<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>رادیو سیتی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/radiocity/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section7_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Tue, 21 Dec 2010 12:01:58 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>دامن‌زدن به اختلافات از درون بدنه‌ی مدیریت سینما</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>هفته‌ای که گذشت چند روز تعطیل بود و خبر حاشیه‌سازی در سینمای ایران اتفاق نیفتاد، جز انتخابات خانه‌ی سینما که هیأت مدیره‌ی دوره‌ی دوازدهم تعیین شد و مجمع عمومی خانه‌ی سینما به هیأت مدیره‌ای رأی داد که مسیر قبلی را ادامه می‌دهند. بر همین اساس محمد مهدی عسگرپور در سمتش ابقا شد و دامنه‌ی اختلاف معاونت سینمایی و خانه‌ی سینما گسترده‌تر گشت. رویداهای سینمای ایران در هفته‌ی گذشته را می‌خوانیم:</small></strong>

<strong>یک: کاری مشابه آدم برفی برای خالق مختارنامه</strong>

داوود میرباقری کارگردان مطرح سینما و تلویزیون است که این روزها سریال مختارنامه به کارگردانی او در بین مردم ومنتقدان بسیار محبوب شده است. میرباقری سال‌ها از سینما دور بود و با سریال مختار‌نامه درگیر بود. حالا بسیاری از علا‌قمندان‌اش می خواهند بدانند که کار تازه‌ی او در حوزه‌ی سینما چیست.

[[photow01]]

میرباقری درگفت‌وگویی در پاسخ به این سؤال که فکر می‌کنید به زودی برگردید به سینما؟ گفته است: فعلاً نمی‌دانم. ولی اگر هم برگردم دوست دارم طرحی را بسازم به نام «ماه تی‌تی» که سال‌ها قبل در مدرسه‌ی کارگاهی فیلم‌نامه‌نویسی تصویب شد، ولی فرصتی برای نوشتن‌اش پیش نیامد. اگر برگردم به سینما این فیلم را می‌سازم. البته اگر بخواهند با آن معیارهایی که با «آدم‌برفی» برخورد کردند، به این طرح نگاه کنند، این هم همان مشکلات را دارد.»

«ماه تی‌تی» درباره‌ی یک سردار است که در دوران مغول به خواب رفته و باستان‌شناسان پیدایش می‌کنند و بیدارش می‌کنند. این آدم چون در آن دوران طلسم شده و به خواب رفته، ذاتاً مغول‌ستیز است. حالا در روزگار ما بیدار شده و مغول‌زاده‌ها را تشخیص می‌دهد و تعجب می‌کند چرا اینها تغییر شکل داده‌اند. می‌خواهد با آنها بجنگد. تیری هم بر بدنش کارگر نمی‌شود مگر از جنس سلاح‌های دوران خودش. می‌رود یقه‌ی خیلی‌ها را می‌گیرد و مملکت به هم می‌ریزد.

میرباقری در ادامه‌ی این مصاحبه گفته: «این داستان را به این دلیل دوست داشتم که فکر می‌کردم این سوژه، نیاز امروز ماست، چون داریم مسیرهایی را غلط می‌رویم. ما به این هشدارها نیاز داریم. اصلاً فلسفه‌ی انتظار همین است. ما به ظهور حضرت مهدی (عج) اعتقاد داریم، درست است؟ وقتی حضرت ظهور می‌کند به‌ هر حال یقه‌ی کسانی را می‌گیرد، نه؟ چه کسانی نگران می‌شوند؟ به قشر خاصی که محدود نمی‌شود، هر کسی باید نگران باشد. فلسفه‌ی انتظار، همین نگرانی است، همین هشدار است که بدانیم باید نگران وضعیت‌مان باشیم. این هشدار باید داده شود تا افسار ما رها نباشد که هر کاری دل‌مان خواست بکنیم.»

[[photow02]]

<strong>دو: ابوالمشاغل، بهروز چاخان!</strong>

احمد طالبی‌نژاد با انتشار یادداشتی به تحلیل کارنامه‌ی فیلم‌سازی افخمی پرداخته است. طالبی‌نژاد که از منتقدان سرشناس سینمای ایران در دهه‌ی شصت و هفتاد بود و مجله‌ی توقیفی «هفت» را هم در کارنامه دارد، به انگیزه‌ی اکران «سن پطرزبورگ» درباره‌ی افخمی نوشت:

«پیش از بیان ویژگی‌های فیلم «بهروز افخمی» بهتر است درباره‌ی ویژگی‌های رفتاری خود افخمی بگویم. به تعبیر زنده‌یاد نادر ابراهیمی او ابوالمشاغل است‌. وقتی به کارنامه‌اش نگاه می‌کنیم از مدیریت گروه فیلم و سریال تا ساختن سریال، فیلم سینمایی، دایر کردن آموزشگاه سینمایی و نمایندگی مجلس همه جور کاری انجام داده است و همه‌ی این کارها را هم نیمه‌تمام گذاشته‌. اهالی فرهنگ و هنر انتظار داشتند هنگامی که به‌عنوان نماینده‌ی مردم تهران در مجلس ششم انتخاب شد یک کار اساسی از خودش به یادگار بگذارد.

او چند فیلم بلاتکلیف در کارنامه‌اش دارد‌. زمانی هم می‌خواست شبکه‌ی تلویزیونی راه بیندازد. برخی‌ها به شوخی لقب «بهروز چاخان» را به او داده‌اند. خودش می‌خندید‌. اما متأسفانه عادت او شده بود که بیشتر درباره‌ی چیزی حرف بزند تا این‌که آن کار را انجام بدهد. یک جور زرنگی هم در کارش بود‌. می‌خواست میزان آمادگی جامعه را ارزیابی کند‌. تأسیس شبکه‌ی تلویزیونی‌اش هم بیشتر یک جور افکار‌سنجی بود، هرچند او بیشتر ترجیح می‌دهد به فیلم‌سازی بپردازد، اما بیشتر کارهایش نیمه‌تمام می‌ماند. کلاً شخصیت شلوغی دارد‌. در واقع همه کار می‌خواهد بکند؛ بر روی کاری متمرکز نمی‌شود، اما با این‌حال یکی از با‌استعداد‌ترین فیلمسازان بعد از انقلاب است.

<strong>سه: با ابقای عسگرپور ماجرا ادامه دارد</strong>

مجمع عمومی خانه‌ی سینما یکشنبه‌ی گذشته در خانه‌ی سینمای ایران برگزار شد و اعضای هیئت مدیره‌ی دوازدهم انتخاب شدند؛ به این ترتیب زمان همراهی معاونت سینمایی با خانه‌ی سینما فرا رسید.

جواد شمقدری معاون امور سینمایی در جریان مشکلاتی که میان خانه‌ی سینما و معاونت سینمایی به‌وجود آمده بود تأکید کرد کار او با هیئت مدیره‌ی بعدی (هیئت مدیره‌ی دوازدهم)‌ است و با این هیئت مدیره (هیئت مدیره‌ی یازدهم)‌ کاری ندارد. حالا موعد اجرایی شدن کلام این مدیر دولتی سینما فرا رسیده است.

انتخاب هیئت مدیره‌ی جدید و ابقای محمد مهدی عسگرپور به‌عنوان مدیرعامل خانه‌ی سینما تمامی شرایط را برای پیش‌قدم شدن معاونت سینمایی جهت تعامل با خانه‌ی سینما فراهم کرده است؛ تعاملی که نبود آن مشکلات بسیاری برای خانه‌ی سینما به خصوص به لحاظ مالی به‌وجود آورده است.

مجمع عمومی خانه سینما عصر روز یکشنبه ۲۱ آذر با حضور ۲۷ صنف برگزار شد و در نتیجه انتخابات فرهاد توحیدی، امیر اثباتی، مریلا زارعی، ابراهیم مختاری، محمد سریر، محمدرضا موئینی و تورج منصوری اعضای اصلی و سیروس الوند و مرتضی رزاق کریمی به‌عنوان اعضای علی‌البدل انتخاب شدند. مهدی خادم و کیوان کثیریان نیز به ترتیب به‌عنوان بازرسان اصلی و علی‌البدل دوازدهمین هیئت مدیره خانه‌ی سینما برگزیده شدند.

نخستین جلسه‌ی هیئت مدیره‌ی جدید خانه‌ی سینما با انتخاب محمد مهدی عسگرپور به‌عنوان مدیرعامل و فرهاد توحیدی به عنوان رئیس هیئت مدیره به کار خود پایان داد.

فرهاد توحیدی درباره‌ی ابقای عسگرپور در مقام مدیریت عامل خانه‌ی سینما گفت: «عسگرپور یک مدیر فرهنگی باسابقه است که هر جا بوده از فارابی تا صدا و سیما و سازمان فرهنگی هنری شهرداری و سایر سمت‌هایش و در نهایت خانه‌ی سینما، نوآوری یکی از ویژگی‌های مدیریت او بوده و کارنامه‌ی قابل قبولی از خود به جای گذاشته است.»

[[photow03]]

همایون اسعدیان نیز درباره برگزاری مجمع عمومی خانه‌ی سینما و انتخاب هیئت مدیره دوازدهم اظهار داشت: «آنچه در مجمع عمومی خانه سینما مطرح شد و نتیجه‌ی آرا به ۲۸ صنف حاضر در جلسه مربوط است که مایل بودند گروه فعلی با دیدگاه و طرز تفکرشان خانه‌ی سینما را اداره کنند و در این میان انتخاب فرهادی توحیدی به‌عنوان رئیس هیئت مدیره انتخابی به‌جا و درست به نظر می‌آید.»

همچنین بیژن میرباقری در مورد برگزاری مجمع عمومی خانه سینما اظهار داشت: «براساس گفته‌ی جواد شمقدری مبنی بر این‌که با هیئت مدیره یازدهم کاری ندارد و اصل کار او با هیئت مدیره‌ی بعدی است، باید گفت الان هیئت مدیره‌ی دوازهم پیش روی شماست. حالا باید معاونت سینمایی گفت‌و‌گو را با خانه‌ی سینما آغاز کند.»

<strong>چهار: رییس از حج آمد!</strong>

رییس اداره‌ی نظارت و ارزش‌یابی معاونت سینمایی از سفر معنوی‌اش بازگشت و دوباره مرکز جنجال‌های سینمای ایران شد. او در گفت و گوی تازه‌اش گفت:

«در جریان بیست و نهمین دوره‌ی جشنواره فیلم فجر ارزشیابی‌ها و درجه‌بندی‌ها در مورد تمامی تولیدات سال سینمای ایران اتفاق می‌افتد و علاوه بر تهیه‌کنندگان، کارگردانان و فیلم‌ها نیز درجه‌بندی می‌شوند. آیین‌نامه‌ای در این زمینه در دست تنظیم است که مراحل پایانی آن سپری می‌شود. قطعاً بخش‌های مختلف و از جمله صنف‌های سینمایی در این زمینه دخیل خواهند بود و براساس نظرسنجی و ارزشیابی دقیق و کاملی ارزیابی‌ها صورت خواهد گرفت.»

وقتی از رییس درباره‌ی ارزیابی‌اش از انتخابات اخیر خانه‌ی سینما پرسیده شد، با قاطعیت هر چه تمام‌تر پاسخ داد: «مطلقاً در این مورد اظهارنظر نخواهم کرد. این رویه را قبل از برگزاری مجمع، در آستانه‌ی مجمع عمومی خانه‌ی سینما و بعد از آن داشته‌ام و نگاهم در این مورد تغییر نمی‌‌کند. من به سئوالات مختلفی که در این مورد مطرح می‌شود هیچ پاسخی نمی‌دهم. ما درصدد هستیم تشکل واحد تهیه‌کنندگان را سامان دهیم و در این مورد نیز به‌جاهای خوبی رسیده‌ایم، در این شرایط دیگر خانه‌ی سینما و تحولات آن در نظر ما نیست و خودمان به اهدافی که پیش رو داریم نگاه می‌کنیم.» این گفته‌ها یعنی: آغاز درگیری ودامن زدن به اختلاف از درون بدنه‌ی مدیریت سینما.

[[photow04]]

<strong>پنج: از گلپری جون تا تلویزیون</strong>

پرویز پرستویی بازیگر برجسته‌ی سینما و تلویزیون در موضوع دفاع مقدس با تأکید بر این‌که ارزش‌های فراموش شده‌ی دفاع مقدس در دوره‌ی هشت ساله برای زندگی صد سال آینده هم ارزشمند است، وضعیت سینمای ایران را در شرایط فعلی مطلوب ندانست.

پرستویی در مورد فضای فیلم و فیلم‌سازی در کشور گفت: «حدود دو سال است که فقط فیلم‌نامه‌ها را می‌خوانم.»

وی با بیان این‌که ما را در سینما جزء بازیگران معروف و هنرپیشه‌های کم‌کار می‌دانند، اظهار داشت: «فیلم‌نامه‌های پیشنهادی را فقط می‌خوانم و اول باید آنها را حلاجی کنم تا بعد بتوانم فیلمی را انتخاب کنم.»

پرستویی با اشاره به این‌که سینمای ما در شرایط فعلی به سمت و سویی می‌رود که در شأن فرهنگ اسلامی و ایرانی نیست، خاطرنشان کرد: «با این شرایط ترجیح می‌دهم کار نکنم.»

وی با بیان این‌که من عینک نمی‌زنم که مرا بشناسند و عینک نمی‌زنم تا مرا نشناسند، افزود: «همیشه در بین مردم هستم، چون مردم فیلم‌هایی را که بازی می‌کنم می‌شناسند و رزومه کاری‌ام را نیز می‌دانند.»

این بازیگر سینما و تلویزیون با اعلام این‌که اگر بخواهم کار کنم باید هر روز در طی این سال‌ها سر کار باشم، اظهار داشت: «در این فضا ترجیح می‌دهم که سر هر کاری نروم.»

وی که با بازی در فیلم‌های آژانس شیشه‌ای به‌عنوان بازیگر عرصه‌ی دفاع مقدس معرفی شده است، ادامه داد: «عده‌ای می‌گویند موضوعات دفاع مقدس نخ‌نما شده است و نباید وارد این عرصه شد.» 
پرستویی با اشاره به این‌که در شرایط فعلی سردر سینماهای ما پلاکاردها و تصاویر فیلم‌هایی دیده می‌شود که به عنوان نماد غیرانقلابی است، تصریح کرد: «در سینمای ما موضوع‌‌ها با عنوان گل‌پری‌جون دیده می‌شود تا موضوعات دم دستی تلویزیون.»

بازیگر نخستین فیلم طنز دفاع مقدس (لیلی با من است) خاطرنشان کرد: «طنز لیلی با من است در شرایط بسیار سخت که عده‌ای قبول نداشتند فیلمی در این قالب ساخته شود، به‌روی صحنه رفت که بعد از سال‌ها همچنان جزء آثار فاخر دفاع مقدس در عرصه‌ی فیلم‌سازی است.»

[[photow05]]

وی با اشاره به خاطره‌ای از فیلم آژانس شیشه‌ای گفت: «به عینه تأثیر این فیلم را بر روی چند تن از مخاطبان دیدم، به‌گونه‌ای که خودشان اعلام کردند با فیلم آژانس شیشه‌ای با جماعت دفاع مقدسی‌ها آشتی کردیم.»

پرستویی با تأکید بر این‌که ارزش‌های فراموش شده‌ی دفاع مقدس در دوره‌ی هشت ساله برای زندگی صد سال آینده هم ارزشمند است، بیان داشت: «به‌نظر من در موضوع به نظر منتقدان نخ‌نما شده‌ی دفاع مقدس هم موضوع‌های بکر وجود دارد.»

<strong>شش: نیایید، جایزه بی‌جایزه!</strong>

این هم از آن مواردی است که فقط در سینمای ایران یافت می‌شود. گل بود به سبزه نیز آراسته شد! مدیرعامل مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی گفت: «سیاست معاونت سینمایی بر این است که به برگزیدگانی که در مراسم اختتامیه‌ی جشنواره‌ها حاضر نمی‌شوند، جوایزشان داده نشود و در مورد «محمد شیروانی» هم همین کار انجام شد.»

شفیع آقامحمدیان درخصوص حاشیه‌های مربوط به عدم اهدای جایزه «محمد شیروانی» از سوی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی پس از برگزاری چهارمین جشنواره‌ی بین‌المللی «سینما حقیقت» گفت: «آقای شیروانی در جلسه‌ی اختتامیه‌ی جشنواره‌ی «سینما حقیقت» حاضر نشد و جایزه‌اش را نگرفت.»

وی در ادامه افزود: «سیاست معاونت سینمایی بر این است که برگزیدگانی که در مراسم اختتامیه حاضر نشوند، جوایز آن‌ها داده نشود؛ مگر اینکه از قبل هماهنگ شود و برای آن‌ها سفری پیش آید و یا عذر موجه‌ای داشته باشند. این سیاست معاونت بوده که در این مورد اتفاق افتاده است.»

وی در پاسخ به این سؤال که آیا با محمد شیروانی تماس گرفته شده یا خیر، بیان داشت: «در تماسی که با ایشان گرفته شده بود، گفته بودند مریض هستم ولی این‌طور نبوده است. آقای شیروانی اوایل امسال هم جایزه‌ی دیگری گرفته بودند و برای دریافت جایزه حضور نیافتند و ما برای اینکه حسن نیت‌مان را نشان بدهیم، جایزه را اهدا کردیم.»

آقامحمدیان ادامه داد: «ما برای این‌که با سیاست‌های معاونت سینمایی هم‌سو شویم و هم این‌که بگوییم این برخورد درست نیست، این کار را انجام دادیم.»

[[photow06]]

<strong>هفت: وهمیات آقای متوهم!</strong>

نادر طالب‌زاده هم از اشخاصی است که آسمان را به ریسمان می‌بافد تا همه چیز را به گردن صهیونیزم جهانی بیندازد. او با اشاره به ارتباط ساخت فیلم سنگسار ثریا» با پرونده آشتیانی گفت: ‌پرونده‌ی آشتیانی در سال ۲۰۰۶ رسانه‌ای شد، در سال ۲۰۰۸ «سنگسار ثریا» در اردن کلید خورد و پس از توزیع جهانی آن در سال ۲۰۱۰ جنجال سکینه آشتیانی کلید خورد.

نادر طالب‌زاده در برنامه‌ی تلویزیونی «راز» که از شبکه‌ی چهار سیما پخش شده و موضوع آن «حقوق بشر از توهم تا واقعیت» بود، در خصوص بررسی پرونده‌ی جنجالی سکینه آشتیانی گفت:

«پرونده از سال ۲۰۰۶ آغاز شد، در سال ۲۰۰۸ سنگسار ثریا در اردن کلید خورد و در پنج جشنواره فیلم اول شد و پس از توزیع جهانی آن در سال ۲۰۱۰ جنجال سکینه آشتیانی کلید خورد.»

وی با بیان اینکه غرب از ۳۲ سال پیش روی موضوع حقوق بشر متمرکز شده و توسط آن به جمهوری اسلامی حمله می‌کند، یادآور شد: «پیش از انقلاب اسلامی اصلاً سخنی از هم‌جنسگرایی وجود نداشت، اما پس از انقلاب برای آنها حقوق قائل شده و به آنها ارزش می‌دهند چرا که این یک طراحی برای حمله به انقلاب ایران بود.»

این مستندساز تلویزیونی، پرونده آشتیانی را نیز از این دست پرونده‌ها دانست و خاطرنشان کرد: «باید رابطه‌ی بین سنگسار ثریا و پرونده آشتیانی را کالبدشکافی کرد.»

طالب‌زاده در ادامه گفت: «زمانی که موضوع آشتیانی رسانه‌ای می‌شود، یک شبکه و لابی فعال در جنگ نرم که در داخل فعالیت می‌کند، ‌اخبار را به غرب منتقل کرده و این اخبار به واشنگتن می‌رود و در اتاق فکرهای آنها تبدیل به یک سناریو برای فشار علیه ایران می‌شود.»

[[photow07]]

وی با ذکر این نکته که در اتاق فکرهای واشنگتن تصمیم‌گیری می‌شود که یک فیلم با عنوان سنگسار یک زن ایرانی ساخته شود، یادآور شد: «پس از ساخت فیلم به سرعت آن را در دنیا و ایران پخش می‌کنند که ما می‌بینیم حتی در مدارس دخترانه ما این فیلم دست به دست می‌شود.»

این مستندساز با اشاره به فروش پایین فیلم «سنگسار ثریا» گفت: «برای ساخت این فیلم ۲۵ میلیون دلار هزینه شده اما تنها ۶۰۰ هزار دلار فروش داشت، چرا که اصلاً برای فروش نبود و به صورت رایگان در اختیار همه قرار گرفت.

طالب‌زاده تمام هجمه‌ها علیه ایران را در حوزه‌های فکری صهیونیستی ضد ایرانی دانست، که نه در مراکز سیاسی پنتاگون و واشنگتن بل‌که در اتاق فکرهای صهیونیستی کلید می‌خورند.»

<strong><small>برای تهیه این گزارش از این منابع استفاده شده است: <a href="http://parstourism.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=3896">پارس‌توریسم</a> ؛ <a href="http://www.khabaronline.ir/news-116446.aspx">خبرآنلاین</a> ؛ <a href="http://www.khabaronline.ir/news-115805.aspx">خبرآنلاین</a> ؛ <a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8909211754">فارس‌نیوز</a> ؛ <a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8909211176">فارس‌نیوز</a> ؛ <a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8909190197">فارس‌نیوز</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_679.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_679.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بازار فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 21 Dec 2010 12:01:58 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>لبخندت را با خودت بیاور</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>بلیک ادواردز، کارگردانی که در طول بیش از نیم قرن با فیلمهای خاطرهانگیز و دوست داشتنی محبوبیت بسیاری در میان تماشاگران سینما داشت در سن هشتاد و هشتسالگی درگذشت.</small></strong>

<strong>کارگردانی که در صدر فیلم‌سازان کمدی قرار داشت</strong>

بلیک ادواردز اگرچه با هشت فیلم «پلنگ صورتی» (بر اساس شخصیت‌های مجموعه کارتونی به همین نام) شناخته می‌شود، اما در همان حال آفریننده‌ی برخی از شاهکارهای سینمای کلاسیک هالیوود از جمله «صبحانه در تیفانی» و «پارتی» نیز هست.

[[photow01]]

فیلم‌های ادواردز همواره نه تنها با استقبال عامه‌ی تماشاگران بلکه با نظر مساعد منتقدان نیز روبرو می‌شدند، جنی باسینگر، استاد تاریخ و مطالعات سینمایی در انستیتوی فیلم آمریکا از فیلم‌های بلیک ادواردز به‌عنوان فیلم‌هایی که می‌کوشند تا از سینما به مثابه یک رسانه تازه برای تحت تأثیر قرار دادن تماشاگر و روبرو کردن او با عواطف مختلف در طول فیلم بهره گیرد، یاد می‌کند.

باسینگر می‌گوید: «ادواردز بدون شک در صدر فیلم‌سازان کمدی قرار داشت. سبک کمدی او تلفیق کمدی فیزیکی اسلاپ استیک و کمدی زبانی بود. اما او همچنین به خوبی می‌دانست که چگونه کمدی را با تکنیک سینما در تدوین، میزانسن و دکوپاژ در هم بیامیزد. از این قرار ادواردز یک کارگردان تراز اول سینمای کمدی است.»

در واقع اکنون که پس از حدود شش دهه به فیلم‌های او نگاه می‌کنیم درمی‌یابیم که بدون ادواردز سینما طعم شیرین لبخند را نداشت. در فیلم‌های او اگرچه موقعیت‌ها در ابتدا ساده به نظر می‌رسند اما به مرور چنان پیچیده می‌شوند که گویی جز با آنارشی کمیک راه حلی برای آنها به نظر نمی‌رسد.

<strong>از رادیو تا سینما</strong>

بلیک ادواردز در ۲۶ جولای ۱۹۲۲ در اوکلاهوما متولد شد، پدرش کارگردان تئاتر بود، در نتیجه از همان نوجوانی به بازی و نمایشنامه‌نویسی روی آورد. در سال ۱۹۳۸ اروسن ولز به او شانس همکاری در نوشتن برخی از دیالوگ‌های نمایشنامه‌ی معروف و جنجالی رادیویی جنگ دنیاها را داد.

در سال ۱۹۵۹ او سریال پیتر گان را برای ان بی سی ساخت که سریال کارآگاهی کمدی بود و به محبوبیت بسیاری دست یافت، در این سریال ادواردز با هنری مانچینی (که بعدها آهنگساز مجموعه کارتونی پلنگ صورتی نیز شد) برای آهنگ‌سازی آن همکاری کرد که سرآغاز همکاری‌های بعدی آنها شد.

ادواردز هم‌زمان به فیلمنامه نویسی برای فیلم های کمدی نیز می‌پرداخت و سرانجام در سال ۱۹۵۵ نخستین فیلم‌اش را که تلفیقی از کمدی و موزیکال بود ساخت. این فیلم «لبخندت را با خودت بیار» نام داشت. سال بعد «او بالاخره خندید» را ساخت و در سال ۱۹۵۷ «آقای کوری» را با بازی تونی کرتیس ساخت که با استقبال منتقدان روبرو شد و از جمله ژان لوک گدار فیلم‌ساز آوانگارد موج نوی فرانسه از این فیلم در ساخت فیلم‌های نخست خود تأثیر گرفت.

تا سال ۱۹۶۱ بلیک ادواردز هر سال یک فیلم ساخت اما با ساخت «صبحانه در تیفانی» بود که به شهرتی جهانی دست یافت.

<strong>صبحانه در تیفانی</strong>

ویدئو: آنونس صبحانه در تیفانی

<object width="285" height="385"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/urQVzgEO_w8?fs=1&amp;hl=fr_FR"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/urQVzgEO_w8?fs=1&amp;hl=fr_FR" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="385"></embed></object>


ادری هیپورن در این فیلم به عقیده‌ی بسیاری از منتقدان یکی از بهترین نقش های خود را ایفا کرده است. بازیگری که در تاریخ سینما نامش به‌عنوان یکی از محبوب‌ترین بازیگران کمدی- رومانس ثبت و توسط انستیتوی فیلم آمریکا سومین بازیگر زن اسطوره‌ای تاریخ سینمای آمریکا خوانده شده است.

<a href="http://www.reelclassics.com/Movies/Tiffanys/tiffanys.htm">صبحانه در تیفانی</a>

فیلم ماجرای دختری است که به قصد بازیگر شدن راهی نیویورک شده است اما پس از آشنایی با همسایه‌اش که نویسنده‌ است، مسیر زندگی‌اش عوض می‌شود.«صبحانه در تیفاتی» چنان موفقیت خیره‌کننده‌ای یافت که به نمونه‌ی موفقی از سینمای کمدی پس از جنگ جهانی تبدیل شد.

[[photow02]]

«صبحانه در تیفانی» نامزد پنج اسکار شد و دو جایزه اسکار بهترین موسیقی متن (ماچینی) و بهترین ترانه (با اجرای هیپورن) را از آن خود کرد.

<strong>روزهای شراب و گل سرخ و پلنگ صورتی</strong>

ادواردز موفقیت خود را سال بعد با «روزهای شراب و گل سرخ» تکمیل کرد و پس از این فیلم بود که ادواردز  از افراط در نوشیدن مشروبات الکلی دست کشید.نقش جک لمون در این فیلم همچون هیپورن در «صبحانه در تیفانی» با تحسین منتقدان روبرو شد، لمون نیز مانند هیپورن نامزد اسکار بهترین بازیگر شد اما او هم از دست یافتن به این جایزه برای این فیلم بازماند.

در سال ۱۹۶۳ او شخصیت پلنگ صورتی را خلق کرد که سال بعد در کارتونی به همین نام به محبوبیت و شهرت بسیاری دست یافت، فیلم با همین نام به شهرت رسید: «پلنگ صورتی» با بازی پیتر سلزر انگلیسی در نقش کارآگاه کلوزو فرانسوی!

[[photow03]]

«پلنگ صورتی» اگرچه در گیشه با موفقیت بسیاری روبرو شد، اما در مقایسه با دو فیلم قبلی ادواردز نظر منتقدان را چندان جلب نکرد، با این حال ادواردز دومین فیلم پلنگ صورتی‌اش را در حالی ساخت که کارتون پلنگ صورتی به محبوبیت بی‌سابقه ای در آمریکا دست یافته بود:« تیری در تاریکی».

<strong>پارتی، تلفیقی از سبک‌های گوناگون در فیلم‌های کمدی</strong>

ادواردز پس از چند فیلم موفق دیگر «پارتی» را ساخت. در این فیلم پیترسلزر در نقش یک بازیگر آماتور هندی ظاهر می‌شود که از یک پارتی در هالیوود سردرمی‌آورد؛ یک کمدی موقعیت با طنز ظریف و انتقادی زیرپوستی. «پارتی» همچنین ترکیبی از انواع کمدی نیز هست؛ حتی کمدی اسلپ استیک صامت در تقابل با شوخی‌های کلامی که بخشی از آن از فیلم‌های ژاک تاتی به ویژه« دایی من» الهام گرفته شده است.

«پارتی»، نمونه ای از سینمای کمدی آوانگارد در تاریخ سینما خوانده شده است که در عین حال تلفیقی بدیع از سبک‌ها و گرایش‌های مختلف کمدی است.

[[photow04]]

<strong>از انتقام تا نفرین پلنگ صورتی</strong>

ادواردز در سال ۱۹۷۰ «لیلی عزیز» را می‌سازد که بار دیگر بازگشتی‌ست به سینمای موزیکال و با بازی جولی اندروز ستاره‌ی افسانه‌ای سینمای موزیکال (مری پاپینز، آوای موسیقی- در ایران: «اشک‌ها و لبخندها»- و «ستاره») که پیش از آن با بلیک ادواردز ازدواج کرده بود.

پس از سه تجربه‌ی ناموفق در ساخت یک وسترن، یک دارم بیمارستانی و یک فیلم جاسوسی بار دیگر به پلنگ صورتی پناه می‌برد و در سال ۱۹۷۵«بازگشت پلنگ صورتی» و بلافاصله پس از آن «پلنگ صورتی بار دیگر می‌تازد» و در سال ۱۹۷۸ «انتفام پلنگ صورتی» را می‌سازد.

فیلم‌های بعدی او «ده» (۱۹۷۹) ، «S.O.B» (که فیلمی در هجو هالیوود بود، ۱۹۸۱)، «رد پای پلنگ صورتی» (۱۹۸۲)، «ویکتوریا، ویکتوریا» (۱۹۸۲)، «نفرین پلنگ صورتی» (نخستین فیلم سری پلنگ صورتی پس از مرگ پیتر سلرز و با بازی راجر مور در نقش کارآگاه کلوزو ۱۹۸۳)، «مردی که عاشق زنان بود» (۱۹۸۳) ، «میکی+ ماود» (۱۹۸۴)، «یک خرابکاری اساسی» (۱۹۸۶)، «زندگی همینه» (۱۹۸۶)، «قرار ملاقات الکی» (با بازی بروس ویلس ۱۹۸۷)، «غروب» (۱۹۸۸)، «برهنگی» (۱۹۸۹)، «تغییر مسیر» (۱۹۹۱) همگی فیلم‌های موفقی بودند.
آخرین فیلم ادواردز بازگشت دوباره‌ی او به سری پلنگ صورتی بود، «پسر پلنگ صورتی»(۱۹۹۳) با بازی روبرتو بنینی، کمدین مشهور ایتالیایی در نقش کارآگاه کلوزوی دوم که بار دیگر ثابت می‌کند پلنگ صورتی بدون پیتر سلزر رمقی ندارد.

<strong>کارگردانی برای لبخندهای فراموش شده</strong>

در سال ۲۰۰۴ آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا جایزه‌ی اسکار افتخاری یک عمر فعالیت سینمایی خود را به بلیک ادواردز تقدیم کرد.

<a href="http://www.youtube.com/watch?v=29WRP92X7Mg">اسکار افتخاری برای بلیک ادواردز</a>

بلیک ادواردز که در اغلب مواقع با سوژه‌هایی چون عشق، ازدواج، حرفه و پیش‌انگاره‌های جنسی کار می‌کرد به گونه‌ای خلاق در هر فیلم زوایای مختلفی از شخصیت انسان که اساس موقعیت‌های کمدی با وجود مناسبات ناسازگار را پدید می‌آورد، را زیر نورافکن خود قرار می‌داد.

موقعیت‌های کمیک فیلم‌های او در اغلب مواقع براساس تعارض میان واقعیت‌ها و ایده‌آل‌ها و ناسازگاری میان شخصیت و محیط پدید می‌آید ولی گاهی نیز اساساً متکی بر ویژگی‌های شخصیت اصلی او نظیر بازرس کلوزو است، کارآگاهی دست و پا چلفتی که در عین حال به قول ادواردز هرگز حتی به ذهن‌اش هم فکر شکست و تسلیم را راه نمی‌دهد.

ویدئو: رد پای پلنگ صورتی
<object width="285" height="385"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/WrIyo9bVlDY?fs=1&amp;hl=fr_FR"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/WrIyo9bVlDY?fs=1&amp;hl=fr_FR" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="385"></embed></object>

<strong>از جهنم برنگرد</strong>

ادواردز که شش فیلم موفق با پیترسلزر در سری پلنگ صورتی‌اش (با احتساب« تیری در تاریکی») ساخته است گفته بود که کار کردن با این نابغه‌ی بازیگری کار چندان آسانی نبود و گاه او به نظرش یک فرد اسکیزوفرنیک که به جنون ادواری مبتلاست (افسرده و مانیاک یا بیش از حد سرخوش است) رسیده است از جمله یک بار در میانه‌ی فیلم‌برداری یک فیلم ،نصف شب به او زنگ زده و گفته است که همین الان با خدا حرف زدم و او به من گفت که چطور نقش‌ام را بازی کنم. ادواردز می‌گوید به او گفتم خیلی خُب صبح می‌بینم، حالا بزار بخوابم، اما فردای آن روز او وحشتناک بود و بازی‌اش حتی یک لبخند هم بر لب ما نیاورد، به او گفتم پیتر دفعه‌ی بعد که با خدا حرف زدی به او بگو بزار توی همان جهنم بمانی و هرگز به سینما برنگردی. پیتر که دلخور شده بود، صحنه را ترک کرد و یک هفته به فرانسه رفت.

[[photow05]]

<strong>زندگی همین است</strong>

ادواردز در سال 1968 و بر سر تدوین «پارتی»، درگیر جدالی شدید با مدیران استودیو شد و به حالت قهر به سوئیس رفت. او بعدها در این‌باره گفت که هالیوود تنها به او به‌عنوان یک واسطه‌ی پول‌ساز نگاه می‌کرده است.
او البته چند سال بعد با فیلم S.O.B  انتقامش را از هالیوود گرفت. سام واسن نویسنده‌ی کتابی که اخیراً درباره‌ی سینمای بلیک ادواردز منتشر شده است می‌گوید نقش او در سینمای کمدی بی‌شک کمتر از نقش چاپلین، ارنست لوبیچ و بیلی وایلدر نیست.

به اعتقاد واسن، ادواردز بدون شک آخرین کارگردان- فیلم‌نامه‌نویس بازمانده‌ی سینمای کمدی جریان اصلی هالیوود بود.

برخلاف ظاهر که ادواردز یک کارگردان کمدی مشهور بود، سال‌ها از افسردگی بالینی رنج می‌برد و مدت‌ها تحت روانکاوی قرار داشت و با کمک یک روانشناس بالینی که درمانگر او بود فیلم‌نامه‌ی « زندگی همینه» را نوشت.
او پیش‌تر گفته بود ساختن فیلم برایش حکم روان درمانی را داشته است.
بلیک ادواردز در هنگام دریافت اسکار افتخاری‌اش گفت: «رفقا و دشمنان در موفقیت من سهمی یکسان داشتند، من نمی‌توانستم بدون دشمنانم موفق شوم.»

فیلم های بلیک ادواردز در اغلب مواقع لبخندی بر لب‌ها می‌نشاند که از طنزی عمیق و آگاهانه نشان دارد؛ لبخندی که شاید این روزها کمتر با محصولات کارخانه‌ای هالیوود دست‌یافتنی باشد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_678.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_678.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 20 Dec 2010 22:45:53 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>اگر زنبورها بمیرند</title>
                  <description><![CDATA[یوسف تنها فرزند یعقوب و زهرا در منطقه‌ای کوهستانی و دورافتاده زندگی می‌کند. او که شش سال دارد، به‌تازگی کلاس اول دبستان را شروع کرده است. یوسف در اوقات بیکاری‌اش به  پدرش که شغل‌اش تهیه‌ی عسل از کندوهایی است که بالای درختان مرتفع قرار دارند کمک می‌کند. یوسف شیفته‌ی پدرش است و کارهای ماهرانه‌ی او را موقع تهیه‌ی عسل با تحسین نظاره می‌کند. پدر وقتی با کندوهای بی‌عسل مواجه می‌شود، تصمیم می‌گیرد برای یافتن کندوهای باردار به جنگل‌های دوردست برود. نگرانی زهرا و یوسف زمانی آغاز می‌شود که غیبت یعقوب طولانی می‌شود و آنها را وادار می‌کند که به جست‌وجوی او بپردازند.

[[photow01]]

<strong>شخصیتی شاعرپیشه به نام یوسف</strong>

«عسل»، فیلم سوم و فیلم پایانی سه‌گانه‌ی (تریلوژی) سمیح کاپلان اوغلو است که روی شخصیتی شاعرپیشه به نام یوسف تمرکز دارد. دو فیلم قبلی او «شیر» و «تخم مرغ» نام داشتند. فیلم‌ساز به جای آنکه در این سه‌گانه (تریلوژی) از کودکی قهرمان اصلی داستان به بلوغش برسد، برعکس عمل کرده و پایان این سه‌گانه را به کودکی شخصیت اصلی فیلم‌اش اختصاص داده است. سکانسی که با آن فیلم آغاز می‌شود نیز در واقع آخر داستان را  به تصویر می‌کشد و بدین‌ترتیب وارونگی‌ها و شکستگی زمان در روایت داستان فیلم با هم هم‌خوانی پیدا می‌کنند.

 پس از سکانس اول، تیتراژ فیلم آغاز می‌شود و سکانس دوم فیلم، نمای درشتی از پرنده‌ای جغدگونه است که با چشمانی هراسان به یعقوب که در خواب است نگاه می‌کند و به یوسف که به پدرش خیره شده. مثل این است که این پرنده پیام‌آور خبری شوم در آینده است. چند دقیقه‌ی بعد هنگامی‌که یوسف کوچولو می‌خواهد خوابی را که دیده تعریف کند، پدر نجواکنان در گوش پسرش او را از این کار منع می‌کند و به او می‌آموزد که خوابش را تعریف نکند. در واقع سکانس اول فیلم را می‌توان خوابی در نظر گرفت که یوسف دیده و نگاه پرنده‌ی جغد گونه را نیز در راستای همان خبر شوم تلقی کرد.

<strong>یوسف شیفته‌ی پدرش است</strong>

یوسف که شیفته‌ی پدرش، یعقوب است تنها با اوست که به روانی صحبت می‌کند. آنها بیشتر اوقات همچون عاشق و معشوق در گوش یکدیگر نجواکنان حرف می‌زنند. یوسف به جز با پدر با هیچکس رابطه‌ی اجتماعی موفقی ندارد و در مدرسه نیز مدام با لکنت زبان روبروست و همین ضعف باعث شده از همکلاسی‌ها خجالت بکشد و بیشتر در خلوت خودش و طبیعتی باشد که برایش پر از رمز و راز است.

[[photow02]]

<strong>وقتی که غیبت پدر طولانی می‌شود</strong>

در یک سکانس زیبا وقتی که غیبت پدر طولانی شده، مادر لیوان شیری را به روال همیشه برای یوسف روی میز صبحانه قرار می‌دهد و خودش در سکوت اشک می ریزد. یوسف  برای همدردی با مادرش برای اولین بار لیوان شیر را که بر خلاف اصرار مادر هیچگاه نمی‌نوشیده به یکباره سر می‌کشد. این همدلی در سکانس بعدتر و در آواخر فیلم بین معلم و بچه‌های مدرسه که گویا خبر مرگ یعقوب را شنیده‌اند با یوسف که هنوز از ماجرا خبر ندارد برقرار می‌شود. معلم از یوسف می‌خواهد متنی را بخواند.

یوسف با لکنت زبان شدید به زحمت کلمه‌ای را ادا می‌کند. معلم از بچه‌ها می‌خواهد که او را تشویق کنند و روبانی به نشانه‌ی تشویق روی سینه‌ی یوسف نصب می‌کند. در سکانس پایانی فیلم هنگامی که یوسف با تجمع همسایه ها جلوی خانه و تسلیت‌گویی به مادر مواجه می‌شود، ناباورانه به جنگل می‌گریزد تا شاید پدرش را بیابد و سرانجام خسته از تلاش بی‌حاصل‌اش به تنه‌ی درختی تنومند که احتمالاً درختی است که پدرش، یعقوب از شاخه‌های آن حلق آویز شده، تکیه می‌دهد و به خواب می‌رود. برای پسری که پدر را قهرمان و الگوی زندگی‌اش می‌داند و جز با او با کسی رابطه‌ای موفق ندارد، چنین خوابی می‌تواند تعبیری تلخ و غمگین داشته باشد.

<strong>انسان‌هایی که در سکوت زندگی می‌کنند و در سکوت هم می‌میرند</strong>

عسل سینمای واقع‌گرای شاعرانه‌ای است که در حوصله‌ی تماشاگران مشتاق تحرک و حادثه نیست. فیلم دارای دیالو‌گ‌های بسیار کم و فاقد موسیقی متن است. در حقیقت موسیقی فیلم از نوای طبیعت، نغمه‌های پرندگان و ترنم جویبارها تشکیل شده است. آدم‌های قصه در سکوت، زندگی روزانه‌‌شان را سپری می‌کنند و چنین آدم‌هایی مرگ‌شان نیز در سکوت می‌گذرد.

[[photow03]]

حضور قاطر در جای جای فیلم عسل یادآور آثار روبر برسون، فیلم‌ساز مشهور فرانسوی است که حیوانات همواره به عنوان جزوی از شخصیت‌های فیلم‌هایش حضور دارند. با توجه به سبک فیلم‌سازی کاپلان اوغلو که به سبک کارهای برسون شباهت دارد، تاثیر پذیری او از این کارگردان دور از انتظار نیست. ازدیگر ویژگی‌های قابل توجه «عسل» فیلم‌برداری تحسین‌آمیز فیلم با استفاده ازعمق میدان‌های تأثیر‌گذاری است که  به‌خوبی در خدمت داستان قرار گرفته است.

<strong>مرگ زنبورها و نظریه‌ی انیشتن</strong>

روزنامه‌ی حریت چاپ ترکیه در مقاله‌ای تحت عنوان «مرگ زنبورها، تولیدکنندگان عسل را نگران کرده است»، در تاریخ ۲۴اکتبر ۲۰۱۰ به این نکته اشاره کرده که:«تولیدکنندگان طبیعی عسل در نواحی شرقی دریای سیاه در فصل برداشت  کندوها با پنجاه درصد ضایعات روبرو بوده‌اند. این در حالی‌ست که تولیدکنندگان، در سال گذشته کندوهای عسل را چهل در صد افزایش داده بودند.»  

رمزی اوزبی مدیر یکی از کمپانی‌های تولید عسل عنوان کرده که: «گویا زنبورها در اعتصاب به‌سرمی‌برند. آنها به‌طور فاحشی تولید را کم کرده‌اند. چنان‌که ما فقط نیمی از میزانی که به مشتریان سفارش داده بودیم را می‌توانیم به آنها تحویل دهیم. به‌راستی مرگ زنبورها در حال افزایش است.» 

در ادامه‌ی این مقاله به این نکنه نیز اشاره شده که تولیدکنندگان عسل به طور جدی در حال بحث درباره‌ی نظریه انیشتن هستند که می‌گوید: «بعد از ناپدید شدن زنبورها از چهره زمین، انسان‌ها فقط چهار سال زنده خواهند ماند!»

[[photow04]]

<strong>از خرس سیاه در جنگل‌های ترکیه تا خرس طلای جشنواره‌ی فیلم برلین</strong>

«عسل» دومین فیلم سینمای ترکیه است که موفق به کسب جایزه‌ی خرس طلای جشنواره‌ی فیلم برلین شده است. پیش از آن «تابستان تشنه» ساخته‌ی متین ارکسان  در سال ۱۹۶۴ این جایزه را به‌دست آورد. با وجود آن‌که فیلم عسل نماینده‌ی ترکیه در هشتاد و سومین دوره‌ی آکادمی اسکار در سال ۲۰۱۱ است، اما  در ترکیه با فروش بسیار کمی مواجه شده که برای چنین سینمایی تعجب آور نیست. نمونه‌ی آن را می‌توان در سینمای وطنی خودمان با فیلم‌سازانی چون سهراب شهید ثالث، عباس کیارستمی، بهمن قبادی، سمیرا مخملباف و  چند فیلم‌ساز دیگر مقایسه کرد که فیلم‌هایشان با وجود شهرت جهانی در داخل کشور با موفقیت در گیشه مواجه نبوده‌اند.

می‌گویند کندوی عسل، خرس‌ها را به‌سوی خود جلب می‌کند. سمیح کاپلان اوغلو به هنگام دریافت جایزه‌ی خرس طلایی  گفت:«هنگام فیلم‌برداری، خرس سیاهی را از دور دیدم و حالا این خرس در دستان من جای گرفته است!»

<strong>شناسنامه‌ی فیلم:</strong>

<small>عسل
کارگردان: سمیح کاپلان اوغلو
فیلم‌نامه: اورکان کوکسال، سمیح کاپلان اوغلو
بازیگران: اردال بیکچی اوغلو، قولین اوزون، بورا اطلس..
محصول: ترکیه ۲۰۱۰</small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_677.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_677.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Dec 2010 15:45:16 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«تهرون» و زندگی حاشیه‌نشین‌های شهرستانی</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>«تهرون» اولین فیلم سینمایی نادر تکمیل همایون که در ماه آوریل در اروپا اکران شد، جایزه‌ی جشنواره‌ی منتقدان ونیز در سال ۲۰۰۹ و جایزه‌ی هیأت داوران در جشنواره‌ی آنژه در سال ۲۰۱۰ را از آن خود کرد. این فیلم که ظاهراً در ژانر پلیسی – مافیایی ساخته شده، یک درام اجتماعی کامل و تصویری واقع‌بینانه از تهران و زندگی حاشیه‌نشین‌های شهرستانی در این کلان‌شهر است.</small></strong>

<strong>ما ایران نیستیم</strong>

در سال ۲۰۰۵ نسرین علوی کتابی منتشر کرد با عنوان «ما ایران هستیم». او در این کتاب که ابتدا به انگلیسی و سپس به زبان‌های دیگر هم ترجمه و منتشر شد، از طریق نوشته‌های وبلاگی به زندگی جوانان متجدد و نسبتاً مرفه وبلاگ‌نویس در تهران پرداخته بود و اعتقاد داشت که چهره‌ی واقعی ایران را این جوانان متجدد رقم می‌زنند. «ما ایران هستیم» در آن زمان یک حادثه‌ی رسانه‌ای به‌شمار می‌آمد، اما امروز شاید کمتر کسی این کتاب را به یاد ‌آورد. تصویری که فیلم  «تهرون» ساخته‌ی نادر تکمیل همایون از تهران ارائه می‌دهد، دقیقاً خلاف تصویری است که نسرین علوی در کتابش به‌دست می‌دهد. تهران ِ نادر تکمیل همایون همان‌قدر واقعی است که تهران نسرین علوی واقعیت دارد. انکار یکی و برجسته‌ کردن دیگری بی‌فایده است. تجددنمایی و زیبانمایی هر چند ممکن است در جهت رسیدن به هدف‌های عمدتاً سیاسی کمک کند، اما در پایان فقر و واقعیت آن سویه‌ی کریه خودش را نشان می‌دهد.

[[photow01]]

<strong>ابراهیم، فتاح و مجید</strong>

ابراهیم، فتاح و مجید در جنوب شهر تهران، در اتاقی با هم هم‌خانه هستند. فتاح با یک پیکان قراضه مسافرکشی می‌کند، ابراهیم یک نوزاد کرایه کرده و گدایی می‌کند و مجید هم در دانشگاه می‌بایست تحصیل کند، اما به‌دلیل مشکلات زندگی درس را رها کرده و روزگار را به بطالت می‌گذراند. فقر و نکبت زندگی در جنوب شهر تهران این سه مرد را به هم پیوند می‌دهد. آنها با وجود اختلافاتی که با هم دارند، پشت و پناه هم هستند. ابراهیم در یافتن همسری به فتاح کمک می‌کند، وقتی نوزاد اجاره‌ای را می‌دزدند، فتاح و مجید به ابراهیم کمک می‌کنند و وقتی که در اثر فقر به گمراهی کشانده می‌شوند، با هم مجرم می‌شوند و تا پای مرگ هم با هم هستند. با این‌حال تم اصلی فیلم فقر و فقر به‌عنوان یک عامل پیونددهنده نیست، بلکه فیلم می‌خواهد زمینه‌های وقوع جرم در شهر بزرگ و بی‌رحم تهران را به ما نشان بدهد. کارگردان قضاوت نمی‌کند، بلکه مجموعه‌ای از عوامل در هم‌تنیده را در کنار هم می‌نشاند تا چگونگی وقوع جرم را به ما نشان دهد.

<strong>دایره‌ی مینا ، بوتیک و تهرون</strong>

[[photow02]]

پیش از این در بوتیک ساخته‌ی حمید نعمت‌الله و دایره مینا ساخته‌ی مهرجویی بر اساس داستان «آشغالدونی»غلام‌حسین ساعدی، حاشیه‌نشینان در تهران به تاریخ سینمای ایران راه پیدا کرده بودند. از این نظر «تهرون» ساخته‌ی نادر تکمیل همایون به یک سنت دیرپای سینمایی در ایران تکیه دارد و با وجود آنکه بدون مجوز و با «فیلم‌نامه‌ی معلق» و با امکانات غیرحرفه‌ای در ایران بعد از کودتا ساخته شده است، و به رغم همه‌ی ضعف‌های اجتناب‌ناپذیرش به‌خوبی توانسته از عهده‌‌ی موضوع برآید. «تهرون» نادر تکمیل همایون را به‌سادگی می‌توان با «بوتیک» نعمت‌الله و «دایره مینا»‌ی مهرجویی مقایسه کرد، بدون آنکه کارگردان «تهرون» سرافکنده باشد. در هر سه این فیلم‌ها «فقر» مهم‌ترین عامل دراماتیکی است که به کنش شخصیت‌ها جهت می‌دهد. در هر سه این فیلم‌ها گرایش به کارهای خلاف و بزهکاری در اجتماع در یک پیش‌زمینه‌ی جامعه‌شناختی و نه فردی و شخصیتی تحلیل می‌شود. در هر سه این فیلم‌ها آدم‌ها با وجود زندگی نکبت‌آوری که برای آنها تدارک دیده‌اند، هوای هم را دارند و یکدیگر را تنها نمی‌گذارند.

<strong>فقر و عزت و حرمت انسان‌ها</strong>

[[photow03]]

ابراهیم هر چند که ابتدا از راه گدایی گذران می‌کند، اما یک مرد مغرور است. وقتی زنش از کرمان به تهران می‌آید که با او زندگی کند، با وجود نداری و گرفتاری‌هایی که دارد، تلاش می‌کند در حد امکان زندگی آبرومندانه‌ای برای همسرش فراهم کند. به او پیشنهاد کار می‌شود و او می‌پذیرد. ابراهیم کسی نیست که ذاتاً تنبل یا تبهکار باشد. اگر به تبهکاری و اخاذی روی می‌آورد از سر ناگزیری‌ست. همدردی کارگردان با شخصیت‌های داستان و افق فکری او و توانایی‌اش در تحلیل رویدادهای پیچیده ستودنی است. در صحنه‌ای از فیلم، وقتی ابراهیم و همسرش را که تازه از کرمان به تهران رسیده است به ناهار دعوت می‌کند، ابراهیم به زنش می‌گوید: «آخرین بار کی کباب خوردیم با همدیگه؟ یک ماه پیش!»

زنش به اعتراض می‌گوید: «کجا یه ماه پیش خوردیم؟»

ابراهیم می‌خندد. می‌گوید: «چقدر؟ چهل روز پیش ... بخور»

[[photow04]]

در پیش‌زمینه، در فضای نکبت‌زده‌ی ناهارخوری مسافرخانه ترانه‌ی «کارون» آغاسی به گوش می‌رسد. این زن و مرد با هم خوشبخت هستند و با وجود آن‌که کباب خوردن برای آنها یک حادثه است، اما سعی می‌کنند عاشقانه در کنار هم باشند. عواطف انسانی آنها هیچ تفاوتی با دیگران ندارد، فقط نکبت و فلاکتی که در محیط زندگی آنها هست، بر این عواطف سایه می‌اندازد و با این‌حال این‌قدر شرف دارند که پشت هم را خالی نکنند.

دقت کارگردان در شخصیت‌پردازی سینمایی ستودنی است. همسر ابراهیم وقتی از کرمان به تهران می‌رسد در یک سکانس او را در تاکسی می‌بینیم که با چه حسرتی به تهران نگاه می‌کند. از همین نگاه و از دیالوگ‌های کوتاهی که بین او و ابراهیم رد و بدل می‌شود، شخصیت حسرت‌مند، اما محترم و فداکار این زن ساخته می‌شود. در واقع آنچه شخصیت‌ها را دوست‌داشتنی می‌کند این است که با وجود فقر آنها تلاش می‌کنند حرمت انسانی و عزت‌شان را از دست ندهند. تقابل فقر با حرمت انسانی مهم‌ترین عامل دراماتیک در «تهرون» ساخته‌ی  نادر تکمیل همایون است.

<strong>عشق به رنگ آبی، سفید به رنگ فقر</strong>

[[photow05]]

ابراهیم که پیش از سفر زنش از کرمان به تهران یک پیراهن سفید به تن دارد، از زنش یک پیراهن آبی هدیه می‌گیرد. در اتاق محقر مسافرخانه، وقتی پیراهن را می‌پوشد، زنش با عشق به او نگاه می‌کند. کارگردان در این صحنه نشان می‌دهد که این توانایی را دارد که از نشانه‌های به ظاهر بی‌اهمیت، مثل همین پیراهن آبی به معانی بزرگ مانند عشق برسد. از آن پس در همه‌ی صحنه‌هایی که ابراهیم می‌خواهد شرافتمندانه و سربلند زندگی کند، او را با پیراهن آبی و در صحنه‌هایی که مغلوب فقر و مشکلات زندگی شده است، او را با پیراهن سفید می‌بینیم. یکی از نقاط عطف متعدد داستان صحنه‌ای است که ابراهیم را از پا به یک جرثقیل می‌بندد و سر او را در آب گندیده‌ی استخری در یک خانه‌ی ویلایی دور افتاده فرومی‌کنند. در این صحنه هم ابراهیم پیرهن آبی‌اش را به تن دارد. اما بعد از آن‌که جان سالم به در می‌برد و به خشونت و بزهکاری روی می‌آورد، باز او را با پیراهن سفید می‌بینیم.

<strong>نمایش رادیویی یا فیلم مافیایی – پلیسی؟</strong>

بسیاری از صحنه‌ها در تاریکی محض فرومی‌رود. تاریکی صحنه‌های زد و خورد و برخی صحنه‌های پیچیده که به تجهیزات سینمایی نیاز دارد، این شائبه را به وجود می‌آورد که کارگردان از قصد چنین صحنه‌هایی را در تاریکی فروبرده است. بزرگ‌ترین مشکل فیلم هم اتفاقاً همین سویه‌ی مافیایی – پلیسی است. «تهرون» که می‌توانست یک درام اجتماعی تأثیرگذار باشد، بی‌جهت به یک فیلم مافیایی – پلیسی با صحنه‌های اکشن تبدیل شده است، بدون آن‌که کارگردان بتواند با امکانات کمی که در اختیار دارد از عهده‌ی این صحنه‌ها بربیاید. 
صحنه‌ای که فتاح یک زن خودفروش را مورد تعرض قرار می‌دهد، در بهترین حالت به صحنه‌ی یک تآتر دبیرستانی شباهت دارد. دیالوگ‌ها هم چه در این صحنه و چه در دیگر صحنه‌های زد و خورد به دیالوگ‌های فیلمفارسی شباهت دارد. دیالوگ‌هایی از این دست:

-	پاشو بیا پایین... پاشو دیگه

-	خونه‌ت اینه؟ چه مجلله

[[photow06]]

فتاح کشیده می‌زند به صورت زن خودفروش که بدون هیچ مقاومتی از اتوموبیل پیاده شده است. می‌گوید: ببین! من و این رفیقم هیچ حوصله‌ی دردسر نداریم، خب؟ حالا اگه چیزی که می‌خوایم گفتی که گفتی، وگرنه کلامون بدجوری می‌ره توی هم و....

صحنه کاملاً تاریک است، مکان مشخص نیست، بازی‌ها اغراق‌آمیز و غیرطبیعی و در مجموع ناشیانه است. از آن بدتر در صحنه‌هایی که فتاح و ابراهیم در لباس مبدل مأموران انتظامی از مردم اخاذی می‌کنند، همه چیز بیشتر به یک نمایش رادیویی در پیش‌زمینه‌ی سیاه شباهت دارد تا به سینمای اکشن.

تارانتینو گفته است: کسی که سینمای اکشن را نشناسد سینما را نمی‌شناسد.

در این گفته چیزی از حقیقت نهفته است. در سینمای اکشن است که اغراق‌آمیزترین صحنه‌ها باورپذیر و بزرگ‌ترین دروغ‌ها، حقیقت جلوه می‌کنند. در سینمای اکشن است که سینما می‌تواند به‌عنوان یک هنر مستقل راه خود را از شعر و رمان جدا کند و حتی قوانین فیزیک را بی‌اعتبار سازد. «تهرون» که به سنت سینمای اجتماعی و واقع‌گرای ایران تکیه دارد، می‌خواهد در همان حال راه تازه‌ای هم در سینمای مافیایی – پلیسی برای سینمای ایران بگشاید، آن هم بدون مجوز و برخورداری از امکانات اولیه چنین فیلم‌هایی. پس جای تعجب نیست که در این‌کار ناکام می‌ماند.



<object width="285" height="200"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/b5OsylcnhGg?fs=1&amp;hl=fr_FR"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/b5OsylcnhGg?fs=1&amp;hl=fr_FR" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="200"></embed></object>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_676.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_676.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 16 Dec 2010 15:15:24 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>چگونه می‌توان فیلم مستند و کوتاه ندید؟</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>در آبان ماه امسال دو رویداد سینمایی خبرساز شد: چگونگی برگزاری جشنواره فیلم مستند تهران که به جشنواره‌ی «سینما حقیقت» شهرت دارد و توسط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی با هدف «بازنمایی حقیقت در پرتو اعتلای فرهنگ، هویت و ملیت ایران اسلامی، استفاده از تجربیات مستندسازان جهانی، ترسیم فضای تولید مشترک، بازاریابی داخلی و خارجی، نمایش آثار برتر روز دنیا، تعامل با مستندسازان به‌ویژه مستندسازان جوان و متعهد» برگزار می‌شود و همچنین حذف بخش‌های مستند و کوتاه از جشنواره‌ی فیلم فجر. در همان زمان ناصر صفاریان، مستند‌ساز و منتقد فیلم در مرکز هر دو این رویدادها قرار گرفت: از نمایش فیلم مستند او با نام «خواب و خورشید» در جشنواره‌ی سینما حقیقت در آخرین لحظه و بدون اطلاع او جلوگیری کردند و پیش از آن هم این فیلم‌ساز در گفت‌وگوهایی گفته بود از حذف فیلم کوتاه و مستند از جشنواره‌ی فیلم فجر استقبال می‌کند. اکنون ناصر صفاریان در مقاله‌ای که می‌خوانید، گزارشی ارائه می‌دهد از چگونگی برگزاری مهم‌ترین جشنواره‌ی فیلم مستند در ایران و به این بهانه بخشی از سیاست‌های معاونت سینمایی را به چالش می‌کشد. این مقاله را می‌خوانیم:<br>فرهنگ زمانه</small></strong>

چندی پیش، وقتی که مانند بیش‌تر دستورهای [دولتی] ناگهان اعلام شد بخش‌های مستند و کوتاه از جشنواره‌ی فیلم فجر حذف شده، یکی از معدود افرادی بودم که از این مسأله خشنود شدم. مخالفان بسیار این طرح، نظرشان این بود که به این ترتیب، یکی از امکان‌های نمایش فیلم مستند و کوتاه حذف می‌شود و در این وانفسای مشکل نمایش نباید به استقبال طرح معاونت سینمایی رفت و به آن تن داد.

<strong>آن‌چه اعلام شد، طرح یا پیشنهاد نبود</strong>

البته آن‌چه اعلام شد، طرح یا پیشنهاد نبود و اعلام قطعی تصمیم نهایی شده‌ای بود که نظر خود فیلم‌سازان هیچ نقشی در آن نداشت. پس این که من چه بگویم و او چه بگوید مثل همیشه بی‌اهمیت بود. بگذریم که باز مثل همیشه گفته شد پس از مشورت به این نتیجه رسیده‌اند، ولی نکته اینجا بود که انجمن مستندسازان، انجمن تهیه‌کنندگان مستند و انجمن فیلم کوتاه، یعنی سه صنف مربوط به فیلم مستند و کوتاه و حرفه‌ای‌ترین مرجع‌های این عرصه، از این تصمیم و از این‌که مشاوران و عالمان و دانایان چه کسانی بوده‌اند، کوچک‌ترین خبری نداشتند.

[[photow01]]

<strong>هر چه باشد، صفر از منفی بالاتر است</strong>

با این حال، به‌عنوان کسی که در سالیان گذشته، هم در جشنواره‌ی فیلم فجر، فیلمی از من به نمایش درآمده، هم در جشنواره‌ی سینما حقیقت و هم در جشنواره‌ی فیلم کوتاه، گمانم این بود که شکل برگزاری بخش‌های مستند و کوتاه در جشنواره‌ی فیلم فجر آن‌قدر بد و غیر حرفه‌ای است که نبودنش بهتر از بودن آن است. همیشه طوری برای این دو بخش برنامه‌ریزی شده که آثار کوتاه و مستند، زیر سایه‌ی فیلم‌های بلند گم می‌شود و تمام توجه برگزارکنندگان چنان متوجه فیلم‌های سینمایی است که آن دو بخش ( و انیمیشن البته) به مثابه طفیلی و تنها به قصد بالا بردن آمار و شلوغی جشنواره جلوه می‌کنند و بس.

از آنجا که اصلاح نا کارآمدی و امید به درست شدن ماجرا در سال‌های قبل به هیچ جایی نرسیده بود، کوچک‌ترین امیدی به این‌که امسال می‌توانست وضعیت اصلاح شود، خوش خیالی محض بود. پس با آگاهی به این‌که حذف این بخش‌ها نوعی پاک کردن صورت مسأله است، با این اعلام موافق بودم. چرا که معتقدم صفر، هر چه باشد، از منفی بالاتر است.

<strong>جشنواره سینما حقیقت و فیلم کوتاه ضعیف‌تر از جشنواره‌های شهرستانی بود</strong>

سال‌هاست که جشنواره‌های بزرگ دنیا که محل نمایش فیلم‌های بلند سینمایی هستند، آثار کوتاه و مستند هم نشان می‌دهند. اتفاقاً استقبال از این بخش‌ها خوب است و بیننده‌های خاص خودش را دارد. طوری هم برگزار می‌شود که این آثار زیر سایه‌ی فیلم بلند قرار نمی‌گیرد و هم فیلم‌سازان راضی‌اند و هم مخاطبان. در کنار این جشنواره‌ها، جشنواره‌های دیگری هم هستند که کارشان فقط فیلم مستند است، یا کوتاه یا هر دو. هیچ مزاحمتی هم برای یکدیگر ندارند.

[[photow02]]

با این حال، معاون جدید سینمایی دلیل حذف سینمای کوتاه و مستند از جشنواره فجر را اهمیت بیش‌تر قائل شدن برای جشنواره‌های تخصصی این دو عرصه دانسته بود. ایشان گفته بود فیلم مستند و کوتاه را از جشنواره‌ی فجر حذف کردیم تا «جشنواره سینما حقیقت» و «جشنواره فیلم کوتاه» حرفه‌ای‌تر برگزار شود و بهتر.

حالا، جشنواره‌های سینما حقیقت و فیلم کوتاه را اندکی قبل پشت سر گذاشته‌ایم و راحت‌تر می‌توانیم درباره‌ی دلیل حذف فیلم‌های کوتاه و مستند از جشنواره‌ی فجر را قضاوت کنیم. امسال که بنا بود این دو جشنواره، تخصصی‌تر و بهتر برگزار شود، شاهد برگزاری بسیار ضعیف و حتی پایین‌تر از سال نخست جشنواره‌های استانی در دور افتاده‌ترین شهرهای کشور بودیم.

<strong>بالاخره روز موعود رسید</strong>

وقتی پیش از آغاز جشنواره، پیامک‌هایی برای اطلاع‌رسانی بخش‌ها و فیلم‌ها به دست‌مان می‌رسید، خوش‌بین بودیم که تبلیغات را جدی گرفته‌اند و سال پربار و پرمخاطبی خواهد بود. طوری که رفتار غیر حرفه‌ای ستاد برگزاری سینما حقیقت را نادیده گرفتیم که برخلاف اصول هر جشنواره‌ای در هر جای دنیا، برای تعدادی از فیلم‌های خاص تبلیغ می‌کرد و عملاً به جانبداری از برخی آثار بر می‌خاست. حتی زمانی که پیامک نامتعارف و نا‌موجهی آمد مبنی بر «دیدار معاون محترم سینمایی از ستاد برگزاری جشنواره»، همه چیز را گذاشتیم به پای شکوه بیش از پیش جشنواره وعده داده شده، نه چیز دیگر.

ولی بالاخره روز موعود رسید. سینما حقیقت با افتتاحیه‌ای آغاز کرد که اگر چه ردیف‌های جلویی‌اش با مدیران و کارکنان پر شده بود، ولی نیمه‌ی خالی سالن بدجوری جلب توجه می‌کرد. اتفاقی که سعی شد در اختتامیه تکرار نشود و حتماً سالن پر شود. ولی ماجرا در جشنواره‌ی فیلم کوتاه هم دست کمی از نمونه‌ی اول نداشت. فیلم‌سازان شناخته‌شده‌ی حاضر در سالن نه در قیاس با سال‌های پیش، که در مقایسه با تعداد انگشت‌های دست آدمی هم عدد قابل توجه‌ای نبودند.

[[photow03]]

<strong>بی‌برنامگی در برگزاری مراسم و خالی بودن سالن‌ها</strong>

بی‌برنامگی در برگزاری مراسم و ترک سالن توسط میهمان‌های خارجی و خالی بودن بیشتر سانس‌ها از تماشاگر جدی، مهم‌ترین چیزی است که از این دو جشنواره در سال جاری به یاد خواهد ماند، به‌علاوه نبودن چیزی به نام برنامه‌ی اعلام‌شده و بروز پدیده‌ی اطلاع‌رسانی روز به روز آثار، طوری که نه تنها تماشاگران، که خود فیلم‌سازان هم نمی‌دانستند فیلم‌شان کی و کجا نمایش داده می‌شود. مثلا فیلم‌ساز شهرستانی که با سختی به تهران آمده بود فهمید فیلم او را روز قبل نمایش داده‌اند، در حالی‌که به او گفته شده بود نوبت فیلمش فرداست؛ و یا فیلم‌ساز خارجی که با دعوت و هزینه‌ی خود جشنواره به ایران آمده بود، سر میز ناهار فهمید فیلمش را آن روز صبح نشان داده‌اند و برنامه‌ی نمایش فیلمش تمام شده.

دست گذاشتن ارشاد بر روی فیلم‌ها و کنترل مو به موی آنها باعث شد برنامه‌ای در این دو جشنواره وجود نداشته باشد، طوری‌که مثلاً در روز دوم سینما حقیقت، حتی تا نیمه‌شب قبلش هم مشخص نبود چه فیلم‌هایی به روی پرده می‌رود، و برنامه‌ها، صبح همان روز اعلام شد. در واقع راهی نبود جز این که تماشاگر جشنواره راه بیفتد برود سینما و ببیند چه چیزی نشان می‌دهند و چه چیزی دشت می‌کند.

این در حالی‌ست که در سال‌های پیشین، اعتماد معاونت سینمایی به مسئولان این دو جشنواره به گونه‌ای بود که جز موارد بسیار معدود؛ فیلم‌ها اصلاً بازبینی نمی‌شد و با مسئولیت دبیر جشنواره به نمایش در می‌آمد. این‌ سیاست اصلاً اشتباه نبود، چرا که دبیر این جشنواره‌ها، خودشان کارمند عالی‌رتبه‌ی ارشاد بودند و از این وزارتخانه حقوق می‌گرفتند.

[[photow04]]

<strong>بی‌اعتمادی معاون به مدیرانی که بر سر کارها گذاشته</strong>

سال گذشته، که این دو جشنواره توسط مدیران پیشین برگزار شد هم این روال پا برجا ماند و معاون تازه بر مسند نشسته‌ی سینمایی، با اعتماد به مدیران قبلی کار را پیش برد و هیچ اتفاق عجیب و غریبی از سنخ و جنس بی‌برنامگی و ندانم‌کاری امسال رخ نداد. حالا نباید این سئوال پیش آید که چرا این اعتماد نسبت به مدیران جدید که منصوب خود معاون جدید هستند وجود ندارد؟ آیا معاون سینمایی، خودش هم نسبت به حرفه‌ای بودن – و اصلا، این کاره بودن – این مدیران / دبیران تازه آمده بی‌اعتماد است؟

اکنون که دو جشنواره‌ی سینما حقیقت و فیلم کوتاه را پشت سر گذاشته‌ایم و فهمیده‌ایم منظور معاونت سینمایی از بهتر شدن و تخصصی‌تر شدن چه بوده، بیش از پیش از حذف بخش‌های مستند و کوتاه از جشنواره‌ی فیلم فجر متعجب می‌شویم. چرا که بر اساس فرمایش معاون محترم سینمایی – که طبق اعلام، بر مبنای مشاوره با کارشناسان هم صورت گرفته – کار «الف» را انجام داده‌اند به دلیل این‌که کار «ب» شکل بگیرد. حالا که کار «ب» این‌گونه انجام شده و در واقع اصلاً انجام نشده، تکلیف کار «الف» چه می‌شود؟ آیا پاسخی برای این پرسش هست؟]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_675.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_675.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بازار فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 13 Dec 2010 23:40:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«هنوز فیلم ایده‌آلم را نساخته‌ام»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>وودی آلن، کارگردان آمریکایی هفتاد و پنج ساله شد. او ده‌ها فیلم ساخته، اما آن‌طور که خودش می‌گوید، هنوز فیلم ایده‌آلش را نساخته. یکی از دلایلی که مدام فیلم می‌سازد، ساختن فیلمی است که به گفته‌ی او یک فیلم کامل، یا فیلم همه‌ی فیلم‌ها باشد.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>یک هنرمند همه‌فن حریف</strong>

آلن در زمینه‌ی هنر نقریباً همه‌کاره است. او در سال ۲۰۰۸  یک اپرای تک پرده‌ای از پوچینی را با گروه اپرای لس آنجلس اجرا کرد. وعده‌ی اجرای این اپرا را آلن سال‌ها قبل به پلاسیدو دومینگیو داده بود. آلن گذشته از فیلم‌سازی، کلارینت هم می‌نوازد. او این دو کار را آن‌طور که خودش می گوید، با این قصد انجام می‌دهد که از تنهایی درآید و مشکلات زندگی را فراموش کند.

آلن چندین داستان کوتاه و نمایشنامه نیز نوشته و روی هم بیش از ۵۰  فیلم ساخته. آخرین فیلم‌اش «نیمه‌شب در پاریس» دارد و مراحل آخر را می‌گذراند. در این فیلم کارلا برونی، همسر نیکلای سارکوزی، رییس‌جمهور فرانسه هم بازی می‌کند.

آخرین فیلم او «من مرد رؤیاهای تو را می‌بینم» این روزها در آلمان اکران شده است. موضوع این فیلم رو‌یارویی با ترس، بیماری و مرگ است. 

<strong>وودی آلن و چارلی چاپلین</strong>

آلن در طی سال‌ها فیلم‌سازی و بازیگری جوایز متعددی هم گرفته است. او ۲۱ بار نامزد اسکار شده و سه بار هم آن را دریافت کرده است. از جمله سال ۱۹۷۷ جایزه‌ی اسکار برای بهترین کارگردانی و بازیگری در فیلم آنی هال. آخرین اسکار را او سال ۱۹۸۶ به‌خاطر بهترین فیلم‌نامه برای فیلم «هانا و خواهرانش» دریافت کرد، اما  خودش در موقع اهدای جایزه حضور نیافت.

آلن کمدین مشهوری است، هرچند که  به‌هیچ‌وجه در قد و قواره‌ی چاپلین نیست. موضوعات چاپلین با وجود سادگی همه‌ی بشر را در برمی‌گرفت، اما  دامنه‌ی موضوعات آلن محدود است به بخشی از مشکلات  جامعه‌ی شهری در آمریکا و اروپا. با این حال در این مورد باید این نکته را هم در نظر داشت که جامعه‌ی امروزی بسیار بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از جامعه‌ی بشری در زمان چاپلین است. به تناسب این پیچیدگی کارکرد هنر و هنرمند هم پیچیده‌تر شده است. به‌همین دلیل است که خیلی از کمدی‌های او کمدی سیاه و بعضی تراژدی- کمدی هستند. آلن فیلم‌های جدی هم ساخته و در بهترین آنها به سینمای اینگمار برگمن و فدریکو فلینی نظر داشته است.

[[photow02]]

<strong>سوءاستفاده از مشکلات مردم؟</strong>

آلن در پاسخ به انتقاد برخی منتقدان که او را به سوء استفاده از مشکلات مردم و زخم زبان زدن متهم می‌کنند، می‌گوید: «من زخم زبان نمی‌زنم، فقط مأیوس و بدبینم.»
    
او به پیشرفت‌های تکنولوژی در زمینه‌ی کامپیوتر و اینترنت بدبین است و به‌خصوص در مورد شیوع گسترده تب آی پد در میان مردم، معترضانه آی پد را نوعی اسباب‌بازی مدرن می‌داند: «من می‌روم به مغازه‌ی لوازم‌التحریرفروشی و یک بغل کاغذ می‌خرم. این کاغذهای سفید آدم را تحریک به نوشتن می‌کنند. آدم وسوسه می‌شود آنها را با نوشته سیاه کند.»

<strong>اروپایی‌ها سینما را بیشتر از آمریکایی‌ها می‌شناسند</strong>

آلن دوست دارد در اروپا فیلم بسازد، زیرا به گفته‌ی او مردم اروپا سینما را به‌عنوان هنر بیشتر می‌شناسند و با اتکا به فرهنگ غنی خود بهتر و بیشتر از مردم آمریکا در مورد آن بحث می‌کنند. او دو سال پیش فیلم موفقی در شهر بارسلون ساخت. موضوع فیلم‌های آلن زندگی روزمره‌ی مردم و داستان‌های عشقی طبقه‌ی متوسط است.

آلن در یک خانواده یهودی در نیویورک بزرگ شده و چند  تا از فیلم‌هایش هم در همین شهر می‌گذرند و به رویدادهای آن می‌پردازند. با این حال آن‌طور که آلن با زبان طنزآمیز خود به هفته‌نامه‌ی آلمانی‌زبان «دی ولت»  می‌گوید، او حاضر است هر جای دیگر که پول بدهند، برود فیلم بسازد، جز در سودان. چون او نمی‌داند خانواده‌اش را چگونه آنجا اسکان بدهد. منظورش ظاهراً بهره‌مندی از امنیت نسبی برای فیلم‌سازی است. 

<strong>به مناسبت تولد او در روز اول دسامبر، مارکوس کویشنیگ، خبرنگار اتریشی با او گفت‌وگوی کوتاهی کرده است:</strong>

<strong>شما هر سال یک فیلم می‌سازید. چگونه این کار را می‌کنید؟</strong>

من هیچگاه دست از کار نمی‌کشم. چه کنم اگر کار نکنم؟ شاید چند روزی خوش بگذرد اگر آدم کار نکند. اما بعد چه؟ آدم زود خسته می‌شود.

<strong>پس روزهای معدودی که کار نمی‌کنید، چه می‌کنید؟ </strong>

من یک زندگی عادی دارم، کار فقط بخشی از این زندگی است. صبح زود پا می‌شوم، بچه ها را به مدرسه می‌برم، روی دستگاه باند دویدن تمرین می‌کنم، بعد می‌نویسم، ساز می‌زنم، با زنم گردش می‌روم. یک زندگی عادی خرده‌بورژوایی. لازم است مسیر معمول خودم را پیدا کنم. من خودم خسته‌کننده نیستم، زندگی‌ام خسته کننده کننده است.

<strong>شما که زندگی‌تان اینقدر خسته‌کننده است، پس از کجا برای فیلم‌هاتان الهام می‌گیرید؟</strong>

برای همین فیلم «من مرد رؤیاهایم را می‌بینم» از یک پیشگو الهام گرفتم. خیلی کسان را در آمریکا می‌شناسم که همیشه گول پیشگوها را می‌خورند. آنها به پیشگوها معتقدند و بدون پیشگویی قدم از قدم بر نمی‌دارند. به‌نظر من آنها دیوانه‌اند. من با این موضوع شروع کردم و اشخاص فیلم را پیرامون این ایده شکل دادم.

<strong>موضوع این فیلم هم مانند فیلم‌های دیگر شما روابط انسانی و داستان‌های عشقی است.</strong>

آدم وقتی فیلم‌نامه می‌نویسد، مایل است که یک چیزی جور در نیاید. وقتی همه چیز روبراه است، دیگر داستانی وجود ندارد. اگر ناومی واتس و جوش برولین یک زوج خوشبخت بودند، آن‌وقت [داستان زندگی آنها] خسته‌کننده بود. ما بطالت آنها را می‌دیدیم. کمی مانند این‌که مرا در حال زندگی عادی ببینند. معمولاً به من می‌گویند که اشخاص فیلم‌هایم خیلی عصبی هستند. معلوم است که چنین است، این آدم‌ها مشکل دارند. بر اساس همین مشکلات است که فیلم‌نامه‌ها نوشته و فیلم‌ها ساخته می‌شوند، و همه چیز را خنده‌دار می‌نمایانند.

[[photow03]]

<strong>یک بار در مصاحبه‌ای گفتید از خیلی از فیلم‌هاتان بدتان می‌آید. هنوز هم همینطور است؟ </strong>

برای کسی که مسئول این فیلم‌هاست، فیلم‌ها همچنان مایه‌ی حیرت‌اند. آدم با امید فیلم‌نامه را به پایان می‌برد و بازیگران خوب را به‌کار می‌گیرد، با این حال کار خراب درمی‌آید. چاره‌ای نیست. هیچ‌وقت نمی‌شود به شکل ایده‌آل فیلم تحقق بخشید. وقتی اولین صحنه‌های فیلم را می‌بینی و درمی‌یابی که تمام اهداف بلندت از ساختن فیلم نابود شده، ناامید و سرخورده می‌شوی. این است که آدم فورأ دست به‌کار می‌شود که شکسته‌بندی کند و یک راوی وارد داستان فیلم کند. آدم ذوق هنری‌اش را می‌فروشد، فقط به این دلیل ساده که زنده بماند.

<strong>در فیلم تازه‌تان هم یک راوی به‌کار گرفته‌اید.</strong>

من راوی را دوست دارم. این علاقه را شاید از آغاز کارم به‌عنوان کابارتیست دارم. من هنوز هم مانند مجری کاباره دوست دارم مستقیم با تماشاگران رابطه داشته باشم. 

<strong>شما اول دسامبر ۷۵ ساله شدید. تولدتان را جشن گرفتید؟ </strong>

من خودم نه، اما دوستان دور و برم جشن گرفتند. تولد من برای آنها همیشه فرصت مغتنمی است که استیک نوش جان کنند.

<strong>شما کارگردان معروف و ثروتمندی هستید. پس چرا اینقدر بدبین‌اید؟</strong>

من ناآرامم، مأیوسم. البته روش‌هایی دارم که خودم را نجات دهم. یک از این روش‌ها فیلم‌سازی است. در بچگی برای فرار از حقایق وحشتناک به سینما پناه می‌بردم. عجالتاً پشت دوربین پناه می‌برم و سالی را با بازیگران فیلمم ناومی واتس و اسکارلت جانسون مشغول می‌شوم. برای من این راهی است که به زندگی فکر نکنم.

<strong>در فیلم تازه‌تان خیلی از تولد دوباره حرف است. اگر قرار باشد دوباره متولد شوید، دوست دارید به شکل چه کسی به دنیا بیایید؟</strong>

به شکل آستر. دوست داشتم مشکلی نمی‌داشتم، برای خودم می‌گشتم و لاکی داشتم، توی لاک خودم می‌رفتم وخودم را پنهان می‌کردم.

<strong>اما آنجا هم باز پیداتان می‌کنند. </strong>

در صورتی که گیرم بیاورند.

<strong>منابع:</strong>

<a href="http://www.welt.de/kultur/kino/article11219714/Woody-Allen-Alle-meine-Filme-enttaeuschen-mich.html?print=true#reqdrucken">اینجا کلیک کنید</a>

<a href="http://www.tt.com/csp/cms/sites/tt/%C3%9Cberblick/Kultur/KulturInternational/1781543-6/ich-bin-nicht-langweilig-mein-leben-ist-es.csp">اینجا کلیک کنید</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_673.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_673.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانان</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 12 Dec 2010 15:45:09 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تلاش برای نزدیک شدن به واقعیت</title>
                  <description><![CDATA[در مارس ۱۹۹۵ جمعی از کارگردانان دانمارکی همچون لرس فون تریر و توماس وینتربرگ بیانیه‌ای درباره‌ی ساخت فیلم نوشتند و امضاء کردند و در همان ماه در پاریس خواندند. این بیانیه به «دگما ۹۵» معروف شد. هدف از این مانیفیست هرچه واقع‌گراتر کردن سینما و برجسته کردن داستان فیلم بود. «دگما ۹۵» شامل ۱۰ اصل بود که انواع تمهیدات مصنوعی در ساخت فیلم را ممنوع می‌کرد. آنها استفاده از موسیقی زمینه، نورپردازی مصنوعی، استفاده از فیلترها و افکت‌ها را ممنوع اعلام کردند و تنها به‌کارگیری صحنه‌های طبیعی با نورهای طبیعی و دوربین روی دست را مجاز می‌شمردند. نشان ندادن جنایت و کشت و کشتار هم یکی از فرمان‌های این بیانیه بود. البته بعدها امضاکنندگان آن برخی از اصل‌های «دگما ۹۵»  را در ساخت فیلم‌هایشان زیر پا گذاشتند.

[[photow01]]

در سال ۱۹۹۶ لرس فون تریر ساخت سه‌گانه‌ی (تریلوژی) دیگری به نام «قلب طلایی» را شروع کرد. نخستین قسمت از این سه‌گانه فیلمی بود به نام «شكستن امواج» كه یک‌بار دیگر جایزه‌ی ویژه‌ی هیأت داوران كن را در سال ۹۶ برای وی به ارمغان آورد و همچنین نامزد دریافت نخل طلایی كن در همان سال شد.

فون تریر در ادامه‌ی سه‌گانه «قلب طلایی» فیلم «احمق‌ها» را در سال ۱۹۹۸جلوی دوربین برد. این فیلم نیز نامزد دریافت نخل طلای كن سال ۹۸ شد. اما فیلم «رقصنده در تاریكی» کامل‌کننده‌ی این سه‌گانه بود و توانست همچون فیلم «اروپا» موفق به دریافت نخل طلای كن سال ۲۰۰۱ شود.

<strong>ایثار یک قلب طلایی</strong>

فون تریر درباره مضمون سه‌گانه‌ی «یک قلب طلایی» به نشریه‌ی «فیلم» (Film.de) می‌گوید: 

«هر سه فیلم کاراکتر تراژیک زنی‌ست که خودش را برای دیگران ایثار می‌کند و عشقش به رفتار دیگران بستگی ندارد. وقتی بچه بودم کتاب قصه‌ای داشتم که داستان دختری بود که تنها تکه‌ای کیک در جیبش داشت. او در جنگل پرنده‌ی گرسنه‌ای می‌بیند و تکه ای از کیکش را به او می‌دهد. دخترک می رود و هر بار چیزی از آنچه دارد را می‌دهد تا اینکه در آخر کاملاً لخت می‌شود. این داستان از بچگی در ذهنم بود.»

[[photow02]]

<strong>خوبی در برابر خوبی</strong>

فون تریر پس از ساخت «شکستن امواج» درباره‌ی ایده این فیلم به نشریه‌ی «دیجیتال‌وی‌دی» (Digitalvd.de) می‌گوید: 

«در فیلم "شکستن امواج" می‌خواستم خوبی را نشان دهم. مدت‌ها دلم می‌خواست فیلمی بسازم که در آن همه نیروهای غریزی خوب باشند. قرار بود که در این فیلم تنها خوبی‌ها وجود داشته باشند، اما از آنجا که امر نیک اغلب بد فهمیده می‌شود یا با چیز دیگری اشتباه گرفته می‌شود، بحران پدید می‌آید. بس (Bess) [قهرمان فیلم شکستن امواج. او عشق‌اش را نثار مردی به نام «یان» می‌کند که پس از ازدواج با او از گردن به پایین فلج می‌شود. عشق او، یان را شفا می‌دهد. زمانه] خوب است، اما به معنایی غیرمتعارف. بس اساساً در جهان تصورات خودش زندگی می‌کند، بدون این‌که اصلاً بفهمد که چیزهای خوب دیگری هم می‌تواند وجود داشته باشد. یان Jan هم خوب است، اما به گونه‌ای پیچیده. او تلاش می‌کند از امر نیک آگاه باشد. یان در دنیای واقعی زندگی می کند، جایی که انجام خوبی‌ها طبیعتاً خیلی دشوار است. 

[[photow03]]

بس با این تصور اشتباه زندگی می‌کند که رفتارش به یان کمک می‌کند واز طرفی دیگر یان هم گمان می‌کند که دارد به بس کمک می‌کند. هر کدام به شیوه‌ی خودش می‌خواهد به دیگری کمک کند. بدون آن‌که یکی دیگری را مجبور کند. هر کدام می‌خواهد دیگری را نجات دهد، اما به شیوه‌ی خودش.»

<strong>فیلم‌های دگمایی به واقعیت نزدیک‌ترند</strong>

فون تریر در گفتگو با نشریه‌ی «فیلم» (Film.de) درباره‌ی تکنیک‌های ساخت این سه‌گانه می‌گوید: 

«من فیلم «شکستن امواج» و «دیوانه‌ها» را طبق اصول «دگما ۹۵» ساختم. فیلم «دیوانه‌ها» را با یک دوربین سونی فیلم‌برداری کردم. من عاشق دوربین ویدیویی هستم. ما ۱۳۰ساعت فیلم گرفتیم. مثلاً برای سکانس یک دقیقه‌ای، بیست دقیقه فیلم می‌گرفتیم. تکنیک جالبی‌ست و تفاوتش با شیوه‌های معمول این است که می‌توانستم وقت زیادی برای بازیگران بگذارم. مجبور نبودم درباره‌ی نور فکر کنم چون از نور محیط استفاده می‌کردیم. نیازی نبود که نگران لباس باشم، چون بازیگران خودشان لباس‌شان را انتخاب می کردند. به تنها چیزی که باید فکر می‌کردم این بود که چطور می‌توانم شخصیت‌های زنده و واقعی جلوی دوربین ببرم.

فیلم «رقصنده در تاریکی» فیلمی موزیکال است که آن را طبق اصول «دگما ۹۵» نساختم. اما البته به نحوی تحت تأثیر اصول آن است. ساختن یک فیلم موزیکال طبق اصول دگما یک مقداری دشوار است. یکی از سخت‌ترین و دشوارترین اصول دگما این است که صدا و تصویر با هم ساخته شود. در دو فیلم دیگر هر جا که می‌خواستم از موسیقی استفاده کنم، یک نوازنده‌ی آکاردئون را سر صحنه می‌آوردم تا قطعه‌ای را هم‌زمان با فیلم‌برداری ما از صحنه بنوازد.

<strong>من فیلم را برای دل خودم می‌سازم </strong> 

لرس فون تریر به سایت «فیلم» (Film.de) درباره‌ی نگاه‌اش به فیلم‌سازی می‌گوید: 

«من معتقدم که بهترین آموزش این است که شما یک دوربین ویدیویی بخرید و شروع کنید به فیلم ساختن. مشکل مدارس فیلم‌سازی زمان ما این بود که شما حجم زیادی آموزش‌های نظری فرا می‌گرفتید، در حالی‌که خیلی کم فیلم می‌ساختید. البته زمان ما دوربین ویدیویی نبود و باید با نگاتیو شانزده میلی‌متری که خیلی هم گران بود فیلم می‌ساختیم. من شش ماه کار کردم و پولم را پس‌انداز کردم تا توانستم فیلم شانزده میلی‌متری بخرم و فیلمم را بسازم.

[[photow04]]

به نظر من شما باید موضوع و دغدغه شخصی خودتان را جلوی دوربین ببرید، به جای این‌که برای بازار، فیلم بسازید. در واقع من مخالف این هستم که فیلم را باید برای عموم ساخت. من به سلیقه‌ی عام توجه‌ای ندارم. من فیلم را برای احساسات شخصی خودم و پیش از هر چیز برای خودم می‌سازم. البته وقتی موفق هستم که مخاطب من همان حس و حال خوبی را داشته باشد که من هم موقع دیدن یک فیلم خاص پیدا می‌کنم.»

<strong>منابع:</strong>

<a href="http://www.revolver-film.de/Inhalte/Revl/ html/ Trier.html">اینجا</a>

<a href="Interview mit Lars von Trier: Breaking The Waves- Interview- DigitalVD von www.digitalvd.de http://www.spiegel.de/kultur/kino/0,1518,druck-95723,00.html">اینجا</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_674.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_674.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 12 Dec 2010 15:00:05 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>وقتی چاقو دسته‌ی خودش را می‌برد!</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>در روزگاری که همه‌ی رویدادهای سینمای ایران بر پایه‌ی سیاست اتفاق می‌افتد، در این روزهای بی حوصلگی اهالی جدی سینما،فقط می‌توانیم به تک‌اتفاق‌های مثبت دل ببندیم. این اوضاع و احوال فعلی سینمای ایران است. واقعا چرا نباید ناامید بود وقتی اداره‌ی کذایی نظارت سینما با تغییر نام توهین‌آمیز یک فیلم سیاسی موافقت می‌کند؟ فیلمی که درباره‌ی اتفاقات پس از انتخابات بحث‌برانگیز ریاست جمهوری ۸۸ ساخته شد و  پیش از این نام آن اینجا غبار روشن است» بود و حالا شده است: «قلاده‌های طلا»! قضاوت درباره‌ی این اسم با شما. از همین جا می‌شود فهمید که در این سینمای هردمبیل چه می‌گذرد.</small></strong>

<strong>یک: قلاده‌های طلا به جای اینجا غبار روشن است</strong>

فیلم سینمایی «اینجا غبار روشن است» به كارگردانی ابوالقاسم طالبی به «قلاده‌های طلا» تغییر نام داد. فیلم سینمایی «اینجا غبار روشن است» كه لقب سیاسی‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را از آن خود کرده، و قرار است توسط ابوالقاسم طالبی كارگردانی شود، با ارسال نامه‌ای به وزارت ارشاد، به «قلاده‌های طلا» تغییر نام داد.

[[photow01]]

این فیلم تازه‌ترین فیلم ابوالقاسم طالبی است كه با موضوع انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته و حوادث پس از آن ساخته می‌شود. تحقیقات این فیلم كه از یك سال پیش و به طور مستمر توسط طالبی آغاز شده بود، همچنان ادامه دارد و نگارش ابتدایی فیلم‌نامه نیز به تازگی آغاز شده‌است كه با پایان تحقیقات، این مرحله به‌طور جدی دنبال می‌شود. «قلاده‌های طلا» هفتمین فیلم بلند ابوالقاسم طالبی به‌شمار می‌آید و محمد خزاعی تهیه‌كنندگی آن را به عهده دارد. محمد خزاعی دبیر جشنواره‌ی دفاع مقدس است که چندی پیش در اظهار نظری به روزنامه‌ی کیهان تاخته بود که چرا به جشنواره‌ی تحت سرپرستی‌اش تاخته‌اند.

<strong>دو: فیلم‌سوزی به معنای مطلق</strong>

[[photow02]]

مهدی رحمانی خبر داد: در شرایطی كه تنها دو هفته از آغاز اكران فیلم  دیگری می‌گذرد، قرار است اكران این فیلم به پایان برسد و  آدمكش جایگزین آن شود.

كارگردان دیگری با بیان اینكه قرار است از هفته‌ی آینده اكران اولین ساخته‌ی بلندش را متوقف كنند، اظهار كرد: این فیلم‌سوزی به معنای مطلق است كه فیلمی را در دو هفته پس از اكران، حذف كنند. آن هم در شرایطی كه كف فروش  دیگری از برخی فیلم‌ها كه مدت‌هاست اكران می‌شوند بیشتر است و این یعنی اوج فیلم‌سوزی.

مهدی رحمانی با بیان اینكه فیلمش علی‌رغم داشتن سرگروه به شكل تك‌سانس و با سالن‌هایی محدود به نماش درآمده، افزود: به من گروه سینمایی عصر جدید را داده‌اند اما جالب اینجاست كه بیشترین اكران این فیلم در سینما آزادی كه روزانه سه سانس را به دیگری اختصاص داد، اتفاق می‌افتد و واقعاً همه چیز این فیلم به نوعی عجیب و غریب است.

وی ادامه داد: مگر می‌شود فیلمی كه این اندازه برای آن زحمت كشیده شده و روی آن سرمایه‌گذاری شده، سر دو هفته از اكران حذف شود؟ آن هم در شرایطی كه ما تازه چند روز از تبلیغات شهری‌مان نگذشته بود كه به دلیل فرارسیدن ماه محرم بیلبوردهای ما را از سطح شهر جمع‌آوری كردند و به نوعی جلوی همین تبلیغات محدود ما هم گرفته شد. در حالی‌كه فیلم ما منافاتی با ماه محرم ندارد و فیلم كمدی محسوب نمی‌شود كه بخواهیم تبلیغات آن را قطع كنیم.

[[photow03]]

كارگردان دیگری در ادامه به مشاركت مركز گسترش سینمای مستند و تجربی در ساخت این فیلم اشاره كرد و افزود: با توجه به این موضوع انتظار داشتیم كه پیش از همه مركز به عنوان شریك دولتی اثر به اقدام و حمایت بپردازد. به هر حال این فیلم اثری است كه امسال اتفاقات خوبی برای آن افتاده و هر بار در موفقیت‌های آن نام ایران مطرح شده است. حال حداقل تشویقی كه مسئولان می‌توانند از آن داشته باشند، حمایت در اكران است كه من امیدوارم این اتفاق صورت بگیرد، چراكه اگر وزارت ارشاد وارد عمل نشود این فیلم نابود خواهد شد.

رحمانی در پایان از این‌كه حاصل زحمات گروهی متشكل از ۵۰ تا ۶۰ نفر این‌چنین به بازی گرفته می‌شود و فیلم‌هایی كه در چنین شرایط سختی ساخته می‌شوند به این سادگی نادیده گرفته می‌شوند اظهار تأسف كرد و خاطرنشان كرد: دیگری هم بازیگر دارد و هم فروش و اصلاً وضعیت آن این‌گونه نیست كه بخواهیم بگوییم امیدی به آن نیست.

[[photow04]]

<strong>سه:حکایت عمر شریف،مایکل کین و جرج کلونی از دریچه‌ی چشم اعتباریان</strong>

حمید اعتباریان تهیه‌کننده‌ی فیلم «سن پطرزبورگ» هم آدم جالبی است.او در این مدت اخیر ،مصاحبه‌های قابل توجهی داشته و دراین مصاحبه ها حرف‌های جالبی را مطرح کرده است. اعتباریان اوائل آذر ماه در مصاحبه‌ای می‌گوید: برای بازی در قسمت دوم «سن پطرزبورگ» با «عمر شریف»، «آدام سندلر» و «مایکل کین» صحبت کرده‌ام. قبل از اینکه داستان قسمت اول تغییر کند قرار بود این گنج در یک مسیری در سن پطرزبورگ پیدا شود که در آنجا معتضدالسطنه گنج را از آن خود کرده است؛ قرار بود عمر شریف نقش خادم مسجدی را که گنج در آنجا پنهان شده بازی کند؛ من نقش را خلاصه برایش تعریف کردم و عمر شریف هم پذیرفت! برای صحبت با این بازیگران از ارتباطاتی که دارم بهره‌برداری می‌کنم، دخترم در انگلستان کارگردان است و از این طریق کانال‌های ارتباطی با برخی بازیگران بین‌المللی دارم. عمرشریف اتفاقاً با مدیربرنامه‌هایش آمد، اما مایکل کین منزلش نزدیک هتل بود و با دمپایی آمد هتل نزد من. در ابتدا بنده با منزل ایشان تماس گرفتم. این افراد خیلی آدم‌های نایسی هستند، از منظر مطبوعات بزرگ جلوه می‌کنند، مثل هنرپیشه‌های خودمان و نوع نگاه مردم به آنها.

[[photow05]]

اعتباریان در جای دیگری می‌گوید: سه سال پیش در فستیوال فیلم دوبی با جورج کلونی صحبت کردم و گفتم که یک تهیه‌کننده ایرانی هستم. خواستم نظرش را به‌صورت مستقیم درباره‌ی سینمای ایران بدانم. وقتی متوجه شد که من یک تهیه‌کننده‌ی ایرانی هستم، برخورد خوبی با من داشت. می‌گفت به سینمای ایران بسیار احترام می‌گذارم. کلونی اعتقاد داشت آثار ایرانی از لحاظ ساختاری بسیار غنی هستند و کارگردان‌های ایرانی با رعایت همین خط قرمزها اگر امکانات هالیوود در اختیارشان باشد به یقین فیلم‌های بسیار بهتری خواهند ساخت.
با این جملات فکر کنم کاملا متوجه وجوه جالب شخصیت اعتباریان شدید!

<strong>چهار: بودجه‌ی ساخت «بدرود بغداد» به‌اندازه پول سیگار «شون‌پن» است</strong>

«مهدی نادری»، كارگردان فیلم «بدرود بغداد» به خبرگزاری «رویتر» گفت كه فیلمش در شرایط سخت و با بودجه‌ی اندك ساخته شده است. مهدی نادری، كارگردان جوان ایرانی كه فیلم «بدرود بغداد» او به نمایندگی از سینمای ایران در جوایز اسكار ۲۰۱۱ حضور خواهد داشت، در یكی از كافی‌شاپ‌های تهران به گفت‌وگو با خبرنگار «رویتر» نشست. مهدی نادری در ابتدای گفت‌وگو گفت: «برخی تصور می‌كنند به من پول هنگفتی ازسوی مسئولان پرداخت شده تا این فیلم را بسازم. اما این نشان می‌دهد كه آنها فیلم را ندیده‌اند.»

[[photow06]]

نادری با بیان اینكه «بدرود بغداد» یك فیلم تبلیغی نیست گفت: «بودجه‌ی این فیلم بسیار كم بود. به‌طوری‌كه می‌توان آن را با پولی كه شون پن برای خرید سیگار می‌پردازد یا نیكول كیدمن برای بخشی از آرایش خود هزینه می‌كند، مقایسه كرد.»

نادری از اینكه توانسته فیلم‌اش را به پایان برساند احساس غرور می‌كند و آن را درخواستی برای صلح می‌داند. هرچند وی معتقد است اگر ماركوپولو زنده بود و در روزگار كنونی قصد داشت سفرهایش را آغاز كند، هرگز موفق نمی‌شد و پیش از رسیدن به بغداد كشته می‌شد.

<strong>پنج: شبه رأی‌گیری به جای رأی‌گیری واقعی</strong>

اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان و توزیع‌كنندگان فیلم سینمای ایران درباره‌ی مجمع عمومی آینده‌ی خانه‌ی سینما بیانیه‌ای منتشر كرد. در بخش‌های این بیانیه كه خطاب به مدیرعامل خانه‌ی سینما ـ محمدمهدی عسگرپور ـ منتشر شده، آمده است: «احتراماً نظر به این‌كه براساس دعوت به‌عمل آمده جلسه مجمع عمومی خانه‌ی سینما در تاریخ ‌٢١/٩/١٣٨٩ برقرار می‌گردد، اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان و توزیع‌كنندگان فیلم سینمایی ایران پیرامون مسائل و حواشی این مجمع عمومی نكاتی را خدمت‌تان عرض می‌كند:

[[photow07]]

‌١ ـ اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان و توزیع‌كنندگان فیلم سینمایی ایران به‌عنوان تنها صنف قانونی و عضو خانه‌ی سینماست و تا كنون نیز بر عضویت خود پافشرده و هیچ فردی اعم از اعضای هیأت مدیره یا بازرس حق ندارند و مجاز نیست، اتحادیه را از حقوق قانونی خود در خانه‌ی سینما محروم كند و در صورتی كه اقدامی انجام دهند كه نافی عضویت باشد، باید مسؤولیت آن را پذیرفته و پاسخگوی اتحادیه باشند.

‌٢ ـ طبق ماده‌ش ‌٦ اساس‌نامه‌ی خانه‌ی سینما هر تشكل صنفی باید شرایطی را برای عضویت داشته باشد در حالی كه می‌بینیم به هیچ‌عنوان شورایعالی منحله؟! واجد شرایط مندرج در اساس‌نامه نبوده و برخلاف آن و با لابی‌های پشت پرده و فشار مدیرعامل سابق و بعضی از اعضای هیأت مدیره پذیرفته شده و این در حالی است كه در موقع پذیرش نه اساس‌نامه‌ای دارد، نه اعضای آن معلوم است و نه این‌كه اصولاً نمی‌توان صفت صنف را به آن اطلاق كرد و از طرفی دیگر، اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان و توزیع‌كنندگان فیلم سینمای ایران به هیچ‌وجه از این موضوع باخبر نبوده و شرایط این پذیرش كاملاً برخلاف است. ضمن آن‌كه پنجاه درصد تركیب اعضای شورای عالی منحله باید نفرات اتحادیه باشند كه با انحلال و فروپاشی شورای عالی منحله عملاً این قضیه منتفی شد.

[[photow08]]

‌٣ ـ از تاریخ ‌٥/١٠/١٣٨٧ شورای عالی عملاً منحل گردیده هرچند طبق نظر ما از مدت‌ها قبل منحل شده بود. لذا اصرار بر حفظ این ویرانه به دستور چه شخصی و با فشار چه كسانی است؟! این جای سؤال است و بارها اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان و توزیع‌كنندگان فیلم سینمای ایران موضوع انحلال شورای عالی را به اطلاع مدیریت خانه‌ی سینما، مدیریت امور سینمایی و ... رسانده است و این‌كه در این شرایط و برهه چه حركت‌هایی صورت می‌گیرد كه شورای عالی برپا بماند، جای سؤال دارد؟ شاید برای چنین روزی مفید باشند و به درد خانه‌ی سینما بخورند.

‌٤ ـ گزارش هیأت منتخب سه نفر خانه‌ی سینما شامل آقایان علیرضا رئیسیان، فرهاد توحیدی و سیدمحسن هاشمی كه مورد تصویب هیأت مدیره قرار گرفته و نامه‌ی آن به شماره‌ی ‌١٣٤/٨٨ مورخ ‌٩/٣/٨٨ از سوی جنابعالی به اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان و توزیع‌كنندگان فیلم سینمای ایران ارسال شده است، در آن پایان كار شورای عالی منحله در بند ‌٢ اعلام گردیده است. لذا اكنون این سؤال برای ما مطرح است بعد از اعلام نظر قطعی جنابعالی چرا تا كنون بارها از این عنوان استفاده شده، همچنین در بند ‌٣/٢ صفحه ‌٥ گزارش بازرس خانه‌ی سینما به صراحت عدم كفایت شورای عالی منحله اعلام شده است.»

بنا بر این گزارش در بند ‌٥ این بیانیه ادعا شده است: «طبق شنیده‌های ما در روز ‌١٥ آذرماه ‌٨٩ در جلسه غیررسمی و با حضور نماینده شورایعالی منحله؟! اعضای هیأت مدیره شامل آقایان:‌١ ـ  ت. م ‌٢ ـ  ح. م ‌٣ ـ  الف. الف‌٤ ـ  ف. ت ‌٥ ـ  الف. م ‌٦ ـ  م . س ‌٧ ـ  م . خ  در یك به اصطلاح شبه‌رأی‌گیری (...) قرار است اسامی این افراد در روز ‌٢١/٩/٨٩ از صندوق انتخابات خارج گردد، واقعا این دموكراسی است؟! این رأی‌گیری است؟! تكلیف سایر افرادی كه خدمتگزاران جامعه‌ی اصناف سینما می‌باشند چگونه است. آیا آنها برای پر كردن سالن و تشریفات در مجمع عمومی شركت می‌نمایند و كاربرد دیگری ندارند و آیا آنها نمی‌توانند انتخاب شوند.

[[photow09]]

در خاتمه اتحادیه‌ی تهیه‌كنندگان اعلام می‌دارد در جلسه مورخ ‌٢١/٩/٨٩ حضور هیچ فردی به‌عنوان نماینده‌ی تهیه‌كنندگان مورد قبول نیست و ما با این قضیه به شدت برخورد خواهیم كرد. در حالی‌كه صنف یكپارچه‌ی تهیه‌كنندگان در حال شكل‌گیری است این به معنای مقابله‌ی خانه‌ی سینما با این جریان است و صراحتاً اعلام می‌كنیم جلسه‌ی ‌٢١/٩/٨٩ به هیچ عنوان محمل قانونی نداشته، امیدواریم مدیرعامل، اعضای هیأت مدیره و بازرس خانه‌ی سینما با این قضایا بی‌تفاوت برخورد نكنند، چراكه باید جوابگوی تخلفات آشكار خود باشند.»

<strong>شش: زدو بند هیات مدیره ، کنار کشیدن کانون کارگردانان</strong>

شورای مركزی كانون كارگردانان سینمای ایران اعلام كرد: در انتخابات هیأت‌مدیره‌ی خانه سینما شركت نخواهد كرد.

در این اطلاعیه از سوی شورای مركزی این كانون آمده است:«با توجه به عملكرد «خانه‌ی سینما» در دوره‌ی مدیریتی جاری كه تشكل‌های صنفی را به بحران، ناامنی و بلاتكلیفی كشانده و با عنایت به شرایط امروز این خانه و نشست‌های آزمایشی هیأت مدیره با رؤسا و نمایندگان صنوف جهت رسیدن به تركیب آینده هیأت مدیره كه در پاره‌ای موارد با زد و بند و تحمیل همراه بود، شورای مركزی كانون كارگردانان به این نتیجه رسید كه در جهت حفظ استقلال خویش در این بازی شتاب‌زده و انتخابات از پیش طراحی شده كه قطعاً نتایج تلخی را در پی خواهد داشت، مشاركت ننمایند.»
این متن بدون نام بردن از اعضاء شورای مركزی كانون كارگردانان و امضاء آنها منتشر شده است.

<strong>هفت: وقتی چاقو دسته خودش را می‌برد!</strong>

و اما بشنوید از فیلم سیاسی دیگری که این روزها در تهران دارد ساخته می‌شود و به ظاهر کمدی است اما باطنش چیز دیگری می‌گوید. نام فیلم و کارگردانش البته شهره خاص و عام است:اخراجی‌های ۳، ساخته‌ی مسعود ده‌نمکی.

امیر پوریا منتقدی که به‌طور اتفاقی از یکی از صحنه‌های فیلم دیدار داشت، در مطلبی به شرح این ماجرا می‌پردازد.البته تیتر مطلب پوریا بود: «وقتی چاقو دسته خودش را می‌برد!» که با محافظه کاری این روزهای حاکم بر مطبوعات ایران سانسور شد.

بخشی از مطلبش را بخوانید:«تیرهای چراغ برق و ستون‌ها و دیواره‌ی ورودی پل رسالت پر بود از بنرهای تبلیغاتی قرمزرنگی با عکس محمدرضا شریفی‌نیا و پرده‌ها و پوسترهایی آبی‌رنگی با عکس رضا رویگری! جوانانی که به‌عنوان سیاهی لشگر روی چمن‌های حاشیه‌ی بزرگراه ایستاده و نشسته و منتظر شروع کار بودند، لباس‌ها و پرچم‌ها و کلاه‌های سرخ و آبی داشتند و سابقه‌ی مسعود ده نمکی در جبهه‌گیری‌اش علیه هواداری از تیم‌های محبوب پایتخت با مستند «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» حتی به رهگذری مثل من که خوش نداشت رویش را به سمت صحنه کند، می فهماند که این صحنه‌ی فیلمبرداری «اخراجی‌های ۳ » است.

منهای اینها، نشانه‌ی آشکار دیگری هم وجود داشت: روی یکی از پرده نویسی‌های تبلیغاتی قرمزرنگ با عکس شریفی‌نیا، نوشته بود «کاندید اصلح ما/ حاجی اخراجی‌ها!» هر کس که دو قسمت پیشین فیلم را دیده، از خود می‌پرسد به‌جای این‌که شخصیت حاج صالح در قسمت سوم کاندیدای انتخابات شود، مگر بناست خود شریفی‌نیا به‌عنوان یک شخصیت (و نه بازیگر) در داستان قسمت سوم حضور داشته باشد که این شعار را بر پرده نوشته‌اند؟! چون «حاجی اخراجی ها» شریفی نیاست، نه خود حاج صالح.

از طرفی، بر روی بنرهای تبلیغاتی دیگری نوشته بودند «من مرد تنهای شبم». در نخستین لحظه‌ها، پنداشتم این آگهی کنسرت قریب‌الوقوع حبیب است که مصرعی از ترانه‌ی او را ذیل خود دارد! اما بعد که عکس رویگری را کنار این نوشته بر روی بنرها دیدم، فهمیدم بیننده‌ی فرضی فیلم باید باور کند که در کشور و انتخابات ما این جمله به‌عنوان شعار تبلیغاتی یک کاندیدا در و دیوار شهر را پوشانده است! کاری به حال و روزی که منطق داستانی فیلمی با این شعارها و تزئینات پیدا خواهد کرد، ندارم. پرسشم این است که آیا این نوع نگاه به انتخابات و شعارهای رسمی و تبیلغات تأییدشده و عمومی شده‌ی آن، به جای شوخی و تمسخر جریان‌های مورد نظر و هدف صاحبان چنین فیلمی، بیشتر و در اصل خود انتخابات و ماهیت آن را هدف قرار نمی‌دهد؟ آن فضای «دورهمی» و آن جلوه‌ها و شعارهایی که آن‌جا دیدم و شنیدم، خبر از رفتار و نگاهی می‌داد که چنان نیت طوفانی‌شدن دارد که گویی می‌خواهد ریشه‌ها و بنیان‌ها را هم از جا بکند و با خود ببرد. حیرت، اولین واکنشی است که می‌توان داشت. اما حتماً واپسین واکنش نیست.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_560.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_560.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 11 Dec 2010 13:33:17 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ژان لوک گدار: آنکه گفت نه</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>ژان لوک گدار که به همراه اریک رومر، کلود شابرول، فرانسوا تروفو و دیگران جریان موج نو در سینما را به‌وجود آورد، فقط در سینما و علیه هالیوود هیاهو نکرده است. او علیه تابوهای فرهنگی- سیاسی و فلسفی هم شوریده، با کهنه‌خواهان در همه‌جا جنگیده و با فیلم «سلام بر مریم» با کلیسا هم درافتاده است.

او از نمادهای بیداری نسل شورشی سال‌های دهه‌ی ۶۰ در اروپاست که چراغ روشنگری را هنوز که هنوز است روشن نگه داشته است. او اخیراً اسکار افتخاری هالیوود را رد کرد، چون نمی‌خواست در سالخوردگی سرش را شیره بمالند. او معتقد است کسانی که در هالیوود به او جایزه می‌دهند، اصلاً فیلم‌هایش را ندیده‌اند. گدار البته از جایزه بدش نمی‌آید، او تاکنون جوایز متعددی و آخرین جایزه‌اش را همین چندی پیش در سوئیس دریافت کرده است.

روزنامه‌ی تاگس انسایگر به مناسبت جایزه‌ی بزرگی که در سوئیس به گدار داده‌اند، با او گفت‌وگو کرده است. در این گفت‌وگو از هر دری سخن به میان آمده: از حق کپی رایت، انقلاب فرانسه، فیلم‌های تارانتینو، «فیلم سوسیالیسم»، اروپای امروز، هالیوود و موضوعات دیگر. این گفت‌و‌گو را می‌خوانیم:</small></strong>

<strong>آقای گدار، شما بیش از ۳۰ سال است که در سوئیس زندگی‌ می‌‌کنید. به سیاست در این کشور علاقه دارید؟</strong>

نه، ابداً. من روحاً خیلی‌ فرانسوی‌ام. در فرانسه متولد شده‌ام. پاسپورت سوئیسی‌ام را بیست و یک سالم که بود، خریدم. یعنی‌ بابتش پول دادم. من خودم را سوئیسی نمی‌دانم. از تاریخ این کشور هم هیچ چیزی نمی‌دانم.

[[photow01]]

<strong>شما در انتخابات سوئیس شرکت نمی‌کنید؟</strong>

نه. در فرانسه هم شرکت نمی‌کنم.

<strong>اما فیلم تازه‌ی شما «فیلم سوسیالیسم» عنوان سیاسی و در عین حال چشمگیری دارد. می‌‌توانید بگویید منظورتان از این عنوان چیست؟</strong>

دوست نویسنده‌ام این عنوان را به من پیشنهاد داد. اگر اسم فیلم، آن‌طور که یک‌بار در نظر گرفته شد، فقط «سوسیالیسم» بود، آن‌وقت مردم می‌‌گفتند: آه، موضوع سر سوسیالیسم است، یعنی‌ سیاست حزبی، یعنی‌ که فیلم علیه سرمایه‌داری است. اما مسئله‌ی من سر چیز دیگری، سر چیزهای کهن است، سر اوهام. سر توتم‌های فرهنگی.

شاید بشود گفت سوسیالیسم وهم زمان ماست، وهمی که از ذهن بیرون رانده می‌‌شود. بله، طبیعی است. در این مورد چیزی عوض نشده. شکاف بین فقیر و غنی بزرگ‌تر شده. وضع اجتماعی ما تقریباً باز مثل قرون وسطی شده است، هنگامی که شاهزاده‌ها در خانه‌های اعیانی‌شان زندگی‌ می‌‌کردند. وقتی کسی‌ حقوق مناسبی می‌‌گیرد، من از خودم می‌پرسم آخر چرا آدم همیشه می‌‌خواهد درآمد بیشتری داشته باشد.

<strong>شما زمانی برای حفظ حقوق مؤلف در برابر دزدی و کپی‌برداری موضع گرفتید. در این فیلم هم مؤکداً علیه حق مؤلف هستید. چرا حق خودتان را زیر سؤال می‌‌برید؟</strong>

وقتی تلویزیون بابت فیلمی که نمایش می‌دهد، باید پول بدهد، طبیعتاً من هم از حق مؤلف سود می‌‌برم. اما وقتی قرار می‌شود حق مؤلف را کنار بگذاریم - که من با کنار گذاشتنش کاملاً موافقم - آن وقت من مؤلف باید دنبال راه دیگری باشم. کل مسئله این است که آدم مزد کافی‌ بگیرد. کسی‌ که درآمدش کافی‌ نیست، مجبور می‌‌شود دزدی کند. وقتی کارگران مزدشان کم است، این امر منجر می‌شود به این که قیام کنند. به همین دلیل بیمه‌های اجتماعی درست شده است. چه بسا بهتر باشد که کارگران بیشتر درآمد داشته باشند.

<strong>شما مشکلی در این نمی بینید که کسی‌ تصاویر یا اصلاً یک تکه کامل از فیلم شما را بدزدد؟</strong>

چه بهتر از این! من کل فیلم‌هایم را پیشکش می‌‌کنم. اصلاً حق مؤلف چیز بی‌خودی است. مؤلف حقی‌ ندارد، فقط وظیفه دارد.

<strong>برگردیم به موج نو: شما امروز میراث انقلاب اروپایی سینما را در کجا می‌‌بینید؟ انقلابی که خود شما نیم قرن قبل راه انداختید.</strong>

من دیگر خودم را خوب به‌جا نمی‌آورم، چون ما در این منطقه‌ای که زندگی می‌کنیم، جز تولیدات آمریکایی فیلم دیگری برای دیدن پیدا نمی‌کنیم. البته امروز هم یقیناً کارگردانانی هستند که سینمای خاص خودشان را دارند و می‌کوشند به‌عنوان مؤلف بیرون از سیستم حاکم فعالیت ‌کنند. هر چند که این اصطلاح مؤلف قوز بالا قوز شده.

<strong>یعنی چه؟ شما خودتان از بنیان‌گذاران نظریه‌ی مؤلف در سینما هستید.</strong>

ما قبلاً از «سیاست مؤلف» حرف می‌زدیم، اما کلمه‌ی سیاست به مرور زمان فراموش شد. آن‌وقت‌ها مؤلف سناریو مؤلف واقعی فیلم محسوب می‌‌شد. نوشتن هنوز هم با وجاهت‌تر از کارگردانی قلمداد می‌‌شود. ما آن‌وقت‌ها گفتیم: کارگردان، هر که می‌‌خواهد باشد، خوب یا بد، مؤلف فیلم است. آن‌وقت‌ها منظور از کارگردانی صرفاً هدایت بازیگران بود. کارگردانان کارشان فقط این بود که بازیگران را هدایت کنند.

<strong>حالا که اینطور است، پس بفرمایید مؤلف همین «فیلم سوسیالیسم» کیست؟</strong>

باعث درمان یک بیمار کیست؟ معلوم است که پزشک، اما همچنین خود بیمار. اگر بیمار وجود نداشته باشد، پزشک هم در کار نخواهد بود. در مورد «فیلم سوسیالیسم» می‌شود گفت: مؤلف این فیلم یک حس معین در اروپای امروز ماست، اروپایی که درست نمی‌داند به کجا می‌‌رود.

<strong>کوئنتین تارانتینو شرکت تولید فیلم‌اش را بر اساس عنوان یکی از فیلم‌های شما «گروه خارج گودها» نام گذارده. این موضوع باعث افتخار شماست، یا این‌که برای‌تان اهمیتی ندارد؟</strong>

چیزی که باعث ناراحتی‌ام می‌ شود این است که این یکی از فیلم‌های خیلی بد من است. اما اصلاً تعجب نمی‌کنم که آدمی مثل تارانتینو از قضا این فیلم مرا انتخاب کرده.

<strong>شما فیلم‌های تارانتینو را می‌بینید؟</strong>

شاید یکی‌ یا دو تا را دیده باشم. سعی می‌‌کنم در جریان امور باشم که کار سختی است. بعضی‌ فیلم ها را با DVD می‌‌بینم، که طبیعتاً کیفیت خود فیلم را ندارد.

<strong>نظرتان راجع به فیلم‌های او چیست؟</strong>

فیلم‌هایش کمی ساده هستند. پلیس هم درجا نمی‌گوید کی‌ مقصر است، بلکه قبل از نتیجه‌گیری کمی وقت صرف مطالعه‌ی شواهد می‌کند. تارانتینو از اول می‌گوید می‌‌خواهد چه‌کار کند. او همین را جلوی خبرنگاران هم تکرار می‌‌کند. با این حال باز خبرنگاران از او می‌پرسند که با فیلم مربوطه چه می‌خواهد بگوید، یا سؤال‌های مضحک مشابه.

<strong>به نظر شما خبرنگآران اگر از کارگردان نپرسند، پس از که بپرسند؟</strong>

از هیچکس. باید دست بردارند از این پرسش‌ها. چون فایده‌ای ندارد.

<strong>نوشتن در مورد فیلم هم یکی از ابزارهای انتقادی شما بود.</strong>

طبیعی است، ما هم نوشتیم. اما ایده‌ای که پشت موج نو بود، این‌بود که ما آن‌وقت‌ها سینما را کشف کرده بودیم.

<strong>البته سینمای هالیوود را.</strong>

هالیوود آن زمان جالب بود. استودیوها به کارگردانان حقوق ماهانه می‌‌دادند. کارگردانان مانند کارگران قراردادی بودند که می‌بایست فیلم‌نامه‌ها را پیاده می‌‌کردند. بعدا فیلم توسط همکاران استودیو تدوین می‌‌شد. تولیدکنندگان کارفرمایانی بودند، که آدم با آنها می‌‌توانست دعوا کند. بگذارید مثالی از ایتالیا بزنم: هنگامی که فلینی فیلم «جاده» را می‌ساخت، با تولیدکنندگانش به‌شدت دعوایش شد. اما اگر این تولید کنندگان نبودند، فلینی کسی‌ را نداشت که با آنها دعوا کند. این دعواها به نفع فیلم‌اش تمام شد. این چیزها دیگر ورافتاده.

<strong>آیا به این دلیل هم نیست که فیلم‌سازی دمکراتیزه شده است؟ به لطف فنون دیجیتالی دسترسی به دوربین امروزه خیلی‌ ساده‌تر و ارزان‌تر شده است.</strong>

این درست، اما مداد هم در دسترس و ارزان است. با این حال هر کسی‌ نمی‌تواند مانند شکسپیر بنویسد. بیشتر مردم هنوز نمی‌دانند چطور آدم با دوربین کار می‌‌کند. آنها هنوز سر در نمی‌آورند که دوربین دو دریچه دارد. دوربین می‌بایست ابزار اندیشه باشد.

<strong>منظورتان این است که انسان‌ها بر دوربین مسلط نیستند، بلکه دوربین بر آنها سلطه دارد؟</strong>

آدم‌ها بر دوربین سلطه دارند، اما دوربین برده‌ی آنها می‌‌شود. دوربین آزاد نیست. چنانچه یک دانشمند میکروسکوپ‌اش را همان‌طور به‌کار بگیرد که سه چهارم کارگردانان دوربین‌شان را به‌کار می‌گیرند، آن‌وقت این دانشمند هرگز چیزی کشف نمی‌کند.

[[photow02]]

<strong>تعداد فیلم‌های تولیدی افزایش یافته. شما در این افزایش شانسی نمی‌بینید؟</strong>

منظورتان از فیلم چیست؟ انبوه فیلم در تلویزیون و اینترنت را می‌‌گویید؟ سینما، آن‌گونه که ما آن‌ را از زمان برادران لومیر می‌‌شناختیم، از بین رفته. از سال‌های دهه‌ی۱۹۶۰ یا ۱۹۷۰ در بعضی لحظات به زندگی‌ ادامه می‌‌دهد، لحظاتی که در جشنواره‌ها آنها را جشن می‌‌گیرند. اما سینما به‌عنوان یک ابزار تولید دیگر وجود ندارد. سینما امروزه مثل یک مومیایی مصری شده است.

<strong>یعنی واقعاً اعتقاد دارید سینما مرده؟</strong>

چیزهای دیگری هست که اگر بخواهید می‌‌توانید به آنها باز هم سینما بگویید. یا بگذارید همین خانم را اینجا مثال بزنیم: او به من می‌‌گوید از فیلم تازه‌ی من خرسند است. اما هنگامی که فیلم من اکران می‌‌شود، او دیگر چیزی نمی‌گوید. او فیلم را نمی‌‌بیند، و من هم از او دلخور نیستم. همچنین شاید از من بپرسد آیا به کن می‌روم یا به هالیوود پرواز می‌‌کنم تا جایزه‌ام را دریافت کنم. اینها همه عبارات زبان رسانه‌ای است. خود فیلم‌ها دیگر اهمیتی ندارند.

<strong>پس تکلیف این جوایزی مانند اسکار برای یک عمر فعالیت هنری یا همین جایزه‌ی بزرگی که در سوئیس به شما می‌‌دهند، چه می‌شود؟ آیا اینها جوایزی هستند که به نماینده‌ی یک هنر رو به زوال می‌‌دهند؟</strong>

جهت اطلاع‌تان که این جوایز برای من چه معنی‌ می‌‌دهند: من فقط سعی‌ می‌‌کنم از این جوایز به‌عنوان سرمایه استفاده کنم. پول باشد یا موقعیت، من از آن استفاده می‌کنم تا کسی‌ را بیابم تا فیلم بعدی‌ام را تأمین مالی کند. می‌‌کوشم یک مقدار دورتر از این جوایز زندگی‌ کنم. البته امیدوارم که بهره‌ی بالایی پرداخت نکنم.

<strong>شما این را طنز تاریخ می‌بینید که از قضا آکادمی هالیوود برای یک عمر کار هنری از شما تقدیر می‌‌کند؟</strong>

ما همیشه هوای هالیوود را داشته‌ایم، همان‌طورکه هوای بعضی دولت‌های به‌خصوص را. ما در زمانی از هالیوود دفاع کردیم که مورد حمله قرار گرفته بود. گریفیث هم برای من به هالیوود متعلق است. اگر روح گریفیث بخواهد به من اسکار بدهد، البته که رد نمی‌کنم.

<strong>در فیلم تازه‌ی شما ایده‌آل‌های انقلابی اروپای عصر روشنگری - آزادی، برابری، برادری - از زبان یک بچه بیان می‌‌شود. آیا این نشان امید است یا تهدید؟</strong>

بچه‌ها در واقع امیدند، چون هیچ قاعده‌ی ثابت و معینی ندارند. اما آنها منطقی هم دارند، کلمه‌ای که مورد علاقه‌ی همه انقلابیون است، اما این منطق خیلی‌ مقتدرانه است. در هنگام مطالعه‌ی انقلاب فرانسه، می‌‌بینید که انقلابیون بزرگ تماماً نویسندگان شکست خورده، یا بازیگرانی بودند که روی صحنه هو شده‌ بودند. همین است که خود را در صحنه واقعی قرار دادند. انقلاب فرانسه یک تئاتر بود. 
اما یک تئاتر خونین.

نه بیشتر و کمتر از روسیه یا آمریکای آن زمان. فکر می‌‌کنم رهبران انقلاب فرانسه در مورد اعلامیه‌ی حقوق بشر و حقوق شهروندی اشتباه کردند. آنها در آن اعلامیه فقط از جنبه‌ی حقوقی حق حرف می‌‌زنند، نه از جنبه‌ی اخلاقی‌ وظیفه. حق اما باید در پی وظیفه‌ی اخلاقی‌ بیاید. قدرت باید در خدمت عدالت قرار بگیرد، این را می‌توانید در کتاب «تفکرات» پاسکال بخوانید. قدرت سیراب نبود و تلاش می‌کرد بر عدالت رجحان داشته باشد. این‌طور شد که عدالت در خدمت قدرت قرار گرفت، و نه بر عکس.

<strong>در فیلم شما این سؤال مطرح می‌‌شود که آیا می‌توان چیزهایی را با هم مقایسه کرد که قابل قیاس نیستند. حتی مطرح می‌شود که باید این‌کار را کرد: مقایسه‌ی مثلاً هیتلر، ناپلئون، استالین، انقلاب فرانسه…</strong>

باید مقایسه کرد. این جمله در تلویزیون مدام به گوش می‌‌خورد که نباید چیزهای غیر قابل قیاس را با هم مقایسه کرد. من همیشه مایلم این حرف را رد کنم. چون درست برعکس، باید چیزها را با هم مقایسه کنیم که ببینیم آیا می‌شود این‌کار را کرد. وقتی چیزها ابتدا به‌سآکن با هم قابل قیاس باشند، دیگر چه معنی‌ دارد آنها را با هم مقایسه کنیم؟ اما هنگامی که هیتلر را با استالین مقایسه می‌‌کنیم و به طور اصولی آنها را بررسی می‌‌کنیم، یقین حاصل می‌‌کنیم که این دو با هم قابل قیاس نیستند.

همیشه نقاط مشترک هست، ولی هرگز نمی‌شود گفت: هردو با هم مساوی‌اند. سینما وقتی‌ جالب است که بتواند چیزی را نشان بدهد، بدون آن‌که نتیجه بگیرد یا قضاوت کند. موضوع این است که چیزها را طوری در رابطه با هم قرار دهیم، که بتوانیم یکباره بگوییم: عجب، این درست در همان زمان اتفاق افتاده که این یکی!

<strong>یعنی‌ تماشگران باید خودشان نتیجه بگیرند؟</strong>

بله، در صورتی که بتوانند. اما آنها به ندرت به چنین کاری قادرند. عذرشان هم موجه است. امروزه به‌واسطه‌ی تلویزیون با وضع فعلی کار مشکل‌تر شده است. در مورد «فیلم سوسیالیسم» قضیه‌ی سرراست این بود که من تازه حالا، با هشتاد سال سن، دریافته‌ام که پریکلس و سوفکلس در یک زمان زندگی می‌کردند. هنگامی‌که از یونان قدیم حرف می‌زنیم، منظورمان دمکراسی است، نه تراژدی.

دمکراسی و تراژدی همزمان ایجاد شدند. نتیجه می‌‌گیرم که هر جا دمکراسی هست، تراژدی هم هست. این قضیه با هر برنامه‌ی اخبار تلویزیون ثابت می‌شود: بیست تا تراژدی در مقابل حداکثر یک ذره خوشبختی ناقابل.

<strong>قسمت نخست «فیلم سوسیالیسم» بر روی یک کشتی تفریحی می‌‌گذرد. اما بعد از حرکت کشتی زود این حس ایجاد می‌‌شود که کشتی ثابت است.</strong>

دقیقاً. این کشتی‌ها همیشه شب‌ها که مسافران خوابند، طی مسیر می‌‌کنند. به همین دلیل این احساس ایجاد می‌‌شود که گویی آنها بی‌‌حرکت‌اند. به‌عنوان مثال از بندر ناپل راه می‌‌افتند و صبح روز بعد به اسکندریه می‌‌رسند. سپس بعد از شش ساعت طی مسیر با اتومبیل، فقط ده دقیقه وقت می‌‌ماند که جهانگردان اهرام مصر را ببینند. از این گذشته بعضی‌ مسافران به زحمت خود دریا را می‌ ‌ببیند، بس‌که کشتی بزرگ است.

<strong>کشتی همچنین تمثیلی برای اروپاست: آیا از این وضع سکون کشتی باید نتیجه بگیریم که شما نسبت به وضع امروز اروپا عمیقاً بدبین هستید؟</strong>

ترجیحاً مایل بودم بگویم خوشبین‌ام. ببینید: پدرم پزشک بود، یعنی اینکه می‌دانم وقتی کسی‌ بیمار است، باید دید چه‌اش است. مسافرانی که سوار این کشتی بودند، وضع‌شان خوب بود، ما کمی خسته شدیم و حوصله‌مان سر رفت. این مسئله بیشتر ناراحت کننده است. اما خوشبختانه بدبختی هست! ما در زمانه‌ی خیلی جالبی زندگی‌ می‌‌کنیم، چون همه‌جا امروزه وضع خراب است.

<strong>یک‌جا در فیلم نوشته‌ای دیده می‌شود که: «کجا می‌‌روی اروپا». برای این پرسش آیا پاسخی دارید؟</strong>

کجا می‌روی اروپا؟ من خودم جوابی ندارم. ایده‌ی اروپا امروزه توسط کنشگران فرمول‌بندی می‌‌شود. اروپا هر چه بیشتر شبیه سوئیس می‌‌شود، همین است که اروپا از سوئیس خوشش نمی‌آید. سوئیس مانند یک اروپای کوچک است، که کم یا بیش خوب کار می‌‌کند.

<strong>شما اروپا را یک پروژه‌ی شکست‌خورده می‌‌دانید؟</strong>

نه، اروپا قطعاً جنبه‌های خوبی هم دارد. اما این اروپای فعلی چنگی به دل نمی‌زند. یادم می‌‌آید بچه که بودم مأموران کنترل بلیت در قطارها به چند زبان صحبت می‌‌کردند. امروزه همه فقط به یک زبان حرف می‌‌زنند و در کنار آن انگلیسی‌ هم حرف می‌زنند. زبان‌ها هم دارند مانند خیلی چیزهای دیگر از بین می‌روند. پیشرفت‌هایی حاصل می‌شود، اما بسیاری از ایده‌های قدیمی به‌خاطر همین پیشرفت‌ها فراموش می‌شوند. وقتی‌ همه فقط انگلیسی‌ حرف بزنند، دیگر بحث و جدلی صورت نمی‌گیرد و تناقضی پیش نمی‌آید.

<strong>فیلم‌های شما که هست.</strong>

آه، آنها را که به‌ندرت کسی‌ می‌بیند.

<strong><small>منبع: <a href="http://www.tagesanzeiger.ch/kultur/kino/Das-Kino-ist-heute-wie-eine-aegyptische-Mumie-/story/17930831">Tagesanzeiger</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_672.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_672.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 09 Dec 2010 15:45:37 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بودن یا نبودن، مسئله این نیست</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>سوم دسامبر سینماگری که او را «پیامبر سینما» می‌نامم هشتاد ساله شد.ژان لوک گدار کارگردان، فیلمنامه نویس، منتقد و نظریه‌پردازِ فرانسوی- سوئیسی سینما هشتاد ساله شد، سینماگری که تاریخ سینما از او به‌عنوان انقلابی‌ترین چهره‌ی این رسانه یاد کرده است.گدار که با نقدهای خود در مشهورترین مجله‌ی نقد فیلم جهان «کایه دو سینما» کار خود را آغاز کرد، یکی از پایه‌گذاران و در واقع رهبر اصلی جنبش سینماییِ انقلابی تحت عنوان موج نو در فرانسه بود که فصل تازه‌ای در تاریخ سینما گشود و در طول نیم قرن فعالیت سینمایی خود با هر فیلم تازه بیانیه‌ای در مخالفت با سرمایه‌داری، نظم نوین جهانی، نژادپرستی، نظامی‌گری و بیش از همه معیارها و ارزش‌های زیبایی‌شناختی سرمایه‌داری متأخر پیش روی ما گذاشت.</small></strong>

ژان لوک گدار اکنون در هشتادسالگی‌اش بی‌اعتناء به جایزه‌ی اسکار افتخاری و سینمای هالیوود شاید جزو نمونه‌های نادری از سینما به عنوان یک رسانه\هنر برای بیان و به چالش کشیدن نظم موجود باشد.

[[photow01]]

گدار که زمانی گفته سینما رسانه‌ای است که در هر ثانیه ۲۴ بار شلیک می کند، سینما را واقعیتی از بازتاب جهان پیرامون می‌داند.

<strong>یک زندگی</strong>

ژان لوک گدار در سوم دسامبر ۱۹۳۰ در پاریس در خانواده‌ای سوئیسی متولد شد. اما کودکی‌اش را در بخش فرانسوی‌زبان سوئیس و در نیون (شهری در نزدیکی ژنو) سپری کرد.پس از پایان جنگ، خانواده‌ی گدار به پاریس بازگشتند و وی وارد دانشگاه سوربن پاریس شد تا در رشته‌ی حقوق به تحصیل بپردازد اما در عوض پس از آنکه با جریان‌های چپ‌گرای دانشجویی آشنا شد به سینما روی آورد و به نوشتن نقد فیلم پرداخت.

ویدئو: آنونس فیلم از نفس افتاده

<object classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" id="VIeQJhekj6AIhk" width="285" height="200"><param name="movie" value="http://www.movieweb.com/v/VIeQJhekj6AIhk"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.movieweb.com/v/VIeQJhekj6AIhk" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="200"></embed></object>

دوران دانشجویی گدار در سوربن بین محافل دانشجویی چپ گرا، سینماتک پاریس، مجله کایه دوسینما و کافه‌هایی که پاتوق روشنفکران چپ‌گرا بود سپری شد.از سال ۱۹۵۱ در پاریس مجله‌ای با نام کایه دوسینما در زمینه نقد و نظریه فیلم منتشر می‌شد که آندره بازن آن را سرپرستی می‌کرد و به‌زودی گدار به همراه گروهی دیگر به آن پیوستند؛ گروهی که خود دست به کار شدند تا نظریه‌های سینمایی مارکسیستی و انقلابی‌شان را در قالب فیلم به معرض نمایش بگذارند.

در کنار گدار، فرانسوا تروفو، کلود شابرول، ژاک ریوت و اریک رومر نیز در این مجله نقد و تحلیل می‌نوشتند که همگی آنها جنبش سینمایی تحت عنوان «موج نو» را پدید آوردند.

از اواخر دهه‌ی ۸۰ ژان لوک گدار به سوئیس و روستای کوچکی در حوالی لوزان نقل مکان کرد، وی از کامپیوتر برای ارتباط یا تحریر استفاده نمی‌کند و همچنان با یک ماشین تایپ قدیمی روزگار می‌گذراند، هر روز روزنامه‌های فرانسوی‌زبان به‌ویژه روزنامه‌های چپ‌گرا را می‌خواند و بالای میز تحریرش عکس یک گاو سوئیسی نصب کرده است.

[[photow03]]

<strong>یک سینما</strong>

گدار در نقدها و تحلیل‌هایش مارکسیسم را با نظریه‌های ساختارشکن در هنر و فلسفه می‌آمیخت؛ از ژیگاورتف گرفته تا آلتوسر.برای گدار سینما در آن زمان همچون ورتف پس از انقلاب روسیه، رسانه‌ای برای بیان، انتقاد و کشف بود نه داستان‌گویی و سرگرمی.وی در این‌باره می‌گوید: «در سال‌های دهه‌ی ۵۰ سینما به اندازه‌ی نان برای مردم اهمیت داشت، امروزه سینما از چنین اهمیتی برخوردار نیست اما در آن زمان تصور ما از سینما وسیله‌ای برای کشف و شهود بود، چیزی شبیه تلسکوپ یا میکروسکوب. در سینماتک ما در حالی‌که دوران فیلم‌های صامت به پایان رسیده بود، فیلم‌های صامت می‌دیدیم، شاهد جهانی بودم که هیچ‌کس درباره‌ی آن چیزی به من نگفته بود، من درباره‌ی گوته شنیده بودم ولی درباره‌ی کارل تئودور درایر نه. ما مانند مسیحیانی که در دخمه‌های قبر محبوس شده‌اند، درباره‌ی سینما خیال‌پردازی می‌کردیم.

گدار اولین فیلم‌اش را درباره‌ی کارش ساخت. در سال ۱۹۵۳ او برای گذران زندگی به‌عنوان کارگر ساختمانی در پاریس به کار مشغول بود، به این ترتیب عملیات بتون (Opérationbéton) اولین فیلم گدار با یک دوربین شانزده میلیمتری اجاره‌ای و روابط دوستانه‌اش با دست اندرکاران صنعت سینما در سوئیس ساخته شد.

در ۱۹۶۰ چهارمین فیلم کوتاهش را با بازی ژان پل بلموندو و آنه کولت ساخت. این فیلم کوتاه «شارلوت و دوست پسرش» نام دارد و در آن تأثیراتی از ژان کوکتو می‌شود.در همان سال نخستین فیلم بلندش، «از نفس‌افتاده» را ساخت؛ فیلمی که به‌نظر بسیاری از منتقدان تاریخ سینما را ورق زد.

«از نفس افتاده» ماجرای رابطه‌ی پیچیده و متعارض یک گانگستر (ژان پل بلموندو) با یک زن دانشجوی روزنامه‌نگار آمریکایی (جین سیبرگ) است که در خیابان‌های پاریس روزنامه‌ی نیویورک هرالد تریبون می‌فروشد.در واقع این فیلم بیانیه‌ی سینمایی موج نو بود. فیلم‌های بعدی او «سرباز کوچولو» و «یک زن یک زن است» با بازی آنا کارینا که سال‌های متمادی همراه زندگی (و تا سال ۱۹۶۷همسرش) و نقش‌آفرین اصلی فیلم‌های او بود، همراه شده است.[1] این فیلم‌ها که نقد صریح و رادیکالی از وضعیت سیاسی- فرهنگی و اجتماعی حاکم بر فرانسه بود علاوه بر نوآوری‌ها و ساختارشکنی‌های زیبایی‌شناختی توجه بسیاری را برانگیختند.

[[photow04]]

دوران نخست فیلم‌سازی گدار با خیزش دانشجویی مه ۱۹۶۸ به پایان رسید که در طی آن گدار جشنواره سینمایی کن را بر هم زد و در یک کنفرانس مطبوعاتی به همراه سایر کارگردان‌های موج نو آن را پایان یافته قلمداد کرد تا سینماگران فرانسوی بتوانند به جنبش دانشجویی در خیابان‌های پاریس و سایر شهرهای بزرگ فرانسه ملحق شوند.

گدار خود با فیلم « زن چینی» وقوع این خیزش دانشجویی در سال بعد را پیش‌بینی کرده بود.

دوران نخست فیلم‌سازی گدار با فیلم‌هایی چون: گذران زندگی (۱۹۶۲)، تحقیر (۱۹۶۳)، آلفاویل (۱۹۶۵)، پیر و خله (۱۹۶۵)،زنانه - مردانه (۱۹۶۶) از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما محسوب می‌شوند.

ویدئو: آنونس فیلم گذران زندگی

<iframe src="http://player.vimeo.com/video/7921544" width="285" height="200" frameborder="0"></iframe><p><a href="http://vimeo.com/7921544">Vivre sa vie</a> from <a href="http://vimeo.com/eutropelia">dører og vinduer</a> on <a href="http://vimeo.com">Vimeo</a>.</p>

دوران دوم فیلم‌سازی او به تولید فیلم\مانیفست‌های انقلابی اختصاص دارد که از پس از مه ۱۹۶۸ با همراهی ژان پیر گورین آغاز می‌شود که تحت تأثیر جنگ ویتنام از آموزه‌های مائویستی نشان دارد.گروه ژیگا ورتف که گدار و گورین آن را در سال ۱۹۶۸ بنا نهادند در مجموع چند فیلم ساخت که نه تنها از نظر سیاسی انقلابی بود بلکه از نظر ساختار روایی، فیلمبرداری، صدا و تدوین (به‌ویژه با «جامپ کات‌«های مشهور گدار) نیز با نوآوری‌ها و ساختارشکنی‌های بسیاری همراه بود، یکی از مشهورترین فیلم‌های این دوره‌ی گدار، «نامه ای به جین» (۱۹۷۲) است، که بیانیه‌ای است علیه جنگ ویتنام به بهانه بازدید جین فوندا از ویتنام شمالی و در واقع  پی‌نوشت فیلم دیگری با بازی او و به کارگردانی گدار است به نام «همه چیز رو به راه است».

[[photow05]]

دوران سوم فیلم‌سازی او با فیلم جنجال برانگیز «اسلوموشن» (۱۹۸۰) که انتقادی سخت و بی‌رحمانه از فرهنگ و سینمای بورژوازی است آغاز می‌شود و نامزد جایزه‌ی نخل طلایی جشنواره‌ی کن شد. تقریباً همه‌ی فیلم‌های دوران سوم فیلم‌سازی او با جنجال روبرو شده‌اند، از جمله به خاطر فیلم «سلام بر مریم» (۱۹۸۵) توسط کلیسای کاتولیک فرانسه تکفیر شد و کاتولیک‌های متعصب به تظاهرات علیه سینماهای نمایش‌دهنده‌ی این فیلم و تهدید کارگردان و سایر عوامل تولید فیلم پرداختند و در مواردی نیز با مواد آتش‌زا به سینماهای نمایش‌دهنده حمله کردند.

<a href="http://alsolikelife.com/shooting/2007/12/940-je-vous-salue-marie-hail-mary-1984-jean-luc-godard/">در باره سلام بر مریم</a>

در سال ۱۹۹۸ گدار پروژه‌ی ویدئویی تاریخ سینما که چگونگی تأویل وی از سینما را به نمایش می‌گذارد و  شامل چهار اپیزود و هر اپیزود در دو بخش است را به پایان رساند.از سایر فیلم‌های مشهور وی در این دوران می‌توان از «احساسات عاشقانه» (۱۹۸۲)، «نام کوچک: کارمن» (۱۹۸۳)، «شاه لیر» (۱۹۸۷)، «آلمان سال صفر» (۱۹۹۱) و «موزارتجاودانی» (۱۹۹۶)  نام برد.

دوران چهارم فیلم‌سازی گدار با فیلم «در ستایش عشق» (۲۰۰۱) آغاز می‌شود. این فیلم در همان سال نامزد جایزه‌ی نخل طلایی بود و با تحسین منتقدان روبرو شد. این فیلم سال بعد جایزه‌ی بهترین فیلم سوئیسی را در آن کشور دریافت کرد.

«آوای موسیقی» (۲۰۰۴) فیلم مشهور دیگری از گدار است که در آن رویکرد گدار علیه جنگ اسرائیل با فلسطینی‌ها، سینمای هالیوودی، ساختار ارزشه‌ای بورژوازی و نظام سرمایه‌داری مشهود است.

آخرین فیلم گدار که اخیرا در جشنواره‌ی فیلم کن به نمایش درآمد، فیلم «سوسیالیسم» است که همچون کارهای اخیر گدار با فن‌آوری ویدئویی ولی این بار با فرمت اچ دی ساخته شده است. 

<strong>یک روشنفکر</strong>

گدار، به گمان من مهم‌ترین فیلمساز معاصر زنده‌ی امروز ماست؛ کسی که درک و دیدگاه ما از واقعیت، حقیقت و نظام ارزش‌های حاکم بر فرهنگ و جامعه را تغییر داد و نوع دیگری از سینما را به عنوان یک رسانه آلترناتیو برای اندیشیدن و نقد در برابر ما قرار داد.

گدار در تاریخ سینما از چنان جایگاهی برخوردار است که بسیاری از مورخان و منتقدان سینما می گویند بدون گدار تاریخ سینما معنا ندارد و هر جا که سخنی از سینما باشد از سینمای کلاسیک هالیوود تا سینمای آوانگارد نام وی مطرح می‌شود.

فیلم های گدار در نیم قرن گذشته بدون شک بخش مهمی از تاریخ هنر، فلسفه و سیاست را بازنمایان ساخته است که در گفتمان‌های روز کاملاً تأثیرگذار بوده است و بدون شک اگر سینما رسانه‌ای قابل اهمیت باشد، برای بسیاری از علاقمندان جدی‌اش در سراسر جهان با نام او شناخته می‌شود.گدار که تنها چند روز پیش از تولدش در مراسم اهدای جایزه‌ی فدرال طراحی سوئیس وزارت فرهنگ به وی شرکت کرده بود، گفت که سینما برای او مفهومی از زندگی است.

[[photow02]]

<a href="http://www.swissdesignawards.ch/grandprix/2010/jean-luc-godard/index.html?lang=en">جایزه بزرگ فدرال بهترین طراحی سوئیس به گدار</a>

فردریک مایر مدیر سینماتک سوئیس می‌گوید به نظر می‌رسد گدار مایل نیست ما برایش جشن بگیریم، او هنوز به آینده می‌اندیشد، آخرین کار او فیلمی کاملاً به روز است، وقتی به فیلم او نگاه می‌کنید نمی‌توانید تصور کنید که او بیشتر از ۲۰ سال داشته باشد.

گدار در یکی از نقل قول های مشهورش در پاسخ شکسپیر که نویسنده مورد علاقه‌اش است می‌گوید: «بودن یا نبودن؛ مسئله این نیست!»

شاید من باید اضافه کنم، «چگونه بودن» مسئله این است!

آقای گدارعزیز تولدت مبارک!

<strong>پانویس‌ها:</strong>

<small>۱ـ	در سال ۱۳۷۴ که دانشجوی سینما بودم، فیلم‌نامه‌ی «سرباز کوچولو» را ترجمه کردم که متأسفانه امکان انتشار در ایران را نیافت.</small>

<small>۲ـ	فیلم های گدار، چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب جز در فیلم‌خانه، دانشکده سینما یا در چند مورد با سانسور فراوان در جشنواره‌های فیلم، نمایش عمومی نداشتند. در سال ۱۳۸۰ که بخش بین‌الملل جشنواره‌ی فیلم فجر هیأت داوران بین‌المللی داشت، جایزه‌ی سیمرغ نقره‌ای به فیلم «در ستایش عشق» اهداء شد.</small>

<small>۳ـ آکادمی هنرها و علوم سینمایی آمریکا موسوم به اسکار اخیراً اعلام کرد که جایزه‌ی یک عمر فعالیت سینمایی خود را به ژان لوک گدار تقدیم خواهد کرد اما گدار حتی به تماس‌های مسئولان این آکادمی هم تا چند هفته پاسخ نداد و سرانجام گفت که در این مراسم شرکت نخواهد کرد.</small>


<small><a href="http://zamaaneh.com/news/2010/08/post_14183.html">بی اعتنایی گدار به اسکار افتخاری هالیوود</a></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_671.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_671.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 06 Dec 2010 22:40:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>
