس شود. در این صورت می‌شود الزام شوهر را به آنچه خود تعهد داده است، از دادگاه درخواست کرد.

<strong>شوهر لیلا با زن دیگری رابطه داشته، آیا مطرح شدن این مسئله در دادگاه می‌توانست روی حکم طلاق تأثیر بگذارد تا لیلا مجبور نباشد از حقوق مالی خودش بگذرد؟</strong>

لیلا برای اینکه شوهرش را به طلاق ترغیب کند، از همه‌ی حقوق خود گذشت و البته در این بستر قانونی چاره دیگری هم نداشت. لیلا در صورتی می‌توانست رابطه شوهرش با آن زن را مطرح کند که برای اثبات این مسئله دلایل محکمی می‌داشت. دلایلی که ثابت کند شوهرش با آن زن رابطه داشته و برای اثبات این موضوع هم حداقل دو شاهد مرد لازم است. 

لیلا حتی اگر شاهدی هم داشته باشد، هیچ تضمینی نیست که شهود حاضر باشند برای بیان شهدات خود به دادگاه بیایند. و اگر هم نمی‌توانست این رابطه را اثبات کند، خودش به دیل تهمت به شوهرش مجازات می‌شد. در بسیاری از موارد زن‌ها نمی‌توانند برای اثبات رابطه خارج از ازدواج همسرشان دلیلی بیاورند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/06/post_93.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/06/post_93.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رادیو زنانه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Jun 2008 12:09:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سمنوی عمه چینگ چانگ</title>
                  <description><![CDATA[خبر زلزله‌ی چین تکونم می‌ده. یاد زلزله‌ی رودبار و بم می‌افتم. دیدن چینی‌های سخت‌کوش و زحمت‌کش که زیر آوار موندن و چهره‌های عزادار و گریون خانواده‌هاشون خیلی دردناکه. ما به چینی‌ها خیلی مدیونیم. شاید همه دنیا به چین مدیون باشند. قبل از زلزله‌‌ی چین مطلبی در این رابطه نوشتم که تقدیم می‌کنم.

<strong>می‌شه بدون کالاهای چینی زندگی کرد؟</strong>

از همون اول صبح که  چشمام رو تو تخت باز می‌کنم نگاهم به ساخته‌‌های چین می‌افته. لوستر و لامپ اتاقم چینیه. میام روتختی رو مرتب کنم چشمم می‌افته به اتیکتش که نوشته مید این چاینا!

می‌رم حموم دوش بگیرم، اول لباس خواب چینی‌ام رو درمیارم. با لیف چینی تن‌ام رو می‌شورم. با شامپوی سان سیلک مید این چاینا موهامو. شیر آب و دوش هر دو چینی‌ین.

دمپایی ساخت چینی‌ام رو می‌پوشم و حوله‌ی چینی‌ام رو تنم می‌کنم و از روی پادری چینی پشت در حمام رد می‌شم و  می‌رم آشپزخونه کتری لاو‌سانگ مید این چاینا رو از شیر آب چینی پر می‌کنم و میام می‌ذارم رو گاز ایتالیایی ساخت چینم! یه نگاهی دور و بر آشپزخونه می‌ندازم. تقریبا به هر چی نگاه می‌کنم ساخت چینه!

میام تو اتاقم. شورت و سوتین چینی‌ام رو می‌پوشم. و بعد یه شلوار لی‌وایز و تاپ ساخته شده در چینی‌ام رو تنم می‌کنم. 

خودمو تو آینه چینی نگاه می‌کنم و  کرم مرطوب کننده نیوآی چینی به دست و صورتم می‌زنم. کمی هم لوسیون چینی به بدنم. با برس رُز چینی موهامو شونه می‌کنم و یه گل سر چینی به موهام می‌بندم. میام تو آشپزخونه. آب جوش اومده. با قوری چینی چای دم می‌کنم.

میام تو اتاق نشیمن. چشمم به مجسمه‌ها و تابلوهای چینی می‌افته و فرش ماشینی چینی که تازه خریدم.

یهو تلفن آلمانی ساخته شده در چین خونه زنگ می‌زنه. خیاطه. می‌گه پارچه‌ی لباسی چینی که دنبالش بودم رسیده، تا تموم نشده برم بخرم. 

[[photow01]]

تو فنجون و ظرف‌های چینی صبحونه می‌خورم و بعد با لوازم آرایش مکس فکتور چینی کمی آرایش می‌کنم، مانتوی پارچه‌ چینی ‌و کفش آدیداس مید این چاینامو می‌پوشم و کوله‌ی ری‌بوک چینی‌ام رو دست می‌گیرم و از خونه می‌زنم بیرون. در رو با کلید چینی قفل می‌کنم مبادا دزد بیاد و همه وسایل چینی‌ام رونو  که به سختی پولشو جور کردیم به یغما ببره.

سوار ماشین چینی‌ام می‌شم و می‌رم به سمت محل کارم. به خاطر نبودن محل پارک، مجبورم یه کیلومتر اون‌ورتر پارک کنم. اتفاقا بد نیست. هم فاله و هم تماشا. توی راه از مغازه‌هایی می‌گذرم که اکثر جنسشون چینیه. مغازه‌ی لوازم یدکی ماشین. ظروف کرایه و سفره عقد، وسایل خانه، پرده‌فروشی، بوتیک، گل مصنوعی، لوازم کامپیوتر، موبایل فروشی و...

سر کار پشت میز و روی صندلی چینی می‌نشینم و مشغول رتق و فتق کارهای شرکت می‌شم. کار شرکت ما واردات اجناس خارجیه و معلومه دیگه از کجا! از کشور چین!

رییس اداره اوایل جنس‌های درجه پایین وارد می‌کرد. اون‌قدر کیفیت‌شون پایین بود که صدای همه درمی‌یومد. یواش یواش فهمید که  اجناس چینی 14 درجه داره. درجه یک‌اش برای آمریکا و کشورهای اروپا‌ست که گاهی با مارک‌های اصلی تولید می‌شن.  

رییس ما اون‌موقع درجه چهارده می‌آورد که زود خراب می‌شدن و تقریبا یک بار مصرف بودن. مثل کفشی که همون بار اول تو مهمونی پاشنه‌ش درمی‌یومد. یا مدادی که همون روز اول می‌شکست. مداد تراشی که تنها کاری که نمی‌کرد تراشیدن بود و پاک‌کنی که به جای پاک‌کردن گند می‌زد به دفتر بچه‌ها. لوازم اتوموبیلی که به کیلومتر اول نرسیده می‌شکستن و...

اوایل مقاومت برای استفاده از جنس‌های چینی خیلی زیاد بود و فقط قشر پایین اجتماع جنس چینی می‌خریدن. مردم بالاشهر کسی که جنس چینی می‌خرید مسخره می‌کردن. مثلا می‌گفتن یارو ببین کفش نایک یا آدیداس چینی پوشیده... لوازم چینی به ندرت اتیکت مید این چاینا داشت.

بعدا وارد کننده‌ها، از جمله رییس اداره‌ی ما، یاد گرفتن باید اجناس رو با درجه بالاتری بخرن، اگر چه هنوز دل‌شون نمی‌یومد جنس درجه‌ی یک و دو بخرن اما به درجه‌ی پنج وشش و هفت راضی شدن. عروسک‌های جورواجور و خوشگل چینی که فله‌ای و با کانتینر وارد کشور می‌شدن، یواش یواش مقاومت مردم رو درهم شکست. کی دوست داشت یه عروسک کوچولوی آمریکایی رو بخره 20 تومن در حالی‌که عین همونو، چینی‌اش رو می‌دادن دو هزار تومن!

رییس ما اوایل اتیکت‌های جنس‌های چینی رو می‌کند و به جاش مارک کشورهای دیگه رو می‌زد. اما یواش یواش که مردم عادت کردن و دیدن جنسا بهتر شده. حالا با افتخار روی همه جا اتیکت می‌زنه چینی اصل!

موقع برگشتن از سر کار بارون می‌گیره. چتر چینی‌ام رو در میارم و روی سرم می‌گیرم. سوار ماشین می‌شم و می‌رم تجریش. با دوستم جلوی پاساژ قائم قرار دارم. اونجا هم روی همه چی حتی مانتو نوشته مید این چاینا!

تنها چیزی که هنوز چینی نیست، سمنوی عمه لیلاست که شاید اینم تا چند وقت دیگه بشه «سمنوی عمه چینگ چانگ»!

[[photow02]]

بچه‌ام هم حتما مید این چاینا می‌شه. نه تو رو خدا، فکر بد نکنید. احتمالا با مسیو ازگیل ماه عسل می‌ریم چین!

فقط حیف در کشور چین نه سال «نوآوری و شکوفایی» دارن و نه  سال «انسجام ملی»... این کمبود هم مرتفع بشه معرکه‌ست!]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/cafe/2008/05/post_92.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/cafe/2008/05/post_92.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 20:16:14 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>
