<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>گفتگوي خودموني</title>
      <link>http://zamaaneh.com/radioblog/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 27 Jun 2010 15:51:14 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>مستندی برای ندا و انتظار بازگشت به ایران</title>
         <description><![CDATA[«برای ندا»، عنوان مستندی یک‏ساعته از آنتونی توماس، کارگردان بریتانیایی است. مستندی که زندگی ندا آقاسلطان، دختر ۲۷ ساله‏‌ی ایرانی را مرور می‏کند.

[[sound]]

دختری که در جریان تظاهرات اعتراضی مردم ایران در تابستان سال گذشته، با شلیک گلوله‏ای جانش را از دست داد؛ با چشمانی باز در برابر دوربین موبایلی که صحنه‏ی جان دادن او را به تمام جهان مخابره کرد و ندا را به نمادی برای جنبش مردم ایران تبدیل کرد.

[[photow01]]

«برای ندا» با صدای شهره‏ آغداشلو، هنرپیشه‏ی ایرانی در هالیوود، روایت شده است. در این فیلم، شخصیت‏های گوناگونی درباره‏ی ندا صحبت می‏کنند؛ از رضا دقتی، عکاس صاحب‏نام ایرانی در پاریس گرفته تا اعضای خانواده‏ی ندا آقاسلطان در تهران و شماری از فعالان حقوق بشر و رسانه‌ای در جهان.

یکی از شخصیت‏های کلیدی در شکل‏گیری این مستند، سعید کمالی دهقان، یک روزنامه‏نگار جوان ایرانی است که با شماری از پرمخاطب‏ترین رسانه‏‌های جهانی همکاری دارد. وی می‌گوید: « چند ماه پس از انتخابات، به‌خاطر گزارش‏هایی که برای "گاردین" می‏نوشتم، مجبور شدم ایران را ترک کنم و به لندن بروم. آن‏جا بود که با آنتونی آشنا شدم. یکی از دوستان مشترک‏مان که برای "لوس‏آنجلس تایمز" می‏نوشت، مرا به او معرفی کرد. » 

سعید روزهای آغازین تظاهرات در تهران را اینگونه در ذهن دارد: «در لندن بودم و احساس گناه می‏کردم. احساس می‏کردم همه در ایران دارند مبارزه می‏کنند. یک‏سری کشته شده‏اند، یک سری در زندان هستند، یک‌سری دارند شکنجه می‏بینند و من در لندن دارم زندگی‏‌ام را می‏کنم. هرچند که زندگی در لندن انتخابی نبود و به شکلی مجبور شدم، اما به‌هرحال دلم می‏خواست کاری بکنم. وقتی آنتونی به من این پیشنهاد همکاری برای ساخت مستند را داد، فوری قبول کردم که به ایران برگردم و گفت‏وگوها را انجام دهم.»

[[photow02]]

اما سعید کمالی دهقان، پیش‌تر به دلیل همکاری با رسانه‌های خارجی در پوشش تظاهرات، ناگزیر به ترک ایران شده بود. در زمان اقامت در ایران اخطارهایی دریافت کرده بود؛ بازگشت دوباره حتا امکان بازداشت او را نیز با خود داشته، ولی وی همچنان حس می‌کرده باید کاری انجام دهد. نسبت به ورود دوباره‌، واکنش خاصی نمی‌بیند و یک ماه در تهران می‌مانـَد...

در این مستند، سعید را در فضای امنیتی و بسته‌ا‏ی در تهران می‏بینیم. وارد خانه‏ی ندا می‏شود، با خانواده‌ی او صحبت می‏کند و در اتاق ندا قدم می‏زند. سعید می‌گوید: «حدود دوماه طول کشید تا توانستم به ایران بروم. در این دوماه تحقیق می‏کردم که ببینم چگونه می‏توانم به این خانواده نزدیک شوم. از لندن نمی‏توانستم مستقیم با این خانواده تماس بگیرم ممکن بود کُل پروژه به‏خطر بیافتد. برای خانواده‌ی او هم ممکن بود خطرناک باشد.»

<object width="285" height="230"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/F48SinuEHIk&hl=en_US&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/F48SinuEHIk&hl=en_US&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="230"></embed></object>

این روزنامه‌نگار جوان ایرانی می‌افزاید: «مطمئن نبودم که خانواده‏ی ندا بپذیرند که با آن‏ها گفت‏وگو کنم. تلفن مستقیم آن‏ها را هم نداشتم. حتی یک‌بار هم با ‏آن‏ها صحبت نکرده بودم. در تهران، نشانی محل کار برادر و خواهر ندا را می‏دانستم. یک روز اتفاقی به محل کار برادرش رفتم. بدون این که به او اطلاع بدهم. می‏ترسیدم که تلفن‌اش را کنترل کنند. حدسم هم درست بود. به محل کارش که یک آژانس مسافرتی بود، رفتم. خودم را جای یک مسافر جا زدم و گفتم که می‏خواهم بلیت رزرو کنم. به برادر ندا توضیح دادم که از لندن برای تهیه‌ی این فیلم آمده‏ام و پرسیدم که آیا قبول می‏کنند با آن‏ها گفت‏وگو کنم یا نه. او هم زمان خواست که با مادرش مشورت کند. بعد از چند روز من دوباره، بدون این که به او زنگ بزنم، به محل کارش رفتم و متوجه شدم که خانواده پذیرفته است.»

سعید، به گفته‌ی خودش، هر لحظه احساس می‏کرده که ممکن است شناسایی و دستگیر شود. می‌گوید: «زمانی که می‏خواستم به خانه‏ی ندا بروم، وانمود کردم که من در این ساختمان زندگی می‏کنم. چون خانه‌‏ی ندا در یک ساختمان بزرگ قرار داد و هنگام رفتن به خانه‏ی آنها ، در خانه باز بود. من تظاهر کردم که زنگ آپارتمان دیگری را می‏زنم و رفتم داخل. دیدار اول من با خانواده به این شکل اتفاق افتاد. ما از قبل در لندن فکر می‏کردیم که در تهران می‏توانم فیلمبردار و صدابردار خوب استخدام کنم تا همه‏چیز به‏طور حرفه‏ای انجام بگیرد، اما با هرکس که تماس گرفتم، قبول نکرد. با مستندسازانی خیلی معروف هم در ایران تماس گرفتم، ولی هیچ‏کس حاضر نشد ریسک کند.»

خانواده‏ی ندا اما در این بین چگونه عمل می‌کرد؟ با توجه به شرایط در داخل ایران، از همکاری برای ساخت چنین مستندی وحشت نداشت؟ سعید کمالی دهقان: «نه! خانواده‏ی ندا، خانواده‏ی بسیار شجاعی هستند. نگرانی‏شان بیش‌تر از این بود که من دستگیر بشوم. چون خانواده‏ی ندا به‌خاطر این که همه‏ی ایران آنها را می‏شناسد، تاحدی محفوظ‌‏تر از دیگران هستند. دولت همیشه تلاش می‏کند که از آنها فاصله بگیرد. حتی در مستند جدیدی که دولت پخش کرده، تلاش کرده بود خانواده‌ی ندا را برای همکاری تحت فشار قرار دهد ولی باز هم موفق نشده بود. چون هر کاری بخواهند با این خانواده انجام بدهند، در همه‏ی رسانه‏های جهان بازتاب پیدا می‏کند. ما هم خیلی مراقب بودیم و خوشبختانه پروژه لو نرفت.»

[[quote01]]

محدودیت‌های فنی برای ضبط صدا و تصویر در خانه ندا مشکل‌ساز بود اما از نگاه سعید، همین محدودیت در نهایت جنبه مثبتی را در روند فیلم پدید آورد: «اگر فیلمبردار و صدابردار داشتم، آن نزدیکی‏ که بین من و خانواده ندا پیدا شد، ممکن نمی‏شد. من نمی‏توانستم هفته‏ای دو سه بار به خانه‏ی آنها بروم، شام پیش‏شان بمانم و صحنه‏هایی را فیلمبرداری کنم که در فیلم می‏بینید؛ صحنه‏ی اتاق ندا، لوازم شخصی‏اش، کتاب‏هایش و... صحنه‏هایی که برای من خیلی مهم بودند. اگر فیلمبردار داشتم، همه‌چیز خیلی رسمی اتفاق می‏افتاد و ممکن بود، آن‏‏طور که ما می‏خواستیم نشود.»

<strong>نوارهای ضبط شده و ویدئو‏ها را چگونه از ایران خارج کردی؟</strong>

<strong>سعید کمالی دهقان</strong>: بزرگ‏ترین مشکل همین بود که ما چگونه این‏ فیلم‏ها را از ایران خارج کنیم. ۱۵ نوار ویدئویی را باید خارج می‏کردم. به فکر دی‏اچ‏ال و یا روش‏های پستی دیگر بودم، ولی به هیچ‏کدام نمی‏شد اعتماد کرد. در نهایت تصمیم گرفتم که ۱۵ نوار را در چمدانم بگذارم و از فرودگاه بیرون بیایم. 

اتفاق جالب و تا حدی خطرناک هم که افتاد این بود که پرواز من، سه ساعت تاخیر داشت. همه‏ی آن لحظه‏ها فکر می‏کردم که می‏خواهند بیایند و دستگیرم کنند. چون بیشتر کسانی که در ایران دستگیر شده‏اند، هنگام خروج از کشور این اتفاق برای‏شان افتاده است. ولی بخت با من یار بود و آن سه ساعت تاخیر هم به‌خاطر خواب ماندن کمک خلبان هواپیما پیش آمده بود.

<strong>آنتونی توماس هم در مصاحبه‏ای که چندی پیش از سی‏ان‏ان پخش شد، می‏گفت که در فرودگاه خیلی با اضطراب منتظر تو بوده و وقتی وارد شدی، حس کرده هیچ‏وقت از ورود کسی به یک فرودگاه تا آن حد خوشحال نشده بوده! احساس خودت چه بود وقتی وارد فرودگاه لندن شدی؟</strong>

پیش از آن، من و آنتونی قرار گذاشته بودیم که هرشب به او ایمیل بزنم تا مطمئن باشد من سالم هستم و دستگیر نشده‏ام. به او گفته بودم اگر سه روز گذشت و من ایمیل نزدم، به این معناست که دستگیر شده‏ام. آن‌موقع باید با یک‌سری افرادی که معرفی کرده بودم، تماس می‏گرفت که در مورد این پروژه بنویسند و آن را رسانه‏ای کنند. 

[[quote02]]

برای آنتونی آن یک‌ماه خیلی اضطراب‏آور بود. به‌همین دلیل لحظه‏ی ورود من به لندن، یک‏باره هم برای او با نوعی آرامش همراه بود و هم برای من. خیلی خوشحال شد و پرید مرا بغل کرد. انگلیسی‏ها معمولاً این‏طور رفتارهایی از خود نشان نمی‏‌دهند.

خود من، بیش‌ترین اضطرابی که داشتم، در فرودگاه تهران به‌خاطر سه ساعت تاخیر هواپیما بود. وقتی سوار هواپیما شدم، دوتا قرص خواب خوردم و خوابیدم که دیگر چیزی نفهمم. وقتی به لندن رسیدم، احساس می‏کردم کاری را که می‏خواستم انجام دادم و دوباره به آرامش برگشته‏ام.

<strong>به این ترتیب، فعلاً نمی‏‌توانی به ایران برگردی؟</strong>

آره خب. انجام دادن این گفت‏وگوها و این فیلم‏برداری‏ها، پایان رفتن من به ایران برای مدت زمان معینی است.

<strong>و این انتخاب و تصمیم خودت بود...</strong>

بله. اگر با کارهای دیگران مقایسه کنید، می‌بینید این حداقل کاری بوده که می‏توانستم انجام بدهم. آدم‏های زیادی کشته شده‏اند، افرادی مانند ندا، سهراب، اشکان و... جان‏شان را داده‏اند، کسانی بوده‏اند که شکنجه شده‏اند، به عده‏ای تجاوز شده و ... کاری که من انجام دادم، در مقابل کارهای آنها هیچ‏چیزی نیست.

<strong>این حس که تا زمانی نامعلوم نمی‏توانی به ایران برگردی، برایت چگونه است؟</strong>

خیلی حس بدی است. چون مرتب به این فکر می‏کنم که دقیقاً چه لحظه‏ای می‏توانم به ایران برگردم؟ کِـی؟ پنج سال بعد؟ دو سال بعد؟ یا شش سال بعد؟ ولی خیلی به آینده امیدوار هستم. همان‏طور که در فیلم می‏گوییم، به‌نظر ما این شروع یک پایان است. به‌همین دلیل خیلی امیدوارم که آن روز نزدیک باشد. دمکراسی را همین‏طوری نمی‏آورند درب خانه‏ی آدم تا به او تقدیم کنند.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/06/post_409.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/06/post_409.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برنامه‌های ویژه</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 27 Jun 2010 15:51:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«با خشم و جدل زیسته‏ایم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>یک‌سال از آغاز ناآرامی‏‌ها و اعتراض‏های مردمی در ایران می‏گذرد. بسیاری معتقدند که نقش جوانان در این جنبش، نه تنها چشمگیر است، بلکه یکی از اساسی‏ترین پایه‏های آن را تشکیل می‏‌دهد.

[[sound]]

امروز پس از گذشت یک‏سال، بسیاری از این جوانان از ایران خارج شده‏اند و عده‏ای دیگری که برای ادامه‏ی تحصیل به خارج از ایران آمده بودند، دیگر امکان بازگشت ندارند. از آنها خواستم از یک سال گذشته بگویند؛ از دردها و امیدهای‏شان.</small></strong>

<strong>درد مشترک

میترا یوسفی در آلمان زندگی می‏کند. او می‏گوید:</strong>

«همه‏چیز به ۲۲ خرداد ارتباط پیدا نمی‏کند؛ کمی به عقب‏تر برمی‏گردد. از روزهایی که توی خیابان‏های شهرمان راه می‏رفتیم و فکر می‏کردیم که چقدر همه‌چیز دور است، چقدر تنهاییم، چقدر بن‏بست است... در حالی که خب! عقب ننشسته بودیم، حرکت می‏کردیم ولی فکر می‏کردیم نمی‏توانیم به تنهایی مؤثر زندگی کنیم.

تصمیم گرفتم سفر کنم. تصمیم گرفتم به جایی بروم که بتوانم خلاق زندگی کنم. راه‏های نو کشف کنم و بتوانم مؤثرتر زندگی کنم. فکر کردم یک دنیایی است که جنگ است و نبرد.

[[photow01]]

۲۲ خرداد که شد و حتی پیش از آن، همه‌چیز فرق کرد. احساس کردم ما هم هرجای دنیا که هستیم، در تحرکاتی که دارد شکل می‏گیرد، سهیم هستیم. ما هم بوده‏ایم و هستیم. شروع کردیم دوباره به پیدا کردن آدم‏هایی که مانند خودمان تصمیم به سفر گرفته بودند و گستاخ بودند. بعد شروع کردیم به‏هم گره خوردن. دیگر لحظه‏‌های هم‏دیگر را زندگی کردیم. دیگر همه‏چیز خیلی نزدیک‏تر بود، درد مشترکی بود میان ما. درد نبودن بود.

درد خلاقیتی بود که می‏خواستیم این‏جا توی فضا باشد و نبود. پس ثانیه‏هایش را خلق کردیم. همه‏چیز طور دیگری شد و عوض شد. یک سال با آدم‏هایی که هرکدام از فضای متفاوتی می‏آمدند، کنار هم قرار گرفتیم و شروع به کارکردن باهم کردیم. می‏خواستیم صدای خوبی برای این جنبش باشیم و صداها را از حنجره‏های خودمان صدچندان کنیم.

الان که سالگرد تولدمان است، باور دارم که میترای یک‌سال پیش نیستم. باور دارم که حتی درد می‏آموزاند. تنها مرگ است که مرا هیچ نمی‏‌آموزاند. فکر می‏کنم با وجود همه‏ی فراز و نشیب‏ها می‏توانم از سطح جدیدی از فعالیت صحبت کنم. سطحی که با دست‏های خودم خلقش کرده‏ام؛ قوانینش، باید و نباید‏ها و مرزهایش را. در این راه تنها هم نبوده‏ام. این‏جا پر بود از آدم‏هایی که همه هم‏درد بودند و من خیلی خوشحالم. تولدمان مبارک.»

<strong>دلتنگی</strong>

<strong>پویش عزیزالدین، ساکن دُبی است. روایت پویش از سال گذشته پر از دلتنگی است:</strong>

«احساس من در یک‏سال گذشته مصداق آن شعر شاملو است که می‏گوید: با خشم و جدل زیسته‏ام.
 واقعیتی است. روزهایی خیلی امیدوار، روزهایی خیلی خشمگین بوده‏ام. هرشب اسم دوستانی که در زندان هستند، اسم بچه‏هایی که شهید شده‏اند را دندان قروچه کردن... نمی‏توانم بگویم در یک‌سال گذشته حس خوبی داشته‏ام.

از سوی دیگر، خیلی جاهایی که احساساتی می‏شدم و هیجاناتم بر من غالب می‏شد، کمی‏ کم‏تر شده. چون به‏هرحال خارج از ایران بودم. این حالت خیلی تاثیر داشت که بنشینم کمی از بیرون نگاه کنم و منطقی‏تر راجع به مسائل صحبت کنم.

[[photow03]]

ولی در نهایت حسی که داشتم، حس خوبی نیست. با این‌همه کشته و زندانی، هیچ حس خوبی ندارم. هرچه فکر می‏کنم، در یک سال گذشته حال خوبی نداشته‏ام. مدام با نگرانی و هم‏چنین دربه‏دری‏ای که در زندگی‏ شخصی‏ام بوده و از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور رفتن، همراه بوده‏ام.

ولی در نهایت در زندگی‌ام، امید به‌نوعی کم‏رنگ‏تر و خشم و حتی مقداری منطق پررنگ‏تر شده است. این کل احساسات من در یک سال گذشته است و بقیه دل‏تنگی و دل‏تنگی و دل‏تنگی.»

<strong>ثانیه‌های سردرگم

میترا خلعتببری، خبرنگاری که مجبور شد پس از انتخابات ایران را ترک کند، امروز در آلمان است. او می‌گوید:</strong>

میترا خلعتبریِ خرداد ۸۸ با میترا خلعتبریِ خرداد ۸۹ خیلی فرق می‏کند. او خرداد ۸۸ در ایران بود و داشت مانند همه‏ی مردم ایران اخبار انتخابات را دنبال می‏کرد تا ببیند آیا به آرزویش می‏تواند برسد یا نه. ولی حالا پس از گذشت یک‌سال، با همه‏‌ی اتفاقات بدی که افتاد، الان سردرگم است. به‏خاطر این‏که نمی‏داند چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.

[[photow04]]

امید دارد به این که اتفاقات خوبی بیفتد، ولی این که تحقق این امید تا چه زمانی طول بکشد و سرانجامش چه باشد، مشخص نیست.

فقط می‏توانم در یک کلمه بگویم که سال گذشته در چنین روزی خیلی امیدوار بودم، ولی امروز خیلی سردرگم‏ هستم.

<strong>افول امید

عسل اخوان در ملبورن استرالیا با رؤیاها و کابوس‏هایش درگیر است:</strong>

فکر می‏کنم سال ۸۸ بیش‌تر امید داشتم و کلاً دغدغه‏هایم چیزهای دیگری بودند. یعنی بیش‌تر دعواهایی درباره‌ی موسوی و کروبی و رأی دادن و رأی ندادن بودند.

[[photow02]]

ولی یک‌سال گذشته، سالی پر از خطر بود؛ پر از خاطره؛ پر از روزهایی که هرشب و هرروز آن با نگرانی همراه بود. کلی از دوستان‏مان به زندان افتادند. کلی از آدم‏ها کشته شدند.

الان که برمی‏گردم، فکر می‏کنم شاید آن دغدغه‏ها اصلاً مهم نبوده است. می‏توانم بگویم که به اندازه‏ی پارسال امید ندارم.

<strong>سال بد</strong>

<strong>بهاران ساکن کوالالامپور در مالزی است. بهاران قصه‏ی یک‏سال گذشته‏اش را این‏گونه توضیح می‏دهد:</strong>

ابتدا پر از شک بودم. بالاخره رأی دادن به‌خود آقای موسوی به‏خاطر پیش‏زمینه‏ای که از او داشتم، کمی برایم سخت بود. چون من با اتفاق‌های سال ۶۷ و اعدام‏های آن سال آشنا بودم. تصمیم گرفتن برای رأی دادن به فردی که آن موقع نقشی داشته است سخت بود. این که بخواهم او را ببخشم و حمایتش کنم، برایم سخت بود.

زمستان پارسال، دقیقاً چند روز بعد از عاشورا، به ایران رفتم. فضای ایران بسیار بد و پر از خبرهای تلخ بود. اصلاً نمی‏دانستم چه باید بکنم. دنبال راهی بودم که بتوانم تأثیرگذار باشم. همه‏ی دغدغه‏های‏مان در این یک سال اخیر همین بود که چه‏کار باید بکنیم و چگونه می‏شود کمک کرد.

حس دلتنگی و این که به جایی احساس تعلق نداری... وقتی بیرون هستی، داری به اتفاق‌های کشورت نگاه می‏کنی و همه‏ی احساساتت آن‏جا است ولی از آن‌جا دوری و نمی‏توانی لمسش کنی. دلت می‏خواهد آن‏جا باشی، ولی حتی به آن‏جا هم احساس تعلق نداری. چون احساس می‏کنی آن‏جا هم مال تو نیست، هیچ‏جا تو را به ‏رسمیت نمی‏شناسند.

انگار گم شده‏ای. نه توی ایرانی و نه جای دیگر... دائم در گیرودار این هستی که بدانی کجا باید باشی و چه‏کار باید بکنی. خیلی احساس بدی است. چون به هیچ‏جا احساس تعلق نمی‏کنی. جایی را که مال توست، به‏زور از تو گرفته‏اند. برای آمدن و رفتنت باید اجازه بگیری. هرکاری بخواهی بکنی، باید از کسی که نمی‏دانی کیست، اجازه بگیری. کسی که قبولش هم نداری.

<strong>جادوی زمان

آرش در استکهلم، هنوز به فرداهای بهتر ایمان دارد:</strong>

من بعد از بروز اتفاقاتی که پس از انتخابات افتاد، خیلی امیدوار شدم به این که این روند به نتیجه‏ی خوبی منتهی خواهد شد. ولی می‏دانستم که مسلماً احتیاج به زمان دارد.

در یک‏سالی هم که از ایران بیرون آمده‏ام و از این داستان دورم، هم‏چنان فکر می‏کنم که نباید عجله کرد. هنوز هم فکر می‏کنم که یک اتفاق خوب اجتماعی در ایران افتاده و حداقل نفعی که به جامعه‏ی ما رسانده، این است که یک تحول اجتماعی و ذهنی عمومی در مردم ایجاد کرده است.

مسلماً خود این قضیه مهم و مفید است. فکر می‏کنم در نهایت می‏تواند به نفع جامعه تمام شود؛ حال به هر سمتی که پیش برود. امکان ندارد شکست بخورد و در یک حرکت اجتماعی، ناامیدی اصلاً مفهومی ندارد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/06/post_408.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/06/post_408.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حرفهای خودمونی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 15 Jun 2010 15:40:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زادروز جاروبرقی و احساس ما </title>
         <description><![CDATA[<strong><small>جارو برقی چیست؟ «جارو برقی وسیله‌ای است که به وسیله‌ی مکش، زباله‌ها و گرد و غبار را از بین می‌برد. بعضی از جاروبرقی‌ها نیز به وسیله‌ی آب کار می‌کنند.»

[[sound]]

این تعریف جاروبرقی است در تارنمای ویکی‌پدیای فارسی. حتمن می‌پرسید؛ حالا چرا امروز گیر دادید به جارو برقی؟! الان عرض می‌کنم.

۱۴۱ سال پیش در چنین روزی یعنی هشتم ماه ژوئن ۱۸۶۹ میلادی، نخستین جاروبرقی توسط شخصی به نام آیوز مک گافی در شیکاگوی امریکا اختراع شد و به ثبت رسید.

این جارو برقی به قیمت ۲۵ دلار به فروش رفت و در خدمت صنعت فرش‌شویی امریکا قرار گرفت. 
شاید بپرسید؛ خوب که چی؟ همه‌ی ما می‌دونیم جاروبرقی چیه و در خونه‌ی همه ما هم پیدا میشه.
 بله، درست، صحیح می‌فرمایید. ولی اگر همین الان ازتون بپرسند نظرتون درباره جاروبرقی چیه و چه حسی به جارو برقی دارید چی جواب می‌دید؟ جاروبرقی برای شما تنها جارو برقیه یا میشه از زاویه‌ی دیگه‌ایی هم بهش نگاه کرد؟

این پرسش‌ها را از چهار نفر پرسیدم. بریم ببینیم نظر آنها چیه و روایت شخصی آنها درباره جاروبرقی چیه.</small></strong>

<strong>چهار نگاه، چهار دنیا، چهار جارو برقی</strong>

۱
<strong>امروز سالروز اختراع جارو برقی‌یه. نظرت در مورد جارو برقی چیه؟</strong>

نظرم در مورد جارو برقی، این که باید خیلی کم صدا باشه و بعد هم همه‌ی آشغال‌ها را جارو کنه. ولی من منتظرم که یک‌روزی هم یک جاروبرقی برای آشغال‌های زندگی اختراع بشه که بتونه بدون صدا همه را جارو کنه.

[[photow01]]

<strong>اگر این امکان را داشته باشی که الان بتوانی با مک‌گافی مخترع جارو برقی صحبت کنی، چی به او می‌گی، چی ازش می‌پرسی؟</strong>

بهش می‌گم: دمت گرم. خیلی اختراع با حالی درست کردی. بعد بهش میگم لطفا یکجوری درستشون کن که سه سال سه سال خراب نشن که دوباره از اول بریم بخریم. بعدش هم کم‌ صداتر باشن.

<strong>یعنی انتظارشما از جارو برقی اینه که کم صدا باشه و بیش‌تر از سه سال عمر کنه! انتظارات دیگه‌ای هم از جارو برقی داری؟</strong>

این که خوب جارو کنه.

۲ 
<strong>یک سئوال دارم. خیلی  سریع، زیاد فکر نکن  و راحت جواب بده. امروز سالروز اختراع جارو برقی است. نظر شما در مورد جارو برقی چیه؟</strong>

نظر من در مورد جاروبرقی چیه؟ (خنده) نظرم را چرا در مورد یک چیز دیگه نمی‌پرسی؟ (خنده)

<strong>اولین چیزی که به ذهنت می‌رسه تا اسم جارو برقی را می‌شنوی چیه؟</strong>

نظافت.

<strong>آهان، خب دیگه؟ جارو برقی را تعریف کن. چه حسی بهت می‌ده جارو برقی؟ چه احساسی بهش داری؟</strong>

من والا احساس بهش ندارم (خنده)...

<strong>اون هم به شما احساسی نداره؟</strong>

بذار گوشی را بدم بهش، از خودش بپرس (خنده)...

<strong>اگه بخوای در یکی دو جمله جاروبرقی را تعریف کنی، چی می‌گی؟</strong>

می‌گم خدا پدر و مادر کسی که این را اختراع کرده، بیامرزه.

<strong>یک نفر بوده به‌نام آقای مک‌گافی. الان اگه بخوای باهاش صحبت کنی، مثلاً یکی دو جمله بهش بگی، چی میگی به آقای مک گافی؟</strong>

ازش تشکر می‌کنم...

<strong>خب تشکر کن...</strong>

خب ازش تشکر می‌کنم. آخه صداش کن بیاد من باهاش صحبت کنم، تشکر کنم.

<strong>ما پیامت را بهش می‌رسونیم.</strong>

ازش تشکر می‌کنم. ازش می‌پرسم اون چه دلیلی داشت که این را بخواد کشف کنه؟

<strong>آهان. یعنی شاید مسائل خانوادگی و این جور چیزها داشته. شاید باید خیلی جارو می‌کرده مثلاً. نه؟</strong>

نه، نه، نه. ببین آدم یک ذهنیتی داره دیگه. مثلاً می‌گویم. یک کسی که می‌ره یک کاری را شروع می‌کنه، مثلاً کسی که برق را اختراع کرد، کسی که تلفن را اختراع کرد، بالاخره یک ذهنیتی داره که دنبالش می‌ره.

<strong>خب شما فکر می‌کنین که ذهنیت آقای مک گافی از اختراع...</strong>

جارو برقی چی بوده؟

<strong>انگیزه‌اش چی بوده برای اختراع جارو برقی؟</strong>

فکر کنم دلش برای مادرش می‌سوخته که جارو می‌زده (خنده)...

<strong>حالا چرا خانمش نه، چرا مادرش؟</strong>

فکر کنم جوان بوده که دنبالش رفته، نمی‌دانم چندسالش بوده وقتی اختراعش کرده.

<strong>بسیار خب. صحبت دیگه‌ای با خود جارو برقی نداری؟</strong>

نه، سلام من را بهش برسون. (خنده)

۳
<strong>امروز سالروز اختراع جارو برقی‌یه. در صد و چهل و یک‌سال پیش آقایی به‌نام آقای مک‌گافی در آمریکا جارو برقی را اختراع کرد. نظر شما در مورد جارو برقی چیه؟</strong>

[[photow02]]

من ترجیح می‌دادم به‌جای جارو برقی یک کسی را داشتم که خانه‌ام را همیشه تمیز می‌کرد...

<strong>یعنی جارو برقی نباشه، ولی یک نفر باشه که بدون جارو برقی خونه‌تون را تمیز کنه؟</strong>

فکر بعدی نیست. به‌خاطر این که می‌تونستم کارهای دیگه را هم روی دوشش بندازم که جارو برقی  نمی‌تونه انجام بده. بنابراین فکر می‌کنم که اگه به‌جای جارو برقی یک ربوت اختراع می‌شد که همه کاره بود، خیلی بهتر بود. اما دستش درد نکنه، کسی که جارو برقی را اختراع کرده.

<strong>خب انتظارتون از جارو برقی پس اینه که کارهای دیگه خانه را هم مثل آشپزی و کارهای این چنینی را هم انجام بده؟!</strong>

آشپزی نه، ولی حداقل بردن آشغال‌ها و ریختنش تو سطل آشغال جالب بود. یا حتی گردگیری کردن. حالا که این قدر تکنولوژی پیشرفت کرده، چرا جارو برقی‌ها این کارها رو نکنن!

<strong>وقتی واژه‌ی جارو برقی را می‌شنوین، اولین تصوری که توی ذهنتون به‌وجود میآد، چیه؟</strong>

می‌گم، آخ راحت شدیم.

<strong>از چی؟</strong>

از این‌همه کار و خاک خوردن.

<strong>خب احساس‌تان نسبت به جارو برقی چیه؟ احساسی دارین به جارو برقی؟</strong>

چه سئوال سختی. احساس به... به جارو برقی نه، ولی به عملکرد و کاربردش چرا خب. خیلی احساس مثبتی دارم. به خاطر این که خیلی بهداشتی‌یه، خیلی راحته، خیلی سریعه و خیلی وقت را ذخیره می‌کنه. یا چه می‌دونم، برای کسانی که بیماری‌های تنفسی دارن، الان جارو برقی‌های خیلی خوبی آمده و مخترعی که اول این کار را کرده، خب قدم اول را برداشته و مثل این که خیلی‌ها را این طوری نجات داده. نظر من اینه که واقعاً دستش درد نکنه، چه اختراع جالبی!

<strong>الان اگه شما بتونین چند جمله به آقای مک گافی مخترع جاروبرقی بگین، چی می‌گین؟</strong>

میگم واقعاً دستت درد نکنه که آدم‌ها را نجات دادی. نمی‌گم خانم‌ها را، چون جارو برقی کار هم آقایونه، هم خانم‌ها.

<strong>بیش‌تر کار کدومشونه فکر می‌کنین؟</strong>

هر کسی که مسئولیت‌پذیرتر باشه.

۴
<strong>یک سئوال ازتون دارم و می‌خوام خیلی راحت جواب بدین.</strong>

خواهش می‌کنم.

<strong>امروز سالروز اختراع جارو برقی‌یه. صد و چهل‌ویک‌سال پیش جارو برقی توسط آقای مک گافی اختراع شد.</strong>

به به، بله.

<strong>احساس شما نسبت به جارو برقی و نظرتون درباره‌ی آن چیه؟</strong>

احساس... والا احساسی به جارو برقی ندارم. تنها چیزی‌یه که احساس ندارم. ولی خب وسیله‌ی  خیلی خوبی‌یه.

<strong>همین، وسیله‌ی خوبی‌یه؟</strong>

خیلی سئوال سختی‌یه‌! تا حالا کسی احساس من را نسبت به یک ماشین نپرسیده.

<strong>خب الان داریم می‌پرسیم. هر چیزی ممکنه یکبار پیش بیاد تو زندگی آدم.</strong>

صددرصد. همه چی یکبار پیش میآد. وسیله‌ی خیلی خوبی‌یه.

<strong>اگه می‌توانستین به این آقای مگ گافی الان یه چیزی بگین، چی بهش می‌گفتین؟</strong>

والا بهش می‌گفتم دستت درد نکنه. به‌هرحال زحمت کشیده، وسیله‌ی خیلی خوبی را درست کرده که از کنار آن خیلی امکانات دیگه‌ای شاید یک‌سری وسایل دیگه هم درست شده که خب همین کار را انجام میدن که خب نفع زیادی برای جامعه دارد. چون زمان کم‌تری را از آدم‌ها می‌گیره، وقت بیش‌تری را برای زندگی بهشون میده، سختی کم‌تری را داره. حالا تحولش به هرحال به آن موتوری بوه که پیدا کرده. ولی این کسی که این کار را کرده، تحول در کل صرفه‌جویی در زمان آدم‌ها بوده.

<strong>فکر می‌کنین بتونین به جارو برقی از دید فلسفی هم نگاه کنین؟</strong>

دید فلسفی به جارو برقی...

<strong>یا فانتزی؟</strong>

صددرصد. فلسفی‌ اینه که آره دیگه، همه چی را به سمت خودش می‌کشه. این جاذبه و گیرایی را داره که هر چیزی را بکشه. نه فقط کشیدن آشغال به سمت خودش، ولی شاید نیازش کشیدن و گرفتن گرد و غبار باشه. گرد و غبار هر چیزی باشه. اگه به صورت گرد و غبار بهش نگاه کنیم، یه خرده فلسفی می‌شه. من را انداختین تو دست انداز امروز؟

<strong>(خنده). پس فکر می‌کنی که بشه باهاش خانه تکانی کرد یک‌جورایی. فکر می‌کنی بشه...</strong>

گفتم، اگه به صورت غبار بهش نگاه کنیم، صددرصد میشه. اگر فرض کنیم که جارو برقی اختراع شد که گرد و خاک را بگیره و نه آشغال را، گرد و غبار می‌تونه هر چیزی باشه دیگه.

<strong>پس یعنی خانه تکانی دل را می‌شه بگیم که الهام‌بخشش می‌تونه یک جارو برقی باشه؟</strong>

اگه بتونه که واقعاً آره. مطمئناً. امروزه که جاروبرقی‌هایی ساخته شدن که چیزهای خاصی را می‌کشن. جارو برقی‌هایی که آب و خاک را باهم می‌کشن. اگه ما بخواهیم فلسفی به جارو برقی نگاه کنیم، بله، آن غباری که روی دل آدم‌ها می‌مونه، قاعدتاً می‌تونیم با جارو برقی بکشیم. ما هم که توی فرهنگ‌مان داریم.

<strong>چی را داریم؟</strong>

که خانه تکانی می‌کنیم. در واقع در فلسفه‌ی نوروز، آن بحث خانه تکانی‌اش، فقط الزاماً خانه تکانی خانه‌ها نیست دیگه! می‌گن دل را هم خانه تکانی کنیم و حالا به طعنه هم می‌گویند که موقع خانه تکانی دلت ما را نندازی بیرون. یعنی که ما زائد نباشیم. ولی معمولاً جارو می‌کنیم دیگه، تمیز می‌کنیم.

منظور این نیست که چیزی را بندازیم بیرون، منظور اینه که تمیز بکنیم. اگه کدورتی چیزی هست از بین بره. حالا جارو برقی آن خاک‌ها را ببره، تمیزی‌ها بیاد بیرون. واقعیت‌ها بیاد بیرون. چون زیر اون‌جایی که با جارو برقی می‌کشیمش، به‌هرحال یه چیزی وجود داره که ارزشه دیگه، اون هم هست دیگه. اون میاد بیرون.

<strong>پس فکر می‌کنین بتونیم جارو برقی را روی سفره‌ی هفت‌سین بذاریم؟</strong>

جارو برقی را روی سفره‌ی هفت‌سین نمی‌ذاریم.

<strong>مثلاً اگه بشه اسمش را سارو برقی بذاریم چی؟</strong>

نه، قرار شده ازش الهام بگیریم. قرارنشده که خودش را بذاریم که!

<strong>نه آخه صحبت نوروز شد، صحبت خانه تکانی شد و اینا، یه لحظه فکر کردم گفتم چرا که نه! ساختارشکنی می‌تونیم انجام بدیم. نظرتون چیه؟</strong>

ساختارشکنی باید سازنده باشه. فکر نمی‌کنی، به نظر شما؟

<strong>خب خانه تکانی دل مگه سازنده نیست؟ اگر جارو برقی بتونه الهام‌بخش باشه، مگه سازنده نیست؟</strong>

چرا، ما یکسری چیزها را سمبلیک می‌ذاریم دیگه. هیچ کدوم از این چیزهایی که می‌ذاریم، الزاماً به خاطر خاصیت‌هایی که حالا امروزه می‌گن نیست. همین سمبلیک دیگه. در واقع سبزه که می‌ذاریم، سمبولیکه. ولی جارو برقی نمی‌تونه سمبولیک باشه براش. به نظر من، شاید حالا بعداً فلاسفه‌ی خاصی بیان و این کار را بکنن.

<strong>خب حالا اگه شما بخواین یک ماشین را، یک دستگاه و یک وسیله را روی سفره‌ی هفت‌سین بذارین، چی را انتخاب می‌کردین و می‌ذاشتین؟</strong>

والا تا حالا بهش فکر نکردم. چون نوروز و سفره‌ی هفت‌سین سنتی بوده، ما سعی کردیم فقط سنتش را رعایت کنیم.

<strong>خب الان می‌خوایم سنت شکنی کنیم.</strong>

بعضی سنت‌ها به نظر من نباید شکسته بشه. یعنی اخلاقیات آن‌وقت دچار چالش می‌شه، اگه بخوایم بعضی سنت‌ها را بشکنیم...

<strong>خب چرا نباید بشکنیم؟</strong>

من نگفتم همه‌ی سنت‌ها را. سنت‌های غلط باید شکسته بشه. برای از بین بردن هر سنت غلطی باید یک جایگزین خوب باشه. در آن شرایط امکانش، یعنی امکانش که نه، باید شکست. اما سنت‌هایی که ما را به سمت انسانی هدایت می‌کنه، چرا شکسته بشه؟ ما به بزرگ‌ترمان به‌فرض مثال سر می‌زنیم، به بیمارها سر می‌زنیم.

اگر از کسی کدورت و کینه‌ای به دل داریم، در نوروز قرار شده که اون را بذاریم کنار و منی که اگر به فرض کوچک‌ترم پیش‌قدم بشم. سنت زیبایی‌یه. می‌تونه به من کمک کنه که به انسان شدنم نزدیک بشم. چون آدمیزاد توی زندگی ماشینی، که شما می‌خواهید بذارید سر سفره، داره از دنیای انسانی یک‌مقداری دور می‌شه.

قبلاً توی یک مزرعه ده‌تا کارگر باهم کار می‌کردن. اون ده‌تا با همدیگه ارتباط برقرار می‌کردن، توی ساعت استراحت باهم می‌نشستن غذا می‌خوردن و نوشیدنی می‌خوردن و گپی می‌زدن. از غم و غصه و دردشون می‌گفتن، مثل یه خانواده کنارهم بودن. امروزجای اون انسان‌ها ماشین اومده. من می‌گم آدمها کمی نیاز انسانی را بیش‌تر احساس می‌کنن، ولی کم‌تر دارن.

<strong>پس یعنی ما باید به آقای مک گافی بگوییم، آقای مک گافی شما احتمالاً  آدمی دارای احساس کامل نبودین که جارو برقی را اختراع کردی؟!</strong>

مک گافی کار خیلی خوبی را انجام داد. برای این با زمانی که برای مردم تولید کرد، گفت که شما به‌هم بیش‌تر برسین. شاید فلسفه‌ی ساختش این بوده.

<strong>یعنی مردم زمان بیش‌تری داشته باشن برای باهم بودن.</strong>

برای خانواده. به فرض. حالا مهم نیست که کی این کار را میکنه. فرزند خانه، مادر خانه یا پدر خانه، یا به هرحال خانواده‌هایی هستن که مرد و زن و فرزند نیستن، برادر و خواهر یا هر چی که باشه. اگه اون‌ها یک‌دونه‌شون زمانی را صرف این کار بکنه، توی دنیای امروز می‌تونه زمان کم‌تری را صرف بکنه. فلسفه‌ی او این بوده که بیش‌تر به زندگیش برسه. حالا اگه من مرد یا من زن یا من فرزند از اون وسیله استفاده می‌کنم، ولی از سهم خودم برای خودم کم می‌ذارم، اون مشکل منه، مشکل آقای مک گافی نیست.

<strong>پس نتیجه‌گیری اخلاقی این می‌شه که از جاروبرقی استفاده کنیم، تا زمان بیش‌تری برای باهم بودن و برای هم بودن داشته باشیم! می‌تونیم این را بگوییم؟</strong>

صددرصد. می‌تونیم. یکی از دلائل اختراعات ممکنه نیاز باشه، یکی دیگه آدم‌های باهوشی هستن که در جامعه به دنبال نیازهای جامعه می‌گردن و یکی از کارهایی که می‌کنن اینه که تو زمان صرفه‌جویی می‌کنن. همه کارهایی که کمک بکنه تو صرفه‌جویی زمان انسان‌ها برای خودشون، چیز خوبیه.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/06/post_407.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/06/post_407.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حرفهای خودمونی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 Jun 2010 15:53:38 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تلویزیون ایرانیان و روایت مهاجرتی  ناگهانی </title>
         <description><![CDATA[«تلویزیون ایرانیان» یا (IR TV) یکی از نخستین تلویزیون‌های پارسی‌زبان است که در سال ۱۹۸۱/۱۳۶۰ در آمریکا بنیان گرفت. ایجاد شبکه با کوشش علی لیمونادی، فیلمساز، صورت گرفت که پس از چندین سال زندگی و کار در ایران و آلمان، به لوس‌آنجلس آمده بود.

[[sound]]

تصور بسیاری از ایرانیان مهاجر در دهه ۱۹۸۰ این بود که به زودی به کشورشان باز خواهند گشت. از آن روزگار سالها گذشته؛ شمار ایرانیان مقیم لوس‌آنجلس ده‌ها برابر شده و شبکه‌های پارسی‌زبان نیز یکی پس از دیگری سر بر می‌آورند و کمی بعد ناپدید می‌شوند.

[[photow01]]

«<a href="http://irtv.com/">تلویزیون ایرانیان</a>» در این روزها اما به بهانه آغاز سی‌امین سال فعالیت، مروری به <a href="http://www.irtv.com/tv/30min.html">گزیده برنامه‌هایش</a> از ابتدای تاسیس را آغاز کرده است.  این شبکه بر خلاف بسیاری از دیگر شبکه‌های ایرانی در کالیفرنیا از راه ماهواره در دسترس نیست و مانند همان سی سال پیش، از طریق آنتن و با تلویزیون‌های معمولی در جنوب کالیفرنیا دریافت می‌شود؛ برنامه‌هایی هفتگی و یک ساعته.

علی لیمونادی به «زمانه» می‌گوید: «جریان آغاز نخستین برنامه‌ی تلویزیونی ایرانی کمی پیچیده‌ بود زیرا در خارج از کشور ما هیچ‌گاه برنامه‌ی تلویزیونی نداشتیم. من فیلمساز بودم و به خاطر موقعیتی که پیش آمده بود و کشتارهای پس از انقلاب، ایران را ترک کرده، به آمریکا آمده بودم. تحقیقاتی را در جامعه‌ی فیلیپینی، ویتنامی و ... آغاز کردم که چگونه این‌ها در کشور آزادی مانند آمریکا، به عنوان اقلیت مهاجر برنامه دارند. در نهایت تصمیم گرفتم برای آن اقلیت سی هزار نفره‌‌ی ایرانی که در آغاز انقلاب، در لس‌آنجلس بودند، علی‌الحساب یک برنامه‌ی تلویزیونی راه بیاندازم. اگرعرض می‌کنم «علی‌الحساب» به این دلیل است که کسانی که به این‌جا مهاجرت کرده‌ بودند از جمله خود من، هرگز انتظار نداشتیم بیشتر از دو یا سه سال این‌جا بمانیم.»

[[photow02]]

مشکلات البته تنها به مسایل مقدماتی و فنی محدود نمی‌شد. مهاجرت گسترده ایرانیان به آمریکا و اروپا، با بحران گروگانگیری در سفارت ایالات متحده در تهران همراه شده بود. احساسات ضد ایرانی، جامعه آمریکا را فرا گرفته بود و حتا زندگی روزمره برای بسیاری از ایرانیان ساکن این کشور با دشواری‌های فراوان همراه شده بود. علی لیمونادی نیز خاطرات ویژه خود را از آن دوران دارد:

 «در جولای ۱۹۷۹ هفت یا هشت ماه پس از انقلاب، من با یک آنتن تلویزیونی قرارداد بستم. به ایران رفتم که وسایل خودم را بیاورم که یک‌باره در چهارم نوامبر، ماجرای گروگان‌گیری پیش آمد. من به سرعت به آمریکا برگشتم و اطلاع دادم که شروع می‌کنم اما کانالی که قرار بود برنامه را پخش کند من را خواست و گفت: "دولت آمریکا اجازه‌ی پخش برنامه‌ای به نام «ایرانیان» را نمی‌دهد".  زیرا نام تلویزیون من هم IR TV مخفف Iranian Television (تلویزیون ایرانیان) است.

مسئله خیلی پیچیده شده بود. به وسیله‌ی چند تن از وکیلان شروع کردیم به کلنجار رفتن. هر حال به ما فهماندند به دلیل گروگان‌گیری در ایران چندین تظاهرات ایرانی را آمریکایی‌ها بر هم زده‌اند، مغازه‌ی دو تن از ایرانیان را آتش زده‌اند که صحت هم داشت... و گفتند اگر چنین برنامه‌ای را روی آنتن ببرید، مطمئن باشید مسئله خواهید داشت.

ما هم قبول کردیم و گفتیم صبر می‌کنیم که متاسفانه ۴۴۴ روز طول کشید. نهایتا ما در ۱۵ مارچ ۱۹۸۱ نخستین برنامه را روی آنتن بردیم که بسیار هیجان‌انگیز بود.»

<strong>این برنامه شامل چه چیزهایی بود؟</strong>

روال برنامه همانی بود که پس از ۳۰ سال، همچنان انجام می‌شود؛ آگاهی دادن به ایرانیان در آمریکا نسبت به مسائل داخل کشور و مسائلی که ایرانیان در این جا با آن درگیر هستند. ما از همان برنامه‌ی اول، در ارتباط با هر چه بیشتر گسترش دادن جامعه‌ی ایرانی در این‌جا صحبت کردیم. در نخستین برنامه دو روزنامه‌نگار و دو روان‌شناس حضور داشتند که مسائل مهاجرت را بررسی می‌کردند؛ زیرا در طی همان یک سال آغازین، متوجه شدیم که خانواده‌ها مسائل زیادی دارند. همچنین، اینکه به زبان فارسی برنامه پخش می‌کردیم هیجان زیادی در جامعه ایجاد می‌کرد. عده‌ی بسیار زیادی هم ناراحت می‌شدند.

<strong>چرا ناراحت؟!</strong>

ببینید! جامعه ناراحتی روانی داشت. قشر وسیع جامعه که به این‌جا مهاجرت کرده بود، قصد مهاجرت نداشت. مردم «مجبور» شده بودند مهاجرت کنند. به دلیل این‌که سیاسی هم نبودند نمی‌دانستند باید چه‌کار کنند. قصد نداشتند این‌جا زندگی کنند و نمی‌دانستند بچه‌هایشان باید به مدرسه بروند یا نه. دو زبانه بودن بچه‌ها مسئله بود. اینها مسائلی است که امروزه خیلی روشن است ولی آن روز خیلی مبهم بود.

[[photow03]]

روان‌شناس می گوید هنگامی که شما مسئله‌ای دارید دو راه دارید، یا باید با ابزارش آن را حل بکنید یا باید آن را بپذیرید. از آن‌جا که ما راه حلی نداشتیم وارد بُعد دوم شدیم.

این‌ مسایل، درگیری‌های اجتماعی زیادی پدید آورده بود و جامعه‌ی ایرانی اصلا آمادگی این را نداشت که مهاجرت کند. به هر حال در آن روزها که من قصد شروع برنامه‌ی تلویزیونی را داشتم، بیشتر از ۳۰ هزار ایرانی اینجا نبودند. اکنون نزدیک به یک میلیون ایرانی در آمریکا زندگی می‌کند. البته شایعات زیاد است که می‌گویند دو سه میلیون؛ اما اصولی و بر پایه ضوابط آمریکا حدود یک میلیون است؛ در خارج از کشور نیز در کل از نظر من، بیش از سه میلیون نفر نیستند.

ضمنا بد نیست برای شما بگویم، ما که به این‌جا آمدیم، چند تن از بازیگران فیلم‌های فارسی و چند تن از خوانندگان ما از یکی دو سال پیش به این‌جا مهاجرت کرده بودند. در ارتباط با انقلاب هم نبود. مثلا ویگن در این‌جا بود به دلیل ناراحتی‌هایی که در ایران داشت، گویا با خانواده‌ی پهلوی مسئله داشت. آقای هوشمند عقیلی از دو سال پیش از انقلاب آمده بود، خانه خریده بود، و بقیه درست در آغاز انقلاب آمدند، مانند ابی، مارتیک، ستار و این‌ها چند هفته پس از انقلاب که دیدند دیگر در ایران نمی‌توان فعالیت کرد، آمدند. اینجا علاف بودند.

[[photow04]]

اگر ویدئوهایی که من در سال ۱۹۷۹در کاباره تهران گرفته‌ام را تماشا کنید، می‌بینید که خوانندگان ما به جز چند ترانه‌ای که در ایران خوانده بودند که اینجا به دلیل نبودن ارکستر، خیلی فقیرانه ارائه می‌شد، ترانه‌های خارجی می‌خواندند. 

مثلاً از ابی ویدئوهایی دارم که مثل نی باریک است و در کاباره تهران نصف برنامه‌هایش انگلیسی بود. همچنین مارتیک. چند ترانه بیشتر نداشت. ولی کم کم خوانندگان و هنرمندان ما جا افتادند. (من هنرمندان و خوانندگان را از هم جدا می‌کنم). چندین ارکستر در این‌جا به وجود آمد، آهنگ‌سازان به این‌جا مهاجرت کرد و همه‌ی این‌ها باعث شد کار کمی جا بیفتد. البته مقداری موسیقی ناجور نیز این‌جا به وجود آمد که آن هم طبیعت کار است.

<strong>پس از پخش نخستین برنامه، واکنش‌ها چه بود؟</strong>

باورتان نمی‌شود! در روز چند‌صد تلفن می‌شد. مردم با شنیدن زبان فارسی در تلویزیون آمریکایی دگرگون شده بودند. در هفته‌ی دوم یکی از آن صد تلفنی که ما ضبطش را داریم گفته بود: "ما تمام وقت، گوشی تلفن را در مقابل تلویزیون نگه می‌داریم که خانواده‌ی ما در واشینگتن نیز بشنوند که یک برنامه‌ی فارسی برای اولین بار در خارج راه افتاده است".

اولین چهره در برنامه، چهره‌ی من بود که برنامه را اعلام کردم اما پس از آن ترانه‌ی «من آمده‌ام» گوگوش را گذاشتم. بعد، مسائل مهاجرت را بررسی کردیم و نوید این را دادیم که برنامه‌ی «زبان شیرین پارسی» داریم که هر هفته اشعاری از شعرای نامدار خودمان خوانده می‌شد. از هفته‌ی سوم آقای نور‌‌الدین ثابت‌ایمانی به ما پیوستند. 

عده‌ای از مجریان تلویزیون سابق یا فعالان به یک‌باره وقتی دیدند چنین موقعیتی هست، شروع به تماس گرفتن کردند. با هم نشست‌هایی داشتیم، خوانندگانی بودند مانند داریوش عزیز که آمد و گفت همه نوع همکاری می‌کند؛ ترانه‌ی «وطن» را خواند که خودم در سال ۱۹۸۰ ضبط  کردم که البته بسیار حزن‌انگیز و سیاسی است.

خانم هما سرشار و از بازیگران هم آقایان مفید و خاچاطوریان بودند. من توانستم با این دو تن برنامه‌ای را از هفته‌ی سوم با عنوان میان‌پرده راه بیاندازم و این برنامه هر هفته مسائل ایران را به صورت کمدی مطرح می کرد که بسیار پر‌بیننده بود. حدود دو سال همکاری کردیم. الآن که آدم دوباره این برنامه‌ها را نگاه می کند می‌بیند حدوداً  ۲۹ سال پیش چه تصوراتی در جامعه بود...

<strong>بخش‌هایی از آرشیو «تلویزیون ایرانیان» - جدا از بخش‌های سرگرم کننده - یک نوع آرشیو مطالعاتی به لحاظ مسائل تاریخی، فرهنگی و اجتماعی نیز هست، شما هیچ برنامه‌ی مشخصی برای انتشار این برنامه‌ها اعم از فرهنگی، سیاسی، مصاحبه‌ها و.. ندارید که این برنامه‌ها را در اختیار عموم بگذارید؟</strong>

این آرشیو، بسیار غنی است که ما آن را وارد کامپیوتر کرده‌ایم. مثلا شما در قسمت آرشیو ما در کامپیوتر اگر «خلخالی» را جستجو کنید، فرضاً ۵۰۰ «خلخالی» در یزد، تهران، نمازجمعه، اعدام و ... می‌آید. به قدری گسترده است که من باید یک روزی برنامه‌ی تلویزیونی را زمین بگذارم و به آن برسم. زیرا هنوز همین یک ساعتی که ما در هفته پخش می‌کنیم با ۸ همکار انجام می‌شود. به همین دلیل است که ما در ماهواره ۲۴ ساعته نیستیم زیرا من به برنامه‌ای اعتقاد دارم که محتوی حرفه‌ای داشته باشد و این کار می‌برد.

در ارتباط با آرشیو تنها بخش علمی یا مثلاً جامعه شناختی نیست. برای نمونه، تحول موسیقی ایرانی در خارج از کشور را می‌توانید ببینید. مثلا ما با خانم هایده یک قرارداد دو ساله بستیم. کار کردن اختصاصی با یک نفر، مسائل خودش را هم دارد زیرا ایشان نیز با من قرار گذاشتند هرگز ویدئوهای خانم مهستی را پخش نکنم یا مثلا با آقای نادر نادر‌پور ۱۲ سال همکاری داشتم و من هرگز جرات نمی‌کردم شاملو را پخش کنم، زیرا ایشان به هر دلیلی که شخصا داشت از شاملو خوشش نمی‌آمد. پس از فوت ایشان که من شاملو را پخش کردم همه گفتند: «چرا پیش از این کار نمی‌کردید، نکند مشکلی بود؟!» که البته من سکوت اختیار کردم.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/05/post_405.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/05/post_405.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 28 May 2010 18:45:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جذابیت نوروز برای اروپاییان</title>
         <description><![CDATA[[[photow01]]

<strong><small>در سال‏های اخیر نوروز کاربردی جهان‏شمول‏تر و فراگیرتر از پیش یافته و علاوه بر این که کم‏کم به گونه‏ی یک کلید‏واژه‏ی ایرانی از سوی مردم دیگر کشورهای جهان شناخته می‏شود، هم‏چنین وارد فرهنگ زبان‏های بزرگ جهانی و نیز زبان‏زد بسیاری از مردم جهان و کارگزاران نهادهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی شده است. 

[[sound]]

تصویب و به‏رسمیت شناخته شدن نوروز در سازمان ملل به عنوان یک روز جهانی، اهمیت این روز را در سال‏های آینده به عنوان یک میراث بزرگ معنوی ملموس برای جهانیان بیشتر و بیشتر خواهد کرد. 

علاوه بر کشورهایی که نوروز در آن‏جا به عنوان روز ملی جشن گرفته می‏شود، زیبایی این روز برای بسیاری دیگر از مردم جهان که به نوعی با نوروز و مراسم آن، که هم‏زمان با اولین روز بهار است، آشنا شده‏اند، به شکلهای گوناگونی گرامی و به آن پرداخته می‏شود.

 در کشور هلند، بسیاری هستند که با توجه به این که همسران ایرانی داشته‏اند و یا دارند و یا به نوعی علاقه‏مند به فرهنگ ایران‏زمین هستند، نوروز به عنوان یک روز زیبا وارد زندگی‏شان شده است. 

اینگه‏ لورمانس (Inge Lourmans) هلندی، یکی از علاقه‏مندان به فرهنگ ایرانی است که تاکنون چندین کتاب فارسی، از جمله دو کتاب صداق هدایت؛ زنده‏ به‏گور و سگ ول‏گرد را به هلندی ترجمه کرده و جزو اروپایی‏هایی است که نوروز را می‏شناسد و مراسم آن را خیلی خوب برگزار می‏کند. 

فرصتی شد تا گپی خودمانی با او بزنم و از او بپرسم چطور با نوروز آشنا شده و چند سال است که روز اول بهار را جشن می‏‏گیرد؟

او می‌گوید:</small></strong>

الان ۱۲ سال است که نوروز را می‏شناسم. اولین بار آن را در مرکز پناهندگان در هلند دیدم. در آن‏جا کار می‏کردم و هرساله به مناسبت نوروز با ایرانی‏ها و افغانی‏ها جشن می‏گرفتیم.

<strong>اینگه، آیا با مراسم نوروز ایرانی، آداب و رسوم آن و مراسمی که ایرانی‏ها قبل از تحویل سال و یا بعد از آن انجام می‏دهند، آشنایی داری؟</strong>

بله؛ البته من هلندی هستم. اما آن را از خود ایرانی‏ها یاد گرفته‏ام. مثلا می‏دانم چهارشنبه‏سوری چیست و هفت‏سین را هم می‏شناسم. خودم هم در خانه هفت‏سین می‏چینم.

<strong>سبزی پلو ماهی ایرانی‏ها را هم می‏شناسی؟ و می‏دانی کی آن را می‏خورند؟</strong>

بله روز نوروز برای شام می‏خورند.

<strong>ایرانی‏ها عادت دارند به هم عیدی می‏دهند.</strong>

بله در ایران دیدم که پدرها و مادرها برای بچه‏های‏شان مقداری پول لای قران می‏گذارند و به آن‏ها می‏دهند.

<strong>تا به حال از دوستان ایرانی‏ات عیدی گرفته‏ای؟</strong>

بله یک بار چند سال پیش برای نوروز به ایران رفته بودم. خانواده‏ای که از آشنایان من هستند، به من عیدی دادند. خیلی مهربان بودند.

<strong>قبل از مصاحبه گفتی که در خانه هفت‏سین چیده‏ای. آیا از فلسفه‏ی هفت‏سین ایرانی چیزی می‏دانی؟ می‏توانم بپرسم در سفره‏ی هفت‏سین‏ات دقیقاً چه چیزهایی وجود دارند؟</strong>

من همیشه در هفت‏سین‏ام سیب، سیر، سرکه، سبزه، سنبل و سمنو و سماق دارم. اما امسال سمنو و سماق ندارم. آینه و تخم‏مرغ هم در سفره هست. 

<strong>ماهی قرمز پیدا کردی؟</strong>

نه؛ چون خودم ماهی نمی‏خورم، دلم برای ماهی ها می سوزه!و ماهی نمیخرم، اما با هویج ماهی قرمز درست کرده‏ام. آن را در یک کاسه‏ی آب انداخته‏ام. مثل ماهی است، اما زنده نیست.

<strong>جالبه که به جای ماهی قرمز، هویج در تنگ آب انداخته‏ای. اما ایرانی‏ها ماهی قرمز سر سفره‏ی هفت‏سین را نمی‏خورند.</strong>

می‏دانم که این ماهی برای خوردن نیست. اما من چون اصلا گوشت نمی‏خورم، همیشه دل‏ام برای حیوانات می‏سوزد. به خاطر همین فکر کردم اگر فقط برای یک یا دو هفته ماهی بخرم، بعد از آن چه‏کارش کنم. می‏دانم که ایرانی‏ها این ماهی را نمی‏خورند (با خنده).

[[photow02]]

<strong>چه تفاوتی بین نوروز ایرانی و سال نو میلادی هست؟ به‏نظرت، کدام‏یک از آن‏ها قشنگ‏تر است؟</strong>

برای من کمی سخت است، بخواهم بگویم کدام قشنگ‏تر است. چون من در هلند به دنیا آمده‏ام و سال نو خودمان را هم دوست دارم و آتش‏بازی برای‏ام باصفا است. نوروز ایرانی‏ها را هم دوست دارم و این که شروع سال نو، هرسال نیمه‏شب نیست و در ساعت‏های مختلفی، بسته به گردش ماه و خورشید سال نو می‏شود، برای‏ام جالب است. 

<strong>از نظر فصل چی؟ مثلا ما در فصل بهار نوروز می‏گیریم؟ در صورتی که اروپایی‏ها در زمستان و موقعی که هوا خیلی سرد است، سال را نو می‏کنند.</strong>

بله این خیلی قشنگ‏تر است. سال نو ایرانی در بهار شروع می‏شود، همه شاد می‏شوند و هم هوا گرم‏تر است. به خاطر همین است که من نوروز را خیلی دوست دارم.

<strong>مردم هلند چقدر با نوروز آشنا هستند؟ </strong>

نه؛ زیاد آن را نمی‏شناسند. فقط هلندی‏هایی که با ایرانی‏ها و یا اافغانی‏ها آشنا باشند، کمی با این جشن آشنایی دارند. هر سال در اخبار رسانه‏های هلند هم اعلام می‏شود که امروز نوروز است، اما فکر نمی‏کنم خیلی به آن علاقه داشته باشند.

<strong>با توجه به این که هلند سرزمین گل و گیاه است، آیا هیچ‏وقت راجع به روز اول بهار در مدرسه و یا در جامعه صحبتی بوده؟</strong>

در مورد روز اول بهار چیزی نداریم. اما کمی دیرتر در ماه می در هلند جشن گل را برگزار می‏کنیم.

<strong>تا به حال نوروز را در ایران بوده‏ای؟</strong>

بله؛ چند سال پیش یک بار نوروز به ایران رفتم.  نوروز سال ۲۰۰۱ و یا شاید هم ۲۰۰۲ را در ایران بودم.

<strong>فضای نوروز در آن‏جا چطور بود؟</strong>

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. اما چون آن سال نوروز با ماه محرم هم‏زمان شده بود، زیاد با هم جمع نشدیم و به احترام ماه محرم زیاد جشن گرفته نشد.

<strong>نوروز امسال را چه‏کار خواهی کرد؟</strong>

بعضی وقت‏‏ها به اُبرهاوزن (آلمان) که همیشه یک جشن نوروز و کنسرت  بزرگ برگزار می‏شود، می‏روم که خیلی باصفا و خوب است. اما امسال به کنسرتی در اوترخت می‏رویم.

<strong>می‏دانی که در جشن‏های ایرانی باید برقصی. آیا رقص ایرانی یاد گرفته‏ای؟</strong>

بله یاد گرفتم. چند سال پیش در ایران به کلاس رقص رفتم. سه ماه در ایران بودم و یک ماه آن را به کلاس رقص ایرانی و عربی رفتم. البته مثل خود ایرانی‏ها نمی‏توانم برقص‏ام. بالاخره ایرانی‏ها از بچگی با این رقص بزرگ می‏شوند و رقصیدن در هلند کمی‏ با رقص ایرانی فرق دارد. اما آن را خیلی دوست دارم.

<strong>رقص ایرانی به‏نظرت چطور می‏آید؟</strong>

خیلی قشنگ است. آن را دوست دارم.

<strong>رقص بندری را هم یاد گرفته‏ای؟</strong>

رقص شانه است. برای کسی که در اروپا بزرگ شده، کمی سخت است. اما من همیشه سعی می‏کنم برقص‏ام. نمی‏دانم بلدم یا نه. فکر نمی‏کنم مثل ایرانی‏ها بتوانم برقصم.

<strong>می‏دانی سال نو ایرانی چه سالی است؟</strong>

فکر می‏کنم سال ۱۳۸۹ باشد.

<strong>چه پیغامی برای کسانی که نوروز را جشن می‏گیرند، داری؟</strong>

سال نو همه مبارک و آرزو می‏کنم همه سال خوبی داشته باشید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/03/post_406.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2010/03/post_406.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حرفهای خودمونی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Mar 2010 19:11:43 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

