<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دگرباش</title>
      <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 18 Dec 2010 23:00:05 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>انکار حق حیات همجنسگرایان </title>
         <description><![CDATA[در روز شانزدهم نوامبر در سومین کمیته‌ی مجمع عمومی سازمان ملل، اصلاحیه‌ای در مورد قانون حمایت از اقلیت‌ها به تصویب رسید که مایه‌ی تأسف جامعه‌ی اقلیت‌های جنسی در جهان شده است.

از ده سال پیش قانون مذکور دولت‌ها را موظف به جلوگیری از تضییع حقوق اقلیت‌ها می‌کرد که در زمره‌ی ایشان اقلیت‌های جنسی نیز قرار داشت. این قانون دولت‌ها را موظف می‌کرد تا از حق حیات همه‌ی مردم دفاع کنند که شامل جلوگیری از قتل بر مبنای دلایل تبعیض‌آمیز نیز می‌شد.

این تصمیم باعث شد که فهرست این قتل‌ها به صورتی ناتمام عرضه شود؛ شامل قتل افراد متعلق به قومیت‌‌ها یا اقلیت‌های دینی باشد، همچنین اقلیت‌های زبانی، مدافعان حقوق بشر فعالیت می‌کنند، کودکان خیابانی و <a href="http://www.iglhrc.org/cgi-bin/iowa/article/pressroom/pressrelease/1257.html">غیره </a>، اما اقلیت‌های جنسی از این فهرست حذف شدند.

رای به حذف اقلیت‌های جنسی از فهرست این قتل‌ها، اصلاحیه‌ای است که توسط کشور بنین به نمایندگی از کشورهای آفریقایی پیشنهاد شده است. تصویب این اصلاحیه که شامل ۷۹ رأی موافق، ۷۰ رأی مخالف، ۱۷ رأی ممتنع و ۲۶ غایب بود، می‌تواند وضعیت ناگواری برای پیگیری‌های قانونی در مورد قتل و آزار و اذیت اقلیت‌های جنسی در کشورهایی مانند خاورمیانه و آفریقا ایجاد کند. با تصویب آن یکی از مهم‌ترین مستمسک‌های قانونی برای دفاع از حق زندگی اقلیت‌های جنسی، به ویژه در کشوری مانند ایران از دست خواهد رفت. البته، در صورت ایجاد کمپین یا فشار افکار عمومی ممکن است روند تصویب نهایی این اصلاحیه دچار دگرگونی شود. این امر بستگی به تلاش مدافعان حقوق بشر و حقوق اقلیت‌های جنسی در کشورهای عضو دارد.

 برای روشن شدن نحوه‌ی این اجماع نگاهی به ترکیب کشورهای رأی‌دهنده می‌اندازیم تا نکاتی را در مورد نحوه‌ی ایجاد این اجماع و امکان جلوگیری از آن را دریابیم و ضمن آن برخی ریشه‌های هوموفوبیایی که این تبعیض را به وجود می آورد را روشن سازیم.

با نگاهی به نقشه‌ی زیر می‌توان دریافت که پراکندگی آرا به چه ترتیبی است.

[[photow01]]

رأی‌های موافق این اصلاحیه، یعنی رأی به حذف گرایش جنسی از مفاد این تصمیم به رنگ زرد نشان داده شده است. رنگ سفید نماینده‌ی کسانی است که برای دفاع از حق زندگی اقلیت‌های جنسی رأی به عدم حذف داده‌اند. رأی ممتنع با رنگ خاکستری و کشورهای غایب با رنگ سیاه نشان داده شده است. با توجه به تهیه شدن این نقشه به صورت دستی ممکن است برخی خطاهای نقشه‌نگاری در آن باشد که از این بابت عذر می‌خواهیم، اما چنان که در کلیت این نقشه نیز روشن است شکل‌هایی از همگرایی در موافقت یا مخالفت با درج اقلیت‌های جنسی ذیل این قانون وجود دارد که چهار دسته‌ی کلی را شامل می‌شود.

دسته‌ی نخست کشورهای آفریقایی که ترس از همجنسگرایی در میان آنها بیشتر ناشی از این توهم است که همجنسگرایی دسیسه‌ی غرب برای عقب نگاه داشته‌شدن آفریقا است. در این میان کشورهایی مانند زیمباوه پیشتازند و برخی دیگر نیز احتمالاً برای جلوگیری از شکستن اتحاد آفریقا از رأی دیگران تبعیت کرده‌اند.

 گروه دوم کشورهای خاورمیانه است که همگرایی ایشان بر پایه‌ی مذهب و عربیت شکل گرفته است. این کشورها نیز به جهت هوموفوبیای دینی و یا تلاش برای وفاق عربی از رأی واحدی برخوردارند. کشوری مانند ترکیه نیز که از یک سو تلاش می‌کند قهرمان جهان اسلام باشد و از سوی دیگر برای عضویت در اتحادیه‌ی اروپا دست و پا می‌زند رأی ممتنع داده است.

دسته‌ی سوم گروهی از کشورهای آمریکای لاتین‌اند که گرایش به غرب‌ستیزی و توهم غربی بودن همجنسگرایی، می توانسته است ایشان را در این وفاق کمک کرده باشد. این امر در مورد چین، روسیه و ویتنام نیز صادق است که واگرایی نسبت به کشورهای غربی بخشی از وجه رأی ایشان است. از سوی دیگر بخشی از کشورهای آسیای جنوب شرقی نیز همگرایی نسبت به اصلاحیه‌ی کشورهای آفریقایی داشته‌اند که احتمالاً به همگرایی‌های سیاسی منطقه‌ای ایشان علاوه بر بافت اسلامی برخی از این کشورها بازمی‌گردد.

در برابر این اتحاد، کشورهای اروپایی، آمریکای شمالی، ژاپن و اقیانوسیه گروه دیگری هستند که می‌توان درکی از رأی آنها و دلایل این رای داشت. یعنی کشورهای توسعه‌یافته‌ای که دفاع از حقوق همجنسگرایان در میان‌شان دارای سابقه است. برخی کشورهای دیگر مانند ارمنستان، هندوستان و چند کشور همجوار نیز همگرایی در مورد مخالفت داشته‌اند که به جهت گرایش‌های سیاسی و فرهنگی در این کشورها قابل درک است.

در میان کشورهای موافق علاقه به حذف شکل‌های از هوموفوبیا وجود دارد. نخست فوبیای فرهنگی کشورهای آفریقایی که به دلیل تلاش برای اتحاد آفریقا به سختی این رأی نزد آنها شکسته می‌شود. دسته‌ی دیگر فوبیای مذهبی است مانند مورد خاورمیانه که نمی‌توان تصور کرد از تصمیم خود برای بی‌اعتنایی به کشتار اقلیت‌های جنسی بازگردند، اما دسته‌ی سوم و چهارم رأی‌هایی است که ممکن است در مسیر دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی دگرگون شود.

نخست کشورهایی که برحسب منافع دوگانه‌ی خود میان موافقین و مخالفین رأی ممتنع می‌دهند که ممکن است در رایزنی‌ها یا فشار افکار عمومی به نفع اقلیت‌های جنسی ناچار به دادن رأی مخالف شوند. دسته‌ی دیگر کشورهایی‌اند که به جهت فقدان چنین رایزنی‌ها و احساس فشار، ممکن است با کشورهای موافق با حذف اقلیت‌های جنسی، رأی به موافقت داده باشند. برخی مانند آفریقای جنوبی که خود مرکزی مهم در دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی است و یا کوبا که می‌تواند با دیدگاه ونزوئلا نزدیک‌تر شود و رأی به مخالفت دهد.

امید دیگری که می‌توان داشت فشار بر برخی کشورهایی است که در دوره‌های قبل مخالف حذف همجنسگرایی از شمول این قانون بوده‌اند و در این جلسه به جهت برخی مصالح، مانند آفریقای جنوبی، رأی موافق داده‌اند و یا در این جلسه غایب بوده‌اند یا رای ممتنع داده‌اند. این سه دسته به جهت سابقه‌ی حمایتی‌ای که از حقوق اقلیت‌های جنسی داشته‌اند می‌توانند تعادل را در خلاف جهت علایق کشورهای هوموفوب تغییر دهند.

برای مثال آلبانی، بولیوی، گابن، نیکاراگوآ، کشورهایی هستند که پیشتر در دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی رأی داده بودند و اکنون غایب بوده‌اند. ممکن است به این ترتیب چهار رأی موافق افزوده شود. یا کشورهای وانوآتو و فیلیپین پیشتر رأی به مخالفت در مورد حذف داده بودند و اکنون رأی‌شان به ممتنع تبدیل شده است که جای امید به تغییر در مورد دیدگاه‌شان هست، اما همچنان احتمال ایجاد اجماع گروه مقابل وجود دارد چراکه همین وضع در مورد آنها نیز وجود دارد. یعنی کشورهایی که پیشتر موافق حذف بوده‌اند در این جلسه رأی‌شان به ممتنع تغییر کرده یا غایب بوده‌اند. مسئله‌ی تشدید تلاش گروه‌های مدافع حق حیات اقلیت‌های جنسی برای پیشگیری از چنین اجماعی است؛ اجماعی علیه حق حیات دسته‌ای از انسان‌ها. دموکراسی می‌تواند اینگونه خطرناک باشد اگر ما مسئولیت‌های مکمل خود را برعهده نگیریم.

یادمان باشد که حذف عنوان همجنسگرایان از این فهرست دست حکومت‌های خودکامه و شهروندکش را بازخواهد گذارد. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/LGBT_rights_in_Zimbabwe">موگابه </a>در این کشتارها ید طولایی دارد  و <a href="http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/middle_east/4725959.stm">جهموری اسلامی</a> نیز سابقه‌ی سیاهی در اعدام همجنسگرایان دارد . زمانی که بی‌اعتنایی این‌گونه به سراغ‌مان می‌آید یادمان باشد که در دفاع از حق حیات یک انسان دیگر کوتاهی کرده‌ایم.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/12/post_55.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/12/post_55.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 18 Dec 2010 23:00:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همجنسگرایانه زندگی‌کردن</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>همجنسگرا بودن یعنی چی؟ سکس‌داشتن با مردهای دیگر؟ شاید. شاید هم نه. درباره‌ی زندگی همجنسگرایانه چه باید گفت؟ شاید زندگی همجنسگرایانه یک‌نوع رویکرد به زندگی باشد؛ رویکردی که ربطی به گرایش جنسی ندارد؛ این برای شما دگرجنسگراها خبری خوبی است: شما هم می‌توانید زندگی همجنسگرایانه داشته باشید.آن‌چه در زیر می‌آید توضیحی درباره‌ی تعریف همجنسگرایی و تعریف زندگی همجنسگرایانه است. این توضیح را از اندیشه‌های فوکو گرفته‌ام.</small></strong>

خیلی‌خب. بیایید شروع کنیم. ما از قبل می‌دانیم که فوکو به شیوه‌های تازه‌ی اندیشیدن علاقه‌ی زیادی داشت، و شیوه‌های تازه‌ی اندیشیدن را پی‌آمد شیوه‌های تازه‌ی زندگی‌کردن می‌دانست.

اجازه بدهید با این پیش‌فرض بنیادین شروع کنیم؛ هنجارهای اجتماعی هویت را شکل می‌دهند (با برقراری هنجارهای اجتماعی، زندگی ما تولید می‌شود و از طریق هنجارهاست که ما سوژه [ذهن شناسنده] می‌شویم، یعنی چیزی می‌شویم که جامعه از ما انتظار دارد). هنجارهای اجتماعی، هویت را مشخص می‌سازند؛ و البته فرقی نمی‌کند که ما با هنجارها موافق باشیم یا نباشیم؛ در هر دوی این حالت‌ها، هنجار اجتماعی مهم است. فوکو می‌گوید یکی از حوزه‌هایی که ما در آن تبدیل به سوژه می‌شویم امور جنسی است. یعنی امورجنسی نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری هویت ما دارد؛ نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری خویشتن‌های اجتماعی ما دارد.

میل جنسی ما از ما همان‌چیزی را می‌سازد که هستیم: یک دگرجنسگرای بهنجار و نرمال یا یک همجنسگرای بهنجار و نرمال.میل همجنسگرایانه، فرد را همجنسگرا می‌سازد (یعنی هویت اجتماعی او را «همجنسگرا» می‌سازد). این همجنسگرایی از نظر جامعه چیز خرابکار و ویرانگری نیست؛ یعنی در جامعه معنی شده است و آشناست. حالا چه‌طور می‌توانیم از این هویت خارج شویم، از این هویتی که بر اساس تمایل جنسی ما شکل گرفته است؟ یکی از راه‌ها تغییردادن سیاست‌های هویتی است؛ یعنی معنی اجتماعی همجنسگرابودن را تغییر دهیم.

اما فوکو به سیاست‌های هویتی علاقه‌ای نداشت؛ او بیشتر به این علاقه‌مند بود که راه دیگری پیدا کند. یعنی میل جنسی را رها کند. وقتی میل جنسی محلی برای نیروها و فشارهای هویت‌های اجتماعی است، پس باید میل جنسی را رها کرد. فوکو اولین قدم برای این کار را جایگزین‌کردن لذت (pleasure) با میل جنسی (desire) و [جایگزین‌کردن] بدن (body) با سوژه (یا هویت) می‌داند.

لذت، چیزی نیست که جامعه آن را تعریف‌ کرده باشد، ولی می‌توان تصور کرد که با سکس (و رابطه‌ی جنسی) ارتباط داشته باشد (یا نداشته باشد).بدن، تضاد سفت و سختی با سوژه (یا ذهن) دارد؛ بدن، دستخوش تعریف‌های اجتماعی نشده است، اما می‌تواند لذت را بگیرد و بدهد.

فوکو رابطه‌ی بین بدن‌ها (صرف نظر از این‌که درگیر سکس باشند یا نه) را «همجنسگرایانه زندگی‌کردن» می‌داند.
پس از دید فوکو، تعریف همجنسگرایی و دگرجنسگرایی ربطی به تمایل جنسی ندارد، بلکه صرفاً با شیوه‌های سازمان‌دادن روابط انسانی درگیر است.هدف دگرجنسگرایی، سکس است، و جامعه ساختار روابط را تعیین کرده است (مثلن معاشقه و هم‌بستری).

هدف همجنسگرایی، دوستی است، و ساختار روابط‌ آن هنوز تعیین نشده بلکه باید ابداع شود.

پس همجنسگرایانه زندگی‌کردن همان دوستی است. می‌توانیم رابطه‌ی بین دو مرد که فاصله‌ی سنی زیادی از هم دارند و از جایگاه‌های اجتماعی مختلفی برخوردار هستند را به‌عنوان مثالی برای همجنسگرایانه زندگی‌کردن بیاوریم. در رابطه‌ی دگرجنسگرایانه، برعکس، شما از سکس شروع می‌کنید و بعد واقعاً نمی‌دانید که با یکدیگر چه‌ کنید؛ یعنی جامعه برای این نوع موقعیت هیچ الگو و دستوری ندارد. بنابراین فرد مجبور می‌شود که خودش الگو را ابداع کند؛ و از آن‌جایی که سکس هدف نیست (چون قبلاً انجام شده) دوستی هدف می‌شود.

پس همجنسگرایی، حقیقتی نیست که درباره‌ی یک فرد گفته می‌شود، همجنسگرایی هویت ذاتی نیست، همجنسگرایی یک موقعیت استراتژیک است:

همجنسگرایی، حقیقت یا رازی نیست که درباره‌ی میل جنسی کسی باشد، همجنسگرایی همانا امکان ایجاد رابطه‌ی جدید و غریب فراتر از سکس یا پس از داشتن سکس است؛ همجنسگرایی ابزاری است برای ابداع روابط متفاوت با دیگران؛ همجنسگرایی همانا متحقق‌کردن روابط فرضی و مجازی است: «همجنسگرایی، موقعیتی تاریخی است برای بازگشایی بالقوه‌ها و مجازهای موثر و رابطه‌ای. این بازگشایی از طریق کیفیت غریزی همجنسگرایی رخ نمی‌دهد، بلکه از طریق مخالفت‌کردن با موقعیتی که فرد اشغال‌اش کرده است رخ می‌دهد؛ تا آن‌جا که جامعه به فرد اجازه می‌دهد فرد می‌توند مجازها و بالقوه‌ها را متحقق سازد» (فوکو، ۱۹۹۷، ص ۱۳۸)

پس سکس داشتن با هم‌جنس شما را خراب‌کار یا متفاوت از دیگر اعضای جامعه نمی‌سازد. بلکه سکس‌داشتن با هم‌جنس شما را در جایگاه ویژه‌ای قرار می‌دهد (انگ می‌زند و برچسب می‌زند). شما می‌توانید با تعاریف همجنسگرایی (کونی، مخنث، ...) مبارزه کنید و معنی آنها را تغییر دهید، و بعد این هویت‌ها را برای ماجراجویانه‌کردن زندگی روزانه‌ی خودتان (نه به‌عنوان هویت که به‌عنوان یک موقعیت استراتژیک) اختیار کنید و بکوشید که روابط خودتان را خارج از قوانین و قواعد مشخص شکل دهید.

فوکو این را خیلی مهم می‌داند که در تله و دام زندگی روزمره گرفتار نشویم – همیشه شیوه‌های تازه‌ای از رابطه‌برقرار‌کردن با دیگران داشته باشیم؛ نه این‌که بکوشیم در این رابطه‌ها خودمان را پیدا کنیم، برعکس، بکوشیم تا خودمان را گم کنیم و از نو خودمان را تعریف کنیم و این‌جاست که می‌توانیم بگوییم؛ همجنسگرایی نقطه‌ی شروع خوبی برای این کار است.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/12/post_54.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/12/post_54.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Dec 2010 14:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمانه، پیشگام یک قدم تاریخی</title>
         <description><![CDATA[اگرچه در حافظه‌ی تاریخی ما عدالت اجتماعی، دموکراسی، آزادی عقیده و بیان آن، و حتی همین آزادی، به عنوان مطالبه‌ای سیاسی و اهرمی برای انقلاب نقش بسته اما اینها به‌واقع یک نیاز ساده و بنیادی زندگی روزمره‌اند، به سادگی نیاز به آب سالم آشامیدنی و وسیله‌ی نقلیه‌ی شهری، و حواشی این دو.

تصور این که مردم ندانند عدالت اجتماعی چیست، ساده‌انگاری است. آنچه مردم نمی‌دانند این است که آزادی و عدالت اجتماعی اگر همگانی نباشد، عدالت نیست، امتیازی است در انحصار بخشی از مردم که به وسیله‌ی آن پا روی حقوق بخشی دیگر از مردم می‌گذارند.

گفت‌وگوی ما با مردمی است که از کودکی تا مرگ به عنوان پدر و مادر و خواهر و برادر و خویش و دوست و همکلاس و همکار و همشهری و هموطن ما را دنبال می‌کنند. ما از کودکی تا مرگ در جمع کسانی نفس می‌کشیم که به ما بی‌اعتمادند و از ما هراس دارند. یعنی، ما از کودکی تا مرگ، انگار که یا در خاک دشمن افتاده‌ایم یا در حلقه‌ی آتش گیر کرده‌ایم. این بیگانگی، پیامدش تنها تنهایی ما نیست، به خفقان و مرگ ما هم منتهی می‌شود.

تنها پیامدش خفقان و مرگ ما نیست، اگر زنده بمانیم عمر ما در محرومیت از حقوق ساده‌ی انسانی و شادی‌ها و آرامش‌ها و امنیت‌ها و خوشبختی‌ها و دیگر داشتن‌های ساده‌ی انسانی هدر می‌شود. برای عدالت اجتماعی در همین صد سال اخیر همین مردم دو بار انقلاب کرده‌اند و یک سال است که حتی با کشتار و شکنجه‌ی عمومی هم دست از آنچه به نام عدالت اجتماعی ضروری می‌دانند بر نمی‌دارند. ما با همین مردم حرف داریم.

صفحه‌ای که از مرداد هشتاد و هشت در وبسایت رادیو زمانه گشوده شد به همین خاطر گشوده شد؛ بازنمایی چهره‌ی همجنسگرایان ایرانی که همچنان که در میان مردم زندگی می‌کنند، بیگانه‌اند یا به نظر بیگانه می‌آیند. در این صفحه، در طول این یک سال و چند ماه گذشته، در وهله‌ی نخست یک آشکارگری اتفاق افتاد. آشکارگری از چهره‌ی همجنسگرایی در ایران. آنچه به قلم نویسندگان دگرباش جنسی در این صفحه نوشته شد نشان از قلم‌به‌دست‌بودن جامعه‌ی دگرباشان جنسی دارد، جامعه‌ای که نه تنها به عنوان انسان، بلکه به عنوان شهروند دانش آموخته و فرهیخته هم، هم به هویت و هم به حقوق خود آگاه است. به سادگی و با چند عبارت توهین‌آمیز نمی‌توان این جامعه را از مطالبه‌ی جای آشکار خود در اجتماع بازداشت. در قدم بعد، این صفحه خواننده‌ی دگرجنسگرا را به یک میزگرد دعوت کرد. به دیداری رودررو با چهره‌ی همجنسگرایی. آنچه را خواننده‌ی دگرجنسگرا در زندگی روزمره‌ی خود به طور علنی نمی‌دید مقابل چشم او گذاشت. یعنی چهره‌ی همجنسگرایی که تا کنون برای مردم، عجبا، ناشناخته مانده است.

ماه پیش در یک برخورد کاملن اتفاقی با جمعی از حقوقدانان ایران، سر یک میز نشستم و حرف زدیم. وقتی خودم را فعال حقوق همجنسگرایان معرفی کردم، در دنباله‌ی گفت‌وگو، در پاسخ به من گفتند <em>همجنسگراها مردانی هستند که به مردهای دیگر و به خصوص به پسرهای جوان تجاوز می‌کنند.</em> بعد از پزشکان، حقوقدانان اولین کسانی هستند که نمی‌بایست بدون پشتوانه‌ی علمی در مورد ویژگی‌های طبیعی و غریزی انسان اظهار عقیده بکنند. آنچه باعث این ناآگاهی در یک چنین قشری از جامعه می‌شود، بی‌توجهی به عدالت اجتماعی است.

این بی‌توجهی، و به دنبال آن ناآگاهی، سبب شده که بخشی از جامعه بی‌جهت متهم بالفطره شناخته شود و بی‌هیچ جرمی محکوم به "اعدام" و انهدام باشد. پس از قانون مجازات، و زیر فشار این قانون، قتل‌ ناموسی اعضای همجنسگرا و دگرجنسگونه توسط دیگر اعضای خانواده‌، و حذف همجنسگرایان از فضای عمومی جامعه، بازخورد این ناآگاهی است. همجنسگرایی می‌بایست بر اساس داده‌های علمی بررسی شود. حقوق همجنسگرایان می‌بایست بر اساس اصول حقوق بشری و مدنی رعایت شود. جامعه‌ی دگرجنسگرای ایران می‌بایست میان مردم و مجرم تفاوت قائل باشد.

مطابق قانون، یک دگرجنسگرا تا زمانی که دست به تجاوز نزده، متجاوز شناخته نمی‌شود (در آن زمان هم چندان متجاوز شناخته نمی‌شود، اما به‌هرحال) اما یک همجنسگرا در باور عمومی، بی‌آن که دست به تجاوز زده باشد، متجاوز است. گذشته از این که این باور پر از تناقض و توجیه و بی‌صداقتی است، بر اساس داده‌های علمی، بی‌اساس هم است. آیا جامعه‌ی ایرانی دلیل دیگری برای رد همجنسگرایان دارد؟ مثلن، آیا همجنسگرایان همه ذاتن از چراغ قرمز رد می‌شوند، یا همه ذاتن "لباس شخصی" به دنیا می‌آیند؟

رییس فعلی دولت ایران که نه تنها در این زمینه، در زمینه‌های دیگر نیز به استفاده از انکار شناخته شده، جمله‌ی معروفی به زبان آورد سرشار از نادانی: "ما در ایران همجنسگرا نداریم." دیگرانی هستند که می‌گویند داریم، اما متجاوز جنسی‌اند. و در مقابل این‌ دو گونه از نظر، شماری از فعالان حقوق بشر نظیر حسام میثاقی و همکارانش، مجتبا سمیعی‌نژاد و همکارانش، روشنفکران دینی نظیر آرش نراقی، اکبر گنجی، روشنفکران سکولار نظیر عبدی کلانتری، وکلایی نظیر مهری جعفری و محمد مصطفایی، پزشکان بدون مرز نظیر رامین احمدی، چهره‌های ادبیات و تئاتر نظیر شهرنوش پارسی‌پور، قاضی ربیحاوی، نیلوفر بیضایی، هنرمندان صحنه نظیر گوگوش که در اولین تجمع اعتراضی ایرانیان در نیویورک پس از انتخابات و در حمایت از راهپیمایی سکوت برگزار شد پشت بلندگو در سیاهه‌ی مطالبات، حقوق همجنسگرایان را اعلام کرد، و شهره، اولین خواننده‌ی مردمی‌، که به سادگی و با تکیه به هم‌پیوندی از حقوق هجنسگرایان حرف زد، و شاهین نجفی که می‌خواهد برای همجنسگرایان بخواند، و کافران گمنام که برای همجنسگرایان خواندند، ناشرانی نظیر ساسان قهرمان که بیش از دوازده مجموعه از آثار همجنسگرایان را در نشر افرا منتشر کرد، فرید حائری‌نژاد که مستندهایی از زندگی دگرباشان جنسی ساخت و حق همجنسگرایان برای حضور در فضای عمومی رسانه‌ها را محترم شمرد، و شعله ایرانی که شماره‌ی ویژه‌ای از آوای زن را به مسایل همجنسگرایان اختصاص داده است، و بیشمار ایرانیان داخل ایران و خارج از ایران، گمنام و بانام، بی‌مسوولیت یا چهره‌ی کلیدی، که اسم ندارند و ما نمی‌بریم، که همیشه و با درک از حقوق انسانی دگرباشان جنسی حمایتی حیاتی و بی‌دریغ از ما کرده‌اند، که بی آن حمایت بی‌دریغ زندگی ما از این که هست دشوارتر می‌شد. ما تنها نیستیم اما هدف آزار هستیم. دیده می‌شویم اما آنقدر و نه آن‌گونه که بی‌نیاز از تلاش شبانه روزی برای کسب حق شهروندی باشیم.

در زمینه‌ی همجنسگرایی، جامعه‌ی همجنسگرایان سال‌هاست به‌طور سیستماتیک می‌نویسد و منابعی نظیر مقاله‌های همجنسگرایان در رسانه‌های شخصی و در مجله‌ی "ماها" (که برای پاسخگویی به همین نیاز در فضای مجازی و در یک دوره‌ی دوساله در داخل ایران) منتشر شده را در اختیار خواننده‌ی علاقمند قرار می‌دهد. اما اگر در داخل مرزهای ایران تا امروز امکان انتشار مطالب آموزشی در این زمینه در رسانه‌های رسمی و دولتی نبوده، در بیرون از مرزهای ایران هم امکان چندانی برای پرداختن به مسایل آموزشی در زمینه‌ی گرایش‌های جنسی و هویت‌های جنسیتی در رسانه‌های عمومی برونمرزی وجود نداشت، یا ضرورت آن درک نشده بود.

این ضرورت را همجنسگرایانی که در داخل ایران زندگی می‌کردند درک کردند و ایده‌ی گشودن صفحه‌ای برای انتشار مطالب مربوط به همجنسگرایی در یک رسانه‌ی عمومی، و مشخصن رادیو زمانه را با من به عنوان نویسنده‌ی همکار، در میان گذاشتند. در رادیو زمانه تا آن روز تنها یک یا دو مطلب مغشوش (منظور فقط ارزیابی مطلب باز انتشار شده است) از رسانه‌های دست چندم داخل ایران بازتاب داده شده بود و با این شناخت از سطح اطلاع و آمادگی مدیریت وقت رادیو زمانه، مطمئن نبودم با گشایش این صفحه موافقت کنند. اما دوست عزیزی که عضو شورای زمانه بود خبر داد که مدیریت زمانه به زودی سردبیر جدیدی را معرفی خواهد کرد که ساکن کانادا است. خبر خوب بود، اما تا اسم این سردبیر تازه را به زبان بیاورد، هنوز خستگی تصور مذاکره‌ای بی‌نتیجه را احساس می‌کردم.

سردبیر تازه‌ی زمانه، فرید حائری‌نژاد بود که سابقه سال‌ها کار موفق در سی‌بی‌سی کانادا را دارد، اولین فیلم مستند از زندگی همجنسگرایان که در داخل ایران فیلمبرداری شده را ساخته، و اولین مستند از زندگی پناهجویان دگرباش در ترکیه را هم همو ساخته. فرید نمونه‌ای از فعالان سیاسی اجتماعی است که با زنجیر به باورهای اولیه‌ی خود بسته نشده‌اند، اما ریشه دارند و باورهای اولیه‌شان ریشه‌ی دگراندیشی‌های آینده شده؛ نیازی به زمینه‌چینی و ارائه توضیح واضحاتی که ذهن من را مشغول کرده بود، نبود. فرید با ایده‌ و عمل دموکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی و چندصدایی بیگانه نبود. وظیفه‌ی خود را تنها در انتقال اخبار جنبش ندانست، به عنوان سردبیر این رسانه، مسوولیت خود را اداره‌ی رسانه با احترام به چند‌صدایی و آزادی بیان و احترام به اصول حقوق بشر دانست و با تکیه به تجربه‌ی عملی کار در فضاهای دموکراتیک غربی پاسخ داد.

رادیوزمانه پیشگام یک قدم تاریخی شد؛ اولین رسانه‌ی عمومی در تاریخ ایران شد که با به رسمیت شناختن همجنسگرایان به عنوان عضو رسمی جامعه، قائل به آن شد که جامعه نمی‌تواند جامعه را به تقسیمات رسمی و غیررسمی، درجه یک و درجه دو، ممتاز و محروم محکوم کند. الگوی نمونه‌ای شد از یک جامعه‌ی دموکراتیک که اقلیت‌های جنسی و حقوق شهروندی اقلیت‌های جنسی را به عنوان اقلیتی که حتی در میان اقلیت‌ها نیز اقلیت‌اند را به رسمیت می‌شناسد. مشکل این نیست که رسانه‌های دیگر حقوق بشر را ترویج نمی‌کنند، باز هم مشکل این است که فراگیری به عنوان شرط اساسی در ترویج حقوق بشر، درک نمی‌شود.

یک سال پیش از گشودن این صفحه در زمانه، جامعه‌ی دگرباش به ضرورت دیگری هم پرداخته بود. باز هم از جانب همجنسگرایانی که در داخل ایران زندگی می‌کنند و نیازهای این جامعه را بیش‌تر از ما که در فضای بیرون کار می‌کنیم می‌شناسند، ایده‌ی کتابخانه‌ی دگرباش برای انتشار آثار نویسندگان دگرباش با من، به عنوان نویسنده‌ی همکار، در میان گذاشته شد. کتابخانه‌ی دگرباش همزمان با نمایشگاه بین‌المللی کتاب ایران در سال هشتاد و هشت گشوده شد. در دل جامعه‌ای که در <em>صد سال گذشته دوبار برای عدالت اجتماعی انقلاب کرده</em> و یک سال است که حتی با کشتار و شکنجه‌ی عمومی هم دست از آنچه به نام عدالت اجتماعی ضروری می‌داند برنداشته، جامعه‌ی دیگری زندگی می‌کند که درک از مفهوم عدالت اجتماعی را قدمی فراتر برده و می‌گوید تا زمانی که عدالت اجتماعی شامل تمام ابعاد جامعه نباشد عدالت اجتماعی نیست و همزمان که همراه همه‌ی مردم مطالبات خود را ابراز می‌کند، مطالبات خود از مردم را هم یک‌به‌یک می‌شمارد و راه رسیدن به دموکراسی و عدالت اجتماعی در ایران را پاسخگویی مردم به مطالبات تمام اقلیت‌های ایرانی می‌داند.

سال‌هاست که جامعه‌ی دگرباش جنسی ایرانی در ابعاد گوناگون برای عدالت اجتماعی کار می‌کند، با یک تفاوت: آنچه تمام فعالان اجتماعی در جنبش‌های متعدد می‌کنند را جامعه دگرباشان جنسی ایرانی بعنوان دانشجو روزنامه‌نگار نویسنده شاعر فعال اجتماعی و مدنی می‌کند، به اضافه‌ی آنچه با نام مجازی در فضای مجازی برای آشکار کردن حقوق پنهان مانده‌ی همجنسگرایی و کسب حقوق انسانی و شهروندی همجنسگرایان، می‌کند.

اگر مسوولان حقوقی کشور، و فعالان اجتماعی، و خانواده‌ها، و مردم، شانس تماشای زندگی همجنسگرایان را داشتند این تصور غلط که همجنسگرایان مردانی هستند که با ویژگی غریزی تجاوز به مردان دیگر به دنیا می‌آیند جان نمی‌گرفت. واقعیت این است که زاویه‌ای که ما همجنسگرایان از آن به جامعه‌ی دگرجنسگرا نگاه می کنیم نیز ما را به همان اشتباه می‌کشاند که دگرجنسگرایان را. یعنی، تصور ما این است که اکثریت غالب مردان دگرجنسگرا با رویای تجاوز به زنان و مردان دیگر روز می‌گذرانند و برای تجاوز به مردان و زنان دیگر فرصت‌سازی می‌کنند.

این تصور، که تصور غالب ما همجنسگرایان است به همین سادگی نتیجه‌ی دیواری است که جامعه‌ی دگرجنسگرایان را از همجنسگرایان جدا و امکان ارتباط را تنها از در و پنجره ممکن می‌کند. دومین مطلبی که در صفحه دگرباش زمانه منتشر شد نوشته‌ی حامد، وبلاگ‌نویس دگرباش است‌: "آنچه اینجا می‌نویسم قصه‌ای است از تجربه‌های زندگی خودم و نیز چند نفری که به عنوان همجنسگرا با آن‌ها رابطه‌ی دوستی دارم. برای نوشتن از زندگی و درد و رنج هر کسی ابتدا باید تعریف درستی از شرایط آن زندگی داشت. من هم به عنوان یک گی ابتدا «گی» را از منظر شخصی خودم تعریف می‌کنم. به نظر من، گی مردی است که از نظر عشق، عاطفه، احساس و کشش جنسی، به همجنس خودش تمایل دارد. این تعریف من از گی است. همین."

در این تعریف، تجاوز به همجنس جایی ندارد. عشق و احساس و کشش جنسی جا دارد. در همین راستا، هر یک نفر ایرانی می‌تواند ساعت‌ها داستان‌ها بگوید از تجاوزهای جنسی‌ای که دگرجنسگراهای جامعه مرتکب می‌شوند. ما دگرجنسگرایی را هم‌معنای تجاوز جنسی نمی‌دانیم، با آن که دلایل بسیار داریم که مردان دگرجنسگرا در طول تاریخ کنترل اندکی روی ابزار جنسی خود اعمال کرده‌اند. ما با احترام به جامعه‌ی دگرجنسگرای ایرانی گفت‌وگوی خود را با این جامعه آغاز کرده‌ایم و مایلیم شهروند آشکار کشور خود باشیم و به دنبال حق حیات یا حق اشتغال به کشور دیگر نگریزیم.

این صفحه، بر خلاف تصور تعداد انگشت‌شماری از کامنت‌گزاران، برای ترویج همجنسگرایی گشوده نشده؛ همجنسگرایی ترویج‌پذیر نیست. بر اساس داده‌های علمی، نه می‌توان همجنسگرایی را در شخص همجنسگرا از بین برد و نه می‌توان همجنسگرایی را در شخص دگرجنسگرا بوجود آورد. دختران و پسران همجنسگرایی که فرزندان مادران و پدران دگرجنسگرا هستند و در محیط دگرجنسگرا تربیت یافته‌اند و زنان و مردان همجنسگرایی که مادران و پدران بیولوژیک فرزندان دگرجنسگرا هستند و فرزندان خود را در چارچوب خانواده‌ای همجنسگرا بزرگ کرده‌اند و فرزندان‌شان همچنان دگرجنسگرا مانده‌اند و به چیزی جز آنچه هستند بدل نشده‌اند، مثال ساده‌ای است برای افراد ساده‌ای که نگران ترویج همجنسگرایی‌اند.

اما، همانطور که در جواب به کامنتی در این صفحه نوشته‌ام: آگاهی، دانش، و درک از عدالت اجتماعی و یادگیری اصول حقوق بشر و شهروندی و احترام به حقوق دیگران و قائل بودن به حقوق دگراندیشان و دگرباشان و آماده‌سازی جامعه برای گذار به دموکراسی، ترویج‌شدنی است. این مسوولیتی است که مدیریت زمانه، در کل، و مدیر این صفحه به عنوان بخشی از ساختار کلی رادیو زمانه از آغاز این صفحه به عهده گرفته. در فضای مجازی این صفحه همجنسگرایان و دگرجنسگونگان، دوجنسگرایان و دوجنسگونگان از همان حقوقی برخوردارند که دگرجنسگرایان و به همان مسوولیت‌هایی مقیدند که دگرجنسگرایان، و همان اصول اخلاقی و ژورنالیستی را رعایت می‌کنند که دیگران، و با همان ترازویی سنجیده می‌شوند که دیگران.

بارها صحبت از رژه‌ی افتخار همجنسگرایان کشورهای غربی در میان همجنسگرایان و دگرجنسگرایان مطرح شده و رژه‌ی افتخار با رفت و آمد معمول روزمره‌ی همجنسگرایان کشورهای غربی اشتباه گرفته شده. اگر امروز رژه‌ی افتخار دگرباشان جنسی در ایران اتفاق بیفتد، صف‌های رژه را همجنسگراهای ایران نه با افتخار به نیم و تمام‌تن‌های برهنه و آرایش‌ بالماسکه، بلکه با افتخار به سماجت خود در عشق به زندگی، به سماجت خود در تلاش نفس‌گیر، به سماجت خود در ساختن امروز، به سماجت خود در گرفتن حق شهروندی و به سماجت خود در احترام به حرمت انسان پر می‌کنند.

این را می‌شود از تماشای همجنسگرایان در زندگی روزمره‌شان دید. با احترام به معیارهای زمانه و با احترام به معیارهای جامعه‌ی دگرباشان جنسی ایرانی، این صفحه به عنوان پنجره‌ای به روی حیات اقلیت‌های جنسی در جامعه‌ی ایران، برای ترویج آگاهی و ترویج عدالت اجتماعی، و ترویج درک از شرط-ضروری-همگانی-بودن-عدالت اجتماعی به روی نویسندگان و فعالان اجتماعی دگرباش جنسی و دگرجنسگرا برای گفت و شنود و گفت و گفت باز است.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/11/post_53.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/11/post_53.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Nov 2010 20:00:32 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تفاوت چندانی میان همجنسگرایی و دگرجنسگرایی نیست</title>
         <description><![CDATA[در نگاه اول شاید مهمترین ویژگی «پیرهن رنگرزان»، همجنسگرایانه بودنش باشد. یعنی كه گشاینده‌ی یك رسانه‌ی نو است به دنیای اقلیت‌های جنسی.

«پیرهن رنگرزان» اولین رمان فارسی همجنسگرایانه است. با این حال صفت همجنسگرایانه به این معنا نیست كه كتاب درباره‌ی همجنسگرایی است. رمان مانند هر رمان دیگری به انسان و روابط انسانی و چالش‌های ذهنی و عاطفی و در یك كلام به زندگی می‌پردازد؛ از نگاه یك همجنسگرا.

اما به هر حال سایه‌ی همجنسگرایی بر كتاب افتاده. نه تنها به صرف خود رمان، كه به دلیل تابو بودن همجنسگرایی در جامعه‌ی ایران كه صفت «همجنسگرایانه» را یكی از شاخصه‌های اصلی «پیرهن رنگرزان» می‌كند. به همین دلیل به این زاویه می‌پردازم.

[[photow01]]

در همان پاراگراف اول از «چشم‌های گرد شده‌ی نفر سوم» حرف زده می‌شود. این نفر سوم كیست كه پشت در ایستاده و «خوشحال است كه كلید در سوراخ در نیست و می‌تواند به آسانی نگاه كند»؟ درون اتاق نفر اول و دوم ایستاده‌اند و بی‌توجه به او عشقبازی می‌كنند.

احتمالاً نفر سوم خواننده‌ی كتاب است و نویسنده در لباس شخصیت یا شخصیت در لباس نویسنده (بررسی روایت در این كتاب جای دیگری می‌طلبد) سوراخ كلید را باز گذاشته تا خواننده یا همان نفر سوم به درون جهانش سرك بكشد و رمان «پیرهن رنگرزان» همان سوراخ كلید است.

«فكر می‌كنی نفر سوم دارد چكار می‌كند؟ نه تو دیگر به هیچ چیز فكر نمی‌كنی» نویسنده، خودخواهانه به خواننده می‌گوید كه سرك بكش! برایم مهم نیست. سوراخ كلید باز است، اما توقع نداشته باش كه من هم میل فضولانه‌ی تو را ارضا كنم.

«پیرهن رنگرزان» بیش از هر چیز «من» شخصیت یا شاید «من» نویسنده را بررسی می‌كند. (به‌هرحال خواننده‌ی ایرانی در عمر صدساله‌ی رمان فارسی نشان داده كه گرایش عجیبی او را وامی‌دارد شخصیت و نویسنده را یكی فرض كند) پس در مسیر این بررسی تنها كاری كه برای خواننده‌ی كنجكاو به همجنسگرایی می‌كند این است كه كلید را از سوراخ بیرون بكشد و به كار خودش بپردازد.

اما همین رویكرد باعث شده كه تصویر ملموس‌تری از زندگی یك همجنسگرا به دست آید و خواننده‌ی ناآشنا را به درك آن راهنمایی كند. همزاد‌پنداری خواننده با شخصیت باعث می‌شود كه در اواسط رمان خواننده از یاد ببرد كه رمان از زبان یك همجنسگراست.

هر رمان موفق سرشار از لحظه‌هایی است كه خواننده پیش خود می‌گوید: «من هم این را می‌دانستم. من هم این حس را داشته‌ام اما نمی‌دانستم چه طور بگویمش.»

«پیرهن رنگرزان» رمان موفقی است و می‌تواند از این لحظه‌های شیرین برای خواننده بسیار بسازد. زمانی كه در گیرودار یك عشق همجنسگرایانه، خواننده‌ی دگرجنسگرا این احساس‌های مشابه را در خود سراغ می‌گیرد می‌تواند رفته‌رفته خود را با شخصیت و نویسنده‌اش همراه كند.

در واقع هرچند نویسنده با بی‌رحمی و خودخواهی نفر سوم را پشت در نگه می‌دارد، اما در ادامه‌ی كتاب به «نفرسوم»های خلاق اجازه می‌دهد كه در این بازی عشق و مرگ شریك شوند و همراه شخصیت تجربه‌های انسانی او را لمس كنند. تاكید می‌كنم كه حسن كتاب در این است كه آن دسته از تجربه‌های زندگی یك همجنسگرا را بیرون نمی‌كشد كه ویژه‌ی زندگی همجنسگرایان است (مانند برخورد حكومتی یا تحقیر جامعه و غیره) بلكه نویسنده برمی‌گردد به جوهره‌ی روابط انسانی و آنها را تشریح می‌كند. خواننده رفته‌رفته در جای شخصیت می‌نشیند و می‌بیند آنجا كه به انسان از بنیاد نگاه شود تفاوت چندانی میان همجنسگرایی و دگرجنسگرایی نیست.

در تاریخ ادبیات جهان و همینطور ایران، نویسندگان همجنسگرا كم نبوده‌اند. در جهان غرب از اوایل قرن بیستم همجنسگرایی بسیاری از هنرمندان علنی شد و نرسیده به اواسط قرن نویسندگانی مانند ژنه و سایرین همجنسگرایی خود را خود آشكار كردند و به جای این كه داستان‌هایشان را در درون شخصیت‌ها و اتفاقات دگرجنسگرا جاسازی كنند، همجنسگرایانه نوشتند.

در ایران اما سانسور و سركوب باعث شده هنرمندان همجنسگرا همچنان همجنسگرایی را مخفی یا به كنایه و اشاره محدود كنند.

جانان میرزاده نه تنها این دوره را برای نویسنده‌ی ایرانی «تمام» اعلام كرده كه نسبت جالب توجه‌ای هم میان «همجنسگرایی» و «ایران» معرفی می‌كند.

همجنسگرابودن و ایرانی‌بودن چه تضادها و اشتراك‌هایی با هم دارند؟ میرزاده (یا شخصیت رمان) بر این باور است كه هر دو گونه‌ای از مهاجرت هستند. مهاجرت همراه یك برچسب تفكیك‌كننده از دیگر مردمان. او ملیت و گرایش جنسی را منفك‌كننده‌ای می‌داند كه انسان می‌تواند از طریق تامل و تعمق در این دو خودش را بشناسد و جریان ذهنش را مورد قضاوت قرار دهد.

در فصل «زرد»، كه رمان در اتریش می‌گذرد، همجنسگرایی برای «سپهر زنده رودی»،  دیگر مشكل‌ساز نیست و می‌تواند با حفظ هویت جنسی زندگی عادی داشته باشد. شریك زندگی خوبی هم دارد و همه چیز در كمال است. یك گی-لایف كامل میان دو مرد برقرار شده، اما درگیری ذهنی او در این فصل «ایران» است. یعنی كه الگوی خطی داستانی از آرامش وین آغاز می‌شود و كشمكش برهم زننده‌ی آرامش ایرانی‌بودن است. سپهر قصد ندارد ایرانی نباشد اما ایرانی بودن در اتریش برچسبی است كه نمی‌توان از آن خلاصی داشت و هر روز آدم را درگیر می‌كند. از طرفی رابطه‌ با یك غیرهم‌زبان هم مشكل‌ساز است. دو عاشق نمی‌توانند به زبان مادری‌شان به هم ابراز احساسات كنند و مدام دچار سوءتفاهم می‌شوند.

از طرفی در فصل‌های «آبی» و «سرخ» كه در ایران می‌گذرند از گی‌لایف خبری نیست. هرز رفتن در محیط شبه‌فرهیخته هنرمندان ایرانی و شكل‌گیری یك عشق بیمار حكایت از این دارد كه همجنسگرایی همان كاركردی را دارد كه ایرانی‌بودن در فصل «زرد» داشت.

گی‌بودن یك مشخصه‌ی تفكیك‌كننده و یك تابوی بیان‌نشدنی است و هرچند كه میرزاده این مشخصه را عیناً برابر ایرانی‌بودن قرار نداده اما نقش پیش‌برنده‌اش در رمان با آن یكی همسان است.

در فصل «سرخ» كه در آشوب بحران‌های روحی، سپهر با تكین رو‌به‌رو می‌شود و درباره‌ی عشق‌های یك نگاهی در خیابان حرف می‌زند و اینكه این عشق‌ها چقدر ممكن است مهم و در عین حال خطرآفرین باشند، خواننده با این پرسش مواجه می‌شود كه آیا این چنین برخوردی برای یك همجنسگرای غربی هم پیش می‌آید یا مختص همجنسگرایانی است كه در كشورهای دیكتاتور زندگی می‌كنند. همجنسگرای غربی در محیط زندگی و كارش آشكارا همجنسگراست پس نیاز به چنین نوعی از رویاپردازی ندارد، اما محروم كردن همجنسگرایی ایرانی از شناخت هم‌گرایشان خود در محیط زندگی اجتماعی او را وادار به خیال‌پروری‌هایی می‌كند كه یك عشق یك روزه را تا ماه‌ها و بلكه سال‌ها ادامه دهد. چنان كه از تكین برمی‌آید.

نویسنده (یا شخصیت) در ایران دیگر ظاهراً با ایرانی‌بودن خود درگیر نیست، اما در باطن حتی عشق به بهمن و مازوخیست‌وار او را جستن، همانطور كه خود می‌گوید از ایرانی‌بودنش می‌آید. از سعدی و حافظ و زبان فارسی؛ و هم‌چنین از محیط اجتماعی ایران امروز.

سوءتفاهم‌های زبانی سپهر و نیهات در اتریش در ایران تبدیل می‌شوند به سوءتفاهم‌های جنسی و جنسیتی.
بهمن، استریت (یا به قول میرزاده «سرراست») است؛ و در جست‌وجوی یك رابطه‌ی «روشنفكری» به سپهر نزدیك شده است. پس بهمن راوی عاشق را به سوی زن‌شدن سوق می‌دهد. راوی از ترنسسكشوالیتی می‌ترسد و خود را جنس مخالف نمی‌داند. یك مرد همجنسگراست با تمام ویژگی‌های یك مرد، اما در ایران برخورد همه، از بهمن گرفته تا خواجه‌ی شیراز، با او این است كه باید به مرد- زن بدل شوی كه به گفته‌ی راوی برای همجنسگرای امروز كه گی-لایف كامل طلب می‌كند، شدنی نیست.

سپهر با یادآوری شاهدبازی حافظ از خودش می‌پرسد كه «آیا می‌شود بهمن شیخ من شود و من شاهدش؟» جدای از اینكه پاسخ جانان میرزاده به این پرسش منفی است، باید به خود پرسش هم پرداخت و این كه چرا چنین سئوالی در ذهن یك همجنسگرای قرن بیست و یكمی شكل گرفته است.

پاسخ شاید ایرانی‌بودن باشد كه نویسنده با زیركی در لابه‌لای متن پنهانش كرده. متنی كه ظاهراً دارد همه چیز را بیرون می‌ریزد، اما همان جور كه گفتم سوراخ كلید تنگی كه میرزاده برای خواننده باز گذاشته قابلیت گشاد‌شدن دارد.

تفكر ایرانی (كه در درون خود شخصیت هم سخت ریشه دارد) از او می‌خواهد برای رسیدن به معشوق باید «امرد» باشی. شخصیت آنقدر عاشق هست كه قبول كند اما نویسنده هم آنقدر واقع‌بین هست كه بگوید نمی‌شود. در واقع میرزاده ما را این جا با یكی دیگر از جلوه‌های گذار ایران از سنت به مدرنیته مواجه می‌كند: همجنسگرای ایرانی كه دیگر هویت جنسی خود را پذیرفته نمی‌تواند به جهان پیشامدرن شیخ‌ها و شاهدان برگردد حتی اگر بخواهد.

همچنان كه در مورد ملموس‌تر آن زن ایرانی امروز (مشخصاً سالومه در كتاب) دیگر نمی‌تواند به تعریف زن سنتی برگردد. هیچ فرد تحت تبعیضی دیگر نمی‌تواند برای آرامش روحی یا فرار از درگیری به تعریف‌های سنتی رجوع كند و خود را در درون آنها جا بیاندازد.

ایران هم كه به عنوان یكی از دلمشغولی‌های آقای میرزاده در كتاب از حد صرفاً یك كشور فراتر می‌رود و تبدیل به یك شخصیت می‌شود، دیگر راه برگشتی به دنیای پیش از مدرنش ندارد؛ هر چند كه نتواند در دنیای مدرن به این زودی‌ها به كمال مطلوب برسد.

فرار از درگیری راه‌حل ایران، سالومه و سپهر نیست. گرچه هر سه در طول داستان مدام از این بزنگاه به بزنگاه دیگر فرار می‌كنند، اما در بزنگاه جدید هم با ایران‌بودگی و زن‌بودگی و همجنسگرا‌بودگی خود همچنان درگیرند.

پیرهن رنگرزان در میان آثار میان‌مایه‌ی چند سال اخیر ایران افق جدیدی را به روی ادبیات فارسی باز كرده است. به دور از «شیطنت‌های» به اصطلاح «پست مدرن» باب طبع روز، یك رمان ساختارمند و با حوصله است. از قضا از همان امكاناتی كه پست مدرنیسم ادبی راه‌شان را گشوده هم سود می‌برد، اما نه به این معنا كه به آنها محدود بماند یا چیزی نباشد جز همان «شیطنت‌ها». آن چه در متن هست در درون خود متن توجیه‌پذیر است.

روایت چندگانه‌اش در راستای محتوای خلاقش حركت می‌كند. میرزاده طبع سرشار و خلاقش را بسیار خوشایند در لابه‌لای روایت گنجانده (نگاه كنید به برخوردش با هزار و یك شب ... جای افتخار دارد كه كتابی ایرانی كه همواره در غرب مطرح‌تر بوده تا خود ایران، یكی از جذاب‌ترین و خلاق‌ترین خوانش‌ها را در رمان یك نویسنده‌ی ایرانی داشته باشد).

می‌توان بسیار از این كتاب گفت، اما این جا هدف، بحث درباره‌ی یكی از ساحت‌هایش یعنی همجنسگرایی بود، از نگاه من استریت یا همان «نفر سوم». در فصل سفید راوی می‌گوید «كسی آن ور در نیست.» این نبودن به چه معناست؟ نفر سوم كجا رفته؟ نویسنده خواننده را كنار زده یا دیگر برای او جایگاه غریبه قائل نیست؟

<a href="http://ketabkhaneh88.blogspot.com/2010/07/blog-post_29.html">نسخه‌ی آنلاین رمان </a> در کتابخانه دگرباش موجود است]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/10/post_52.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/10/post_52.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Oct 2010 23:46:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«انسان و تن را آزاد و محترم می‌دانم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>همه انسانیم سیاه، سفید، سرخ، کوتاه، بلند، چاق یا لاغر. تفاوت آن‌چنان نیست، دگرجنسگرا و یا همجنسگرا. درخواست زیادی هم نیست، اما انتظار برابری انتظاری بس طولانی‌ست. گرایش ما بخشی از وجود انکار ناپذیری‌ست که وجود خود ماست، در خیابان، در محل کار، در خانه، و یا در صحنه‌ای مقدس.

محلی برای بیان احساس، برای همگام کردن نقش‌های بی‌پرده. آغازی بر پایان انکار، تا نشان‌دادن ناگفته‌ها. تا خلق تفکر و کسب توجه. صحنه‌ی هنر، همیشه آغازگر تحرک انسان‌‌ها  بوده. صحنه‌ای است که تجلی‌گاه تفکر انسان‌های آزاده در تمامی اعصار بوده است. گاه با ایما و اشاره و گاه چون نوک پیکانی عاشقانه. امروز صدایی آشنا برای دفاع از حرمت انسانی ما با ما همراه شده، صدایی عاشق، صدایی که سال‌ها برایمان، برای همه‌مان زیبایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های دنیا را خوانده است. با تشکر و تحسین فراوان امروز با شهره صولتی گفت‌وگو می‌کنم.</small></strong>

<strong>شهره عزیز! سی و پنج سال است که می‌خوانی و نزدیک به سی سال بیرون از ایران خوانده‌ای. هنوز بخش عظیمی از شونده‌ها و بیننده‌های برنامه‌های هنرمندان خارج از کشور، با اسم شهره پای تماشای برنامه کشیده می‌شوند. تجربه‌ی خواندن در خارج از کشور، چه فرقی با خواندن آن زمان در داخل ایران دارد؟</strong>

خوندن در مملکت خود آدم با خوندن در خارج از ایران هر دو به عشق ایرانی‌هاست، اما در خارج از ایران وقتی می‌خونی حس تبعید اجباری داری، حس غربت داری و انگار همیشه در انتظاری.

<strong>چند تا از ترانه‌های تو با فضای غربت، یا مهاجرت نزدیک بوده؟ چند بار با حس خواندن از غربت ترانه‌ای را انتخاب کردی؟</strong>

بارها شده، شاید نزدیک به ده ترانه را مستقیم درباره غربت خوندم و چندین ترانه دیگر هم با همین حس انتخاب و اجرا کردم که لزوماً به طور مستقیم از غربت نشانی نداشته، مثلا در یک ترانه شاد و عاشقانه می‌خونم: دل بی‌قرار دارم من/ فکر فرار دارم من/ تو سرزمین خوبا یه یادگار دارم من...

[[photow01]]

<strong>وقتی در کنسرت‌های داخل امریکا یا کشورهای دیگر با مردم روبه‌رو هستی و همراه تو با ترانه‌های تو می‌رقصند، به این فکر می‌کنی که این ترانه‌ها، بدون خود تو، در داخل ایران هم مردم را وارد فضایی شاد می‌کند؟</strong>

مسلماً در اجرای زنده با حضور خود خواننده مردم می‌تونن بهتر و راحت‌تر شاد باشند تا این که فقط صدا و تصویر رو تو خونه‌هاشون داشته باشند، اما تاثیر صدا و تصویر را هم نباید دست کم بگیریم. من با اون دسته از هواداران خودم که در ایران هستن فقط از همین طریق ارتباط دارم؛ از راه همین ویدئوها و سی‌دی‌های ترانه‌هایی که پخش می‌شه. می‌دونم که با آهنگ‌های من می‌رقصند، می‌خونند، غمگین می‌شن، شاد می‌شن. این ارتباط، خیلی حسی، و تقریباً کنترل نشدنیه، جلو این ارتباط رو نمی‌شه گرفت.

<strong>در صحبتی که تلفنی با تو داشتیم، از پناهنده‌ها گفتی. با زندگی پناهنده‌های ایرانی در کشورهای ترانزیت، کشورهای بین راه آشنا هستی؟</strong>

خیلی زیاد، چون من مرتب در کشورهای همسایه ایران و همینطور جای‌جای دنیا برنامه اجرا می‌کنم و طبیعی‌ست که اگر آدم بخواد مشکلات و معضلات رو هم ببینه، جزو اولین چیزهایی که خواهد دید وضعیت پناهنده‌هاست. البته به نظر من پناهنده یعنی کسی که از شرایط دشوار به کشوری پناه‌دهنده و امن رسیده، که متاسفانه در برخی کشورهای همسایه ایران به دلیل اینکه اون کشورها همکاری دارند با دولت ایران، عملن نمی‌تونن برای پناهنده‌ها نقش پناهگاه را داشته باشند.

<strong>می‌دانی که من از طرف سازمان دگرباشان جنسی ایرانی با تو گفت‌وگو می‌کنم. در میان دگرباشان جنسی دوستان زیادی داری. می‌دانم با نقض حقوق دگرباشان مخالفی. آیا با مشاهده‌ی تو، در فضای خارج کشور، رفتار مردم با دگرباشان دوستانه است؟ با احترام است؟ آیا در جامعه ایرانیان خارج از کشور، به اندازه‌ی داخل ایران، حقوق دگرباشان ایرانی نقض می‌شود؟</strong>

رفتار مردم با همجنسگرایان در خارج از کشور زیاد دوستانه نیست، اما به دلیل وجود قانون همین رفتار غیر دوستانه نمی‌تونه خالی از احترام یا با همراه با بی‌احترامی باشه. در خارج از ایران تا جایی که قانون بتونه چتر محافظ همجنسگراها باشه نه، حقوق‌شون نقض نمی‌شه، اما زندگی فقط در بار و رستوران و خیابان و سر کار آدم‌ها نیست. وقتی نیاز به محبت و دوستی نزدیک و روابط فامیلی هست این حقوق تا اندازه‌ی زیادی نقض می‌شه متاسفانه. یعنی حتی در مهاجرت هم خانواده‌های ایرانی اون محبتی که لازم هست رو به بچه‌های همجنسگرای خودشون ندارند، یا اگه دوست همجنسگرایی داشته باشن بهش اون احترام لازم رو نمی‌ذارن، حالا شاید دلیلش سنت باشه. نمی‌دونم.

<strong>با شناختی که داری، آیا هنرمندان صحنه، خواننده‌هایی که مردم در جمعیت‌های عظیم، همراه‌شان می‌خوانند و می‌رقصند و می‌خندند و گریه می‌کنند، قادر هستند، یا حاضر هستند که در کنار دگرباشان جنسی، به عنوان دوست و هم پیوند بایستند، و به جمعیت هواداران‌شان یادآوری کنند که حقوق انسانی جامعه‌ی دگرباشان، سزاوار رعایت است؟</strong>

قادر هستند و به نظر من هنرمندان جزو کسانی هستند که راحت‌تر از بقیه می‌تونند این نقش رو ایفا کنند. اما تا جایی که می‌دونم متاسفانه کمتر هنرمندی در عرصه‌ی موزیک را می‌شناسم که حاضر باشد این حمایت را بکند. بهترین کار به نظر من اینه که از خود هنرمندها سئوال بشه. ازشون بپرسیم آیا حاضرید از حقوق دوستان همجنسگرای خودتون دفاع کنید؟ یا از حقوق همجنسگراهای ایرونی دفاع کنید؟

<strong>خود تو این این قدم را برداشته‌ای. به عنوان یک آوازه‌خوان محبوب، به حقوق انسانی دگرباشان احترام می‌گذاری. نه تنها در جمع‌های دوستانه، بلکه می‌خواهی در جمع و در جامعه هم احترام به این حقوق را به زبان بیاوری. چرا؟ چه حسی تو را واداشت که نیاز به این حمایت را ببینی؟ و به زبان بیاوری؟</strong>

[[photow02]]

من از زمانی که به یاد دارم خانواده‌ام و پدر و مادرم این مسئله را به من گوشزد کرده بودند که تفاوت در انسان‌ها یک امر عادی و کاملاً قابل فهم و قابل احترام است. پدر و مادر من در قید حیات نیستند اما این درس را از اونها همیشه توی ذهنم دارم و فکر می‌کنم به این خاطر است که نه تنها با این تفاوت‌ها مشکلی ندارم بلکه به حقوق مردم هم احترام می‌ذارم و چون از زمان کودکی شاهد اجحاف به همجنسگراها بوده‌ام، صد البته الان که همجنسگراها در ایران تحت شدیدترین فشارها هستند انگیزه‌ی بیشتری برای روشنگری و حمایت دارم. رعایت حقوق بشر نمی‌تونه گزینشی و سلیقه‌ای و همراه با سانسور باشه و گرنه همه حرف‌ها درباره حقوق بشر بی‌معنی می‌شه.

<strong>شهره، آیا دوستان همجنسگرای تو با دوستان غیرهمجنسگرایت، خیلی فرق دارند؟ عجیب و غریب‌اند؟ معمولی‌اند؟ چرا دوست‌شان داری؟</strong>

نه، فرقی ندارند با هم! هیچ عجیب و غریب نیستند اگر عینک عجیب و غریب بینی نزده باشیم. دلیل اینکه دوست‌شان دارم راستش اینه که صادق‌ترین و مسئول‌ترین دوستانم همجنسگرا هستند و البته هنرمندترین و با استعداد‌ترین‌هاشون هم همینطور.

<strong>زندگی همجنسگراهای ایرانی در خارج از ایران، مثلاً در امریکا، به نظر تو چطور است؟ راحت‌تر؟ یا مثل ایران؟</strong>

با من شوخی می‌کنید؟ حداقل در امریکا این امنیت هست که کسی فقط به خاطر این که همجنسگراست، زندانی نشه. این خیلی در زندگی روزمره یک آدم تاثیر داره. امنیت زندگی روزمره خیلی اهمیت داره.

<strong>اگر دخترت دوستان گی و لزبین داشته باشه، نگران می‌شی؟</strong>

اصلاً و ابداً نگران نمی‌شم! دلیلی ندارم برای نگرانی! من دوست دارم دخترم دوست‌های مهربان و قابل اعتماد داشته باشه؛ دوست‌هایی که بهشون تکیه کنه و دوست‌شون داشته باشه. چه فرقی می‌کنه گی باشند یا استریت باشند. 

<strong>همجنسگرایی را یک گرایش طبیعی می‌دانی یا یک بیماری؟</strong>

طبیعی می‌دانم. گرایش انسان به انسان غیر طبیعی نیست، بیماری نیست.

<strong>یکی از دوستان لزبین ما در ترکیه می‌پرسد نظرت درباره‌ی لزبین‌ها چیست؟ از لزبین‌ها چه تصویری داری؟</strong>

تصویر خاصی ندارم. می‌دانم که همجنسگرا هستند و مایل به برقراری ارتباط با زن‌ها و زندگی عادی مثل همه انسان‌ها، گی‌ها، استریت‌ها...

<strong>افشار، دوست گی ما علاقه‌مند است از شما بخواهد ترانه‌ای با مضمونی در ارتباط با زرتشت و کورش کبیر بخوانی. فکر می‌کنم منظور این است که بخشی از شنونده‌هایت دوست دارند که به باورهای ملی و مذهبی آنها نیز در ترانه‌های خواننده‌ی محبوب‌شان توجه شده باشد. نظرت چیست؟</strong>

من همیشه برای باورهای مذهبی و ملی مردم ایران احترام قایل بودم و در هر آلبوم تقریباً یک کار با درون‌مایه‌ی ملی داشتم، اما اگر ترانه مناسب و آهنگ مناسبی باشه درباره‌ی کورش بزرگ یا زرتشت این مرد بزرگ، حتما اجرا می‌کنم، چرا که نه؟

[[photow03]]

<strong>آیا ترانه‌ای با مضمونی در حمایت از حقوق همجنسگراها خواهی خواند؟</strong>

دقت می‌کنم که ترانه خوب نوشته شده باشد. اگر ترانه خوب باشد، حتماً می‌خوانم.

<strong>فرشته‌ها، ویدیوی جدید تو، به همین سرعت به‌طور وسیع پخش شده و تصویرسازی، رنگ‌ها و رقص‌ها، توجه علاقه‌مندان تو را به خود کشیده. چطور این فضا را برای این آلبوم انتخاب کردی؟</strong>

درباره‌ی موزیک ویدیوی جدیدم «فرشته‌ها» باید بگم که باز هم خواستم کار جدیدی ارایه بدم و همه‌ی تلاشم رو کردم. پرسش‌های زیادی درباره لباس‌هام و رنگ‌های این موزیک ویدیو از من شده که باید بگم دوست داشتم رنگ‌های شب‌نما با تنوع زیاد مثل رنگین‌کمان، چهره‌ی رقصنده‌ها رو بپوشونه؛ رقصنده‌هایی که اکثر رنگین‌پوست هستند و سفیدپوست نیستند. رنگ‌هایی که به شدت تیره‌اند حتی وقتی رنگین هستند. وقتی به تصویر نگاه می‌کنیم، رقص سنتی ایرانی نمی‌بینیم. انگار که مضمون رقص عوض شده باشه. رنگ‌ها به شدت تیره‌اند.

به نظر میاد فضا کاملن تاریکه، اما توی تاریکی رنگ‌های تند و روشن توجه رو به شدت به شادی رنگ‌ها جلب می‌کنه. یعنی نگاه رو در واقع به طرف زیبایی رنگ‌های تیره و غلیظ می‌بره. این رنگ‌های تیره و زنده، شاد هم هستن. دوست داشتم این فضا هم دیده بشه همراه با آزادی ذاتی که در رنگ‌های رنگین کمان ناگفته هویداست. درباره‌ی لباس‌ها هم باید بگم من اصولن در قید و بند این که لباس باید پوشیده باشه نیستم چون انسان و تن را آزاد و محترم می‌دونم. برای همین هم ترسی ندارم که لباس‌های سکسی بپوشم.

<strong>چرا اسم این آلبوم فرشته‌هاست؟ در ترانه می‌گویی: «عشق من پاکه مث فرشته‌ها». آیا عشق، اگر عشق باشد، خود به‌خود پاک نیست؟</strong>

«فرشته‌ها» مجموعه‌ای از ترانه‌هایی زنده و ملموس رو شامل می‌شه که تلخ و شیرین قصه‌ی زندگی هر روزه‌ی ماست. شادی و غم هر روزه‌ی ما. فرشته‌ها، شاید کسایی باشن که ما حتی در زندگی روزمره، به چشم دوست، همکار و رفیق، بهشون نگاه نمی‌کنیم. من وقتی اسم آلبوم رو انتخاب می‌کردم، با همین حس، اسم این ترانه رو روی آلبوم گذاشتم. امیدوارم هواداران من، و مردم این آلبوم رو دوست داشته باشند.

<strong>شهره عزیز، با استقبال خیلی خوبی که از  آلبوم شد، و در اولین روز پخش از رادیو جوان، روی بالاترین تا چند ساعت متوالی لینک داغ بود. می‌شه گفت که هوادارانت خیلی دوست داشتند آلبوم رو. منتظر کارهای بعدی تو هستیم.</strong>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/10/post_51.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/10/post_51.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 04 Oct 2010 15:00:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نگاهی به پارادوکس هم‌جنس‌گرایی و فاشیسم</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در این مقاله از طریق جدایی‌نهادن میان همجنس‌گرایی و همجنس‌ستایی می‌خواهیم به برخی از سوء‌برداشت‌ها که در مورد معنای همجنس‌گرایی کنش‌ها و احساسات وجود دارد پاسخ دهیم. ایده این است که همجنس‌ستایی به عنوان رفتاری شبه‌همجنس‌خواهانه اگرچه بعد زیبایی‌شناسانه‌ی همجنس‌گرا دارد، اما مرحله‌ای فرومرتبه نسبت به گفتمان مدرن همجنس‌گرایی است؛ یعنی گفتمانی که پس از دیدگاه‌های فمینسیتی و پست‌مدرن از میان نقد قدرت و سیطره برخاسته است.

همجنس‌ستایی گرایشی آگاهانه به همجنس به عنوان یک میل نیست، بلکه اغلب ناشی از نفرت نسبت به غیر همجنس است. ستایش کور مردانگی یا زنانگی به جهت بیزاری از جنس مخالف که در زیبایی‌شناسی جنگ (فاشیسم)، مذهب (بنیادگرایی)، یا فمینیسمِ بیزار از مرد و شکل‌های دیگر سرکوب وجود دارد، یک مرحله پیش از شکل‌گیری گفتمان جنسی همجنس‌گرایان مدرن است که بر اساس نقد قدرت و سیطره شکل گرفته است. همجنس‌ستایی نگاه انتقادی به دگرجنس گرایی و هوموفوبیا ندارد و اغلب بیزار از همجنس‌گرایی و شیفته خانواده و تولید مثل است.</small></strong>

چرا با وجود مردانگی که در فاشیسم ستایش می‌شود همجنس‌گرایان سخت مجازات می‌شوند. از سویی هیبت[1] به عنوان محور زیبایی‌شناسی همجنس‌گرای مردانه و نازیسم مشترک است، اما از سوی دیگر همجنس‌گراها در کوره‌های آدم‌سوزی می‌سوزند؟ چنین نسبت پارادوکسیکالی را در فرهنگ‌های پیشامدرن هم می‌توان یافت. آنجا که زنانگی طرد می‌شود، رفتار مردان با یکدیگر هومواروتیک است. چرا با وجود رفتارهای شبه همجنس‌خواهانه ما ایرانیان یا شرقی‌ها با هم، اینقدر همجنس‌گرایی مورد نفرت و بیزاری و مجازات است؟

دسته‌ای از مطالعات هستند که نشان می‌دهند رابطه تاریخی میان افراد همجنس‌گرا و گرایش‌های فاشیستی وجود دارد. این مطالعات دست کم همسویی تاریخی میان برخی همجنس‌گرایان یا کسانی که رفتارهای هومواروتیک داشته اند با نژادپرستی، فاشیسم و نازیسم نشان می‌دهند. برای مثال عضویت همجنس‌گرایان در حکومت نازیستی آلمان یا فاشیست‌های ایتالیا. چنین نگاه‌های هومواروتیکی را همچنین در میان گروه‌های بنیادگرای اسلامی نیز می‌تواند دید که علایق مردانه‌ای میان ایشان یافتنی است که دست کم ماهیت هومواروتیک دارد.

اما دسته‌ی دیگری از تحقیقات نیز هست که دقیقاً برخلاف این تز نشان می‌دهد چگونه رابطه‌ای بنیادین میان نژادگرایی و ترس از همجنس‌گرایی وجود دارد. مطالعات جدید در حوزه‌ی جنسیت به خوبی مؤید این نظریه است. تز نخست نشان می‌دهد که چرا همجنس‌گرایان در احزاب فاشیستی فعالیت داشته‌اند و یا در چشم‌اندازهای هومواروتیک چه ارتباطی با این گروه‌ها دارند. تز دوم نشان می‌دهد که چرا به‌طور سیستماتیک همجنس‌گرایان مورد آزار و سرکوب این گروه‌های افراطی بوده‌اند و برای مثال آنها را در کوره‌های آدم‌سوزی می‌ریخته‌اند.

پارادوکسی که باید به صورتی آن را حل کرد. در ادامه نگاهی به هر دو تز مورد اشاره می‌اندازیم و سپس بر اساس تفاوت‌گذاری میان همجنس‌گرایی و همجنس‌ستایی تلاش می کنیم تضاد میان این دو تز را حل کنیم.

<strong>فاشیسم و همجنس‌گرایی</strong>

پرسش از رابطه‌ی همجنس‌گرایی و فاشیسم اگرچه اغلب احمقانه به نظر می‌رسد و عموماً به کار کسانی می آید که دچار هوموفوبیا هستند تا دستاویزی برای نفی همجنس‌گرایی داشته باشند، اما مسئله‌ی قابل تأملی است که باید با احتیاط در مورد آن سخن گفت. احتیاط نه به این جهت که چنین ربطی موجب سرکوب همجنس‌گرایان است و هوموفوبیایی است، بلکه علاوه بر این به دلیل تناقضی که در این ارتباط پدید می‌آید، اگر همجنس‌گرایانی در نژاد‌پرستی شراکت داشته‌اند پس اینکه هزاران همجنس‌گرا به بهانه‌ی ایدئولوژی تولیدمثلی و زیبایی‌شناسی قدرت در نازیسم در کوره‌های آدم‌پزی سوزانده شده‌اند، شکنجه شده‌اند و به حبس در آمده‌اند چه توجیحی دارد. چنین نفرتی از همجنس‌گرایی چه وجهی دارد؟

[[photow01]]

به‌هرحال شواهدی از چنین مشارکتی هست که باید به آن توجه داشت. برای مثال آن اوبرین در «تبلیغ مذهبی مردانه، چشم‌چرانی هومواروتیک و سیاست نژادی: گیلبرت وایت استرالیای شمالی، ۱۹۱۵- ۱۸۸۵» نگاه همجنس‌ستایانه گیلبرت وایت را که نگاهی مردانه است در کنار سیاست نژادی استعمار در کنار هم می‌نشاند (Missionary Masculinities، 2008).

این نمونه در مورد نژاد‌پرستی نازیست‌ها بیشتر مورد اشاره بوده است. در مقاله‌ای دیگر یوهان هری نمونه‌های بسیاری را از همکاری گی‌ها و دستگاه سیاسی و پلیسی نازیست‌ها بررسی کرده است. هری حتی به مدارک مشکوکی که هیتلر را همجنس‌گرا تلقی می‌کند نیز علاقه نشان داده است. اگرچه خود نیز در این مورد اطمینان ندارد، اما بیشتر این پیوند‌دهی‌ها عبارت است از حضور کسانی در نازیسم که گی هستند.

ارتباط آنها به نظر برخی نویسندگان تصادفی نیست. شاید یکی از علت‌ها این بوده است که گی‌ها تعهدات خانوادگی استریت‌ها را نداشتند و بیشتر به حزب متعهد بودند ( Hari 2004)، اما علت علاقه‌ی آنها به نازیسم و گروه‌های مشابهی مانند بنیادگرایی اسلامی را باید در چیزی بیش از این جست. تعهد مورد اشاره در مورد افراد مجرد دگرجنس‌گرا می‌توانست مطمئن‌تر باشد. دست کم به این دلیل که مطابق ایدئولوژی قدرتی هستند که به تولید مثل و خانواده اهمیت می‌دهد و نیز اینکه همجنس‌گرایان با سرکوبی که به جهت همجنس‌گرایی می‌شدند نمی‌توانستند افراد مورد اعتمادی در حزب باشند.

با وجود این تنافر میان نازیسم، بنیادگرایی و همجنس‌گرایی چیزی هست که همجنس‌گرایان و این گروه‌ها را به هم نزدیک ساخته است؛ زیبایی‌شناسی همجنس‌ستایانه‌ای که ظاهراً در میان گی‌ها رواج دارد. چنین زیبایی‌شناسی مردانه‌ای می‌تواند میان یک مرد همجنس‌گرا که مردی قوی و با هیبت را می‌ستاید و بنیادگرا یا نژادپرستی که قدرت را ستایش می‌کند مشترک باشد.

مرد همجنس‌گرای مورد نظر به جای ظرافت زنانه قدرت و هیبتی را می‌ستاید که در مردی قوی یافت می شود. زیبایی شناسی که در میان اقوام باستانی مانند یونانیان وجود داشت و آرمان‌های بدنی و مردانگی مورد تحسین بود. در میان ایرانیان، رومیان و سایر اقوام و ملت‌هایی که مردانگی و مردسالاری در آنها رواج داشته یا دارد نیز می‌توان این ستایش از مردانگی را یافت. بازگشت فوتوریست‌ها به مردانگی و قدرت که پیشتاز زیبایی‌شناسی فاشیستی در ایتالیا نیز هست بازگشتی به سنت زیبایی‌شناختی در دوره باستان بود.

ملت‌هایی که مردانگی الگوی زیبایی آن بوده است. مارینتی در مانیفست فوتوریسم بیانی هومواروتیک از امور می‌دهد و ارزش‌های مردانگی و بدنی مردانه را می‌ستاید. ایده‌های الهام‌بخش نیچه برای فاشیست‌ها نیز الگوی زیبایی‌شناسانه مردانه‌ای بود که قدرت و هیبت را می‌ستود.

با وجود چنین اشتراک ریشه‌ای میان میل همجنس‌گرایان به مردانگی و زیبایی‌شناسی قدرت در میان بنیادگرایان، فاشیست‌ها و نژادپرستان به نظر می‌رسد اینها خویشاوندان درجه‌ی یک هم باشند، اما تحقیقات بسیاری نیز هست که بر خلاف این نشان می‌دهد رابطه‌ای عمیق میان نژاد‌پرستی و فاشیسم با هوموفوبیا به عنوان ترس از همجنس‌گرایی وجود دارد.

<strong>فاشیسم و هوموفوبیا</strong>

دیدگاه بنیاد گرایان، نژاد‌پرستان و افراطیانی از این دست که اراده به قدرت را ستایش می‌کنند با وجود شباهتی که با نگاه زیبایی‌شناسانه همجنس‌گرایان دارند سرشار از نفرت از همجنس‌گرایی است. چنین نفرتی که ویژگی مشترک معاندان با همجنس‌گرایی، زنان، سیاه‌پوستان، معلولان و افراد ناتوان است به نظر ماریون یانگ حاکی از دینامیک متقابل نفرتی است که در میان انواع سرکوب‌های اجتماعی در مورد اقلیت‌ها یا افراد ناتوان وجود دارد (Young 1990).

او رابطه‌ی مفهومی را میان هوموفوبیا با سیطره و سرکوب زنان، سیاهان و دیگر گروه‌هایی که بر حسب بدن‌شان نشانه‌گذاری می‌شوند برقرار می‌سازد. شکل ایده‌آل نیروی سرکوب‌گر اجتماعی به نظر آیریس یانگ مرد سفید‌پوست دگرجنس‌گرایی است که در جریان اصلی سلطه‌ی اجتماعی به لحاظ تاریخی قرار گرفته است.

او همانقدر که ضعف و زشتی را به سیاه‌پوست نسبت می‌دهد به زنان و کسانی که زنانه رفتار می‌کنند نیز چنین نسبتی می‌دهد. در این میان همجنس‌گرایان نیز به عنوان کسانی که از سلامت و هنجارهای استحکام، صلابت و مردانگی لازم در این جریان اصلی قدرت برخوردار نیستند مورد سرکوب سیستماتیک مرد دگرجنس‌گرای سفید پوست قرار می‌گیرند.[2]

از سوی دیگر فاشیسم و همتای جدیدتر ایشان بنیادگرایی نیز به میزانی که به جنسیت‌پردازی دنیای زندگی علاقه‌مند است بر اساس ابزار فرهنگی به نام هوموفوبیا می‌تواند میان جنسیت‌ها تمایزگذاری دگرجنس‌گرایانه داشته باشد. به عبارت دیگر اندیشه‌ی تولید مثلی و معطوف به بقا که در داروینیسم فاشیست‌ها و در الهیات قدرت و دین سیاسی بنیادگرایان وجود دارد نیاز به واسطه‌ی فرهنگی‌ای دارد که مرزهای جنسیتی را پاسداری کند و هوموفوبیا قادر است به انجام چنین کاری است.

در مقاله‌ای مدورایرا نشان می‌دهد که ترس از همجنس‌گرایی مانند سایر فوبیاها فقط یک هراس اجتماعی نیست بلکه نقش مهمی را در جنسیت‌پردازی برای حفظ و تداوم دگرجنس‌گرایی بازی می‌کند (Madureira، 2007 p. 233).

در تحقیقی دیگر کاپزا بر اساس همین تز مادورایرا نشان می‌دهد که نه تنها هوموفوبیا به اندیشه‌ی جنسیت‌پردازی کمک می‌کند بلکه در جهت تثبیت پدرسالاری و مردسالاری است که خود عنصر مهمی در سیاست جنسی فاشیست‌هاست. (Capezza 2007 p. 249)

[[photow02]]

هوموفوبیا واسطه‌ی حفظ سیطره‌ی اجتماعی است که ایدئولوژی‌های نژادی به جهت وابستگی نظری‌شان به تولید نژاد و نظارت بر آن نیاز دارند. بنابراین طبیعی است که در سیاست جنسی فاشیسم و نازیسم تعقیب و آزار همجنس‌گرایی به طور سیستماتیک گنجانده شده است. شرح مفصلی از مسئله‌ی همجنس‌گرایی در سیاست جنسی فاشیستی را داگمار هرتزوگ در کتاب سکس پس از فاشیسم شرح داده است. در این سیاست جنسی به طور روشن تعقیب و آزار همجنس‌گرایان در کنار روسپی‌گری دنبال میشده است. (Herzog 2007، p. 4).

مطالعاتی از این دست که امروزه بیشتر از تردیدهای دسته‌ی اول مطرح است نشان می‌دهد نه تنها به لحاظ تاریخی و مصداقی فاشیسم به شدت همجنس‌گرایی را طرد می‌کند که به صورت مفهومی نیز رابطه‌ای تنگاتنگ میان هوموفوبیا به عنوان نفرت از همجنس‌گرایی و فاشیسم وجود دارد. با این حساب وجود تمایلاتی در میان برخی که همجنس‌گرا تلقی شده‌اند به فاشیسم چیست؟

نمونه‌هایی از این تمایلات که در میان همجنس‌گرایان وجود داشته است، به‌طور مشخص در آلمان نازی، دلایلی می‌توانسته داشته باشد که در این دسته‌ی دوم از مطالعات گاه مطرح می‌شود. برای مثال آندرویو هویت همجنس‌گرایانی را که گرایش به نوعی انفعال و سرسپردگی مازوخیستی داشته‌اند را در زمره‌ی کسانی می‌داند که به نازیسم علاقه‌مند می‌شده‌اند. یعنی کسانی که کنش همجنس‌گرایانه خود را نیز رها می‌کنند و سرسپردگی و انفعال نسبت به دیگری بر هویت مستقل جنسی بر ایشان اولویت پیدا می‌کند؛ در واقع مازوخسیت‌هایی هستند که شیفته‌ی مردانگی نازیسم می‌شوند بدون آنکه برای خود هویت جنسی مستقلی قایل باشند. (Heineman 2002 p. 27)

در همین مورد کلاوس دولایت در «تخیلات‌ مذکر» معتقد است همجنس‌گرایان فریب امری را خوردند که برخی گروه‌ها مانند «ارتش داوطلبان» [Freikorps] از آن بیم می‌دادند. یعنی توهم اینکه با روی کار آمدن کمونیست‌ها، زنانگی رونق می‌گیرد و از سر زن‌ستیزی همجنس‌گرایان به ایده‌های فاشیستی دامن زدند و به آنها پیوستند.

تعابیری این‌چنین می‌تواند نشان دهد که چگونه تضاد میان ایده تولید مثلی و هوموفوبیای فاشیسم می‌توانسته است هنوز برای برخی جذاب باشد. بر اساس چنین ایده‌هایی به نظر می‌رسد باید به تفکیکی میان آن‌گونه از میل به همجنس که هنوز از نفرت بر‌می‌خیزد(همجنس‌گرایی زن‌ستیز یا مرد‌ستیز) و آن همجنس‌گرایی که از پس نقد هوموفوبیا به عنوان یک نفرت حاصل می شود این تضاد را رفع کرد. در ادامه بر اساس همین الگو مسئله را دنبال می کنیم.

<strong>همجنس‌گرایی همان همجنس‌ستایی نیست </strong>

مورد فاشیسم در آلمان و گروه «ارتش داوطلبان» ایده‌ای مهم را برای حل مسئله به ما داد. اینکه منشأ جاذبه و دافعه میان همجنس‌گرایی و فاشیسم عنصر نفرت است که با اشتراک همجنس‌گرایان و فاشیست‌ها بین‌شان همزیستی مسالمت‌آمیز پدید می‌آورد و با غیاب آن این دو را دشمنان قسم خورده‌ی هم می‌سازد.

همزیستی شکننده‌ی مورد اشاره ناشی از آن است که در میان همجنس‌گرایان دوره‌ی فاشیسم به تعبیری که از «آندروی هویت»، آوردیم هنوز مسئله‌ی همجنس‌گرایی هویتی در برابر دگرجنس‌گرایی نبود. آنها به ستایش از همجنس می‌پرداختند و خود را ضمیمه‌ای به هویت جنسی دگرجنس‌گرایانی می‌شمردند که همجنس ایشان بودند. طبقه یا به تعبیر بهتر هویت جنسی مستقلی که دگرجنس‌گرایان فاشیست را به جان ایشان بیاندازد طرح نمی‌شد. آنها نظم هوفوبیایی اربابان خود را تأیید می‌کردند.

پارادوکس‌ها را اغلب باید با تفکیک‌های معنایی میان دو حد پارادوکس حل کرد. وقتی مشخص شود در دو حد قیاس ما با دو پدیده‌ی متفاوت روبه‌رو هستیم، شأن پارادوکسیکال قضیه نیز از آن گرفته می‌شود. به این ترتیب بر اساس تحلیل بالا ما میان آن میل همجنس‌خواهانه‌ای که هنوز از نفرت نیرو می‌گیرد و پیمان شکننده‌ای با فاشیسم می‌بندد با همجنس‌گرایی به عنوان یک هویت تفاوت می‌گذاریم.

اولی از همجنس‌گرایی تنها زیبایی‌شناسی را اخذ کرده است که اگرچه از زیبایی‌شناسی دگرجنس‌گرا فراتر می‌رود و شیفته‌ی همجنس خویش است، اما این زیبایی‌شناسی را از طریق نفرت از جنس مخالف به دست می‌آورد نه صرف میل به جنس موافق. ما اینگونه را همجنس‌گرایی منفی یا به عبارت بهتر همجنس‌ستایی می‌نامیم.

آنچه همجنس‌ستایی را از همجنس‌گرایی به عنوان یک هویت مدرن جدا می‌سازد رابطه‌ی هویتی میان همجنس‌ستایی با هوموفوبیا و جنسیت‌پردازی[3] است که در سنت‌های پیشامدرن وجود دارد. یعنی تمایزگذاری‌های میان زن و مرد و ستایش از مرد یا زن به عنوان همجنس؛ چیزی که در بنیادگرایی اسلامی و فاشیسم دیده می‌شود. این امر هنوز مستلزم ترس از هویت انگاشتن همجنس‌گرایی است.

در سنت همجنس‌ستایی چه در شاهد‌بازی عصر کلاسیک یونان و چه در ایران ستایش از مرد اغلب بدون احترام به شیوه‌ی تولید مثلی و خانواده نیست. شالوده‌شکنی از سنت‌های جنسی که مسلم و طبیعی فرض می‌شود در دوره‌ی معاصر و جدید است که روی می‌دهد. حتی در همجنس‌گرایان نازیست و بنیادگرا نیز ایده‌های تولید مثلی اولویت دارد.

یک همجنس‌گرای نازیست یا بنیادگرا مادامی که به ایده تولیدمثلی دگرجنس‌گرا احترام بگذارد می‌تواند هنوز در سایه این ایدئولوژی‌ها زیست کند. همزیستی دگرجنس‌گرای هوموفوبیکی که فاشیست و بنیادگراست با کسی که همجنس‌ستاست به جهت وجود هوموفوبیا و جنسیت‌پردازی در هر دو طرف است.

<strong>نتیجه گیری</strong>

در این مقاله به عنوان راهی برای حل این پارادوکس میان رفتارهایی که ستایش از همجنس است اما در چارچوب الگوی هوموفوبیایی قرار دارد و رفتارهایی که براساس نقد هوموفوبیای اجتماعی به ستایش از مرد یا زن می‌پردازد تفاوت می‌گذاریم.

این تفاوت‌گذاری می‌تواند پاسخی باشد به تناقض بالا؛ اینکه اگرچه رفتارهای شبه همجنس‌گرا از فاشیست‌ها یا بنیادگرایان اسلامی سر می‌زند اما این گونه زیبایی‌شناسی مردانه ربطی به همجنس‌گرایی به عنوان یک هویت مدرن ندارد. همجنس‌گرایی اساساً همراه با آگاهی از هویت خویش است، در برابر الگوی جنسی دگرجنس‌گرا خود را معرفی می‌کند و از بیزاری پنهان و آشکار دگرجنس‌گرایان به عنوان منشأ سرکوب دوری می‌کند.

چنین پرهیزی زمینه‌ی دوری از سرکوب‌های دیگری را فرآهم می‌آورد که فرد همجنس‌ستا از آنها برخوردارد نیست. این امر در مورد زنانی که بیزار از مردان‌اند و چنین نفرتی ایشان را به ستایش از زنانگی وامی دارد، اما همچنان درون الگوی تولید مثلی در پی انقیاد و استعمال مردان‌اند نیز صدق می‌کند. چنین زنانی نیز سرکوب را با سرکوبی دیگر جایگزین می‌کنند.

اسطوره‌ی آمازون‌ها که الگویی برای برخی از فمینیست‌ها هستند نمونه‌ای از فاشیسم زنانه است که ستایش از زنانگی را به صورت برده‌داری زنانه در می‌آورد. مردان به زنجیر کشیده می‌شوند، اما به کار تولید مثل می‌آیند. نگاهی که جنس مخالف را به زنجیر می‌کشد همجنس‌گرایانه نیست بلکه شکل افراطی‌تری از دگرجنس‌گرایی است که تنها رابطه سرکوب را تشدید کرده است.

همجنس‌گرایی منفی یا همجنس‌ستایی به عنوان مرحله‌ای دیالکتیکی از شکل‌گیری هویت عینی همجنس‌گرایی مدرن است. این دو دو مرحله از دیالکتیک همجنس‌گرایی‌اند که در مقاله‌ای دیگر آن را دنبال خواهیم کرد.

<strong>پی‌نوشت‌ها: </strong>

<p dir="ltr">1. sublimity</p>

۲- دشواری مرد سفید‌پوست دگرجنس‌گرا با همجنس‌گرایی این است که بر خلاف زنان و سیاه‌پوستان این یکی تن به قالب‌بندی‌های بدنی مشخصی نمی‌دهد. اگرچه پیشتر برخی بر اساس مشخصات بدنی آنها را از دیگران جدا می‌کردند اما روز به روز نشانه‌های همجنس‌گرایی پنهان‌تر می‌شود. این امر به نظر یانگ باعث می‌شود که بیم دگرجنس‌گرایان از اینکه مبتلا به همجنس‌گرایی شوند بیشتر شود چون دیگر هیچ نشانه بدنی مشخصی برای مقوله‌بندی آن وجود ندارد.

۳. Sexualization

<strong>کتاب‌شناسی:</strong>
<p dir="ltr">Capezza، N. M. (2007). Homophobia and Sexism: The Pros and Cons to an Integrative Approach. Integrative Psychological and Behavioral Science ، 248–253.
Hari، J. (2004، June 24). The strange، unexplored overlap between homosexuality and fascism. Retrieved August 10 ، 2009، from Johann Hari - Archive: http://www.johannhari.com/archive/article.php?id=407
Heineman، E. D. (2002). Sexuality and Nazism: The Doubly Unspeakable? Journal of the History of Sexuality ، Vol. 11 ( 1/2، Special Issue: Sexuality and German Fascism)، 22-66.
Herzog، D. (2007). Sex after Fascism. Priston: Prinston Univeristy Press.
Madureira، A. F. (2007، 18 October Thursday). The Psychological Basis of Homophobia:Cultural Construction of a Barrier. Integrative Psychological and Behavioral Science ، pp. 225–247.
Missionary Masculinities، the Homoerotic Gaze and the Politics of Race: Gilbert White in Northern Australia، 1885–1915. (2008). Gender & History ، 20 (1)، 68-85.
Young، I. M. (1990). Justice and Politics of Difference. Princeton : Princeton University Press .</p>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/09/post_50.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/09/post_50.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 14 Sep 2010 23:56:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باید باور می‌کردم که دختر هستم</title>
         <description>من مریم دیبا متولد سال ۱۳۵۶ شمسی هستم. در تهران به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام.

از بچگی‌ متوجه تفاوتم با خواهرهایم بودم. دلخوشی آنها خاله‌بازی بود و لباس دخترانه و آشپزی و عروسک‌بازی، و دلخوشی من فوتبال و دوچرخه‌سواری و بازی‌های پسرانه. 

هرچه بزرگ‌تر شدم احساس غریبی که داشتم بیش‌تر می‌شد. دوست داشتم پسر می‌بودم و رویای پسر بودن و با دختری ازدواج کردن رویاپردازی ذهن کودکانه‌ام شده بود. 

از پوشیدن لباس دخترانه به حد مرگ بدم می‌آمد. رفتار متفاوت من باعث تنهایی روزافزون‌ من و دور ماندنم از جمع دخترهای فامیل ‌شد. 

با این که خواهرهایم تفاوت سنی کمی‌ با من داشتند، اما در جمع‌شان احساس غریبی داشتم. این حس و رویاپردازی پسرانه با همه‌ی کودکی‌ام باعث شده بود که بارها به یاد دختر‌های که دوست‌شان داشتم خودارضایی کنم. بعد از هر بار که خودارضایی می‌کردم عذاب وجدان به سراغم می‌آمد. فکر می‌کردم کار بدی کرده‌ام و گریه می‌کردم. این وضع باعث افسردگی وحشتناکی‌ در من شده بود، اما نمی‌توانستم دفعه‌ی بعد به دختری که دوستش داشتم فکر نکنم و به یاد او، تن خودم را لمس نکنم. خسته و پژمرده شده بودم.

همیشه توی اتاقی‌ تنها می‌نشستم و خودم را در نقش پسری می‌دیدم و بازی می‌کردم. اصلاً وارد جمع خانواده نمی‌شدم. 

بزرگ‌تر که شدم و تغییرات فیزیکی‌ در بدنم مشهود شد ناچار باید باور می‌کردم که دختر هستم و باید از جمع پسر‌ها فاصله بگیرم؛ پسرهایی که دوستم بودند و با هم فوتبال بازی می‌کردیم، از درخت بالا می‌رفتیم و توی کوچه سربه‌سر هم می‌گذاشتیم. این جمعی بود که سعی‌ داشتم خودم را توی‌ آن جا بزنم، اما کم‌کم این واقعیت را درک کردم که مریم یک دختر است و دارد بزرگ می‌شود و سینه‌هایش بزرگ می‌شوند، پریود می‌شود، باید لباس دخترانه بپوشد تا برجستگی‌های‌ اندامش معلوم نشوند. حق ندارد به دختری فکر کند چون گناه کبیره است. 

همه‌چیز را می‌توانستم تحمل کنم جز این‌که نتوانم دختری که دوستش دارم را در کنارم داشته باشم. 
به سن بلوغ که رسیدم، بارها دست به خودکشی‌ زدم. زندگی برایم هیچ معنایی نداشت‌. هیچ‌وقت نمی‌توانستم خودم را زنی شبیه به مادر و خواهرهایم ببینم. هیچ‌وقت نمی‌توانستم در خودم احساسی نسبت به مرد به وجود بیاورم. هرچه به دخترهای مورد علاقه‌ام عشق داشتم و برای‌شان نامه‌های عاشقانه می‌نوشتم به همان اندازه از پسر‌ها فراری بودم. هر چه‌ سنم بیش‌تر می‌شد و پاکی حس‌های بچه‌گی پسر‌ها عوض می‌شد، من هم از آنها دورتر می‌شدم. 

ناراحت بودم که چرا بزرگ شده‌ام و دیگر نمی‌توانم با آنها فوتبال بازی کنم. یا با آنها به بالای درخت بروم برای دختر مورد علاقه‌ام میوه بچینم تا شوق را توی چشم‌هایش ببینم. 

بارها خودزنی‌ کردم ولی ناموفق بود. احساس تنهایی داشتم. حتی توی مدرسه هم هیچ شباهتی جز در ظاهر با دخترهای هم‌سنم نداشتم. وقتی‌ از احساس‌شان به دوست‌پسر‌هاشان و قرارهایی که می‌گذاشتند می‌گفتند کسی در درونم من را سئوال‌پیچ می‌کرد که چرا تو این‌جوری نیستی،‌ چرا تو با همه فرق داری؟ 

اول دبیرستان عاشق دختری بودم. اگر درست یادم باشد، اواخر سال تحصیلی‌ ۱۳۷۲ یا ۱۳۷۳ بود. دختری که دوستش داشتم تولد گرفته بود و من نتوانسته بودم بروم. آخر سال بود و امتحان کلاس اولی‌ها، دومی‌‌ها و سومی‌‌ها جدا برگزار می‌شد. با هزار دروغ بهانه‌ای تراشیدم و گفتم که می‌خواهم بروم امتحان شفاهی‌ بدهم. مادرم اجازه داد به مدرسه بروم. 

رفتم تا کسی را که بهانه‌ی درس خواندن‌ و بهانه‌ی زندگی‌ام در آن روز‌ها بود ببینم. وقتی‌ عکس‌های تولدش را توی حیاط خلوت مدرسه دیدم و خواستم برگردم ناظم مدرسه صدایم کرد و کلی‌ به من توپید که این ساعت شما نباید اینجا باشید، اینجا چیکار می‌کنید؟ گفتم: «اومدم فقط دوستم رو ببینم.»

شروع کرد به بد دهنی که «بی‌جا کردی، باید بمونی تا پدر و مادرت بیان.» 

دنیا روی سرم خراب شد. من کار بدی نکرده بودم. فقط خواسته بودم همجنس‌ام را ببینم. هیچ خطایی نکرده بودم. می‌دانستم اگه بابا بیاید مدرسه باید درس را برای همیشه کنار بگذارم. هر چه‌ به ناظم التماس کردم که این کار را با من نکند و از خودم تعهد بگیرد، اما پدر و مادرم را خبر نکند گوش نداد. نمی‌فهمیدم چه جرمی‌ کرده‌ام. فقط دوستم را دیده بودم. 

هیچ‌کس که از دل من خبر نداشت. دوست‌ من زندگی من بود. چرا محکومم می‌کردند. بعد از نیم‌ساعت بابا و مامان آمدند با عصبانیت من را بردند. در طول راه بابا حرفی‌ نزد و مامان فقط دعوا می‌کرد. می‌دانستم این سکوت بابا یعنی‌ باز مثل همیشه کتک مفصل با کفگیر و ملاقه و کابل یا سیم یا هرچیه به دستش بیاد. به محض ورود به خانه چنان کتکی خوردم که تا چند روز بدنم کبود بود. آخه به چه جرمی‌؟ به جرم دیدن یک هم‌مدرسه‌ای؟ پس اگر بفهمند این هم‌مدرسه‌ای همه‌ی زندگی‌ من است که من را می‌کشند. مگر کجا رفته بودم جز مدرسه؟ مگر چه کرده بودم جز دیدن یکی‌ که همه‌ی فکر و خیالم بود و کسی خبر نداشت. 

از درس محروم شدم . بابا با درس خواندن دختر مخالف بود و همه‌ی خواهرهایم تا دوم راهنمایی بیش‌تر نتوانسته بودند ادامه بدهند اما من با سماجت و لج‌بازی خودم را به دبیرستان رسانده بودم. تصمیم داشتم دانشگاه بروم، اما این اتفاق مرا از تحصیل محروم کرد. این اولین سرکوب اجتماعی و خانوادگی‌ام بود. 

در سن ۲۱ سالگی، در سال ۱۳۷۷، به وصیت پدر بزرگ مادری‌ام تصمیم گرفتند که من که آخرین دختر خانه‌ی بابا بودم عروس خانه‌ی دایی‌ام بشوم. چه مصیبتی بود.

دیگر به سنی‌ رسیده بودم که می‌دانستم از مرد‌ها فراری‌ام و هیچ حسی به آنها ندارم. هر چه‌ فکر می‌کردم نمی‌توانستم خودم را در کنار یک مرد زیر یک سقف مجسم کنم. «نه» گفتن من مساوی بود با قهر و غضب خانواده. سه ماه مقاومت کردم در شرایطی که هیچ‌کس حمایتم نمی‌کرد. مادرم با من قهر کرده بود. خواهرهایم مرا متهم می‌کردند که دارم مامان و بابا را ناراحت می‌کنم و میان فامیل فاصله می‌ا‌ندازم. بابا هم جلوی هر کس و ناکسی‌ من را مسخره می‌کرد و می‌گفت: «این فکر کرده چی‌ هست کی‌ هست که می‌گه نه.»

 یادم هست روز آخر که بنا بود قرار خواستگاری رسمی را‌ بگذارند، صبح زود ساعت شش صبح، مامانم بیدارم کرد و گفت:«بابات می‌گه امروز زنگ بزنین که بیان.» التماس می‌کردم به مامان که تو را به خدا نکنید. 

یک دختر استریت که مجبور به ازدواج می‌شود چه عذابی تحمل می‌کند، من چند برابر عذاب می‌کشیدم. به کی‌ می‌توانستم بگویم من از مرد خوشم نمی‌آید. به مادرم گفتم که قبول نمی‌کنم.

بابا آمد با کابل کتک سختی به من زد که تا سه روز حتی نمی‌توانستم از جا بلند شوم. جوری زد که از شدت زخم، لباس که به پوستم می‌خورد درد می‌کشیدم. نمی‌توانستم لباس بپوشم. سه روز تمام گریه می‌کردم. 

تمام بدنم کبود بود. از شدت درد حتی ملافه‌ای که رویم بود و به تنم می‌خورد اشکم را در می‌آورد. هیچ‌وقت بیچارگی آن روزها یادم نمی‌رود. هیچ‌وقت بی‌ رحمی بابا یادم نمی‌رود. هیچ‌وقت لحظه به لحظه و آن‌همه آرزوی مرگ از یادم نمی‌رود. نه به خاطر این که کتک خورده بودم، به خاطر این که قرار بود ازدواج کنم، با یه مرد، خدایا نجاتم بده. خدایا بکش و راحتم کن، اما هیچ خدایی صدای من را نشنید. هیچ دستی‌ به کمکم دراز نشد. هیچ‌کس ضعف من را در مقابل اجبار خانواده‌ام ندید. 

می‌خواستم فرار کنم اما از این که دختر فراری باشم می‌ترسیدم. کجا بروم که یک گرگ در کمین یک دختر تنها توی جامعه‌ای که اسمش جامعه‌‌ی اسلامی است ننشسته باشد.

تنها بودم، خیلی‌ تنها. هیچ‌کس نبود بگوید مریم تو هم بیا حرفت را بزن، تو هم حق داری برای زندگی‌ات تصمیم بگیری، تو هم حق داری عاشق باشی‌، حتی عاشق یک همجنس خودت. حس‌ات پاک است، حس‌ات مقدس است و هیچ هم گناه‌ نیست.

عذاب وجدان و سرکوب احساسات از درون، و اجبار ازدواج از بیرون، نابود‌م کرده بود. بالاخره در تیرماه سال ۱۳۷۷ مراسم عقدی برگزار شد. با وجود حمید که دیگر قرار بود همسرم باشد همه‌ی آرزوها، آرامش و لذت زندگی‌ از من گرفته شده بود. وقتی‌ بله گفتم با یک عالم بغض بود. سر این بله گفتن دعوا شد. حمید می‌گفت بله نمی‌گفتی بهتر بود. 

هیچ‌کس ندید که عروس خانم سفید‌پوش چه دلی‌ سیاه از غصه دارد. هیچ‌کس اشک توی چشم عروس خانم را ندید. هیچ‌کس نفهمید چرا. هیچ‌کس ندید عروس می‌رود توی اتاق عقد خروار خروار بغض قورت می‌دهد و می‌آید بیرون و به خاطر چشم و ابروی خانواده نیشش را تا بناگوشش باز می‌کند.

هیچ‌کس از دل من خبر نداشت که وقتی‌ شیدا دختر همسایه‌ای که وقتی‌ می‌دیدمش دلم می‌لرزید، آمد توی مراسم، چه به روزم آمد. چه حسرتی به دلم ماند که چرا باید جای او حمید کنارم باشد. 

از وقتی‌ شیدا وارد مراسم شد دیگر کسی را ندیدم و صدایی نشنیدم. در خیال با او عشق‌بازی کردم. وقتی‌ رقصید، وقتی‌ برخلاف زن‌های فامیل‌مان که تا مردی می‌آمد چادر سر می‌کردند، راحت بدون حجاب نشست، حال کردم. وقتی‌ رفت، رفتم توی اتاق عقد، مژه‌های مصنوعی‌ام را کندم و با این‌که بیرون پر از مهمان بود یک متکا برداشتم که بخوابم، اما اجازه نداشتم. به زور بلندم کردند که عکس بگیرند تا خاطره بشود. خاطره؟ از زنده به گوری من؟ 

حمید همسرم شد. دوره‌ی عقد در خانه‌ی پدری جز درگیری و دعوا هیچ چیز‌ نبود. یک بار بعد از یک درگیری و دعوا که خیلی شدید شده بود خانواده‌ها برای آشتی جمع شدند‌. یادم هست رفتم توی اشپزخونه جلوی پای مامان و شوهر خواهرم زانو زدم و گریه کردم و گفتم: «تو رو خدا من رو با حمید زیر یک سقف نفرستین.» جواب من اما فقط یک «خفه‌شو» بود. 

چند ماه بعد یک اتاق هجده‌متری پیدا شد و عروس و داماد را بدون مراسم (خودم خواسته بودم) راهی خانه‌ی بخت کردند. خواهرهایم رختخواب عروس و داماد را پهن کردند و رفتند. خوشبختانه حمید صبح باید می‌رفت سر کار و فقط خوابید.

احساس غریبی بود کنار کسی‌ که هیچ حسی به او نداری زیر یک سقف باشی و به جای نفس گرم‌ و دوست‌داشتنی یک زن، نفس یک مرد را تحمل کنی و ترس داشته باشی مبادا نیمه شب بیدار بشود و بخواهد کاری کند. آن شب تا صبح با لباس خوابیدم. فردای آن روز حمید آمد و ناهار خورد و سفره که جمع شد، به من حمله کرد. وقتی‌ یادش می‌افتم یاد سکس دو اسب می‌افتم. بلافاصله بعد از ناهار که سفره را جمع کردم به من حمله کرد. من فقط یادم هست که درد داشتم و بغض کرده بودم و چشم‌هایم را بسته بودم.

به دلیل شدت درد در ناحیه‌ی واژن و رحم و ساییدگی کمر، به خود می پیچیدم.

فشاری که به من وارد آمد باعث آسیب‌های جسمی زیادی برای من شد. این وضعیت خشونت‌بار در طول یک ماه که ماه عسل ما بود ادامه داشت. فشار‌هایی که به من می‌آورد برای آن بود که خون ببیند. خوشبختانه تصور می‌کرد که قدرت مردانگی‌اش کافی نیست و برای همین هنوز نتوانسته من را پاره‌پاره کند و لذت دیدن خون را به لذت‌های‌ دیگرش اضافه کند، وگرنه مثل خیلی‌های دیگر شاید او هم تهمت‌هایی نظیر فاحشه‌گی و نانجیبی به من می‌زد. 

در طول ماه عسلم در رختخواب بودم و در حال سکس‌ اجباری، بدنم مثل چوب خشک می‌شد تا کارش تمام شود. فشاری که در طول آن یک‌ماه برای برداشتن پرده‌ی بکارت من به کار برد من را تا حدی بیمار کرد که با التماس از او خواستم اجازه بدهد به دکتر زنان مراجعه کنم. دکتر وقتی مرا معاینه کرد با وحشت گفت انگار یک حیوان وحشی به تو حمله کرده است. توضیح داد که پرده‌ی بکارت من از نوع حلقوی است و خونریزی ندارد. در آن زمان یک ماه استراحت مطلق کردم. با وجود این، فشارهای رابطه‌ی جنسی پس از آن هم ادامه پیدا کرد تا جایی که از شدت تشنج‌های عصبی به حالت نیمه‌فلج رسیدم و به خاطر فشار زیاد به دیسک کمر، تحت معالجه قرار گرفتم. 

پس از سه سال زندگی مشترک و چند خودکشی ناموفق، چندبار خودزنی و بیماری‌های شدید جسمی و روحی، با زنی آشنا و عاشقش شدم. آرامش این رابطه به من قدرت داد که با وجود عدم حمایت خانواده و تنهایی شدید خودم، موفق شوم از شوهرم طلاق بگیرم. 

مدتی در چند شرکت مختلف به صورت موقت مشغول به کار شدم. حقوق من را خانواده‌ام تحویل می‌گرفتند و استقلال مالی نداشتم. 

چندسال بعد، به روابط من با زنی که آن موقع با هم ارتباط داشتیم، پی بردند. تهدید کردند که از من شکایت می‌کنند و مرا به ماموران انتظامی تحویل می‌دهند. بلافاصله با کمک دوستی از ایران خارج شدم و پس از گذراندن دوران پناهجویی در یک کشور ترانزیت، حالا نزدیک یک سال است که در غرب اقامت دارم. تنها زندگی می‌کنم. از ماه‌های اول ورود برای تامین مخارجم مشغول به کار شدم. هم‌زمان حلقه‌ای از دوستان لزبینم را به خاطره‌نویسی و وبلاگ‌نویسی دعوت کرده‌ام تا تجربه‌های هم‌نسلان من برای نسلی که هنوز در ابتدای بیست سالگی است، راه‌گشا باشد.</description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/08/post_49.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/08/post_49.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Aug 2010 16:53:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سئوال‌تون چی بود؟ </title>
         <description><![CDATA[<strong><small>اسم من سحر، بیست‌وهشت‌ساله، متولد و ساکن تهرانم، لزبین هستم. در رشته‌ی گرافیک تحصیل کرده‌ام، اما به طراحی لباس مشغولم. خانواده‌ی من از گرایش جنسی من خبر ندارند، چون ظاهری کاملاً دخترانه دارم؛ خیلی محتاط هستم.به هیچ عنوان خانواده‌ام بویی از گرایش من نبرده‌اند.</small></strong>

[[photow01]]

به من برای ازدواج فشار نیاورده‌اند، هنوز. هر از گاهی مادرم حرف ازدواج را به میان می‌آورد، اما من با اتکا به منطق با او مخالفت می‌کنم. گاهی از دخترهای فامیل مثال می‌زنم که ازدواج کرده‌اند و بعد با یک بچه برگشته‌اند دوباره پیش پدر و مادر. اینجا که می‌رسیم، مادرم راضی می‌شود.

درآمد من برای زندگی خودم کافی است، اما چون کمک خرج خانواده هستم، نمی‌توانم پس‌انداز داشته باشم. از این گذشته خانواده‌ام حاضر نیستند اجازه بدهند به تنهایی خانه بگیرم و زندگی مستقل شروع کنم. مادرم می‌گوید مردم ما نمی‌توانند بپذیرند یک دختر به تنهایی در خانه‌ای جدا زندگی کند. خانواده‌ی من بیش‌تر مایل است که اگر تصمیم به زندگی مستقل دارم، در خارج از کشور زندگی کنم. اما من دلم نمی‌خواهد از ایران خارج شوم. دوست دارم همین‌جا زندگی کنم، مستقل.

من پارتنر دارم. اسمش آزاده است. یک سال از من بزرگ‌تر است. ما پنج سال است هم را می‌شناسیم و عاشق هم هستیم. آزاده در شهرستان زندگی می‌کند. ما فقط سالی یک‌بار یا دوبار در سفرهایی که من به شهرستان محل سکونت او می‌کنم، هم را می‌بینیم. الان نزدیک هشت‌ماه است هم را ندیده‌ایم. 
خانواده‌ی من تا حدودی روشنفکرتر از خانواده‌ی آزاده که متعصب و سنتی‌اند، هستند. پدر آزاده مردی دیکتاتور است.

آزاده چهار برادر دارد که آنها هم از پدرشان به شدت حساب می‌برند. آزاده به شدت محدود است، اجازه ندارد برای تحصیل دانشگاهی به شهری دیگر برود. اجازه‌ی مسافرت ندارد. حتی در شهر خودش هم اجازه ندارد شب را در خانه‌ی دوستانش بگذارند.

آزاده ورزشکار است و مدال طلای کشوری دارد.چهارسال پشت سر هم تلاش کرد که خانواده‌اش اجازه بدهند در کنکور یک رشته‌ی دانشگاهی در تهران شرکت کند، اما موفق نشد. می‌گویند، وای مگه می‌شه دختر تنها زندگی کنه؟

آزاده به شدت تحت فشار است که ازدواج کند.پنج سال است که ما عذاب می‌کشیم، به خاطر دوری از هم، به خاطر فشاری که خانواده‌ها روی رفت‌وآمد و روابط ما دارند، به خاطر تلاشی که باید برای حتی یک صحبت کردن ساده با همدیگر داشته باشیم، برای ترسی که پدر و مادر آزاده به خاطر وادار کردن او به ازدواج داریم.  مشکل ما وضعیت بد آزاده است. شاید خیلی‌ها بپرسند که چرا من به آن شهر نمی‌روم تا کنار آزاده باشم؟ چون با رفتن من هیچ یک ازخواسته‌ها ومحدودیت‌های آزاده برآورده  وبرطرف نمی‌شود.

درست است که خانواده‌ی من کمی روشنفکر هستند، اما هرگز با رفتن من به شهر دیگر برای زندگی و کار موافقت نمی‌کنند. من فقط می‌توانم هرازگاهی با دوستانم به مسافرت بروم و یا به خارج بروم و دیگر این که فشار ازدواج روی من نیست. اجازه ندارم به شهری دیگر نقل مکان کنم و یا در شهر خودم مستقل زندگی کنم مگر این که قید خانواده را به کل بزنم که نمی‌توانم.

خانواده‌ی من خیلی روشنفکر نیستند، اما فکرشان بازتراز خانواده‌ی آزاده است.دوست ندارم رابطه‌ام مخفی باشد، اما چاره‌ای ندارم.دلم نمی‌خواهد بگذارم و بروم و عذاب مادرم را ببینم. دلم می‌خواهد جوری بروم که عذاب نکشد.خانواده‌ی من آزاده را دیده‌اند، و به عنوان دوست صمیمی من، دوستش دارند. خانواده‌ی آزاده هم من را دیده‌اند و به عنوان دوست صمیمی آزاده، دوستم دارند.

همیشه از خانواده‌اش می‌ترسیدم، به خاطر آزارهایی که به عشقم می‌دادند، محدودیت‌ها. اما وقتی از نزدیک دیدم‌شان، تصویری که از آنها داشتم شکسته شد.شاید بالاخره موفق شود برای دانشگاه به تهران بیاید. دعا می‌کنم.ما در حسرت ده روز پشت سر هم دیدن همدیگر هستیم.

در حسرت به راحتی همدیگر را در آغوش کشیدن. هر وقت امکان داشته‌ایم پیش هم باشیم، تمام آن روز پر از استرس و نگرانی بوده‌ است. دیر به دیر دیدن‌مان باعث عصبی شدن و بگومگو بین ما شده.آرزوی بزرگ ما، بودن در یک خانه، در یک شهر است حالا هر کجا که باشد، ولی در آرامش باشیم. اگر این اتفاق بیفتد معجزه است، معجزه.

در ایران؟ در ایران چیزی حدود کم‌تر از پنج در صد از لزبین‌ها با هم در یک خانه زندگی می‌کنند. کسانی هستند که قید خانواده را زده‌اند، ولی خیلی‌ها هم از خانواده به شدت می‌ترسند، اجازه ندارند جدا زندگی کنند.
برای گی‌ها خیلی راحت‌تر است، نمی‌دانم، فکر می‌کنم راحت‌تر باشد.حس می‌کنم که رسیدن به آن چیزی که آرزویش را داریم غیر ممکن و محال است اما ناامید نیستم وهمیشه توکلم به خدا بوده وهست.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/08/post_47.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/08/post_47.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 08 Aug 2010 16:53:21 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همجنس‌گرایی ارنست همینگوی</title>
         <description><![CDATA[نویسنده‌ی آمریکائی، ارنست همینگوی در طول زندگی‌اش وانمود می‌کرد که یک مرد زن‌باره و محبوبِ زن‌هاست. اما پروژه‌‌ای زیر عنوان ِ «نامه‌های هِم» ( Hem Letters ) ثابت می‌کند که همینگوی تمایلات هم‌جنس‌گرایانه داشته و فقط در نامه‌های کاملاً خصوصی‌اش چهره‌ی واقعی‌اش را نشان می‌داده است.

جلوه‌ی بیرونی زندگی همینگوی جنجالی و ماجراجویانه است. درباره‌ی ماجراهای زندگی‌ او بیش از دویست عنوان کتاب نوشته شده و این ماجراها برای بسیاری از خوانندگان در سراسر جهان حتی جالب‌تر از آثار داستانی این نویسنده‌ی پرآوازه‌ی آمریکایی است.  همینگوی موفق شد در طول زندگی‌اش از خود یک اسطوره بسازد: اسطوره‌ی یک مرد تمام‌عیار که به بوکس، گاوبازی و شکار و زن علاقه دارد.

[[photow01]]

بسیاری از زندگی‌نامه‌هایی که درباره‌ی همینگوی نوشته و منتشر شده است، ممکن است به زودی اعتبارشان را از دست بدهند یا فرازهایی از آنها می‌بایست یک بار دیگر نوشته یا تصحیح شوند. پروژه‌ای زیر عنوان «نامه‌های هم» اسطوره‌ای را که همینگوی و همینگوی‌پژوهان از او ساخته و پرداخته بودند، از اساس دگرگون می‌کند.

همینگوی تا سال ۱۹۶۱ که خودکشی کرد هزاران نامه نوشته است. از میان این نامه‌ها، نزدیک به هفت هزار نامه را همینگوی‌پژوهان گرد آورده‌ و تفسیر کرده‌اند و قرار است که اکنون به شکل مجموعه‌ای ویژه از کتب دانشگاهی و پژوهشی منتشر شوند. نخستین جلد از این مجموعه‌ی عظیم تا پایان سال جاری مسیحی منتشر خواهد شد.

این کتاب نامه‌هایی را که همینگوی تا سال ۱۹۲۱ میلادی نوشته در برخواهد داشت. بیش از ده تن از سرشناس‌ترین همینگوی‌پژوهان آمریکایی در این پروژه شرکت دارند. آنها در نظر دارند که در طی ده سال کلیه‌ی نامه‌های همینگوی را گرد آوررند و با شرح و تفسیر در این مجموعه‌ی عظیم منتشر کنند.

[[photow02]]

همینگوی به نوشتن نامه علاقه‌ی زیادی داشته  و متأسفانه از نامه‌هایی که به اشخاص می‌نوشته رونوشتی در دست نیست. او پس از مرگ وصیت کرد که این نامه‌ها هرگز منتشر نشوند. برخی از نامه‌های او نابود شده و برخی مفقود گشته است.

یکی از چالش‌های مهم پروژه‌ی «نامه‌های هم» گردآوری این نامه‌ها از سراسر جهان است. در آرشیو دانشگاه جان اف کندی نزدیک به ۲۵۰۰ نامه از همینگوی موجود است. صدها نامه‌ی دیگر در آرشیو دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی آمریکا به طور پراکنده فهرست شده و نگهداری می‌شود.

با وجود آن‌که همه‌ی این نامه‌ها گردآوری نشده و برخی از نامه‌ها هم نابود شده یا در آتش‌سوزی از بین رفته است، از نامه‌های موجود چنین برمی‌آید که آثار همینگوی را باید به گونه‌ای دیگر قرائت کرد. بیش از هر چیز تصویری که او از مردانگی‌اش به دست می‌دهد، مخدوش است و با واقعیت همخوان نیست.

پدر همینگوی، پزشکی به نام دکتر کلارنس ادوارد همینگوی یک مرد ضعیف و شکننده بود و در منزل وظایف یک زن خانه‌دار را به عهده داشت. مادر همینگوی برعکس یک زن مقتدر بود و آرزو داشت که پسرش دختری می‌بود. برای همین در کودکی لباس‌های دخترانه به او می‌پوشاند و مثل دختربچه‌ها موهای بلند و افشان داشت. بعدها همینگوی تلاش کرد مردانگی‌اش را با افراط در مشروبخواری، ماجراجویی‌های خطرناک و شرکت در جنگ و زن‌بارگی به نمایش بگذارد.

همینگوی در جوانی با شخصی رفاقت داشت به نام بیل اسمیث. آنها با هم به ماهیگیری می‌رفتند و دوستانی یکدل و صمیمی بودند. نامه‌های همینگوی به بیل اسمیث از سویه‌های هم‌جنس‌گرایانه برخوردار است و از عشق او به بیل نشان دارد. از نامه‌های همینگوی چنین برمی‌آید که او در مجموع از معاشرت با مردان بیشتر لذت می‌برد تا نشست و برخاست با زنان.

[[photow03]]

نامه‌هایی که همینگوی در جوانی با یک افسر ارتش آمریکا رد و بدل کرده است، از هر نظر تمایلات هم‌جنس‌گرایانه‌ی او را افشاء می‌کند. در سال ۱۹۱۸ این افسر ارتش فرمانده‌ی واحد صلیب سرخی بود که همینگوی در آن خدمت می‌کرد.

همینگوی در شمال ایتالیا مجروح شد و وقتی که در بیمارستان صحرایی بستری بود به پرستاری به نام اگنس دل باخت. از نامه‌های او پیداست که در این دوره او دل در گروی دو عشق داشت: از یک سو دلباخته‌ی اگنس بود و از سوی دیگر عاشق جیمز، فرمانده‌اش بود. این فرمانده از او دعوت کرده بود که به عنوان منشی‌اش به مدت یک سال در نزد او در تائورمینا زندگی کند و کلیه‌ی مخارج همینگوی را به عهده گرفته بود. اگنس که هفت سال از همینگوی مسن‌تر بود، بعدها اعلام کرد که اگر در آن زمان به عشق همینگوی پاسخ مثبت داده بود، تنها به این دلیل بود که می‌خواست او را از «انحراف» اخلاقی نجات دهد.

با این حال در سال ۱۹۱۸ همینگوی کریسمس را در نزد این افسر ارتش گذراند. تائورمینا در آن زمان شهر هم‌جنس‌گرایان به شمار می‌آمد. سال بعد که اگنس به همینگوی نامه داد و اعلام کرد که نمی‌خواهد با او ازدواج کند، همینگوی به جیمز نامه نوشت و گفت فقط به خاطر اگنس بوده که از رابطه با او چشم پوشیده. او در این نامه ازین بابت بسیار متأسف است.

همینگوی در سال ۱۹۲۱ با نخستین همسرش، هدلی به پاریس سفر کرد. تا زمانی که در آمریکا بود، هم‌جنس‌گرایان را به شدت مسخره می‌کرد و به این شکل اخلالی را که ظاهراً در هویت‌یابی جنسی‌اش وجود داشت، از نظر پنهان می‌داشت. اما در پاریس، آن هم در فضایی که هنرمندان آزاداندیش در آن رفت و آمد داشتند، هم‌جنس‌گرایی یک امر پذیرفته شده و طبیعی بود. در نامه‌های همینگوی از این دوره نشانی از تمسخر و ریشخند هم‌جنس‌گرایان یافت نمی‌شود.

بسیاری از نامه‌های همینگوی نابود شده‌اند. اگنس فن کروفسکی، پرستار آلمانی‌تباری که همینگوی در جوانی عاشق او بود، نامه‌های همینگوی را سوزانده است. فقط نامه‌هایی که او به همینگوی نوشته در دسترس قرار دارد و تاکنون چندین بار هم منتشر شده است.

والری همینگوی، آخرین همسر همینگوی و منشی او و پسر او گرگوری از مخالفان سرسخت انتشار نامه‌های خصوصی همینگوی در پروژه ی «نامه‌های هم» هستند. آنها به وصیت نامه‌ی همینگوی اشاره می‌کنند و به اینکه همینگوی صراحتاً اعلام کرده بود که مایل نیست پس از مرگ نامه‌هایش منتشر گردد.

در عصر اینترنت که فرهنگ نامه‌نگاری در حال از بین رفتن است، بعید به نظر می‌رسد که چنین اسنادی از کسی به جای بماند. اما شاید در عصر حاضر شاهد ظهور نویسندگانی در حد همینگوی هم نباشیم. در هر حال هرگونه داوری نسبت به هم‌جنس‌گرایی همینگوی تنها پس از انتشار کامل نامه‌های او امکان‌پذیر است. این داوری فقط از نظر تصحیح اسطوره‌ی مردانگی همینگوی و تفاهم بیشتر با هم‌جنس‌گرایان می‌تواند اهمیت داشته باشد.

 <a href="mailto:hemletters@psu.edu">ایمیل پروژه‌ی «نامه‌های هم»</a>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_46.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_46.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 Jul 2010 14:05:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دیشب خواب دوستم را دیدم؛ حسام میم</title>
         <description>دیشب خواب دوستم را دیدم؛ حسام میم. اولین‌باری که حسام را دیدم با هم راهنمایی می‌رفتیم. پدرش افسر ارتش بود و با مادر حسام از تهران به شیراز منتقل شده بودند. ریاضی‌ من بهتر بود و املای حسام بهتر از املای من. زنگ ریاضی‌ که می‌خورد می‌آمد پیش من جایش را با بغل‌دستی‌ من عوض می‌کرد. من سر نیمکت می‌نشستم و بغل دستی‌ام مثل همه‌ی بچه‌ها عشق سر نیمکت نشستن داشت. تا حسام از یک ردیف جلو اشاره می‌کرد، این پسر بغل‌دستی من، مثل کش قیطونی می‌پرید و می‌رفت سر نیمکت تا حسام بیاید پیش من وسط بنشیند که سر کلاس ریاضی‌ کمکش کنم. وقتی‌ امتحان داشتیم، من دیگر کارم را بلد بودم. جواب‌ها را آنقدر بزرگ می‌‌نوشتم که حسام از دور به‌خوبی ببیند. روزهایی که املا و انشا داشتیم ماجرا برعکس بود. من می‌رفتم جایم را با شاگرد وسطی کنار حسام عوض می‌کردم تا بهره‌ای از استعداد حسام در املا و انشا ببرم. هیچ‌کدام از ما علاقه‌ای‌ به فوتبال نداشتیم. برای همین زنگ‌های ورزش تنها توی کلاس می‌نشستیم و ریاضی‌ تمرین می‌کردیم. هر سه‌سال راهنمایی‌ هر روز پیش هم بودیم. بعد از زنگ آخر من با سرویس می‌رفتم خانه و حسام هم با مادرش می‌رفت. یک‌روز حسام از من خواست به خانه‌شان بروم تا با هم درس بخوانیم. وقتی‌ رفتیم پدرش خانه نبود. مادر حسام حسابی‌ پذیرایی‌ کرد و ما هم توی اتاق حسام سرگرم خواندن ریاضی‌ بودیم. مادر حسام می‌گفت توی این چندسال که به شیراز منتقل شده‌اند حسام دوست صمیمی‌ نداشته است و از این بابت خیلی‌ خوشحال بود که ما باهم صمیمی بودیم.

چندصفحه که نوشتیم حسام گفت «خسته شدم» و رفت روی تختش دراز کشید و از من هم خواست که کنارش دراز بکشم. سرش را روی بازوی من گذشت و هردو به سقف نگاه می‌کردیم.

در دبیرستان، حسام که املا و انشایش خوب بود رفت رشته‌ی ریاضی‌، و من که ریاضیاتم خوب بود رفتم رشته‌ی تجربی‌. کم‌تر همدیگر  را می‌دیدیم. او شاید دوست‌های جدید پیدا کرده بود. شاید هم ریاضیات‌شان از من خیلی بهتر بود.

سال آخر دانشگاه در بخش گوش و حلق و بینی،‌ مردی بیهوش و سالخورده بیمار من بود. روز اول او را همراه یک خانم به بخش آوردند. خانم تا با من حرف زد من را شناخت و پرسید، «پسرم، تو دوست حسام نیستی‌؟» هردو خوشحال شدیم؛ مادر حسام از این که آشنایی توی بیمارستان پیدا کرده بود، و من از این که یک دوست قدیمی‌ را پیدا کردم.

حسام در دانشگاه آزاد مهندسی‌ می‌خواند. چون می‌دانستم آشنای دیگری ندارند، شب‌ها از بخش خودم می‌رفتم یک‌سر به پدر حسام می‌زدم به این امید که شاید حسام هم بیاید برای دیدن پدرش و ما باز دیداری تازه کنیم ولی‌ پدرش به بیمارستان دیگری‌ منتقل شد و من هم پدر و مادر حسام را دیگر ندیدم تا این که چندماه پس از تمام شدن درسم خود حسام را توی تاکسی دیدم. سر صحبت را با خوشحالی‌ باز کردم. از پدرش پرسیدم و حسام هم تشکر کرد از کمک توی بیمارستان و گفت که پدرش چندماه پیش به‌خاطر سرطان حنجره از دنیا رفته است. دیگر حرفی‌ به ذهنم نمی‌رسید که بگویم. مسیر حسام کوتاه بود و زود پیاده شد. موقع پیاده شدن شماره‌یٔ موبایلش را داد که عصر آن روز با او تماس بگیرم. زنگ که زدم دعوت کرد بروم خانه‌شان. با خنده گفتم: «بازهم سئوال ریاضی‌ داری، آقای مهندس؟» آرام خندید و گفت: «آره! خیلی‌ زیاد.»

[[photow01]]

نشانی‌ جدیدشان را نداشتم برای همین یک جایی‌ قرار گذاشتیم که همدیگر را ببینیم. از آنجا تا خانه را پیاده رفتیم. توی راه حسام کمی از خودش گفت که هنوز مهندسی‌اش تمام نشده و مادرش شیراز نیست و برگشته به تهران برای کارهای حقوقی درگذشت پدرش. گفت یکی‌ از همکلاسی‌های دانشگاهی‌اش هم آن شب می‌آید و دور هم خوش می‌گذرد.

وقتی رسیدیم حسام شام را آماده کرد و دوست حسام یک سیگاری بار گذاشت. از حسام پرسیدم: «ازدواج کردی؟» همان‌طور که غذا درست می‌کرد زیر چشم یک نگاه انداخت و با پوزخند گفت: «ازدواج! نه نکردم.»
شام را که خوردیم تا نیمه‌های شب گپ زدیم و از گذشته، آینده، تاریخ و سیاست، از همه‌ی این چیزها حرف زدیم. حسام هم سیگاری‌هایی‌ که دوستش درست کرده بود را پک می‌زد و دودش را یک‌وری می‌داد تو هوا. هنوز سیگاری‌ها تمام نشده بودند که حسام گفت: «من خسته شدم می‌رم دراز بکشم» و به دوستش هم گفت اگر می‌خواهد بخوابد برای او توی هال رختخواب هست. به من هم گفت می‌توانم توی اتاق خودش بخوابم. وقتی‌ رفتم توی اتاقش همه‌چیز مثل موقعی بود که راهنمایی می‌رفتیم، فقط تختش بزرگ‌تر شده بود.

حسام روی تخت دراز کشیده بود و از این زندگی‌، از ترس و از خفقان می‌نالید. توی اتاق حسام به‌غیر از تختش جایی‌ دیگر برای خوابیدن آماده نکرده بود. همان‌طور که از گذشته تعریف می‌کرد و می‌نالید گفت: «دیدی آخرش ریاضی‌ تو ما را به کجا رسوند؟» لبه‌ی تخت نشستم و گفت: «ولی من از املا و انشای تو استفاده نکردم.» همان‌طوری که حسام بالشش را درست می‌کرد گفت: «هیچ‌وقت دیر نیست.»

بعد از سال‌ها دوباره دوتایی کنارهم دراز کشیدیم. حسام دست من را صاف کرد و دوباره سرش را روی بازویم گذاشت، ولی‌ این‌بار سقف تاریک بود و ما به یکدیگر نگاه می‌کردیم؛ با دودلی؛ باترس. و این آخرین دیدار من با حسام بود تا دیشب در خواب.</description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_45.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_45.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 24 Jul 2010 19:41:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ایرانی‌ها و هموفوبیای فرهنگی»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>حتماً تا به‌حال اسم کریستوفر استریت‌دی به گوش‌تان خورده است؟

[[sound]]

کریستوفر استریت‌دی، روزی است که در دفاع از حقوق همجنس‌گرایان، کارناوال‌ها و تظاهرات گوناگونی برگزار می‌شود اما چرا؟

ماجرا از این قرار است که در بامداد ۲۸ ژوئن سال ۱۹۶۹ پلیس با یک حمله‌ی خشونت‌بار به کافه‌ای به نام استون‌وال در نیویورک، دست به سرکوب همجنس‌گرایان می‌زند. این اتفاق، اهمیتی بین‌المللی می‌یابد و از آن تاریخ به‌عنوان سرآغاز جنبش آزادی‌خواهانه‌‌ی اقلیت‌های جنسی و جنسیتی به شورش استون وال معروف می‌شود.

یاور خسروشاهی، جوان ایرانی ساکن آلمان و فعال حقوق همجنس‌گرایان است. او امسال برای اولین‌بار شانس این را داشته است که در کشوری به نسبت آزاد‌تر در این مراسم شرکت کند.

تو امسال برای اولین‌بار در کریستوفر استریت‌دی شرکت کردی. حضور ایرانی‌ها در این مراسم چطور بود؟ آیا ایرانی‌هایی را دیدی یا با گروهی بودی که با آن‌ها کار کنی؟</small></strong>

[[photow01]]

متاسفانه حضور ایرانی‌ها و توجه‌شان به این مسئله به شدت کم است و من واقعا آن روز یکی از بدترین روزهای زندگی‌ام بود. زیرا من از خیلی از ایرانی‌ها انتظار داشتم که بیایند و صدای ما را به بقیه‌ی کسانی‌ که در آن تظاهرات بودند برسانند، ولی متاسفانه کسی به آن صورت نیامد.

به‌نظر من همه‌ی اینها به دلیل هموفوبیای فرهنگی است که در ایرانی‌ها هست و اتفاقن فقط داخل ایران نیست و خارج از کشور هم به شدت به چشم می‌خورد. در اپوزیسیون نیز هست. در فعالین حقوق بشر و مدنی نیز هست. الان در ایران هشت نفر به اتهام همجنس‌گرایی زیر حکم اعدام هستند، در حالی که هیچ‌وقت همجنس‌گرایی آنها ثابت نشده است.

مثل آن دو نوجوانی که در مشهد اعدام شدند. آنها اتهام‌شان همجنس‌گرایی بود. تا وقتی که این جرم در قانون اساسی به رسمیت شناخته می‌شود، ما نسبت به آن اعتراض داریم. زیرا تا وقتی که سایه‌ی این جرم و به تبع آن، مجازاتی در قانون به‌خاطر گرایش جنسی‌مان باشد، ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم آزادی داشته باشیم. ما نیز بخشی از این جامعه هستیم و در تمام جنبش‌های این جامعه شرکت کردیم.

<strong>برنامه‌های زیادی برای اعتراض به احکام اعدام زنان، زندانیان سیاسی و کودکان زیر ۱۸ سال انجام می‌شود. آیا تا به‌حال برنامه‌ی مشخصی از سوی ایرانیان خارج از کشور در اعتراض به سرکوب همجنس‌گرایان برگزار شده است که صرفاً از طرف یک ارگان هموسکشوال نباشد و از طرف یک ارگان مردمی باشد؟</strong>

نه متاسفانه تا به‌حال چنین برنامه‌ای برپا نشده است. در صورتی که کشتن افراد به جرم همجنس‌گرایی نقض ماده‌ی شش میثاق‌نامه‌ی حقوق مدنی و سیاسی است. کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل مقرر کرده است که قتل کسانی که عاقل و بالغ هستند و با اختیار تام خود در خلوت با یکدیگر رابطه‌ی همجنس‌گرایانه برقرار کرده‌اند ناقض ماده‌ی ۱۷ و ۲۶ کنوانسیون سازمان فوق است.

ماده‌ی ۹ قانون مدنی جمهوری اسلامی مقرر می‌کند که مقرراتی که طبق قانون اساسی بین دولت ایران و سایر دول منعقد شده است در حکم قانون عمل می‌کند. بنابراین حکومت جمهوری اسلامی موظف است که به این قوانین عمل کند.

<strong>فکر می‌کنی در جامعه‌ای که همجنس‌گرایی از دید عموم هنوز یک بیماری محسوب می‌شود ، آن جامعه قابلیت این را دارد که امروز با مسئله‌ی همجنس‌گرایی به شکل لخت و عریان برخورد کند؟</strong>

درست است که همجنس‌گرایی در جامعه‌ی ایرانی یک تابو است، ولی این تابو باید روزی شکسته شود. شکستن تابو‌ها کار سختی است ولی خوشبختانه ما داریم می‌بینیم که امروزه تابوهای فرهنگی جامعه‌ی ایرانی شکسته می‌شود و همجنس‌گرایی شاید یکی از آخرین‌هایش باشد.

[[photow02]]

تابوهای دفاع از بهایی‌ها شکسته شده، تابوهای دفاع از مجازات اعدام قاتلین به عمد شکسته شده است، تابوهای دفاع از کسانی‌ که به زنا متهم شده‌اند شکسته شده است و … اینها نیز سال‌های پیش تابو بود و کسی از آنها حمایت نمی‌کرد.

در سال‌های اخیر خوشبختانه می‌بینیم که از این افراد، اتهام‌ها و پرونده‌های‌شان حمایت و برای‌شان کمپین درست می‌شود. ولی متاسفانه هیچ‌کس از کسانی که ادعا دارند و حرف‌شان جایی شنیده می‌شود و تریبون‌هایی در دست‌شان است و می‌توانند نامه به سازمان‌های بین‌المللی می‌نویسند کاری نمی‌کنند. به‌عنوان نمونه کسانی که نامه می‌نویسند و مثلاً ۳۱ سال جنایت جمهوری اسلامی را محکوم می‌کنند کمتر پیش می‌آید حتی یک جمله از جنایتی بگویند که نسبت به همجنس‌گرایان روا می‌شود. سئوال من از این افراد این است: شما واقعاً این بخش بزرگ از جامعه را نمی‌بینید؟

<strong>اولویت‌بندی مطالبات و خواسته‌های جنبش‌های اجتماعی و مردمی، مسئله‌ای است که در جنبش زنان نیز به‌شدت مورد بحث قرار گرفته است. عده‌ی معتقدند با آمدن دموکراسی به یک کشور، مسئله‌ی زنان و مسائل دیگر قابل حل است و به شکل اتوماتیک‌وار و شاید حتی با تلاش کم‌تر به نتیجه‌ی مطلوب خواهد رسید.

عده‌ی دیگری معتقدند نه، دموکراسی نمی‌تواند برای ما برابری حقوقی بیاورد و مشکل در فرهنگ مردسالار و پدرسالار جامعه است. حالا بهتر است این بحث را وارد جنبش همجنسگرایان کنیم. آیا تو فکر می‌کنی با رسیدن به دموکراسی در جامعه‌ی ایران، می‌توان برای رفع تبعیض از مسئله‌ی همجنس‌گرایان کمکی کرد؟</strong>

به نظر من و به نظر خیلی از حقوق‌دانان، قانون باید بالاتر از سطح فرهنگ جامعه باشد. یعنی قانون یک جامعه باید فرهنگ‌ساز باشد نه این‌که فرهنگ بخواهد قانون را بسازد.

<strong>آیا این به این معنا است که باید صبر کنیم تا قانون تغییر کند؟</strong>

به نظر من نباید صبر کنیم و دست روی دست بگذاریم تا قانون تغییر کند، بلکه باید در کنار آن کار فرهنگی نیز انجام بدهیم. باید برای تغییر قانون تلاش کنیم. این دو باید با هم باشد تا به آن رفع تبعیضی که واقعا می‌خواهیم برسیم.

[[photow03]]

<strong>تو از واژه‌ی به اقلیت کشیده‌شد‌گان جنسی استفاده می‌کنی. تا به امروز پیرامون استفاده از کلمه‌ی دگرباش بحث‌های زیادی بوده است. نظرت در این زمینه چیست؟</strong>

من با کلمه‌ی دگرباش مشکل دارم زیرا یک‌ بار «دیگری» به من می‌دهد و به شنونده هم این حس را منتقل می‌کند که کسی که دارد از دگرباش برای معرفی خودش استفاده می‌کند یک دیگری است. این لغت به نظر من ساخته‌ی گروه و یا آدم هتروسکسوال بوده است. عنوان به اقلیت کشیده‌شد‌گان را دوست دارم زیرا ما واقعاً به اقلیت کشیده شده‌ایم. اگر رفع تبعیض و فرهنگ‌سازی انجام شود و کسی تابویی برای بیان آنچه هست، نداشته باشد و آن آگاهی را داشته باشد که گرایش جنسی‌اش را به راحتی پیدا کند، گروه همجنس‌گرایان و دوجنس‌گرایان اصلاً اقلیت نخواهند بود.

طبق آمار همجنس‌گرایان، فعلا ۱۰ درصد از جامعه را تشکیل می‌دهند. اما این آمارها آمار واقعی نیستند چون هموفوبیا در میان مردم هنوز هست و خیلی‌ها در این آمارگیری‌ها شرکت نمی‌کنند. اگر همه‌ی این مسائل حل شود و آن فردای روشن بیاید، ما دیگر جزو اقلیت‌ها نخواهیم بود. همان‌طور که می‌بینید در کلن، جامعه‌ی کوییر واقعاً در اقلیت نیست.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_44.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_44.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 12 Jul 2010 23:57:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هوموسکسوالیته و سوژه‌ی سیاسی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>خودکشی در مرزها و شکاف‌های قدرتی که بر زندگی اعمال می‌شود حق فردی و خصوصی مردن را نمایان می کند.

میشل فوکو. اراده به دانستن</small></strong>

باید پذیرفت که هوموسکسوالیته کماکان برای جهان امری عجیب و مسئله‌دار است. خود عجیب بودن، نشانی آشکار از عدم پذیرش دارد. این که پدیده‌ای بعد از سال‌ها هنوز به‌عنوان یک مسئله‌ی لاینحل مطرح می‌شود، ثابت می‌کند که هوموسکسوالیته هنوز نتوانسته به‌عنوان امری کاملاً طبیعی (آن‌چنان که همه‌ی هوموسکسوال‌ها می‌خواهند) در فرم‌های متعین زیست‌مندی در جهان معاصر ظهور یابد.

اگرچه گروهی معتقدند که طبقه‌بندی روشن سامانه سکسوال هوموسکسوالیته (گی، لزبین، ترنسکسوال، بای‌سکسوال و ...) خود به تنهایی، گواه پذیرش دگرجنس‌گرایی در عصر حاضر است، اما باید یادآوری کرد طبقه‌بندی و مقوله‌بندی، خود بخشی مجزا و کارآمد در سیستم هویت‌بخشی دستگاهی است که می‌خواهد کلیه‌ی مظاهر زندگی را تعریف کرده تا ذیل آن قرار گیرند. هوموسکسوالیته هم‌چون دیگر فرم‌های جنسی- زیستی معاصر، همواره قیدی بر زندگی است. 

زندگی که به‌راستی پرسش بنیادین امر هوموسکسوالیته است، امروزه مسئله‌ای روشن و غیر ضرور معرفی می‌شود. هوموسکسوالیته پیوند عمیقی با مفهوم زندگی دارد. یعنی همان چیزی که گویی برای جهان دیگر مسئله نیست. عصر پسامدرن امروزی که عصر لیبرالیسم و تکثرگرایی و علم‌باوری و عصر سقوط کلان‌روایت‌ها و امر مطلق است، اجازه می‌دهد که جهان، زیست‌مندی متفاوت خود را به نمایش بگذارد. عصری که اعتقاد دارم با غیر ‌سیاسی کردن تمام مظاهر حیات و زندگی، می‌خواهد تعریفی یکه و تام از زندگی را به چالش بکشد. 

از همین روست که بیش‌ترین دستاوردهای حقوقی هوموسکسوالیته از دل همین عصر بیرون آمد، اما این نگاه تکثرگرا و التقاطی برای بسیاری از پدیده‌ها هم‌چون سمی خطرناک و مهلک عمل کرده است؛ عصری که در نگاه دریدا، تقابل‌های دوگانه‌ی جهان غربی را فرو ریخت؛ اما همین عصر کمک شایانی کرد تا هوموسکسوالیته به‌عنوان امری طبیعی و متعارف قلمداد شود. مشکل از همین امر طبیعی آغاز می‌شود. چه چیزی امر طبیعی است؟ این سئوال، سال‌هاست که پاسخش را در طبیعیات ارسطو و دانشمندان علوم طبیعی یافته است. عصر پسا‌مدرن گویی در مورد امر طبیعی، به جهان یونانی برگشت. وجود هر پدیده‌ای به صرف وجودش، الزامات حقیقی خود را نیز به وجود می آورد. امر طبیعی با امر واقعی یکسان پنداشته شد.

این که می گوییم هر چیزی در این جهان ممکن است وجود داشته باشد نشانی از غلبه و استیلای نگره‌ی تکثرگرای پست‌مدرن دارد. به باور میخاییل باختین، نظریه‌پرداز روسی، جهان یونانی هر چیز ممکن را قابل بیان‌شدن و آشکارگی می‌دانست. پست‌مدرن در این خصلت بنیادی با جهان یونانی مشترک است. هر امر ممکنی مترادف با ظهور و نمایش آن است، اما ایراد و مشکل آنجا شکل می‌گیرد که هر پدیده‌ای به صرف حضورش، طبیعی جلوه می‌کند و این طبیعی‌سازی از اموری که تا پیش از آن در قلمرو امور غیر طبیعی جای داشتند، سرآغاز بی‌خاصیت کردن و رام‌شدگی آنها است. 

هوموسکسوالیته به‌عنوان یکی از همان پدیده‌ها در عین این که بیش‌ترین ظهورش را مدیون جهان پسا‌مدرن است، اما بیش‌ترین ضربه را هم از آن خورده است. همین که پدیده‌ای طبیعی و عادی نام گرفت، خصوصیت منحصر به فرد و معترض گونه‌اش را از دست می دهد. وقتی او را مقوله‌بندی می‌کنند و آن را ذیل تمام امور بشری تحت نام طبیعی می‌آورند، آن پدیده را کشته‌اند. نامگذاری خود فرایند ابداعی پیچیده‌ای است که باعث تحلیل توان اعتراضی پدیده می‌شود. 

از همین روست که جهان پسامدرن با غیر سیاسی کردن پدیده‌ای همچون هوموسکسوالیته، آن را از سیاست خارج می‌کند و آن را در مقوله‌ی سکسولوژی قرار می‌دهد. تعریف‌کردن مترادف پذیرش نیست و نباید چنین پنداشت به صرف این که هر پدیده‌ای نامی یافت آشکارا از قلمرو مجهول و گنگ و تاریک درآمده و به قلمرو روشنایی و نام پا گذاشته است.

هنوز هستند پدیده‌هایی در جهان که نامی برای خود یافته‌اند، اما نه توجیهی برای‌شان هست و نه جایگاه و پایگاه مشخصی دارند. برای دریافتن این که چرا هوموسکسوالیته هنوز برای جهان کماکان یک پدیده و مسئله است می‌بایستی با رویکردی تاریخی- مفهومی به آشکارگی آن یاری رساند، اما در این‌جا قصد من بازگشایی این مسئله نیست، بلکه می‌خواهم راه‌هایی را بجویم که هوموسکسوالیته را نه از بند مسئله بودن، بلکه درست برعکس، هوموسکسوالیته را به مثابه نوعی متفاوت از زیست‌مندی در تقابل با زیست‌مندی طبیعی قرار دهد. 

هوموسکسوالیته نمی‌باید به‌عنوان تلاشی برای یکپارچه‌سازی هویتی در برابر امر طبیعی- مطلق دیگرجنس‌خواهی که امروزه معیار زیست‌مندی هنجارمندانه است فهمیده شود. اساساً هوموسکسوالیته در آغاز خواهان برچیده‌شدن معیار است. معیار همواره در نسبت با امر حق و حقیقی برپا می‌شود. وجود حقیقت خود معیارساز است. معیار پیش از آن که بر ساخته‌ای دینی باشد برساخته‌ای یونانی است. جهان پساسقراطی لوگوس محور، خواهان شناخت هستی و هستنده‌ها بر اساس معیار عقل و خرد است.

ارسطو به بهترین صورت در سیاست و اخلاق نیکوماخوس این معیار را تئوریزه می‌کند. گزاره‌ی انسان جانوری است با قابلیت اضافی سیاسی، آشکارا اولین صورت‌بندی عقلی از انسان است. وجود چنین معیاری است که افلاطون را از طرح اروس مردانه در مهمانی به نکوهش هوموسکسوالیته در قوانین می‌رساند. زیرا هوموسکسوالیته با طرح جامعه‌ی ایده‌آل افلاطون هم‌خوانی ندارد، اما جهان یونانی هنوز به هوموسکسوالیته به‌عنوان یک مسئله نگاه نمی‌کرد. 

این که خواست جنسی مرد- مرد در نگره‌ی یونانی خواستی طبیعی جلوه می‌کرد کماکان به تحقیق و وارسی بیش‌تری احتیاج دارد، اما به‌خوبی می‌دانیم که لوگوس یونانی معیاری است که بازنمایانندگی واقعیت‌های جهان یونانی را از دست نداده است، اما مسئله شدن هوموسکسوالیته در ادیان توحیدی شکل گرفت. زیرا معیار، دیگر انسان و لوگوس نبود. معیار، حرکتی استعلایی از انسان به سمت متافیزیک را طی کرد. معیار دینی، خواست طبیعی‌نگری را به طبیعی‌سازی تبدیل کرد. وجود یک پدیده، دلیلی روشن بر طبیعی‌ بودن آن ارائه نمی‌کرد. همین که پدیده‌ای با معیار حقیقت دینی نمی‌خواند، از صحنه حذف می‌شد. خدای دینی آماده بود تا طبقه‌بندی گونه‌ها و نوع‌ها را از نو صورت‌بندی کند. در این میان هوموسکسوالیته به‌عنوان امری خلاف و شنیع به فرمی غیر طبیعی تبدیل شد، اما رانده‌شدن و اخراج انسان هوموسکسوال با برچسبی با عنوان انسان غیر طبیعی امکان نداشت، مگر با عناوینی هم‌چون ضدیت با حقیقت و معیار دینی.

اما سئوال بنیادی اینجا مطرح می‌شود که آیا هوموسکسوالیته می‌باید برای پذیرش و قبول خود تن به طبیعی‌سازی خویش بدهد. یعنی این که هوموسکسوالیته باید خود را در پیکره‌ی امر جنسی- هویتی متعارف و طبیعی جا بیندازد تا پذیرفته شود. در بالا اشاره کردم که هوموسکسوالیته زمانی هوموسکسوالیته باقی خواهد ماند که امری کماکان متفاوت درک شود. طبیعی‌سازی هوموسکسوالیته می‌باید خود را در نه در هویت جنسی هم متفاوت و هم طبیعی، بلکه می‌باید خود را در یک زیست‌مندی تمام عیار بجوید. وجه ممیزه‌ی هوموسکسوالیته زیست‌مندی است. هوموسکسوالیته فرمی مربوط به زیست- سیاست است. امر هوموسکسوالیته به مثابه وجهی متفاوت از زیست- سیاست، می‌تواند به تولید سوژه‌ی سیاسی و در نتیجه سیاست راستین یاری رساند. دگرجنس‌گرایان در مقام بازنمودی از زیست- سیاست و در قامت یک کل، خواهان شنیدن صدای‌شان هستند.

سوژه سیاسی برآمده از زیست- سیاست نوین عصر حاضر، به تمامی خواهان به صحنه آوردن سیاست راستین در پرتو پیوند عمیقش با دموس است. به‌راستی دموس (مردم) پیچیده‌ترین و غامض‌ترین عنصر سیاست راستین است. این عنصر دیرپای جهان یونانی، جدا از ماهیت حقیقی‌اش که همان ابراز و اظهار تمایز‌ش از حاکمیت است، خواهان برکناری و فروپاشی نیز هست. دموس از یک‌سو عنصری است که ایجاد فاصله می‌کند و از سویی دیگر عنصری است که خواهان خواستی متفاوت از حاکمیت مستقر است. دموس کماکان عنصری انقلابی است.

گفتار فوکو که در آغاز آمد، می‌تواند توصیف دقیقی از هوموسکسوالیته به مثابه آلترناتیوی در جهت اعمال حق فردی و خصوصی متفاوت زیستن قلمداد شود. حال، این  حق فردی و خصوصی در مقام زیست‌مندی متفاوت چگونه می‌تواند به سوژه‌ای سیاسی در مقام برپادارنده‌ی تنش و کشمکش میان دموس و حاکمیت تبدیل شود؟

آیا هوموسکسوالیته به تنهایی می‌تواند به‌عنوان آلترناتیوی برای وضعیت مستقر محسوب شود؟ مسلماً هوموسکسوالیته به‌عنوان امری همواره بیرون از حوزه‌ی قانون، همواره عاملی برانداز و تهدید‌کننده برای قانون است. هوموسکسوالیته برخلاف دموس همیشه بیرون از قلمرو نوموس حاکمیت بوده است. تمایز عمده‌ی هوموسکسوالیته با دموس درآنجا است که حتی خود دموس هم در مقام نوموس مسلط می‌تواند امر هوموسکسوالیته را به بیرون از حوزه‌ی قانون پرتاب کند. این امکان را می‌باید همواره در نظر داشت. بیرون شدگی، تاریخ هوموسکسوالیته است. از دل همین امکان ذاتی- تاریخی است که هوموسکسوالیته همواره در طول تاریخ، امکانی  راستین برای به چالش کشیدن امر مستقر بوده است. هرچند این امکان و قابلیت، امروزه آشکار و ظهور یافته است.

با این توصیفات، بی‌تردید می‌توان از انسان هوموسکسوال به‌عنوان قابلیتی اضافی بر جانور سیاسی ِارسطو سخن راند. این قابلیت را نباید قابلیتی زیست‌شناسانه یا معرفتی برای انسان هوموسکسوال تصور کرد. معتقدم این قابلیت، قابلیتی تماماً هستی‌شناسانه است. هرچند قابلیت هستی‌شناسانه‌ی امر هوموسکسوالیته، گفتار و پژوهش دیگری می‌طلبد.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_43.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/07/post_43.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 03 Jul 2010 19:52:37 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سوژه، سیاست، هوموسکسوالیته</title>
         <description><![CDATA[باید خوشحال باشیم در زمانه‌ای زیست می‌کنیم که قدرت مستقر (حاکمیت اسلامی) با تمام ابزارهای رسانه‌ای - امنیتی‌اش کماکان به قدرت و توان خود در محدود کردن ساحت‌های سیاسی - اخلاقی انسان‌های تحت قلمروش اطمینان کافی ندارد.

مفهوم حاکمیت پیوند تنگاتنگی با انسان تحت انقیادش به مثابه موضوع یا ابژه‌ای برای زنده بودن خویش دارد. این پیوند ناگزیر است خودش را در منطق استیلا - سرکوب که خصوصیت تعیین‌کننده‌ی حاکمیت است، بازنمایی کند.

نوموس حاکمیت چنین خواستی را از طریق عنصرهای دوگانه‌ی قانون و خشونت پی‌گیری می‌کند. حاکمیت، اصل سوژه‌گی را در بردارنده‌ی منطقی سلبی و خطرناک برای خود بازتعریف می‌کند و میلی مهارناشدنی و گنگ به حفظ قلمروش دارد. سوژه‌گی پاشنه‌ی آشیل حاکمیت است.

اما ابتدا باید پرسید قلمرو و ساحتی که نوموس حاکمیت در آنجا شکل می‌گیرد چگونه است؟ و این‌که سوژه در این قلمرو، چگونه نوموس مسلط را به چالش می‌کشد. فهم این جاگیری و حضور، سرآغاز سوبژکتیویسمی است که قلمرو در مقام مکانی رادیکال، به آلترناتیوی برای حاکمیت تبدیل می‌شود.

قلمرو صرف نظر از مکان جغرافیایی (جایگاهی که امروزه بیش از پیش به مسئله‌ای حقوقی تبدیل شده است) اصلی حیاتی برای مشروعیت‌بخشی به حاکمیت است. ماهیت قلمرو همان انسان در آن است. انسانی که به گونه‌ای متناقض هم امکانی بالفعل برای قانونی کردن حاکمیت است و هم امکانی بالقوه برای به چالش کشیدن حاکمیت.

تراژدی حاکمیت از دل این تناقض حل‌ناشدنی می‌آید. از سویی وجود انسانی، تا آن زمان که ابژه‌ای برای بازنمایی جانبدارانه باشد، وجودی مقدس و حیاتی شمرده می‌شود؛ از سویی دیگر همین وجود به صرف این‌که خود را به پراتیکی سوژه‌محور بسپارد، موجودی غیر قابل تحمل و به انسانی خطرناک تبدیل می‌شود که جایگاهی را اشغال کرده که برای حاکمیت، استثناست.

حاکم و حاکمیت‌خواهان حفظ تصمیم‌گیری در مورد امر استثنا است. او ( انسان در قلمرو) می بایستی به جایگاه سابق در مقام متعلق- هوادار حاکمیت تنزل یابد و تا آنجا که توان دارد اجازه نخواهد داد به قلمرو که در اساس متعلق به حاکمیت است وارد شود. قلمرو در اساس به‌عنوان مکانی حقیقی متعلق به حاکم است. حاکمیت جابه‌جایی سئوال برانگیز و مرموز انسان در قلمروش به قلمرو امر استثنا را نقطه‌ای فرض می‌کند که هر عمل خشونت‌آمیزی به آسانی تبدیل به اکتی اخلاقی- قانونی می‌گردد.

صرف حضور در ساحت امر استثنا نیست که این دگرگونی را صورت می‌دهد، بلکه این پراتیک سوژه‌محور، خود آستانه‌ای است برای بی‌اعتبارسازی نوموس حاکمیت. پس حاکمیت نه تنها حاضر نیست حضور در قلمرو امر استثنا را تحمل کند بلکه اجازه نمی‌دهد انسان در قلمروش خروج کند.

دوگانه‌ی دوست - دشمن که در فلسفه‌ی سیاسی کارل اشمیت فیلسوف و نظریه‌پرداز آلمانی به مثابه امکانی برای فهم امر سیاسی به‌کار می‌رود به‌عنوان اصلی کلی خودش را در مقام برپادارنده‌ی هر حاکمیتی بالا می‌کشاند. سوژه‌گی آستانه و سرآغاز گونه‌ای از بیرون‌شدگی است. بیرون‌شدگی از نوموس مسلط و غالب حاکمیت. یکی از نمونه‌های اسطوره‌ای- الهیاتی چنین خروجی، داستان موسی و خروج بنی اسرائیل از مصر است.

در عهد عتیق بخشی مجزا تحت همین عنوان (خروج) آمده است. حرکت موسی و قوم بنی اسرائیل قطعا می‌بایستی به‌عنوان اکتی به‌تمامی سیاسی فهمیده شود. جدا از ماهیت رستاخیزگونه و حرکت رهایی‌بخش موسی برای رفتن به سمت سرزمین موعود، این خروج یکی از بنیادی‌ترین ماهیت‌های رخداد سیاسی را افشا می‌کند، اما بدون توجه به اکت فرعون در مقام انسان خداگون که حاکمیت را تعریف می‌کند امکان فهم این داستان اسطوره‌ای به‌عنوان رویدادی سیاسی محال است.

فرعون به دنبال خروج بنی اسرائیل سعی می‌کند انسان‌های تحت قلمروش که اکنون در مقام سوژه‌ها برای رهایی خود با همدستی موسی به سرزمین موعود (کنعان) در حرکتند، را به قلمرو اولیه یعنی همان مصر برگرداند. مصر مکانی حقیقی است که حاکمیت فرعون را بازنمایی می‌کند. کنعان همان مکان انتزاعی است که امکان خروج را مهیا کرده است. کنعان در مقام مکانی استعلایافته و رهایی‌بخش، آلترناتیوی برای مصر حقیقی است.

تثبیت شدگی مکان جغرافیایی که با تولد ملت- دولت در عصر رنسانس رخ داد، امکان ظهورمکان انتزاعی را به‌کلی از بین نبرد. امروز که هر کشور و ملتی با قیدهایی حقوقی و سیاسی در یک مکان اسکان یافته‌اند، گویی دیگر قادر نیستند برای سوژه‌گی که اولین شرط تحققش خروج معترضانه است مکانی برای زیست متفاوت خود بیابند. اسکان یافتگی انسان‌ها خود سر آغاز حذف مکان انتزاعی و به دنبال آن به اطمینان حاکمیت از نبود مکانی برای خروج انجامید. حاکمیت دیگر مطمئن بود که مکانی بیرون از قلمروش وجود ندارد که آن را تهدید کند. مکان به‌گونه‌ای کامل از طریق نوعی نوموس برآمده از عصر خرد، به تصرف حاکمیت در آمد. این تصرف خودش را در شکلی از قانون نمایان می کرد. مرزهای مکان، همان مرزهای نوموس حاکمیت است.

مکان انتزاعی امروزه می‌باید مرزهایش را در مکان حقیقی بجوید. شاید از اولین حرکت‌ها در زمینه‌ی تصرف مکان حقیقی و تبدیل آن به مکانی انتزاعی، انقلابات خیابانی است. یعنی آن زمان که فرد جرئت می کند به خود فردیت ببخشد و به زبان نیچه در فراسوی نیک و بد:

... بار دیگر خطر، این مادر اخلاقیات، ظاهر می‌شود- خطری عظیم - ولی این بار جایگاه آن به فرد انتقال یافته است، به نزدیکترین و عزیزترین کسان، به خیابان، به بطن فرزند آدمی، به کنه دل آدمی، به کنه عمیق‌ترین و نهانی‌ترین زوایای میل و اراده آدمی.

خیابان تبدیل به مکانی می‌شود که انسان‌ها قادر خواهند بود خواست خود را در آن به ظهور برسانند. خواستی که بیشتر در قامت یک اصل انتزاعی و آرمانی جلوه می‌یابد. خیابان تا حد یک مکان انتزاعی، به مکانی برای تحقق آرمان‌ها و امیال انسان تبدیل می‌شود.حرکت فرعون ماهیت این بیرون شدگی را به بهترین صورتی نشان می‌دهد: سوژه‌گی.

پرسش ما از دل این داستان نمی‌آید ولی این داستان به‌خوبی می تواند بخش بزرگی از حاکمیت و نهاد استیلاخواه‌اش را نشان دهد. نهادی که آلن بدیو در داستان ارشمیدس و سرباز رومی در مقاله‌ی مواجهه و وضعیت فلسفی، فاصله‌اش را با حقیقت به خوبی بیان کرده است: بین حق دولت و تفکر خلاق، خاصه تفکر هستی شناختی ناب که در ریاضیات مجسم می‌شود، هیچ مخرج مشترکی، هیچ بحثی که به معنای واقعی بحث باشد در کار نیست. در پایان، قدرت خشونت است، و حال آنکه تفکر خلاق هیچ محدودیتی نمی‌شناسد الا قواعد درونی خودش.[1]

رانسیر، فیلسوف معاصر فرانسوی معتقد است سیاست راستین زمانی شکل گرفت که دموس در پولیس  یونان باستان در قامت عاملی فعال و دارای کنش پدید آمد. طبقه‌ای فاقد جایگاه در نظام سیاسی یونان باستان که تصمیم گرفت صدایش را به گوش همگان برساند. از نظر رانسیر مبارزه‌ی سیاسی، گفت‌وگوی آزاد و عقلانی نیست بلکه تقلای کسی است تا صدایش را با رسایی تمام به گوش دیگری برساند و بتواند خودش را در مقام موجودی تعیین‌کننده و حیاتی در معادلات سیاسی بالا بکشد. سیاست راستین همان تولید سوژه‌ای است که میل دارد خود را از فضای نادیده به جایگاهی بکشاند که دیده شود.

تمام این حرکت تقلایی برای دیده شدن است از طرف کسانی که آن را فراموش کرده‌اند. این رویداد مستلزم تنشی شدید میان حاکمیت و توده‌هاست. رادیکالیسم چنین حرکتی از خواست دموس برای بالا کشاندن خود به مثابه امکانی پوینده و فعال می‌آید. خواستی که می‌خواهد خود را بدیلی معتبر برای حاکمیت و قدرت مستقر معرفی کند. این خواست برای دیده شدن، خواستی تماماً سیاسی است.

دموس می‌خواهد در جایگاه بلندی بایستد که تا دیروز متعلق به گروهی دیگر بود. دموس می‌خواهد مکانی را به دست بیاورد که تا دیروز از آن کس دیگری بوده است. تنش آنجا شکل می‌گیرد که حاکمیت مستقر، حفظ قدرتش را در خشونت تمام عیار علیه دموس می‌یابد، اما دموس کوتاه نمی‌آید. خشونت تنها از سمجی و پایداری دموس در برابر حاکمیت نمی‌آید. خشونت عنصر حیاتی حاکمیت است. پیوند حاکمیت و خشونت، پیوندی ذاتی است. اما تنش در اجتماعی که حاکمیت کماکان خواهان برقراری اصل برتری خود و حفظ نقش‌های پیشینی‌اش است ، همواره به‌عنوان اصلی اجتناب ناپذیر ظهور می‌یابد. آلن بدیو در پانزده تز در باب هنر معاصر می‌نویسد:

امپراتوری (سرمایه‌داری جهانی) از آنجا که از توانایی خود در کنترل کل حوزه‌ی دیداری و شنیداری توسط قوانین حاکم بر چرخه تجاری و ارتباطات دموکراتیک اطمینان دارد، دیگر هیچ چیز را سانسور نمی‌کند. آن هنگام که این جواز مصرف، تبادل، و لذت را بپذیریم، تمام هنر و اندیشه را باید تباه شده فرض کنیم. ما باید به سانسورچی‌های بی‌رحم خودمان بدل شویم.[2]

اطمینانی که بدیو از آن حرف می‌زند از دل یک حذف بیرون می‌آید. حذف تنش میان حاکمیت و دموس در مقام بازنمودی از کل. این حذف از دستاوردهای نظام‌های سرمایه‌داری است. سیاست راستین را باید بیرون از حوزه‌ی سرمایه‌داری به‌عنوان فرم غالب عصر امروز جست‌وجو کرد. تنش مور نظر، اصلی مطلق و حیاتی برای تولید سوژه‌ی سیاسی است.

چنین تنشی همواره انسان در قلمرو را به سوژه و سوژه‌ها را در کرانه‌ی سیاسی شدن قرار می‌دهد. امروز در ایران ما شاهد ظهور دوباره‌ی این تنش هستیم. تنش میان حاکمیت اسلامی و انسان‌های تحت قلمروش که آماده‌اند قلمروشان را ترک و خروج کنند. سوژه‌های سیاسی موجود امروزایران به تمامی آماده‌ی رویارویی بزرگی با حاکمیت می‌شوند.

در اینجا عنوان جنبش سبز همان مکانی است که به‌عنوان اصلی انتزاعی در مقام یک سرزمین رهایی‌بخش (نه در معنای اسطوره‌ای- دینی‌اش) ظهور یافته است. وقتی در کوچه و بازار از زبان همه می‌شنوی که ما همگی جنبش سبزی هستیم دقیقاً اشاره به همین بیرون‌شدگی دارد. جنبش سبز همان امکان رهایی‌بخشی است که بیرون‌شدگی‌اش را در خودش دیده است. مکان حقیقی- حقوقی، آرام آرام زادگاه و زهدان مکان انتزاعی می‌شود.

از همین روست که مکان رهایی‌بخش و نجات‌دهنده برای دموس، در درون خود اوست. ایدئالیسم نهفته در مکان رهایی‌بخش، به رئالیسمی خود انتقادی تبدیل می‌شود. پس مکان حقیقی دموس که مکانی عذاب‌آور و خون‌ریز است و حاکمیت سیطره‌ی اقتدار خود را بر آن گسترده، همان مکانی خواهد شد که در فرم انتزاعی‌اش، جنبش سبز نام گرفته است. جنبش سبز همان مکان انتزاع‌گونی است که دموس در آنجا خود را آشکار می‌کند. جنبش سبز نام یک مکان است.

ژیژک در مقاله‌ی رانسیر و سیاست رادیکال، وضعیت تازه ای به‌نام ابر سیاست را این گونه شرح می‌دهد:

... یعنی کوشش در راه حذف کامل ابعاد سیاسی کشمکش از طریق به افراط کشاندن آن با توسل به شیوه‌های نظامی مستقیم و نظامی کردن عرصه سیاست.[3]

یعنی جایی که امر سیاسی ممنوع می‌شود، اما وجه پارادوکسیکال قضیه آنجاست که حاکمیت که تحمل بیرون‌شدگی از حوزه‌ی قانون و نوموس‌اش را تحمل نمی‌کند با توسل به خشونت سعی می‌کند که قلمروش را دوباره احیا کند و این بار نه تنها از آنها خواهد خواست که حضورشان را در معرض دید بگذارند بلکه خواهان طرفداری از نوموس حاکمیت نیز می‌شوند. شگفتی چنین وضعیتی آنجاست که آستانه‌ی سیاسی شدن سوژه‌ها با خواست حاکمیت در اعلان وفاداری به آن همپوشانی دارد.

از همین‌رو است که حاکمیت هیچ اطمینانی به‌خود ندارد. وضعیت حاکمیت اسلامی به‌گونه‌ای عجیب با ظهور جنبش سبز و امکان دوباره در مرز سیاسی قرار گرفتن سوژه‌ها، اضطرابی دوچندان به‌خود گرفته است. جنبش سبز با به پرسش گرفتن وضع موجود، نوموس حاکمیت را به چالش کشیده است. جدا از مباحث جامعه‌شناسانه و تحلیل‌های سیاسی - ژورنالیستی، می‌توان این سئوال را مطرح کرد که سوژه تا کجا با سیاست همپوشانی دارد؟ دقیقاً آنجا که تنش میان توده‌ها و حاکمیت جریان داشته باشد.

اما آیا تن سپردن به وضعیتی ثابت که محصولی جز برتری یکی از آن دو گروه متخاصم ندارد، پایانی بر این تنش است؟ مسلماً هرگونه تلاشی برای حذف این تنش نابودی کامل سوژه سیاسی را به همراه دارد. چیزی که امروز در ایران اهمیتی حیاتی دارد فقط پروسه‌ی سکولاریزاسیون و عبور مسالمت‌آمیز از حاکمیت اسلامی به دولتی سکولار و غیر دینی نیست؛ بلکه در درجه‌ی اول تلاش برای به جریان انداختن سوژه‌ی سیاسی است. سوژه‌ی سیاسی نوین با قرق کردن خیابان‌ها به ممنوعیت امر سیاسی و نوموس حاکمیت واکنش نشان داد و خود را در مقام کنشی سیاسی ارتقا داد. جنبش سبز می‌بایستی کماکان  به سیاسی شدن تمام امور جامعه ادامه دهد. از طریق این رادیکالیسم سیاسی است که حاکمیت به چالش کشیده شده و اصل مقوم حاکمیت یعنی نوموس  اقتدارگرایانه‌اش فرو می‌ریزد.

بخش دوم این مقاله به ارائه‌ی خوانشی اساساً سیاسی از امر هوموسکسوالیته و نظریه‌ی کوئیر می‌پردازد. تز من در این مقاله آن است که امر هوموسکسوالیته به مثابه بیرون شدگی از قلمرو طبیعی- جنسی مستقر، همیشه امکانی بالقوه برای سیاسی شدن بوده است. هوموسکسوالیته طی سال‌ها، بیرون از نوموس حاکمیت قرار داده شده بود. همین بیرون شدگی تاریخی است که هوموسکسوالیته را به اصلی سیاسی تبدیل کرده است. هوموسکسوالیته داستان یک خروج است.

<small><strong>زیرنویس‌ها:</strong>

[1]رخداد- آلن بدیو - گزینش و ویرایش مراد فرهادپور و ... . مقاله مواجهه و وضعیت فلسفی - انتشارات فرهنگ صبا ۱۳۸۸

[2]رخداد- اسلاوی ژیژک - گزینش و ویرایش مراد فرهادپور و...  مقاله در دفاع از خشونت اخلاقی- انتشارات گام نو ۱۳۸۴

[3]همان- مقاله ژاک رانسیر و سیاست رادیکال</small>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/06/post_42.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/06/post_42.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 14 Jun 2010 16:00:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا فریاد می‌زنم که همجنس‌گرا هستم؟</title>
         <description>فریاد از درد برمی‌خیزد و درد من بهعنوان یک همجنس‌گرا تبعیض است که به تمام زوایای زندگی خصوصی و اجتماعی من آسیب رسانده است. 

درد من این است که برادر و خواهر من می‌توانند نامزد خود را به این و آن معرفی کنند و همه از آشنایی با زوج جوان به‌به و چه‌چه می‌کنند. ولی من چنین امکانی ندارم. من باید برای چیزهایی که دیگران بدون دردسر و زحمت در دست دارند، جان بکنم. هرجا می‌روم باید در یک دستم سپر باشد و در دیگری شمشیر، و گوش به زنگ و آماده باشم تا ببینم چه کسی اولین حمله را می‌کند و چه  کسی قصد دارد حقارت‌های وجود خود را با فرافکنی به من نسبت دهد.

درد من این است که وقتی همه‌ی اعضای خانواده را به‌جایی دعوت می‌کنند، شریک زندگی من همیشه از قلم افتاده. وقتی کسی می‌پرسد مجرد هستی یا متاهل؟ باید بگویم ترجیح می‌دهم جواب ندهم. یا برای جوابی که دیگران با چند کلمه می‌دهند، مجبور شوم علوم تجربی و انسانی را برایش مرور کنم.

وقتی از خیابان عبور می‌کنم چشمم به تابلو دفتر ازدواج و طلاق می‌افتد. وقتی کتاب قانون را ورق می‌زنم، وقتی برنامه‌های اقتصادی و اجتماعی حمایت از خانواده را می‌بینم، وقتی تالارهای جشن عروسی را می‌بینم، وقتی فرم استخدام را پر می‌کنم به این فکر می‌کنم که این‌ها هیچ کدام مال من نیستند. انگار من یک مسافر هستم که در کشوری بیگانه قدم می‌زنم و فقط می‌توانم تماشا کنم و بگذرم. نظام اجتماعی، طراحی شده تا مانند غلتکی من را له کند و از من عبور کند.

رسانه‌ها پر است از تحلیل و گزارش و آموزش درباره‌ی روابط زوج‌های دگرجنس‌گرا و کسی  نمی‌پرسد که چرا صبح تا شب از مسائل به‌قول خودشان درون اتاق‌خواب صحبت می‌کنند، اما من باید جواب‌گو باشم. من باید جواب پس دهم که چرا لازم است همجنس‌گرایان تجربیات خود از سبک زندگی‌شان را با هم قسمت کنند تا هر کس به‌ناچار اشتباهات دیگران را تکرار نکند. کسی نمی‌پرسد چرا دگرجنس‌گرایان از احساسات خود فیلم می‌سازند و برای دیگران نمایش می‌دهند. کسی نمی‌پرسد چرا حلقه‌ی ازدواج به دست می‌کنند تا این نشانه را دیگران ببینند، اما من هر یک از این کارها را انجام دهم سئوال می‌شود چرا زندگی خود را در بوق می‌کنید و فریاد می‌زنید.

تقلید از سبک زندگی و روابط اجتماعی دگرجنس‌گرایان هدف من نیست. انگیزه‌ی من برای انکار نکردن وجود و افکار و احساساتم و برای آشکار زندگی کردن این است که همه‌ی روابط اجتماعی دگرجنسگرایان، کارکردهایی در زندگی، در زندگی اجتماعی دارند، که جای این کارکردها در زندگی من خالی است. بی‌دلیل نبوده که چنین روابط و پدیده‌های اجتماعی‌ای در بین دگر جنس‌گرایان شکل گرفته است. همه‌ی این روابط و گفت‌وگوها و تظاهرها قرار است به نیازهایی پاسخ دهند. من هم نیازهایی دارم که بخش بسیار بزرگ آن در اتاق‌خواب خانه‌ام نمی‌گنجد که بخواهم و بتوانم آن‌جا پنهان‌شان کنم. من و سایر همجنس‌گرایان ویژگی‌هایی داریم که در بعضی موارد با ویژگی‌های دگر جنس‌گرایان همپوشانی ندارند. همان‌طور که زنان، مردان، کودکان، سالخوردگان و معلولان و سایر گروه‌های اجتماعی، نشریات، برنامه‌های تلویزیونی و مسابقات ورزشی مناسب با ویژگی‌های خود را طلب می‌کنند من هم در پی پاسخ دادن به نیازهای اجتماعی خود هستم. من هم می‌توانم و باید از کتاب، فیلم، نشریه و هزار رفتار و ابزار و رسانه‌ی دیگر که برای ویژگی‌های شخصیتی من ساخته شده‌اند و نیازهای من را پاسخ می‌دهند استفاده کنم و این به معنای زیاده‌خواهی نیست، به معنای استفاده از ضرورت‌های اولیه‌ی زندگی است. 

واگر فریاد نزنم چه می‌شود؟ غیر از آن چیزی که برای همجنس‌گرایانی که انتخاب کردند فریاد نزنند، شد؟ چه سهمی از زندگی جز تحقیر شدن، برده‌ی جنسی شدن، همه‌چیز به غیر از «خود شدن» به آن‌ها رسید که حال به من برسد. چه کسی به سکوت آن‌ها احترام گذاشت؟ چه کسی آن‌ها را در نظر گرفت. مرگ از زندگی این چنینی بهتر است. راه سکوت، انتخاب من نیست. این راهی نیست که من بروم.</description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/06/post_41.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/06/post_41.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 06 Jun 2010 23:00:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمینه‌های ایجاد هوموفوبیا</title>
         <description><![CDATA[<strong>هوموفوبیای درونی شده</strong> [internalized homophobia]:

هوموفوبیای درونی شده یا هوموفوبیای خود-ناهمخوان [egodystonic] اشاره به احساس منفی نسبت به فردی است که همجنس‌گراست.[39]،[40] این واژه مورد نقد بوده است چراکه داشتن تمایلات منفی ضرورتاً دربردارنده‌ی هراس نیست و اصطلاح «داغ ننگ درونی شده» گاهی در عوض آن به کار می‌رود.[41]

این هوموفوبیا موجب آزار یا عدم پذیرش گرایش جنسی شخص می‌شود. هوموفوبیای درونی شده نوعی از ناهماهنگی شناختی است؛ یعنی این که فرد نمی‌تواند وجدان مخالف یا میل جنسی ناخودآگاهی که دارد را با ارزش و اصولی که از جامعه‌ی دینی یا تربیت کسب شده است سازگار سازد.

چنین حالتی سرکوب افراطی علیه امیال همجنس‌گرا ایجاد می‌کند.[42] در مواردی دیگر نزاع درونی گاهی ممکن است بعضاً روی دهد و اغلب به نحوی عمیق باورهای دینی و اجتماعی را در برابر امیال جنسی و عاطفی قرار دهد. این ناسازگاری اغلب مسبب افسردگی‌های بالینی می شود و خودکشی‌های متداول در میان همجنس‌گرایان جوان (تا سی‌درصد از جوانان غیر دگرجنس‌گرا خودکشی می‌کنند) به این پدیده نسبت داده می‌شود.[43]

روان‌درمانی‌هایی مانند «روان درمانی مؤید گی بودن» [gay affirmative psychotherapy] و شرکت در یک گروه اقلیت جنسی تأییدگر می‌تواند مسئله‌ی تضاد درونی میان دین و هویت جنسی را حل کند.[44]

عنوان هوموفوبیای درونی شده، گاهی برای رفتارهای خودآگاه یا ناخودآگاه در اشخاص همجنس‌گرایی به کار می رود که احساس می کنند نیاز به تأیید یا ترفیع در سطح انتظارات دگرجنس‌هنجاری یا دگرجنس‌گرایی را دارند. این زمانی روی می‌دهد که  سرکوب و نفی با فشار بیرونی رفتارهای دگرجنس‌هنجاری همراه می‌شود که از او می خواهد نشان دهد که حس می کند مطابق با هنجار است یا پذیرفته شده است.

همچنین این عنوان را برای ل.گ.ب.ت ‌هایی به کار می‌برند که سیاست سازشکاری را دنبال می‌کنند. مانند کسانی که پیوندهای مدنی را جایگزینی برای ازدواج همجنس می‌شمارند. این که این امر یک دیدگاه تاکتیکی است یا این که نتیجه‌ی نوعی از تعصب درونی، موضوعی است که محل بحث است.

برخی برآنند که افراد هوفوبیک همجنس‌گرایی خود را سرکوب می کنند، اما این مسئله‌ای است که محل بحث است. در سال ۱۹۹۶ یک آزمون نظارت شده از 64 مرد دگرجنس‌گرا (که نیمی از آن‌ها بر اساس تجربه‌ی آزمون‌گر یا گزارشی که خود داده‌اند هوموفوبیک به شمار رفته‌اند)، در دانشگاه جورجیا مشخص شد که کسانی که هوموفوبیک‌اند (که بر مبنای شاخص هوموفوبیا سنجیده شده بودند)[45] به نحو قابل توجهی بیش‌تر از کسانی که غیر هوموفوبیک تلقی شده‌اند در قبال دیدن تصاویر هومواروتیک تحریک می‌شوند.[46]

<strong>هوموفوبیای اجتماعی</strong> [social homophobia]

 این واژه، توصیف‌گر هراس یک دگرجنس‌گراست که در تماس رمانتیک با یک همجنس قرار دارد. همچنین این واژه، بیانگر واکنش‌های ظاهراً برمبنای هراس است که از تماس نزدیک غیر عمد با مردی دیگر یا نزدیکی به مردان دیگر در موقعیت‌هایی مانند حضور در یک دستشویی عمومی دست می‌دهد.  این واکنشی از سر هراس است اما هراس معمولاً در این‌جا هراس از این است که داغ ننگ اجتماعی همجنس‌گرایی بر آن‌ها بخورد.

هراس از اینکه گی دانسته شویم به‌عنوان شکلی از هوموفوبیای اجتماعی تلقی شده است. نظریه‌پردازان از جمله کالوین توماس و جودیث باتلر معتقدند که هوموفوبیا ریشه در هراس فرد از این دارد که گی دانسته شود. هوموفوبیا در مردان با احساس ناامنی از بودن در کنار مردان دیگر نسبت دارد.[47]،[48] به‌همین دلیل است که هوموفوبیای مورد نظر در میان ورزشکاران رواج دارد.[49]

این نظریه‌پردازان برآنند که هوموفوبیا در این صور، نه تنها باورهای بعضی از مردم در مورد همجنس‌گرایان را نشان می‌دهد، بلکه موید آن است که مردم با بی‌زاری از گروه، و از جایگاه اجتماعی ایشان نیز فاصله می‌گیرند. بنابراین از طریق فاصله‌گیری از آن‌ها تحت عنوان گی، هم‌زمان نقش خود را به عنوان دگرجنس‌گرا در فرهنگ دگرجنس‌گرایی تثبیت می‌کنند و به این وسیله تلاش می‌کنند عنوان گی را از خود سلب کنند.

این بازتفسیرگریزی نیز اشاره به آن دارد که ممکن است شخص در هتک «دیگری» در حال تثبیت موقعیت خود در میان اکثریت و کسب ارزشمندی اجتماعی است. این مفهوم همچنین به تفسیری مربوط به نژادپرستی و بیگانه‌ترسی نیز ارجاع دارد.

[[photow01]]

نانسی ج. چادویک معتقد است که هوموفوبیا به‌عنوان روشی در جهت حفظ مذکربودن مردان می‌تواند بررسی شود.[50]

بسیاری از نظریه‌های روانکاوی هوموفوبیا را تهدیدی برای انگیزه‌های همجنس‌گونه‌ی فرد می‌دانند، چه این انگیزه‌ها درونی باشند چه ذهنی. این امر او را به سرکوب و نفی خود و واکنش‌های وارونه وامی‌دارد.[51]

<strong>زمینه‌های ایجاد هوموفوبیا</strong>

<strong>باورهای سکس‌گرایانه</strong><br>برخی از نظریه‌پردازان جنسیت معتقدند این که مناسبات مرد با مرد اغلب واکنش تندتری را در میان هوموفوب‌ها برمی‌انگیزد تا مناسبات زن با زن، به این دلیل است که فرد هوموفوبیک بیش‌تر احساس خطرشان بابت براندازی پارادایم جنسی مردانگی است. چنان که نظریه‌پردازی مانند دی.ای.میلر معتقد است دگرجنس‌گرایی مردانه، نه تنها میل به زنان است (که بسیار اساسی است) که نفی میل به مرد دیگر نیز محسوب می‌شود.

بنابراین تجلی هوموفوبیا به این صورت است که از استعداد زنانگی که در خود هست باید فاصله بگیریم تا از این طریق بر ماهیت مردانه‌مان تأکید کنیم. بنابراین تحقیر کسی تحت عنوان مردانگی به معنی این است که او یک مرد واقعی نیست.

میلر معتقد است که تنها نقش منفعل یا سلطه‌پذیر در کنش همجنس‌گرا را می‌توان مذکرزدایی دانست چنان که در بسیاری از فرهنگ‌ها چنین است.

<strong> گرایش به هوموفوبیا در جامعه</strong><br>عدم تأیید همجنس‌گرایان و گی‌ها از سوی جامعه به یک نسبت صورت نمی گیرد، بلکه معمولاً بر اساس متغیرهایی مانند سن، قومیت، مکان جغرافیایی، نژاد، جنسیت، تحصیلات، هویت حزبی و مذهبی متفاوت است. بر اساس دیدگاه اچ آی وی/ ایدز در انگلستان، فقدان احساسات و تجربه‌های همجنس‌گرایانه و داشتن دیدگاه‌های مذهبی و فقدان تعامل با گی‌ها تأثیر بزرگی در داشتن دیدگاه‌های هوفوبیک دارد.[52]

نگرانی دگرجنس‌گرایان (به‌ویژه افراد بالغی که ساختار مردانگی دگرجنس‌گرای‌شان بر اساس گی نبودن استوار است) از این که دیگران ممکن است ایشان را گی بدانند[53]،[54] چنان که مایکل کیمل نیز می‌گوید، نمونه‌ای از هوموفوبیا است.[55] سرزنش پسران دیگری که ممکن است فرد را دور از جمع خود بدانند (برای کسانی که اغلب گی نیستند) در میان قصبات و مدارس حاشیه‌ی شهرها در آمریکا یک اپیدمی است و همراه با رفتارهای خطرناکی مانند خشونت علیه یکدیگر برای نشان دادن مردانگی است.[56]

گرایش به همجنس‌گرایان در ایالات متحده، بر اساس عضویت در حزب نیز متفاوت است. جمهوری‌خواهان بیش از دموکرات‌ها گرایش منفی نسبت به گی‌ها و لزبین‌ها دارند؛ بر اساس پیمایشی از مرکز «مطالعات انتخابات ملی» از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۴ این امر مشهود است.

[[photow02]]

هوموفوبیا همچنین بر اساس مناطق و محله‌ها نیز متفاوت است. آمار نشان می‌دهد که ایالات متحده‌ی جنوبی، گزارش‌های ضد گی بیش‌تری را نسبت به سایر نقاط داشته است.[57]

اختلاف مورد مشاهده در این نمودار که از کتاب جوزف فرید منتشر شده در سال ۲۰۰۸ به دست آمده، این امر را نشان می‌دهد. باید توجه کرد که تمایل جهوری‌خواهان به نگاه منفی نسبت به گی‌ها و لزبین‌ها براساس هوموفوبیا، باورهای مذهبی و محافظه‌کاری ایشان نسبت به خانواده‌ی سنتی است.[58]

یکی از مطالعات انجام شده روی افراد بالغ سفیدپوست در دانشگاه سین سیناتی، توسط جانت باکر نشان می‌دهد که احساسات منفی نسبت به گی‌ها همراه است با دیگر رفتارهای تبعیض‌آمیز. این مطالعه نشان می‌دهد که نفرت از گی‌ها، یهودی‌ها و نژادپرستی (که می‌توان آن‌ها را شرکای همانند نامید[59]) با یکدیگر در سوء استفاده از قدرت شراکت دارند.

مطالعه‌ای که در سال ۲۰۰۷ در انگلستان انجام شده است در گزارش خیریه استنوال نشان داده می‌شود که 90 درصد از جمعیت ضد قوانین تبعیض‌آمیز حامی گی‌ها و لزبین‌ها بوده‌اند.[60]

ساختارهای اجتماعی و فرهنگی می‌تواند تمایلات هوموفیک را زمینه‌سازی کند. برخی از این زمینه‌های اجتماعی، در جامعه‌ی سیاهان شامل مواردی نظیر موزیک و ویدئو موزیک[61]،[62]،[63] کلیساها[64]،[65] است. همچنین درمیان سفیدپوستان نیز هنر، ورزش و کلیسا جاهایی است که هوموفوبیا را ترویج می‌کنند.

نمونه‌ای از هوموفوبیا در میان ورزشکاران یافت می‌شود که مردانگی‌ای که ستایش می‌شود با ارزش‌هایی که این مردانگی را به چالش می‌کشد سازگار نیست. بنابراین رفتار و گفتارهای هوموفوبیک زیادی را در میان ورزشکاران شاهدیم.

برای مثال به این نقل قول از تیم هارداوی  بسکتبالیست در یک شوی رادیویی توجه کنید: خب می‌دونید، من از گی‌ها متنفرم. من، خب آره، من از گی‌ها خوشم نمیاد. من خوشم نمیاد نزدیک گی‌ها باشم. من هوموفوبیک‌ام. من خوشم نمیاد ازش. اصلاً نباید تو دنیا باشه. یعنی تو ایالات متحده. من خوشم نمیاد.[66] با وجود این اکثر ورزشکاران حرفه‌ای لیگ‌ها طرفدار هوموفوبیا نیستند و جامعه ل.گ.ب.ت ها را به‌عنوان یک بازار ضروری تلقی می‌کنند.[67]،[68]،[69] 

<strong>برخورد با هوموفوبیا</strong>

بیش‌تر سازمان‌های حقوق بشری مانند دیدبان حقوق بشر و عفو بین‌الملل، قوانینی که مناسبات همجنس‌گرایانه‌ی میان افراد بالغ را جرم می‌انگارد، محکوم می‌کنند. از سال ۱۹۹۴ کمیته‌ی حقوق بشر سازمان ملل حکم به این داده است که چنین قوانینی، حق حوزه‌ی خصوصی افراد که در بیانیه‌ی حقوق بشر و معاهده‌ی بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی مورد حمایت است را نقض می‌کنند. در سال ۲۰۰۸ کلیسای کاتولیک رم حکمی داد دایر بر اینکه «دولت باید از احکام کیفری علیه همجنس‌گرایان پرهیز کند».

[[photow03]]

این حکم ناظر به تصمیم شورای سازمان ملل  بود که به صراحت خواستار پایان دادن به احکام کیفری علیه همجنس‌گرایان در جهان می‌شد.[70] در مارس سال ۲۰۱۰، کمیته‌ی نخست‌وزیران اتحادیه‌ی اروپا پیشنهادی را در مورد پیشگیری از برخورد تبعیض‌آمیز با افراد بر مبنای گرایش جنسی یا هویت جنسی‌شان به تصویب رساند که دبیر کل این کمیته آن را نخستین ابزار قانونی در جهان برای مقابله با یکی از قدیمی‌ترین اشکال تبعیض در جهان دانسته است.[71]

برای برخورد با هوموفوبیا جامعه ل.گ.ب.ت‌ها مراسمی را به‌صورت تظاهرات افتخار گی [gay pride parades] و فعالیت‌های سیاسی دیگر برگزار می‌کنند. یکی از این مناسبت‌ها برای مبارزه با هوموفوبیا، سالروز جهانی مبارزه با هوموفوبیا است که به مناسبت روز ۱۷می ۱۹۹۰ که همجنس‌گرایی از فهرست بیماری‌های سازمان جهانی سلامت [WTO] حذف شد، در سال ۲۰۰۵ توسط یک کمیته‌ی مرکزی به این مناسبت در فرانسه، برگزیده شده است و امروزه در بیش از ۵۰ کشور دنیا بزرگداشت آن برگزار می‌شود.

<strong>کیفر مرگ برای همجنس‌گرایان در دوره‌ی معاصر</strong>

در سال ۲۰۰۹ ایلگا، گزارشی را منتشر کرد بر پایه‌ی تحقیقی که توسر دانیل اوتسن در کالج دانشگاه سودرترن در استکهلم سوئد انجام داده بود. این تحقیق نشان می دهد که ۸۰ کشور دنیا هنوز همجنس‌گرایی را جرم تلقی می‌کنند و پنج‌تا از آن‌ها کیفر اعدام را برای آن در نظر گرفته‌اند. دوتا از آن‌ها نیز در برخی مناطق خود این حکم را اجرا می‌کنند.

در این گزارش، که با عنوان «دولت های حامی هوموفوبیا» نامیده شده است[72] یادآوری می‌شود مجازات‌های سخت و اعدام  در کشورهای مسلمان یا در دو مورد از مناطق در کشورهای اسلامی رخ می‌دهد.[73]،[74]
کشورهایی که حکم اعدام برای هم‌جنس‌گرایی در نظر گرفته‌اند شامل این فهرست هستند: در رأس آن‌ها ایران، سپس کشور آفریقایی موریتانی، کشور عربستان سعودی، کشور آفریقایی سودان و کشور یمن، و در برخی مناطق از دو کشور نیجریه و سومالی.[75]

<strong>پانوشت‌ها:</strong>

<small>۳۹. <a href="http://www.apa.org/pi/lgbc/publications/therapeutic-response.pdf">Appropriate Therapeutic Responses to Sexual Orientation</a>.

۴۰. Herek, G M; Cogan, J C; Gillis, J R; Glunt, E K (1998). <a href="http://psychology.ucdavis.edu/rainbow/html/JGLMApre.pdf">Correlates of Internalized Homophobia in a Community Sample of Lesbians and Gay Men</a> . 2. 17–26. OCLC 206392016 . 

۴۱. Adams HE, Wright LW, Lohr BA (August 1996). "<a href="http://content.apa.org/journals/abn/105/3/440">Is homophobia associated with homosexual arousal?</a>". J Abnorm Psychol 105 (3): 440–5. doi:10.1037/0021-843X.105.3.440 . PMID 8772014 . . Summarized in an American Psychological Association press release, August 1996: "New Study Links Homophobia with Homosexual Arousal

۴۲. Adams HE, Wright LW, Lohr BA (August 1996). "<a href="http://content.apa.org/journals/abn/105/3/440">Is homophobia associated with homosexual arousal?"
. J Abnorm Psychol</a> 105 (3): 440–5. doi:10.1037/0021-843X.105.3.440. PMID 8772014. . Summarized in an American Psychological Association press release, August 1996: "New Study Links Homophobia with Homosexual Arousal

۴۳. <a href="http://66.151.111.132/pp2/portal/files/portal/medicalinfo/sexualhealth/article-sexual-orientation.xml">Sexual Orientation and Gender Identity — Discrimination and Conflicts from Planned Parenthood: </a>[dead link] 

۴۴. <a href="http://www.apa.org/pi/lgbc/publications/therapeutic-response.pdf">Appropriate Therapeutic Responses to Sexual Orientation</a>

۴۵. ndex of Homophobia: W. W. Hudson and W. A. Ricketts, 1980.

۴۶. <a href="http://www.apa.org/pi/lgbc/publications/therapeutic-response.pdf">Appropriate Therapeutic Responses to Sexual Orientation</a>

۴۷. Masculinity Challenged, Men Prefer War and SUVs

۴۸. "<a href="http://www.pbs.org/independentlens/hiphop/gender.htm">Homophobia and Hip-Hop</a>" . PBS. . Retrieved 2009-03-30.

۴۹. <a href="http://www.bangkokpost.com/news/sports/34787/fans-culture-hard-to-change">Fans' culture hard to change"</a>

۵۰. Nancy J. Chodorow. Statement in a public forum on homophobia by The American Psychoanalytic Foundation, 1999

۵۱. West, D.J. Homosexuality re-examined. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1977. ISBN 0816608121

۵۲. <a href="http://www.avert.org/hsexu3.htm">Prejudice & Attitudes to Gay Men & Lesbians.</a> 

۵۳. Epstein, D. (1995). "Keeping them in their place: Hetero/sexist harassment, gender and the enforcement of heterosexuality." In J. Holland&L. Adkins (Eds.), Sex, sensibility and the gendered body. London: Macmillan.

۵۴. Herek, Gregory M; <a href="http://www.worldcat.org/oclc/37721264">Society for the Psychological Study of Lesbian and Gay Issues</a> (1998). Stigma and sexual orientation : understanding prejudice against lesbians, gay men, and bisexuals. Psychological perspectives on lesbian and gay issues, v. 4. Sage Publications. ISBN 9780803953857. .

۵۵. Kimmel, M. (1994). Masculinity as homophobia: Fear, shame and silence in the construction of gender identity. In H. Brod & M. Kaufman (Eds.), Theorizing masculinities (pp. 119–141). Newbury Park, CA: Sage

۵۶. ibid

۵۷. Lyons, P. M., Jr.; Anthony, C. M.; Davis, K. M.; Fernandez, K.; Torres, A. N.; Marcus, D. K. (2005). "<a href="http://www.apcj.org/journal/index.php?mode=view&item=0">Police Judgements of Culpability and Homophobia</a>". Appl Psychol Crim Justice 1 (1): 1–14. .

۵۸. Fried, Joseph (2008). <a href="http://www.worldcat.org/oclc/183179592">Democrats and Republicans--rhetoric and reality : comparing the voters in statistics and anecdotes</a>. Algora Pub. p. 185. ISBN 0875866050.

۵۹. "Homophobia, racism likely companions, study shows," Jet, January 10, 1994

۶۰. Muir, Hugh (May 23, 2007). "<a href="http://www.guardian.co.uk/gayrights/story/0,,2086335,00.html. Retrieved May 4, 2010">Majority support gay equality rights, poll finds</a>". London: Guardian.

۶۱. After Elton: Because visibility matters, by Robert Urban, June 1, 2006 "Taking the Homophobia Out of Hip-Hop: A Progress Report" [2]

۶۲. "<a href="http://www.pbs.org/independentlens/hiphop">Beyond Beats and Rhymes</a>"

۶۳. "<a href="http://www.itvs.org/outreach/hiphop/resources/brief_gender.pdf">Issue Brief: Gender Violence and Homophobia</a>"

۶۴. Banerjee, Neela (January 21, 2006). <a href="http://www.nytimes.com/2006/01/21/national/21church.html">"Black Churches' Attitudes Toward Gay Parishioners Is Discussed at Conference</a>" . The New York Times. Retrieved May 4, 2010.

۶۵. "<a href="http://www.huffingtonpost.com/2008/01/25/obama-takes-on-the-black-_n_83234.html">Obama takes on the black community's homophobia</a>"

۶۶. "<a href="http://blackademics.org/2007/02/18/love-and-basketball-homophobia-in-sports">Love and Basketball: Homophobia in Sports</a>"

۶۷. <a href="http://media.www.duclarion.com/media/storage/paper481/news/2005/04/05/Features/Homophobia.In.Professional.Sports-914733.shtml">Homophobia in professional sports - Features</a>

۶۸. "<a href="http://www.gaysports.com/page.cfm?Sectionid=1&typeofsite=storydetail&ID=1067&storyset=yes.">Gay and lesbian sports site, for sports enthusiasts and athletes worldwide</a>". Gay Sports. Retrieved 2009-08-08.

۶۹. Archive 2008, <a href="http://web.archive.org/web/20080715145523/http://www.gaybaseballdays.com/">gaybaseballdays.com</a>

۷۰. STATEMENT OF THE HOLY SEE DELEGATION AT THE 63rd SESSION OF THE GENERAL ASSEMBLY OF THE UNITED NATIONS ON THE DECLARATION ON HUMAN RIGHTS, SEXUAL ORIENTATION AND GENDER IDENTITY (18 DECEMBER 2008)

۷۱. International Lesbian and Gay Association. "<a href="http://www.ilga.org/news_results.asp?LanguageID=1&FileID=1058&FileCategory=10&ZoneID=7">State-sponsored Homophobia</a>"

۷۲. ILGA: 2009 Report on State Sponsored Homophobia (2009)[dead link]

۷۳. <a href="http://ilga.org/ilga/en/article/1111">ILGA:7 countries still put people to death for same-sex acts</a>

۷۴. <a href="http://www.religionfacts.com/homosexuality/islam.htm">Homosexuality and Islam - ReligionFacts</a>

۷۵. <a href="http://www.ilga.org/Statehomophobia/ILGA_map_2009_A4.pdf">ILGA: Lesbian and Gay Rights in the World</a> (2009)</small>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/05/_internalized_homophobia.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/degarbash/2010/05/_internalized_homophobia.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 May 2010 15:18:50 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

