<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دانش و فناوری</title>
      <link>http://zamaaneh.com/science/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 21 Dec 2010 17:02:44 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>صحرای کبیر؛ محصول ۰.۶ درجه انحراف محوری زمین</title>
         <description><![CDATA[صحرای کبیر آفریقا، یا وسیع‌ترین بیابانِ فعلی زمین، روزگاری دور علفزار حاصلخیزی قرار داشته است. این موضوع، حقیقت عرف جامعه‌ی علمی قلمداد می‌شود؛ اما متخصصین همچنان با داده‌های تاریخی دست به گریبا‌ن‌اند؛ تا به سرعت وقوع این گذار فاحش پی ببرند.

پژوهش‌گران، طی نشست مجمع عمومی اتحادیه‌ی علوم زمین اروپا که اوایل سال جاری میلادی در وین؛ پایتخت اتریش صورت پذیرفت؛ به شواهد جدیدی دست یافتند که بر اساس آن حوزه‌ی خاوری صحرا؛ خصوصاً نواحی پیرامون دریاچه‌ی «یوئا» (Yoa) در کشور چاد، از اواسط دوران «هولوسین» (دوران متأخری که در حدود ۱۲هزار سال پیش آغاز شد) آهسته، ولی پیوسته خشکیده است. دکتر «پیر فرانکوس» (Pierre Francus)؛ استاد مؤسسه‌ی ملی تحقیقات علمی کانادا در کبک و نیز سرپرست نویسندگان پژوهش مزبور، می‌گوید: «این پژوهش مشخص کرد که خواص رسوبی و ژئوشیمیایی ِ رسوبات دریاچه[ی یوئا]، خشکیدگی ِ آهسته‌ی صحرا از ۶هزار سال پیش، تا شرایط کنونی‌اش؛ یعنی در ۱۱۰۰ سال پیش را تأیید می‌کند».

[[photow01]]

در این بررسی، پژوهش‌گران طی نظم سالیانه‌ای، رسوب‌گذاریِِ دریاچه‌ی یوئا را مورد بررسی قرار دادند تا که زمان و نحوه‌ی خشکیدگی ِِ منطقه‌ی صحرا را تعیین کنند. پژوهش‌های پیشین، از مدل‌سازی‌های اقلیمی به همین منظور استفاده می‌بردند تا که نه‌تنها به مقوله‌ی خشکیدگی؛ که به تأثیرپذیری اوضاع اقلیمی غالبِ منطقه در آن دوران نیز پی برند.

حال، عقیده‌ی غالب، از بروز تغییراتی در مدار زمین به‌عنوان دلیل خشکیدگی صحرا نام می‌برد. این دگرگونی‌ها، نهایتاً بر «آفتاب‌گیری» (Insolation)؛ یا میزان دریافت انرژیِ الکترومغناطیسی ِ زمین از جانب خورشید، اثر نهاد. به بیان ساده‌تر، آفتاب‌گیری به میزان نور آفتابِ تابیده بر منطقه‌ای خاص و در زمانی خاص اطلاق می‌گردد و وابسته به مؤلفه‌هایی چون موقعیت جغرافیایی، زمان روز، فصل، دورنمای طبیعی و اقلیم منطقه‌ای‌ست. دکتر «گاوین اشمیت» (Gavin Schimdt)؛ اقلیم‌شناس مؤسسه‌ی پژوهش‌های فضایی ِِ گادرد ناسا توضیح می‌دهد که در حدود ۸هزار سال پیش، مدار زمین با شکل کنونی‌اش اندکی اختلاف داشت.

انحراف محوری زمین، آن‌زمان ۲۴.۱ درجه بود؛ که هم‌اکنون به ۲۳.۵ درجه رسیده است. او می‌گوید: «به‌علاوه [در آن دوران]، نیمکره‌ی شمالی زمین در ماه آگوست (حوالی مردادماه) در نزدیک‌ترین فاصله‌اش تا خورشید بوده؛ حال‌آنکه امروزه این نزدیک‌ترین عبور، در ماه ژانویه (حوالی دی‌ماه) رخ می‌دهد. از این‌رو، تابستانِ نیمکره‌ی شمالی، در قیاس با امروز گرم‌تر بوده است».

دگرگونی‌های بروزکرده در انحراف مداری زمین و نیز حرکت «تقدیمی‌» (یا رقص محوری)اش، به‌واسطه‌ی نیروهای گرانشی ِ واردآمده از سوی دیگر اجسام منظومه‌ی شمسی بروز می‌کند. جهت فهم دقیق آنچه که رخ می‌دهد؛ فرفره‌ی چرخانی را تصور کنید که اندکی در حین حرکت کج شده است. زمین، درست همانند این فرفره به دور خود می‌چرخد. میزان انحراف محوری‌اش از حالت قائم نیز در بازه‌ای ۴۱هزار ساله از ۲۲ تا ۲۵ درجه متغیر است؛ حال‌آنکه هر ۲۶هزار سال یکبار، رقص دوار محورش تکمیل می‌شود. این چرخه‌ها، توسط ستاره‌شناسان تعیین، و به‌دست زمین‌شناسانی که رسوبات اقیانوسی را بررسی می‌کنند، تأیید شده است.

تا مدت‌ها عقیده بر این بود که انحراف محوری زمین، تنها به‌میزانی جزئی، آن‌هم در قرن آتی تغییر خواهد کرد. با این‌حال، پژوهش اخیر اظهار می‌کند که تأثیرات گرمایش جهانی – خصوصاً بر اقیانوس‌ها – می‌تواند که دگرگونی‌هایی را در انحراف محوری زمین پدید آورد. دانشمندان پایگاه پژوهشی JPL ناسا معتقدند که ذوب کنونی یخ‌های گرینلند، هم‌اکنون اختلافی به‌میزان سالانه ۲.۶ سانتیمتر را موجب شده است و پیش‌بینی می‌کنند که این میزان در سالیان آتی شتاب خواهد گرفت.

تغییرات میزان آفتاب‌گیری سرزمین‌های گوناگون زمین که متأثر از همین نوسانات محوری‌ست؛ بر الگوهای اقلیمی‌ای همچون باران‌های موسمی تأثیر خواهد نهاد. هزاران سال پیش که نیمکره‌ی شمالی زمین آفتاب بیشتری را دریافت می‌کرد نیز این باران‌ها شدت یافته بودند. پس از آنکه انحراف محوری فقط اندکی تغییر کرد، از شدت این جریانِ توفنده‌ی اقلیمی کاسته شد و پوشش‌های وسیع گیاهی ناپدید شدند. وقتی‌که گیاهی نباشد تا آب را درون خود گیر اندازد و باز آن را به جو برگرداند؛ از وفور باران نیز پیوسته کاسته می‌شود. این چرخه‌ی بسته‌ی مابین حیات گیاهی و اقلیم؛ نهایتاً اوضاع کنونی صحرا را شکل داد.

[[photow02]]

هم‌اکنون، شواهد شایان توجهی موجود است که نشان می‌دهد صحرای کبیر، روزگاری اکوسیستمی پوشیده از علف بوده و رطوبت‌اش به‌مراتب از امروز بیشتر بوده است. با این حال، بحث در خصوص نحوه‌ی بروز این گذار همچنان در جریان است. بخشی از این اختلاف میان دانشمندان، به‌سبب نبود اسناد کهن ِ حاکی از شرایط محیطی از این منطقه است. از این‌رو، دانشمندان بایستی‌که به مدل‌سازی‌های اقلیمی روی آورند.

در ۱۹۹۹، دانشمندانِ آلمانی، از شبیه‌سازی‌های رایانه‌ای به‌منظور بازسازی اقلیم زمین در هزاران سال پیش استفاده بردند. آنان نتیجه گرفتند که گذار اقلیمی صحرا، به‌ناگهان و در بازه‌ای حدوداً ۳۰۰‌ساله رخ داده است. در حدود ده سال بعد، گروه دیگری از دانشمندان دست به بررسی دگرگونی‌های محیطی ِ حوزه‌ی شمالی چاد طی بازه‌ای ۶هزارساله زدند و نتیجه گرفتند که صحرا، فرآیند خشکیدگی‌ ِ آهسته‌تری را از سر گذرانده است.

اشمیت از جمله دانشمندانی‌ست که به شواهد حاکی از تغییرات ناگهانی صحرا معتقدند. او می‌گوید: «با توجه به وابستگی بسیار قویِ مابین پوشش گیاهی و موجودیت آب؛ پایان دوران "صحرای سبز"، بسیار ناگهانی و در حدود ۵۵۰۰ سال پیش فرارسیده است. از این‌رو، تغییر بسیار آهسته‌ی مدار زمین، به فروپاشی ناگهانی یک اکوسیستم ختم می‌شود».

از آنجاکه صحرا مساحت قابل توجهی به اندازه‌ی تقریبی یک‌سوم از قاره‌ی آفریقا را به خود اختصاص داده؛ کاملاً امکان این‌که بخش‌هایی از آن، متحمّل تغییرات ناگهانی گشته، و بخش‌های دیگر آهسته تغییر کنند؛ وجود دارد. فرانکوس در این‌باره می‌گوید: «به‌نظر می‌رسد که روندِ خشکیدگی در منطقه‌ی [مورد بررسی ِ] ما آهسته‌تر بوده؛ ولی این لزوماً بدین‌معنا نیست که چنین سرنوشتی گریبا‌ن‌گیر دیگر نقاط، همچون غرب صحرا هم شده باشد. ما ‌نمی‌توانیم احتمال خشکیدگی ِ یکباره را تماماً رد کنیم. درک دگرگونی‌های منطقه‌ای طی تغییرات اقلیمی، چالش ِ پیش روی اقلیم‌شناسان است».

فرانکوس شرح می‌دهد که دگرگونی‌های ناگهانِ اقلیمی، در بسیاری از مناطق زمین و در دوران‌های متفاوتِ پیشین مستند شده است. یک مورد را که به‌عنوان مثال او نام می‌بَرد، یخبندان بزرگی‌ موسوم به «Younger Dryas» است که مابین تقریباً ۱۲۸۰۰ تا ۱۱۵۰۰ سال پیش بر روی زمین رخ داد. مطابق اعلام «سازمان ملی علوم اقلیمی و اقیانوسی ایالات متحده» (NOAA)، این دوران، پایانی ناگهانی داشته؛ آنچنان‌که مثلاً در گرینلند، طی فقط ده سال، دما به میزان ۱۸ درجه‌ی فارنهایت افزایش یافته است. فرانکوس در ادامه می‌افزاید: «بسیاری از دانشمندان گمان می‌برند که تغییرات ناگهانی ِ اقلیم، در آینده نیز امکان‌پذیر است؛ اما ماهیت، جهت‌گیری و شدت این تغییرات، احتمالاً بسیار وابسته به منطقه است».

وی همچنین بدین نکته اشاره می‌کند که در برخی مدل‌سازی‌ها، بروز چنین دگرگونی‌های ناگهانی‌ای اساساً پیش‌بینی نمی‌شود. برخی دانشمندان حس می‌کنند که به اندازه‌ی کافی داده برای فهم فرایندهای محرک این تغییرات؛ اصولاً به‌دلیل دشواریِ احتساب رطوبتِ خاک در مدل‌سازی‌ها، در دست نیست.

به‌هرترتیب، صرف‌نظر از این‌که صحرا آهسته یا سریع خشکیده است؛ اکثریت دانشمندان بر اهمیت فهم نحوه‌ی این تغییر در گذشته و ماهیت نیروهای محرکه‌ی آن متفق‌القول‌اند. این، به پژوهش‌گران حوزه‌ی اقلیم کمک می‌کند تا که نقش مهم رفتاری را که انسان در این تغییرات اقلیمی ِ مصنوعی ایفا می‌کند را نیز به حساب آورند. فرانکوس می‌گوید: «مدل‌هایی که به‌منظور پیش‌بینی آینده به‌کار می‌روند؛ نیازمند آزمایش‌اند و استفاده از اطلاعات تاریخی، راهی برای دستیابی به این هدف است».

<strong><small>منبع: <a href="http://www.astrobio.net/exclusive/3713/how-earth%E2%80%99s-orbital-shift-shaped-the-sahara">Astrobiology Magazine</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_259.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_259.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جغرافیا و زمین‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 21 Dec 2010 17:02:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کشف جنگلی مدفون در شمالگان </title>
         <description><![CDATA[دانشمندان اخیراً موفق به کشف جنگل کهن و خشکیده‌ای با کُنده‌ها، برگ‌ها و بذرهای محفوظ، در مجاورت مدار قطبی شمال کانادا شده‌اند. این مکان خشک و یخ‌بسته؛ حال محصور در یخچال‌ها بوده و سرتاسر عاری از درخت است و فقط چندین گونه‌ی پراکنده از گیاه «بونسای» را می‌توان در این پهنه دید. این جنگل، چندی پیش توسط گروهی پژوهشی که داستان شگفت‌انگیزی را از زبان جنگل‌بانان پارک ملی Quttinirpaaq شنیده بودند؛ کشف گردید. 

[[photow01]]

این پارک، در جزیره‌ی «السمر» (Ellesmere)؛ از شمالی‌ترین سرزمین‌های زمین، واقع است. پیش‌تر؛ جنگل‌بانان، به چوب‌هایی متعلق به درختانی بس بزرگتر از بوته‌هایی که هم‌اکنون در منطقه پراکنده است؛ از جمله الوارهای چندمتری برخورد کرده بودند. «جوئل بارکر» (Joel Barker)؛ از دانشمندان محیط زیست دانشگاه ایالتی اوهایو که سرپرستی پژوهشی که به کشف این جنگل ِ خشکیده ختم گشته، می‌گوید: «با قدم زدن در این منطقه [می‌توان فهمید که] این‌ها (الوارها) همه‌جا هستند. باید مواظب بود که نیفتند».

جنگل‌بانان درباره‌ی ماهیت این چوب‌ها نظری ندارند؛ اما بارکر حدس می‌زند که بایستی میلیون‌ها سال از عمرشان گذشته باشد. هنگامی‌که او و همکاران‌اش، منشأ این الوارهای پراکنده را یافتند – منطقه‌ی سراشیبی که رودخانه فرسایش‌اش داده بود – شروع به حفاری نموده و الوارهای بیشتری را در اعماق، همراه با برگ‌ها و بذرهای فراوان کشف نمودند. بارکر، در جریان نشست سالانه‌ی اتحادیه‌ی ژئوفیزیک ایالات متحده (ANU) در سان‌فرانسیسکو در هفته‌ی پیش، اظهار داشت: «هنگامی‌که ما شروع به استخراج برگ‌ها از خاک منطقه نمودیم؛ باور این‌که میلیون‌ها سال از عمرشان گذشته و در دست‌تان گرفته‌ایدشان؛ دشوار بود».

احتمالاً این درختان خشکیده، مدت‌زمان زیادی به‌واسطه‌ی دفن ِ ناگهانی در زیر آوار حاصل از زمین‌لغزش، محفوظ مانده‌اند و این‌گونه از دسترس هوا و آبی که به فرآیند تجزیه سرعت می‌بخشد؛ دور مانده‌اند. گروه، با بررسی عوارض موجود در الوار، برگ‌ها و بذرها؛ موفق به تعیین گونه‌ی برخی درختان از جمله صنوبر، فان و کاج گردید. به‌نظر می‌رسد این جنگل کهن، شبیه به همان جنگل‌های مدرنی بوده که صدها کیلومتر آن‌سوتر از منطقه، در جنوب واقع‌اند و به‌گفته‌ی بارکر، این نشان می‌دهد که جنگل مزبور، می‌بایسته متعلق به دورانی باشد که شمالگان، اقلیمی گرم‌تر از امروز را تجربه می‌کرده است.

دانشمندان، مطابق گونه‌های گیاهی ِ مشخص‌گشته، گمان می‌برند این جنگل در خلال 10 تا 2 میلیون سال پیش وجود داشته است. شمار اندک این گونه‌ها از سویی، بیان می‌کند که این جنگل کهن، اکوسیستمی دقیقاً در مرز مرگ و زندگی بوده. مثلاً در دیگر جنگل‌های خشکیده‌ای که غالباً در عرض‌های جنوبی‌تر کانادا یافت شده‌اند؛ تنوع گیاهی ِ بیشتری به چشم می‌خورد. با شمارش حلقه‌های هر الوار، این گروه همچنین متوجه شد که درختان هنگام مرگ‌شان اقلاً 75 سال داشته‌اند. اما حلقه‌ها بسیار کوچک است و گویای رشد فوق‌العاده کند این درختان می‌باشد. بارکر می‌گوید: «شرایط [در آنجا]، شدیداً بی‌رحمانه بوده است». 

<strong>جنگل خشکیده؛ دریچه‌ای به‌سوی تغییرات اقلیمی</strong>

«رابرت بلانچت» (Robert Blanchette)؛ آسیب‌شناس گیاهی از دانشگاه مینه‌سوتا که مستقلاً الوارهای همان منطقه را مورد کاوش قرار داده؛ این کشف جدید را «فوق‌العاده» می‌نامد. او می‌گوید: «کشف چوبی که میلیون‌ها سال عمر دارد، آن‌هم در این شرایط – تقریباً مثل این‌که خم شوید و نمونه‌ها را از کف جنگل بردارید – فرصتی استثنایی را به‌وجود آورده». مثلاً این چوب، به‌ گروه امکان «کسب شفاف‌ترین چشم‌انداز ممکن بدانچه که زمین با دگرگونی شدید اقلیم‌اش تجربه خواهد کرد را می‌دهد».

ضمناً به‌گفته‌ی بارکر؛ گروه با بررسی این جنگل کهن، امید به تعیین سرعت تغییر اقلیم و نحوه‌ی پاسخ‌گویی گیاهان دارد. دانشمندان همچنین درصدد کسب ایده‌هایی بهتر در خصوص اسلوب پاسخ‌گویی جنگل‌های محلی به سرد شدن زمین در پنج میلیون سال پیش؛ که انگار از محیط «گلخانه» به «یخچال» مبدل گشت؛ هستند. به‌گفته‌ی بارکر؛ گرفتاری کنونی سیاره‌مان به معضل زمین‌گرمایی؛ زمین را باز از شرایط یخچالی‌اش، به گلخانه‌ای که در آن یخ و یخچالی نمی‌توان دید، بدل خواهد کرد. 

<strong>منبع: </strong><a href="http://news.nationalgeographic.com/news/2010/12/101217-mummified-forest-canada-science-environment/">National Geographic</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_258.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_258.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Dec 2010 23:47:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بادها؛ عامل فروشکست یخ‌های جنوبگان</title>
         <description><![CDATA[پیش‌تر، دانشمندان از فقدان تشدید‌شونده‌ی یخچال‌های غرب جنوبگان مطلع بودند؛ اما این‌که چرا و چگونه چنین اتفاقی رخ می‌دهد، در هاله‌ای از ابهام مانده بود. حال، آنان با یاری داده‌هایی از ماهواره‌های زمین‌سنجی و مأموریت‌های کاوشی ِ هوایی؛ در شُرف کشف متهمین پیدا و پنهان این فاجعه‌اند.

انتظار می‌رود این کشفیات نام‌برده که به تاریخ پانزدهم دسامبر، در نشست پاییزه‌ی اتحادیه‌ی ژئوفیزیک آمریکا (AGU) در سان‌فرانسیسکوی کالیفرنیا ارائه گردیدند؛ به ارتقای کیفیت پیش‌بینی‌ها از رشد سطح آب‌های زمین، کمک کند.

<strong>زمان، درمان زخم یخچال‌ها نیست</strong>

آنالیزهای نوینی که توسط «تد اسکامبوس» (Ted Scambos)؛ یخچال‌شناسی از مرکز داده‌های برف و یخ در بولدر کلرادو و همکاران‌اش انجام پذیرفته؛ نشان داده که با گذشت قریب به یک دهه از فروریزش دو ورقه‌ی یخی عمده‌ی جنوبگان؛ یخچال‌ها به‌واسطه‌ی تمدد فقدان یخ ِ این ورقه‌ها، به‌یکباره متزلزل شده‌اند. این تغییرات، به‌روشنی در ورقه‌ی یخی ِ غرب جنوبگان و در امتداد شبه‌جزیره‌ی جنوبگان مشهود است. سلسله‌کوه‌های این منطقه، بادهای گذرنده را تسلیم به تبدیل رطوبت‌ منطقه به برف کرده، و این‌گونه یخچال‌هایی را بارور می‌کند که خود اساساً صفحات یخی پیش‌رفته در اقیانوس جنوبی را تغذیه می‌کنند.

[[photow01]]

بالغ بر یک دهه پیش، تغییرات چشمگیری در مجموعه‌ای از ورقه‌های یخی موجود در امتداد ساحل شمال شرقی ِ شبه‌جزیره‌ی جنوبگان؛ که مجموعاً «صفحه‌ی یخی لارسن» نام گرفته بود، به‌وقوع پیوست. در ۱۹۹۵، سقوط قطعه‌ی عظیم لارسن-A به اقیانوس؛ نخستین فروشکست این صفحه را هشدار داد و به‌دنبالش فقدان وسیع‌تر قطعه‌ی لارسن-B در سال ۲۰۰۲. امروزه اما تنها قطعه‌ای ریز از لارسن-B باقیست و تمامی آنچه که باقی مانده؛ یعنی قطعه‌ی لارسن-C، آویزان و در شرف انهدام است.

به‌واسطه‌ی تحقیق در باب این‌که چگونه یخچال‌ها به فقدان این ورقه‌های یخی رسیدند (که عملاً همچون سد در برابر فروریزش یخ‌های ساحلی به درون دریا عمل می‌کنند)؛ اسکامبوس و همکارانش، به‌یاری داده‌هایی به‌دست‌آمده از ماهواره‌هایی نظیر ICESat، متعلق به ناسا و همچنین مأموریت‌های هوایی پیشین؛ اطلاعات ارتفاع‌سنجی از این منطقه را بررسی نمودند. آنان نشان دادند که در خلال سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶؛ یخچال‌هایی که لارسن-A و لارسن-B را تغذیه می‌کرده‌‌اند؛ ۱۲ گیگاتن از یخ‌شان، معادل ۳۰ درصد از تمامی یخ موجود در شبه‌جزیره را هرساله از دست می‌دهند.

به‌علاوه، نابودی پیوسته‌ی یخچال‌هایی چون Drygalski؛ آن‌هم پانزده سال پس از سقوط لارسن-A، نمونه‌ای روشن را جهت پیش‌بینی حوادثی که وقوع‌شان در هر نقطه‌ی دیگری از زمین انتظار می‌رود؛ شکل داده است. با این حساب، از دست رفتن یخچال‌هایی که لارسن-B را نیز تغذیه می‌کنند؛ همچون یخچال Crane، احتمالاً ادامه خواهد یافت. اسکامبوس و گروه همکارش، حال ابزارآلاتی را بر روی یخچال‌های واقع در جنوب منطقه‌ای که صفحه‌ی لارسن از هم پاشیده؛ با هدف محاسبه‌ی تسریع جابجایی یخ‌های منطقه در نتیجه‌ی گرمای فزاینده‌ی زمین، مستقر نموده‌اند. این ابزارآلات، همراه با پروازهای هوایی تحقیقاتی؛ چشم‌انداز گسترده‌تری را به فروپاشی صفحات یخی و آغاز شتاب‌گیری ریزش یخ‌های ساحلی در نبود این سدهای طبیعی، خواهد گشود.

<strong>در اهمیت باد</strong>

با حرکت به جانب جنوب و در غرب یخچال جزیره‌ی «پاین» جنوبگان؛ به منطقه‌ای دیگر از زوال عمده‌ی یخ‌های ساحلی برمی‌خوریم، که سالیانه ۱۹ مایل مکعب از یخ‌ صفحه‌ی یخی غرب جنوبگان را زهکش می‌کند. اوضاع این منطقه نیز پیوسته‌ در حال وخیم‌تر شدن است و دانشمندان، حال درصدد کشف دلیل این پدیده‌اند.

«باب بایندشادلر» (Bob Bindschadler)؛ یخچال‌شناسی از مرکز علوم و فناوری‌های زمین در پایگاه پروازهای فضایی گادرد ناسا در گرین‌بلت مریلند؛ با ترکیب داده‌های ماهواره‌ای و هوایی، به‌شکل موفقیت‌آمیزی قادر به کسب چشم‌انداز گسترده‌تری به فعل و انفعالات مابین جو، اقیانوس و یخ در زمین شده است؛ هرچند که این داده‌ها همچنان ناتوان از کشف مستقیم ماهیت این روابطند. بایندشادلر و همکارانش، به تصاویر دریافتی از ماهواره‌ی Landsat نگریسته؛ و مجموعه‌ای از نوسانات گسترده‌ی سطحی را بر صفحه‌ی یخی مزبور، تشخیص داده‌اند. آنان، بعداً این نوسانات را با زمان‌بندی ضربانات رفت‌وبرگشتی ِ آب گرم در آب‌های همجوار صفحه‌ی یخی تطبیق دادند و نتیجه این شد که قدرت‌گیری ِ بادهای سطحی ِ منطقه، آب‌های اقیانوس جنوبی را به جنبش واداشته و آب گرم را به‌روی صفحه‌ی قاره‌ای که در آنجا گرمای بیشتر، موجبات تسریع ذوب یخ‌های منطقه را فراهم می‌آورد؛ انتقال می‌دهند.

داده‌های هوایی نشان از این می‌داد که ورقه‌ی یخی مزبور، در حضور آب گرم‌تر، تا ۱۵۰ متر از حالت طبیعی‌اش نازک‌تر بوده است و این، به بایندشادلر و گروهش امکان برقراری رابطه‌ی مستقیمی مابین نرخ ذوب ورقه‌ی یخی و سرعت باد را فراهم آورد. وقتی‌که گروه، عامل گرما و فقدان یخ را به حساب آوردند؛ نتیجه گرفتند که تنها ۲۲ درصد از گرمای مربوطه در ذوب یخ نقش ایفا کرده است. این‌که آیا باقی گرما، یخ‌های بیشتری را خارج از حوزه‌ی تحقیق ذوب می‌کند یا نه، نامشخص است؛ اما روشن این‌که چرخه‌ی جوی، نقش قدرتمندی را در آینده‌ی ورقه‌ی یخی و سرنوشت یخ‌های درونی ورقه بازی می‌کند. بادهای قوی‌تر، به شتاب‌گیری در فقدان یخ می‌انجامند و بادهای ضعیف‌تر، اثر پایدارکنندگی دارند. بایندشادلر در این‌باره می‌گوید: «به بیانی کوتاه، ورقه‌های یخی تحت تأثیر هر آن چیزی‌اند که باد می‌کند. مادامی‌که بادهای پیراقطبی حوزه‌ی جنوبگان، به رشدشان ادامه می‌دهند؛ ورقه‌های یخی هم در معرض خطر بیشتری هستند».

<strong>کانال‌های زیرآبی؛ تسریع‌گر ذوب یخ‌ها</strong>

«مایکل استادینگر» (Michael Studinger)، یخچال‌شناسی از مرکز علوم و فناوری زمین گادرد ناسا، نگاهی دقیق‌تر به یخچال جزیره‌ی پاین جنوبگان داشته است. استادینگر، دانشمند ارشد مأموریت IceBridge ناساست؛ عملیات علمی هوابردی که نقشه‌برداری‌های سالیانه‌ای را از برف و یخ قطبی به ثمر می‌رساند. این مأموریت، به پژوهش‌گران در فهم دگرگونی‌های جزیره‌ی پاین و دیگر مناطق بحرانی‌ در امتداد غرب جنوبگان و حوزه‌ی شبه‌جزیره است.

گروه پژوهشی، پس از آنالیز داده‌های حاصل از مأموریت صورت‌پذیرفته در سال ۲۰۰۹؛ برای نخستین بار نشان از وجود عارضه‌ی عجیبی در زیر ورقه‌ی یخی جزیره‌ی پاین داد: راه‌آبی مارپیچ که به آب گرم اقیانوس، اجازه‌ی دسترسی به بستر سنگی زیر یخچال را داده، و نتیجتاً ورقه‌ی یخی را از زیر ذوب می‌کند. اطلاعات بیشتر، از مأموریت IceBridge که تا زمان پرتاب ماهواره‌ی ICESat-2 در ژانویه‌ی ۲۰۱۶، به دیده‌بانی از مناطق قطبی خواهد پرداخت؛ به دست خواهد آمد. در نوامبر سال جاری بود که گروه‌های پژوهشی، از دومین عملیات تحقیقاتی جنوبگان که طی آن چندین پرواز بر فراز یخ‌های شناور دریایی و یخچال‌های کلیدی منطقه از جمله یخچال جزیره‌ی پاین انجام گردید، نتیجه‌گیری نمودند. این داده‌ها، در اصلاح برآورد پیش‌بینی‌ها از میزان صعود آب دریاها لحاظ خواهد شد.

<strong><small>منبع: <a href="http://www.physorg.com/news/2010-12-unstable-antarctica-ice-loss.html">پایگاه پژوهشی JPL - NASA
</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_257.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_257.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جغرافیا و زمین‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 17 Dec 2010 18:06:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دماسنجی از مولکول‌ها</title>
         <description><![CDATA[می‌شود لامپ روشنی را لمس کرد و گرمی‌اش را فهمید؛ اما طبعاً نمی‌توان این روش را برای یک مولکول منفرد به کار بست و نتیجه‌ای مشابه گرفت. پژوهش‌گران دانشگاه رایس ایالات متحده مدعی‌اند که راهی را برای تعیین دمای یک مولکول، یا الکترون‌ آزاد با یاری روش «طیف‌سنجی رامان»؛ به کمک یک آنتن نوری یافته‌اند.

مقاله‌ای جدید از سوی آزمایشگاه پروفسور «داگلاس نتلسون» (Douglas Natelson)؛ استاد فیزیک و ستاره‌شناسی دانشگاه رایس، به شرح جزئیات روشی می‌پردازد که با یاری‌اش می‌توان دمای یک مولکولِ ثابت‌شده مابین دو نانوسیم از جنس طلا را که یا از طریق رسانش این سیم‌ها؛ و یا تابش لیزر گرم شده را محاسبه کرد. این مقاله در نسخه‌ی این هفته‌ی ویرایش الکترونیکی نشریه‌ی علمی Nature Nanotechnology به چاپ رسیده است.

[[photow01]]

نتلسون، به‌همراه دستیارش «دن وارد» (Dan Ward) که دانشجوی فوق‌دکترای پژوهشی‌ست، و نیز همکاران‌شان دریافتند که هرچند تعیین دما در مقیاس‌های نانو، به‌مراتب می‌تواند پیچیده‌تر از دماسنجی از اجسام بزرگ‌تر باشد؛ اما می‌توان آن را تا ترازی از دقت انجام داد؛ آنچنان‌که مورد توجه جامعه‌ی مهندسین الکترونیک مولکولی یا هرکس که خواهان دانستن نحوه‌ی کارکرد گرمازایی و یا گرماگیری یک جسم در مقیاس‌های شدیداً ریز است؛ قرار گیرد. نتلسون می‌گوید: «وقتی‌که قصد تولید ابزارآلات کوچک الکترونیکی یا انشعابات ریز را دارید؛ بایستی‌که نگران از نحوه‌ی آزادسازی نهایی انرژی الکتریکی به‌شکل گرما هم باشید. در مورد اجسام ماکروسکوپیک همچون رشته‌ی گدازان لامپ حبابی، می‌توان دماسنجی را به آن‌ها متصل نمود و به دما پی برد. اگر به طیف نوری که از آن خارج می‌شود بنگرید هم قادر به تعیین دما خواهید بود».

این، نسخه‌ی ساده‌شده‌ی همان چیزی‌ست که نتلسون و وارد مشغول به انجام آن‌اند. هیچکس قادر به تماشای درخشش یک مولکول نیست. با این حال، پژوهش‌گران قادرند که نور را به‌عنوان شاخص، روانه‌ی مولکول مزبور نمایند و طول موج نور بازتاب‌شده را که تحت تأثیر گرمای احتمالی مولکول قرار گرفته، اندازه‌گیری کنند. نتلسون در ادامه می‌افزاید: «در روش "پراکندگی رامان"، شما پرتو نوری که با هدف‌تان برهمکنش خواهد داشت را به طرف‌اش ارسال می‌کنید. وقتی‌که بازگردد؛ انرژی‌اش یا بیشتر از آن حالتی‌ست که فرستاده بودیدش؛ یا کمتر، و ما می‌توانیم دمای مؤثر آن جسمی که نور را متفرق کرده، تعیین کنیم».

این پژوهش جدید، در امتداد مقاله‌ای منتشرشده در ماه سپتامبر سال جاری پیرامون موفقیت این آزمایشگاه در تولید نانوآنتن‌هایی که نور را تا یک‌هزار برابر تمرکز داده و تقویت می‌کنند؛ انجام پذیرفته است. تمرکز آن مقاله بیشتر بر شدت نور لیزر تابیده‌شده در شکافی مابین لبه‌های دو نانوسیم طلایی، معطوف شده بود. این‌بار و در این پژوهش، نتلسون و وارد اقدام به پراکنش مولکول‌‌ها بر سطح یک نانوسیم طلایی نموده و پس از آن سیم را شکسته؛ و اینچنین شکافی نانومتری را به‌وجود آوردند.

وقتی‌که پژوهش‌گران به‌اندازه‌ی کافی در جای‌گیریِ مناسب مولکول‌ها در این شکاف، شانس آوردند (به‌تعبیر نتلسون، بهترین لحظه زمانی‌ست که سیم‌های فلزی از محل شکاف در نزدیک‌ترین حالت‌شان نسبت به هم قرار گرفته‌اند – آنان جریان را به سیم‌ها تزریق کرده و طیف منتشره را بررسی نمودند. این آزمایشات، در محیط خلأ و دمای ۸۰ کلوین (۱۹۳- درجه‌ی سلسیوس) انجام می‌پذیرفت. پژوهش‌گران بلافاصله متوجه شدند که قادرند نوسانات دمایی مولکول‌ها را تا حتی ۲۰ درجه، به‌سهولت اندازه‌گیری کنند.

در خصوص مقیاس‌های بزرگتر با این حال، نتلسون می‌گوید: «معمولاً به چیزی می‌نگرید که اساساً سرد است. نور را روانه‌اش می‌کنید؛ و این نور در برخورد با جسمی که به آن می‌نگرید، اندکی بی‌رمق می‌شود و با انرژی کمتری نسبت به حالت اول، برمی‌گردد. با یاری روش "پراکندگی رامان"، می‌توانید عملاً حالات ارتعاشی خاص ِ هر مولکولی را مشاهده کنید». اما اگر اتم‌ها، خود همراه با انرژی اولیه‌ای در حال ارتعاش بوده باشند؛ برعکس این قضیه رخ می‌دهد. وی در ادامه می‌افزاید: «نور [ارسالی] می‌تواند کمی [از این انرژی] را بگیرد و در وضعیتی پرانرژی‌تر از اول، بازگردد». این اثر، هنگامی‌که جریانی در نانوسیم‌ها وجود داشته باشد؛ از هر حالتی چشمگیرتر خواهد بود. «مادامی‌که ما جریان را به محل انشعاب تزریق می‌کنیم؛ می‌توانیم این ارتعاشات گوناگون را بیشتر و بیشتر [از پیش] مشاهده کنیم. می‌توانیم که افزایش دمای جسم را هم مشاهده کنیم».

نتلسون، که در سال ۲۰۰۸ از سوی نشریه‌ی Discover به‌عنوان یکی از ۲۰ دانشمند برتر زیر چهل‌ساله‌ی ایالات متحده انتخاب شده بود؛ می‌گوید که این آزمایشات، نه‌تنها نحوه‌ی گرم شدن مولکول‌های گیرافتاده در شکاف مابین نانوسیم‌ها؛ بلکه فعال‌وانفعالات این مولکول‌ها با سیم‌های فلزی را هم نشان‌ داد. او می‌گوید: «ارتعاشات، به‌شکل قله‌های تیزی در طیف نمودار می‌شوند و انرژی‌شان کاملاً مشخص است. با این‌همه، نور عملاً با الکترون‌های موجود در فلز؛ که سیم‌های فلزی حقیقی نیز همین‌ها می‌باشند برهم‌کنش دارد».

نتلسون، کسب مستقیم اطلاعات درخصوص نحوه‌ی گرمایش و اتلاف گرما در مقیاس نانو را شدیداً دشوار توصیف می‌کند و می‌گوید: «به‌طور کلی نمی‌توان چنین کاری کرد. مدل‌سازی‌های فراوانی صورت پذیرفته؛ اما با ضوابطِ مربوط به تجربیاتی که به یاری‌شان می‌توان چنین محاسباتی را صورت داد؛ همه‌چیز غیرمستقیم است. این [پژوهش اما] یک استثناست. چیز ویژه‌ای‌ست. شما قادرید آنچه را که رخ می‌دهد [از نزدیک] ببینید. ما در آزمایشات خیالی‌مان به خودمان می‌گفتیم: "هی پسر؛ ای کاش می‌توانستم با یک دماسنج [به‌سمت مولکول] بروم" و یا "ای کاش می‌توانستم هر مولکولی را ببینم و میزان ارتعاشش را از نظر بگذرانم. و عملاً این‌ها همان کارهایی‌ست که ما هم‌اکنون می‌کنیم. ما حقیقتاً افزایش دمای این چیزها (مولکول‌ها) را مشاهده می‌کنیم».

<strong><small>منبع: <a href="http://www.sciencedaily.com/releases/2010/12/101213111453.htm?utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+sciencedaily+%28ScienceDaily%3A+Latest+Science+News%29">Rice University</a></small></strong> ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_256.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_256.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیزیک</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:37:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رد مدارک گذر زمان، در پیش از مهبانگ</title>
         <description><![CDATA[آخرین پژوهش‌ها نشان از این می‌دهد که حیات جهان ما تا ابد در چرخه‌های تکرارشونده – آنگونه که تاکنون تصورش می‌رفت – خلاصه نمی‌شود. چشم‌انداز کنونی‌مان از جهان نخستین، احتمالاً پر است از مسیرهای دوار و تکرارشونده؛ ولی این بدین‌معنا نیست که ما از رخدادهای پیش از مهبانگ (بیگ‌بنگ) هم مدارکی در دست داریم. از این‌رو مقالات سه‌گانه‌ای اخیراً ادعا کرده‌اند که حلقه‌های هم‌مرکزی که در زمینه‌ی صاف و یکدست نقشه‌ی دمایی ِ جهان نخستین‌مان به جا مانده؛ شاید در حقیقت امضای سیاهچاله‌های کهنی باشد که در «اعصار» پیش از این جهان ما، به هم برخورد کرده بودند.

این فرضیه، توسط دکتر «واهه گورزادیان» (Vahe Guzadyan) از مؤسسه‌ی فیزیک ایروان در ارمنستان و همچنین فیزیکدان نظری نامدار انگلیسی؛ «راجر پن‌روز» (Roger Penrose) از دانشگاه آکسفورد انگلستان ارائه گردید. گورزادیان و پن‌روز، در مقاله‌ی جدیدی که نسخه‌ی پیش‌نشر آن بر وب‌سایت arXiv به نمایش در آمده؛ ادعا کرده‌اند که برخوردهای مابین ابرسیاهچاله‌های پراکنده در جهانِ پیش از مهبانگ؛ امواجِ ِ گرانشی ِ دوار و هم‌مرکزی را به‌وجود آورده که عملاً الگوهای حلقه‌مانند و مشخصی را در زمینه‌ی «تابش ریزموج کیهانی» (نخستین نور منتشره در جهان پس از مهبانگ)، بر جا نهاده است.

[[photow01]]

گورزادیان به‌منظور ارزیابی این ادعا، دست به بررسی داده‌های هفت‌ساله‌ی کاوشگر «ناهمسانگردی ریزموج ویلکینسون» (WMAP) که اخیراً به کار نقشه‌برداریِ خود پایان داد؛ زد و تغییرات دمایی ِ موجود در حلقه‌های گرداگردِ بالغ بر ده‌هزار نقطه در نقشه‌ی ریزموج (میکروویو) آسمان را محاسبه کرد. او در این بین، موفق به کشف چندین نقطه در داده‌های WMAP شد که دمای‌شان به‌طرز برجسته‌ای کمتر از میانگین آسمان پیرامون‌شان بود.

<strong>حلقه‌های کیهانی</strong>

اکثر کیهان‌شناسان معتقدند که کیهان و در کنار آن، فضا و زمان؛ حدوداً ۱۳.7 میلیارد سال پیش و در جریان رخدادی موسوم به مهبانگ، پدید آمد و از آن‌ زمان آغاز به انبساط کرد. از تعیین‌کننده‌ترین اجزای این مدل استاندارد کیهان‌شناختی؛ که ‌به جهتِ توضیح ِ دلیل یکنواختی ِ جهان امروز مطرح می‌شود این است که جهان می‌بایسته در کسر کوچکی از ثانیه پس از مهبانگ؛ انبساطی شدیداً سریع و مختصر را موسوم به «تورم کیهانی»، تجربه کرده باشد. تورم، در حقیقت به اوج‌گیری روند انبساط معمول جهان در کسری از ثانیه و بازگشت مجددش به حالت اولیه تعبیر می‌شود.

با این حال، پن‌روز گمان می‌بَرد که منشأ این یکنواختی ِ هنگفتِ جهانِ ما را در حقیقت در پیش از مهبانگ و در عقبه‌ی دورانی بایستی جُست که جهان تا پیش از وقوع این رخداد، به‌اندازه‌ی کافی بزرگ و یکدست شده بود. این یکنواختی نیز خود میراث دوران کهن‌تری بوده است و بدین‌ترتیب این چرخه با تکرار بی‌نهایتش؛ حلقه‌ی تاریخی ِ بی‌کرانی را شکل می‌دهد که نه آغاز و نه حتی پایانی را می‌توان برایش متصور شد.

حال، ایده‌ی گورزادیان و پن‌روز؛ خود در برابر سه پژوهش مستقل دیگری قرار گرفته که هر سه در روزهای اخیر توسط Ingunn Wehus و Hans Kristian Eriksen از دانشگاه اسلو؛ Adam Moss، Douglas Scott و James Zibin از دانشگاه بریتیش‌کلمبیای کانادا و نیز «امیر حاجیان» از مؤسسه‌ی کانادایی اخترفیزیک نظری در تورنتو، بر وب‌سایت arXiv قرار گرفته‌اند. تمامی این سه گروه، آنالیزهای گورزادیان از داده‌های WMAP را بازسازی نموده و همگی بر این نکته توافق کرده‌اند که داده‌ها، نشان از وجود حلقه‌های کم‌پشت و پراکنده در زمینه‌ی ریزموج کیهانی می‌دهد. فصل مشترک این پژوهش‌ها با کار گورزادیان؛ اهمیتی‌ست که آنان نیز برای این حلقه‌ها قائل شده‌اند.

<strong>حلقه‌های پرمعنی</strong>

گورزادیان، به‌منظور ارزیابی این اهمیت، حلقه‌های دیده‌شده را با بازسازی نوسانات دمایی ِ تابش ریزموج کیهانی؛ این‌بار با مقیاس کاملاً غیرمتنوع (بدین‌معنا که توزیع دمایی، کاملاً مستقل از ابعاد نوسانات باشد)؛ با هم قیاس کرد. در حین این عمل، او دریافت اصولاً نبایستی‌ الگویی در این میان تشکیل شود. اما منتقدین به پژوهش وی معتقدند که تابش ریزموج کیهانی، اصلاً آنچنان‌که گورزادیان بازسازی کرده رفتار نمی‌کند.

[[photow02]]

آنان بدین نکته اشاره می‌کنند که داده‌های WMAP، به‌روشنی نشان از وجود تعداد بسیار بیشتری از نوسانات دمایی در مقیاس‌های کوچکتر می‌دهند و از این‌رو فرض بر این‌که آسمان، در طول موج ریزموج (میکروویو) ایزوتروپ است (یعنی محاسبات از هر نقطه‌ای در آسمان، نتایج یکسانی را به دست می‌دهد)؛ اشتباه خواهد بود. هر سه گروه نام‌برده، با در نظرگیری ویژگی‌های بنیادین جهانِ حاصله از تورم کیهانی، و نیز فرض براین‌که تمامی حلقه‌های یافت‌شده در شبیه‌سازی‌ها، شدیداً مشابه با نمونه‌های دیده‌شده در داده‌های WMAP است؛ اقدام به جستجوی الگوهای پراکندگی ِ دوار در زمینه‌ی ریزموج کیهانی نمودند.

Moss و همکاران‌اش حتی با تغییر اندک روش پژوهشی‌شان متوجه شدند که هم داده‌های رصدی و هم شبیه‌سازی‌های مدل تورمی؛ نشان از وجود نواحی کم‌پشت و هم‌مرکزی به‌شکل مثلث‌های متساوی‌الاضلاع، در زمینه‌ی نوسانات دمایی می‌دهند. Zibin در این‌باره می‌گوید: «نتایجی که گورزادیان و پن‌روز به‌دست‌ آورده‌اند؛ به هیچ‌وجه اثبات‌کننده‌ی مدل «جهان‌های تکرار‌شونده‌»ی پن‌روز در برابر مدل استاندارد تورمی نیست».

گورزادیان با این حال، آنالیزهای انتقادی را به «مطلقاً جزئی» تعبیر می‌کند و در پاسخ به مقالات سه‌گانه‌ی مزبور؛ مدعی‌ست که حد و حدودی در توافق مابین مدل استاندارد کیهان‌شناختی و داده‌های WMAP، «به‌میزانی از اطمینان» وجود دارد؛ اما مدلی کاملاً متفاوت همچون آنچه‌که پن‌روز ارائه داده؛ شاید «حتی بهتر» با داده‌های رصدی جور درآید. با این‌حال او هم‌اکنون آمادگی اظهار این نکته که الگوهای دایره‌شکل، برای تأیید مدل پن‌روز ایجاد مدرک می‌کنند را ندارد و می‌گوید: «ما نشانه‌هایی را یافته‌ایم که بر صحت ویژگی‌های پیش‌بینی‌شده توسط این مدل (یعنی مدل پن‌روز) صحه می‌گذارد».

منبع: <a href="http://www.nature.com/news/2010/101210/full/news.2010.665.html?s=news_rss">nature</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_255.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_255.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نجوم</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 12 Dec 2010 15:55:32 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کودکان؛ قربانیان هویت اقوام کهن پرو</title>
         <description><![CDATA[قربانی کردن از قدیمی‌ترین آداب مذهبی‌ست؛ اما بومیان پرو در هزاره‌ی نخست پس از میلاد، بدعت شومی را با قربانی کردن کودکان، در این آداب نهادند. قدیمی‌ترین مدارک محکمی که حاکی از وقوع این مراسم است؛ از دره‌ی Lambayeque واقع در کرانه‌های شمالی این کشور به‌دست آمده است.

«هاگن کلاوس» (Haagen Klaus) از دانشگاه Utah Valley در این‌باره می‌گوید: «مقادیر و خلوص خون‌های حاصل از قربانی کودکان در کوه Cerro Cerrilos، ظاهراً چیز کاملاً جدیدی‌ست». چنین مراسمی که مابین سال‌های ۹۰۰ تا ۱۱۰۰ پس از میلاد انجام می‌گرفت، به‌نوعی می‌توانسته تثبیت‌کننده‌ی هویت فرهنگی یک نژاد ویژه – موسوم به Muchik – در سرزمینی بوده باشد که تحت سیطره‌ی قوم دیگری موسوم به Sicán بوده است.

[[photow01]]

پژوهش‌گران، با هدف تحقیق بر نقش قربانی‌های عبادی در عهد Sicán میانه، ۸۱ اسکلت برجای‌مانده در قربانگاه را بازرسی نموده و از دندان‌ها و استخوان‌های هر اسکلت، به‌منظور تعیین هویت و نیز علت کشته شدن صاحبان‌شان بهره گرفتند. آنان متوجه شدند که ۷۰ درصد از قربانیانِ قابل شناسایی، کودکان کم‌خون قبیله‌ی Muchik؛ با سنین مابین ۲ تا ۱۵ سال بوده‌اند که در طول حیات کوتاه‌شان، فقط از ذرت و کدو تغذیه می‌کرده‌اند. آنالیز شکستگی‌های استخوانی نیز نشان می‌داد که هر قربانی، مرتباً در معرض ضربات ممتد چاقویی فلزی در محل گردن و سینه قرار ‌می‌گرفته و سپس سینه‌شان با اهرمی باز می‌شده تا شاید خون بیشتری از آن‌ها برود؛ یا که قلب و ریه‌هایشان برای پیش‌گویی خارج شود.

گروه کلاوس، همچنین موفق به کشف بذرهای گیاه Nectandra در نزدیکی اسکلت‌ها شدند. از آنجایی‌که این دانه‌ها خواص فلج‌کنندگی و توهم‌زایی دارند؛ کلاوس احتمال می‌دهد که پیش از شروع مراسم، این بذرها به قربانی خورانده می‌شده‌اند.

پس از خون‌گیری از قربانی، اجساد برای یک ماه یا بیشتر به حال خود رها می‌شدند تا که تجزیه گردند و از آن پس آن‌ها را قنداق‌پیچی کرده و در میان میهمانی‌های مذهبی‌شان می‌گذاشته‌اند. وجود قطعاتی پراکنده از استخوان‌های لاما (شتر بی‌کوهان) در اطراف قربانگاه نیز نشان از این می‌دهد که شرکت‌کنندگان، گوشت این حیوان را برشته می‌کرده‌اند و در کنار پاها و سرهای کودکان مرده‌ می‌نهاده‌اند تا که مبادا قربانیان در حیات پس از مرگ‌شان گرسنه بمانند.

[[photow02]]

اجداد Muchikها موسوم به Mocheها، جنگجویان را در قربانگاه‌ها ذبح می‌کرده‌اند؛ پس چه دلیلی داشت که نوادگان‌ آن‌ها پای کودکان را وسط بکشند؟

کلاوس حدس می‌زند که این مراسم، احتمالاً به‌دنبال بی‌فایدگی قربانی‌‌ کردن سربازان برای عقب راندن اوضاع نامطلوب آب‌وهوایی که محصول سامانه‌ی «ال‌نینیو» بود؛ از بزرگسالان، به کودکان کشیده شد. او می‌گوید هنگامی‌که سیستم عقیدتی و مذهب از مواجهه‌ی با حقیقت درمی‌ماند؛ می‌توانسته که نتایج خنثی‌کننده‌ای به بار آورد. وی در ادامه می‌افزاید: «این، تأثیر متقابل تغییرات محیط، فرهنگ، سیاست و دین را نشان می‌دهد».

ولی به‌هرترتیب گذشته از دلیل چنین رفتار وحشیانه‌ای؛ نمی‌توان تعیین نمود آیا مردمانی که کودکان‌شان را در Cerro Cerrillos قربانی می‌کرده‌اند؛ همان‌هایی بوده‌اند که اجساد را دفن‌ می‌کرده‌اند یا نه. کلاوس می‌گوید که با این‌حال، کاوش‌ها چشم‌اندازی را به‌سوی نابرابری‌های جهان باستان گشوده‌اند و این‌که تا چه اندازه «آداب و تشریفات، می‌تواند آفریننده‌ی هویتی برای یک قبیله باشد».

«جان ورانو» (John Verano)؛ انسان‌شناسی از دانشگاه تولان در نیواورلئان، قائل به ارتباطی مستقیمی مابین پدیده‌ی ال‌نینیو و قربانی‌های قوم Moche نیست. او می‌گوید: «حفاری‌های من از زنجیره‌ای چندصدساله از قربانی‌های Moche در منطقه‌ی Huaca de la Luna، هیچ ارتباطی را با رخدادهای مصیبت‌بار اقلیمی نشان نداد».

<strong><small>منبع: <a href="http://www.newscientist.com/article/dn19814-inequality-drove-ancient-peruvians-to-child-sacrifice.html?DCMP=OTC-rss&nsref=online-news">NewScientist</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_254.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_254.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">باستان‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 08 Dec 2010 23:42:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تابی؛ روستایی بی‌تاب از گرمای زمین</title>
         <description><![CDATA[اولین دفعه که «آراکلی باستیدا بی» عبارت «تغییرات اقلیمی» را شنید؛ دو سال پیش؛ آن‌هم از طریق تلویزیون بود. از آن پس او تازه داشت می‌فهمید که چرا رخدادهای عجیبی در روستایش اتفاق می‌افتد. روستای «تابی»، دومین سال خشکسالی‌اش را تجربه‌ می‌کرد و غلاتی که قرار بود نیاز اهالی‌اش را تأمین کند، از رشد بازایستاده بودند. کشاورزان هم تحمل گرمای نیمروز منطقه را از دست داده بودند و برای اینکه کارشان به ظهر نخورد، از سپیده‌ی صبح در مزرعه حاضر می‌شدند.

پسربچه‌ی بی، هر روز بعد از حدود یک کیلومتر راهپیمایی، از مدرسه با سردرد به خانه می‌رسید. شب‌های تابستان شدیداً گرم بود و تا پیش از نیمه‌شب، امکان خوابیدن نبود. زمستان‌ها هم چنان سرد می‌شد که روستائیان مجبور به خرید پتو شده بودند. یک سال پیش‌تر، گردباد گرمسیری «دین» (Dean) تا عمق جنگل‌های بارانی مکزیک نفوذ کرده بود و کندوهای روستا و چندین خانه‌‌ی مسقف از برگ و پوشال را ویران کرده بود. باتیستا بی، ۳۱ سال دارد و به دور از شوهرش که در مناطق ساحلی به کارهای عمرانی مشغول است؛ از محصول غله‌شان نگهداری می‌کند. او می‌گوید: «نمی‌دانیم چه اتفاقی در حال وقوع است. فقط می‌فهمیم که چیزی تغییر کرده».

دولت‌های جهان اما ۲۵۰ کیلومتر آ‌ن‌سوتر؛ در منطقه‌ی کانکون با مشکلات روستای تابی دست‌وپنجه‌ نرم می‌کنند. اجلاسی با شرکت نمایندگانی از ۱۹۳ کشور، در آنجا مشغول بحث بر سر نحوه‌ی منع نشر اکسیدهای کربنی و گازهایی‌اند که موجبات رشد دمای میانگین جهانی را فراهم آورده است. از دیگر اهداف این نشست؛ هم‌فکری به‌منظور یاری‌رسانی به ۴۰۰ سکنه‌ی این روستا به‌منظور تغییر وضعیت‌شان به حالتی مطلوب است.

[[photow01]]

اما کشاورزانی که تنها راه معاش‌شان، همین زمین‌هایشان به‌شمار می‌رود؛ صبر نمی‌شناسند. روش‌های کشت و زرع سنتی‌ آن‌ها که میراثی ۲۵۰۰ ساله از فرهنگ مایاست؛ دیگر جوابگوی نیاز کنونی‌شان با چنین وضعیتی نیست. شروع باران‌های آغاز فصل کاشت؛ که روزگاری حتی تا دقت یک روز قابل پیش‌بینی بود، هم‌اکنون نامعین شده است؛ حال‌آنکه اگر تنها ظرف مدت چهار روز این باران فرو نریزد، کشاورزان بایستی‌که مثل سال گذشته همه چیز را از سر بگیرند و به نظاره‌ی از دست رفتن محصول یک‌ساله‌شان بنشینند.

مطابق اعلام مؤسسه‌ی توسعه‌ی روستایی مکزیک؛ گرمای هوا طی پانزده سال اخیر، تولید منطقه را ۵۰ تا ۶۰ درصد کاهش داده است و این مقدار، در سال ۲۰۰۹، همراه با بدترین خشکسالی ۶۰ ‌ساله‌ی اخیر آن منطقه، به اوج‌اش رسیده بود. دانشمندان معتقدند که دمای میانگین زمین به‌شکل محسوسی در حال صعود است؛ آنچنان‌که هریک از سه‌ دهه‌ای که گذشت، از قبلی گرم‌تر بود. روستائیان می‌گویند حدوداً ۱۰ سال پیش‌تر که روزها هوا گرم‌تر شده بود و درختان‌شان مطابق ِ روالِ معمول، شکوفه نمی‌داد؛ این مسأله را متوجه شده بودند. امسال هم در مسیر همان سلسله‌رخدادهای نامنظمی که وصف‌اش رفت؛ باران‌های بهاری، به‌طرزی توفنده به روستا هجوم آوردند: بارشی به‌میزان حدوداً ۳۵۰ میلیمتر؛ آنهم در ماه می (زمان کشت محصول)، که نسبت به سال پیش‌اش ده برابر شده بود.

در همان زمان، دولت مکزیک نگران از این موضوع بود که معضل جنگل‌زدایی؛ با وجود اذعان روستائیان به مراقبت از جنگل‌هایشان؛ مقررات برداشت چوب از جنگل‌های بارانی بکر منطقه را به‌شدت نارسا کرده است. روستائیان، معمولاً یک مزرعه را با روش «ببُر و بسوزان» پاک‌سازی می‌کنند. آنان به مدت دو سال متوالی، در مساحتی به ابعاد چندین دوجین متر مربع از زمین منطقه کار می‌کنند؛ تا که خاک اصطلاحاً خسته شود و از آن پس آن را تا هشت سال متوالی به حال خود رها می‌کنند تا بازیابی شود. مطابق رسم ِ اکثر روستاهای مایایی، زمین‌ها متعلق به همه هست و هر خانوار، به‌اندازه‌ای که بخواهد قادر است هر زمینی را پاک‌سازی کرده و در آن اقدام به کشت کند.

«کاندلاریو دو پات»؛ از اهالی روستاست و ۶۴ سال دارد. او به گروهی از خبرنگاران، در مزرعه‌ای که ساقه‌ها تا چهار متر قد کشیده‌اند؛ می‌گوید: «۳۰ سال پیش، پدربزرگم بر دو هکتار زمین کار می‌کرد. حالا، ما برای همان مقدار از غذا به پنج هکتار زمین نیازمندیم. تفاوت را اینچنین حس می‌کنیم».

چهار سال پیش، «ویکتوریا سانتوس» از سازمان غیرانتفاعی تولیدکنندگان جنگلی مایا، بازدیدش را از تابی و دیگر روستاهای پراکنده در منطقه آغاز کرد تا که به آن‌ها بگوید امیدی به بهبود وضعیت هوا نیست. او به آن‌ها می‌گفت که زمین‌گرمایی از این پس فقط بدتر می‌شود و تنها راه چاره، امروزی‌سازی روش‌های کشاورزی‌شان است. او روش عاری‌سازی مزارع از سنگ؛ ریشه‌کنی درختان؛ شخم‌زنی؛ کشت ردیفی نهال‌ها به‌منظور ابقای آب و نیز اینکه در مقاوم‌ترین زمین‌ها نسبت به خشکسالی اقدام به کشاورزی کنند را به آن‌ها آموخت.

امروزه، مزارع همجواری که از روش‌های نوین و کهنه‌ی کشت محصول بهره برده‌اند؛ خود نشان از این می‌دهد که همین روش‌های ساده‌، خود تفاوت چشمگیری را به‌وجود آورده‌ است. تابی، قدمی کوچک اما قابل توجه را در مسیری که متخصصین اقلیمی، نام «انطباق» بر آن نهاده‌اند، برداشته است؛ روشی که در آن، روستائیان حیات‌شان را به شرایط متغیر زمین ِ گرم‌شونده‌مان تطبیق می‌دهند. «آنتونیو هیل»؛ از مؤسسه‌ی خیریه‌ی Oxfarm که سفر به تابی را سازمان‌دهی کرده؛ می‌گوید: «آنان راه ایجاد تغییر و انجام متفاوت امور را برگزیده‌اند و این، همان راهی‌ست که بایستی به‌واسطه‌اش با معضل تغییرات اقلیمی مواجه شد. انطباق، همان مسیر ساده‌ای‌ست که به شما امکان کنترل تغییراتی که هم‌اکنون در حال وقوع است و یا قرار است که رخ دهد را می‌دهد».

مذاکره‌کنندگان حوزه‌ی اقلیم، طی دو سال گذشته، در مباحث‌شان بر نحوه‌ی توقف نشر کربن و سهم هر کس در این چرخه‌ی گرمازای سیاره تمرکز کرده‌ بودند. با این وجود، این روزها توجه بیشتری به انطباق رفتارها بر تغییراتی که وقوع‌شان هم‌اکنون محرز شده، معطوف گشته است. کشورهای صنعتی، در سال گذشته ۳۰ میلیارد دلار را به بودجه‌های اضطراری موجود تا سال ۲۰۱۲، جهت کمک به کشورهای فقیر، به‌منظور آمادگی برای مواجهه با گرمایش زمین تزریق نموده و مقرر کردند که این مقدار، از سال ۲۰۲۰، به ۱۰۰ میلیارد دلار ارتقا یابد. کشورهای در حال توسعه نیز می‌گویند که دست‌کم نیمی از این بودجه بایستی در مسیر انطباق مصرف گردد و با نیم دیگر هم به این کشورها در جهت رشد صنایع‌شان، منوط به کنترل میزان کربن کمک شود.

مردمان تابی، از لحاظ مالی فقیرند؛ اما ضعفی در آن‌ها دیده نمی‌شود. روستای بی‌آلایش و ساده‌ی آن‌ها، مجهز به یک دبستان، یک زمین سیمانی بسکتبال/والیبال و عمارتی‌ست که برنامه‌های عمومی در آن اجرا می‌شود. خانه‌هایشان ساده است و اکثریت روستائیان باغچه‌هایی از سبزیجات و درختان میوه که جوجه‌ها در آن‌ها سرگردانند، دارند. اما محصول عمده‌ی روستائیان همان غلات است. نان ذرت در هر وعده‌ی غذایی‌شان مصرف می‌شود و بدون آن، جمعیت گرسنه خواهد ماند. آنان، خواهان بهبود شرایط جهت محافظت از غلات‌شان هستند و به‌زودی اقدام به حاصلخیزسازی زمین‌هایشان با کود مرغی و آلی خواهند کرد. اما می‌گویند که برای حفر چاه و یا ذخیره‌سازی آب باران جهت آبیاری مزارع‌شان؛ همچنان نیازمند بودجه‌اند و به‌گفته‌ی خودشان، تاکنون دولت از قبول درخواست‌ها امتناع ورزیده است.

«جرالدو باستیدا تولنتینا»؛ از اهالی روستا می‌گوید: «دولت از ما حمایت نمی‌کند و توجهی به نواحی روستائی نشان نمی‌دهد».

<strong><small>منبع: <a href="http://www.physorg.com/news/2010-12-mayan-village-mexico-impacted-climate.html">Associated Press</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_253.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_253.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جغرافیا و زمین‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 06 Dec 2010 23:04:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نفس‌های ناممکن</title>
         <description><![CDATA[آخرین اخبار شگفت‌انگیز از ناسا پیرامون حیات، هیچ ارتباطی با ماورای زمین‌ ندارد؛ حال‌آنکه اعلام یک کشف «اخترزیست‌شناختی» که بر آینده‌ی جستجوها در راه کشف حیات فرازمینی تأثیر خواهد نهاد؛ عنوانی بود که بسیاری را در چند روز گذشته، به کشف حیات فرازمینی توسط این سازمان فضایی باورمند کرده بود. با این حال حقیقت این است که دانشمندان، نوعی از حیات را بر زمین یافته‌اند که شاید «فرازمینی‌ترین» ارگانیسم دیده شده بر سیاره‌مان باشد.

مطابق اعلام دانشمندان؛ گونه‌های باکتریایی جدیدی که اخیراً در دریاچه‌ی «مونولیک» (Mono Lake) کالیفرنیا یافت شده‌اند؛ نخستین موجودات زنده‌ای هستند که عنصر مهلک آرسنیک را به‌منظور تولید مولکول‌های DNA و پروتئین‌های خود به‌کار می‌بندند. این باکتری؛ موسوم به زنجیره‌ی GFAJ-1، قادر است از آرسنیک، به‌جای فسفر؛ که یکی از شش عنصر بنیادین ِ تولید حیات است، بهره گیرد. عناصر کلیدی دیگر از این مجموعه، شامل کربن، هیدروژن، اکسیژن، نیتروژن و گوگرد است.

برای بسیاری از ارگانیسم‌هایی که تاکنون شناخته شده؛ آرسنیک عنصری مهلک به حساب می‌آید و این، تا حدودی به‌واسطه‌ی قابلیت این عنصر در تفلید از ویژگی‌های شیمیایی فسفر است که آن را قادر به قطع فعالیت سلول‌ها می‌کند. باکتری‌های تازه‌کشف‌گشته که شرح‌شان به تفصیل در شماره‌ی این هفته‌ی نشریه‌ی علمی Science آمده است؛ نه‌تنها مقادیر بالای آرسنیک را تحمل می‌کنند؛ که در حقیقت این عنصر شیمیایی را به سلول‌های خود راه می‌دهند. «پل دیویس» (Paul Davies)؛ مدیر مرکز پژوهشی مفاهیم بنیادین علمی (BEYOND)؛ وابسته به دانشگاه ایالتی آریزونا، می‌گوید: «این [عنصر]، به تمامی واحدها و قسمت‌های حیاتی [بدن باکتری] راه پیدا می‌کند». هرچندکه زمین، تنها نقطه‌ای‌ست که می‌دانیم حیات در آن وجود دارد؛ این کشف، تلویحاً از امکان ثمربخشی ِ جستجوها برای کشف حیاتی در هر نقطه‌ی دیگر از کیهان‌مان می‌گوید؛ چراکه نشان داده این ارگانیسم‌ها، در شرایطی که زیست‌شناسان هیچ تصورش را نمی‌کردند؛ امکان حضور یافته‌اند.

<strong>حیات آیا دو بار از زمین سر بر زد؟</strong>

اخترزیست‌شناسان، حین تحقیق بر احتمال وجود مسیر تکوینی ِ دیگری از حیات بر زمین، موفق به کشف باکتری‌های نام‌برده شدند. آنان به کشف شواهدی دال بر وجود محیط زیستِ ثانویه‌ای موسوم به حیات-۲ در زمین، امید بسته بودند. چنین کشفی ثابت می‌کند که تا پیش از آنکه حیاتی که ما هم‌اکنون می‌شناسیم زمین را سیطه‌ی خود گیرد؛ این سیاره در حقیقت حیات دیگری را با سرچشمه‌ای مستقل و متفاوت از انواع متعارف‌اش به چشم دیده است. دیویس می‌گوید: «اگر حیات در زمین دو دفعه رخ داده، یقیناً این برای دیگر نقاط کیهان نیز صدق می‌کند».

[[photow01]]

سال گذشته؛ «فلیسا ولف-سیمون» (Felisa Wolf-Simon)، سرپرست نویسندگان پژوهشی مشابه از مؤسسه‌ی اخترزیست‌شناسی ناسا، مقاله‌ای را با این مضمون منتشر نمود که: یک نسخه‌ی احتمالی از حیات-۲؛ موجودی خواهد بود که آرسنیک را به‌جای فسفر در خود ذخیره می‌کند. از این‌رو ولف-سیمون و همکارانش به نمونه‌گیری از باکتری‌های موجود در دریاچه‌ی مونولیک کالیفرنیا که دریاچه‌ای آکنده از آرسنیک، واقع در دره‌ای آتشفشانی در جنوب شرق پارک ملی یلوستون است، پرداختند. دانشمندان این باکتر‌ی‌ها را در آزمایشگاه رشد داده و افزایش تدریجی مقادیر آرسنیک را در قبال کاهش فسفر، به عینه مشاهده کردند. آنالیزهای شیمیایی صورت‌پذیرفته با شاخص‌های رادیواکتیو نیز نشان از این می‌داد که زنجیره‌ی باکتریایی‌ ِ GFAJ-1، در حقیقت آرسنیک را در متابولیسم بدنش به کار می‌گیرد. دیویس که نقش کمک‌نویسنده را در این پژوهش ایفا می‌کرده؛ می‌گوید: «اغلب [ارگانیسم‌ها] می‌میرند؛ اما این [باکتری‌]ها زنده ماندند».

با وجود این رفتار شگفت، اما این باکتری‌ها از حیث ژنتیکی شدیداً نزدیک‌تر به حیات معمولی‌اند؛ تا اینکه حقیقتاً نوادگانی از نسل دومی از حیاتِ زمینی به‌شمار آیند.

<strong>معمولی، اما جان‌سخت</strong>

با این تفاسیر، زنجیره‌ی GFAJ-1 را شاید بتوان نامتعارف‌ترین نوع از «اکستریموفیل‌»ها (Extremophile) نامید؛ باکتری‌هایی که در شرایط به‌شدت خشن، همچون گرمای بالا، شوری بالا و فقدان اکسیژن زنده می‌مانند. کشفیات پیشین از چنین باکتری‌هایی، مربوط به ارگانیسم‌هایی بود که به‌تعبیر «کریس مک‌کی» (Chris McKay) (اخترزیست‌شناسی از مرکز پژوهشی ایمس ناسا)، «خیلی معمولی» بودند. او که در این پژوهش عملاً نقشی نداشته، می‌گوید: «تنها چیزی که برایشان "خشن" به شمار می‌آمد، مکان زندگی‌شان بود. از حیث زیست‌شیمیایی، کاملاً عادی بودند. [باکتری‌های آرسنیک‌محور]، کشف بسیار حائز اهمیتی‌ست. این، نخستین نمونه از چیزی‌ست که به‌واقع آن را می‌توانیم حیات خشن در محیطی خشن بنامیم».

<strong><small><a href="http://news.nationalgeographic.com/news/2010/12/101202-nasa-announcement-arsenic-life-mono-lake-science-space/">منبع</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_252.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_252.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زیست‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 04 Dec 2010 13:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سفر به سردتر از صفر مطلق</title>
         <description><![CDATA[دمای صفر مطلق همچون سد نفوذناپذیری‌ست که گویا تجربه‌اش ممکن نیست؛ ولی در حقیقت قلمرویی ماورای این صفر، از جنس دماهای منفی‌ ِ خارق‌العاده نیز نه‌فقط در فرضیات، که منطقاً در عمل نیز حقیقت دارند. هفته‌ی پیش، جزئیات روشی پیشرفته به‌منظور دسترسی به‌ چنین دماهایی تبیین گردید، تا که حالاتی جدید از ماده برملا شوند.

دما، بر اساس نحوه‌ی تأثیر افزایش و یا کاهش انرژی بر میزان بی‌نظمی محیط؛ یا «آنتروپی» آن سامانه، تعریف می‌شود. برای سامانه‌هایی با دماهای مثبت و مشابه، افزودن انرژی موجب افزایش بی‌نظمی می‌شود: مثلاً گرمابخشی به یک بلور یخی، آن را ذوب کرده و به حالتِ بی‌نظم‌تر ِ مایع بدل می‌کند. با سلب انرژی از سویی، به صفر مطلق (دمای ۲۷۳.۱۵- درجه‌ی سلسیوس) نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوید که در آن نقطه، انرژی‌ و آنتروپی سامانه، هر دو در حداقل‌اند.

سامانه‌هایی که با دماهای منفی سر و کار دارند؛ بالعکس ِ این قضیه رفتار می‌کنند. با افزودن انرژی، آنتروپی و نتیجتاً دما رو به کاهش می‌گذارد. ولی عرفاً آن‌ها را نمی‌توان همچون سامانه‌های دمای مثبت، «سرد» قلمداد کرد و انتظار جریان یافتن گرما به درون‌شان را کشید. در حقیقت سامانه‌های دمای منفی، در پرانرژی‌ترین حالات‌شان، در قیاس با گرم‌ترین دماهای مثبت انرژی بیشتری را درون خود جای داده‌اند و از این‌رو همیشه گرما از آن‌ها به‌سمت سامانه‌هایی با دمای فراتر از صفر مطلق جریان می‌یابد.

[[photow01]]

به‌هرترتیب، ایجاد سامانه‌های دمای منفی به‌منظور مشاهده‌ی ویژگی‌های این قلمرو مرموز، کار ساده‌ای نیست. یقیناً این‌کار با سردسازی یک جسم تا نقطه‌ی صفر مطلق انجام نمی‌پذیرد؛ حال‌آنکه چنین وضعیتی را می‌توان که با گامی مستقیم و بی‌واسطه از جهان دماهای مثبت، به جهان دماهای منفی برداشت. چنین کاری عملاً در آزمایشات و با قرار دادن هسته‌های اتمی در معرض میدان‌های مغناطیسی که نتیجتاً همچون آهنریاهای ریز، هم‌خط با جریان میدان می‌شوند؛ انجام پذیرفته است. با تغییر جهت ناگهانی ِ میدان، هسته‌ها سریعاً تغییر جهت داده و در کم‌انرژی‌ترین حالت‌شان قرار گرفتند. زمانی‌که هسته‌ها در چنین وضعیتی بودند؛ پیش از آن‌که کاملاً هم‌خط با میدان شوند؛ در زمانی شدیداً اندک، رفتارهایی مشابه با حالت دماهای منفی را از خود بروز دادند.

از آنجایی‌که هسته‌ها تنها در دو حالتِ ممکن (به موازات، و در خلاف جهت میدان)، قادر به آرام گرفتن‌اند؛ بررسی این رفتارها تنها به کسب احتمالات محدودی منجر می‌شود. «آلارد موسک» (Allard Mosk) که هم‌اکنون در دانشگاه توئنت هلند فعال است، در سال ۲۰۰۵ طرحی را جهت انجام آزمایشی که به‌ کمک‌اش می‌توان به جهت‌گیری‌های دیگری از هسته‌ها دست پیدا کرده و بدین‌ترتیب حوزه‌ی دماهای منفی را بررسی نمود؛ ابداع کرد. در این روش، ابتدا از لیزر به‌منظور اتحاد اتم‌ها در حالتی گوی‌سان و محکم که در وضعیتی شدیداً سامان‌یافته (یا با حداقل آنتروپی) قرار دارد؛ استفاده می‌شود. از آن پس پرتوهای لیزری دیگری بر این مجموعه تابیده می‌شوند تا که یک ماتریس نوری موسوم به «شبکه‌ی نوری» را به گِرد گویچه‌ی اتمی تشکیل دهند. این شبکه، خود متشکل از مجموعه‌ای از «فرورفتگی‌های کم‌انرژی»‌ست.

سپس پرتوهای لیزریِ نخستین، چنان تنظیم می‌شوند تا که گویچه را در معرض فروپاشی قرار دهند. این عمل، اتم‌ها را در وضعیتی ناپایدار، همچون حالتی در آستانه‌ی فروغلتیدن از قله‌ی یک کوه قرار می‌دهد. شبکه‌ی نوری در اینجا همچون مجموعه‌ای از گودال‌ها در راستای دامنه‌ی کوه عمل می‌کند که مانع از این فروغلتیدن می‌شود. در چنین حالتی، سلب بخشی از انرژی پتانسیل اتم‌ها، موجب می‌شود که در حین فروپاشی از هم فاصله بگیرند و این، به افزایش بی‌نظمی سامانه می‌انجامد.

به‌بیانی؛ با کاهش انرژی، آنتروپی افزایش می‌یابد و این، خود تعریفی از دمای منفی‌ست. 
ایده‌های موسک، هم‌اکنون توسط «آچیم روش» (Achim Rosch) و همکاران‌اش از دانشگاه کلن آلمان، تا حدودی تصفیه شده است. آزمایش پیشنهادی این تیم هم تقریباً مشابه مسیر قبلی‌ست؛ با این تفاوت که محاسبات روش و گروهش، خلق چنین حالتی را شدنی‌تر می‌کند. ضمناً آن‌ها راهی را جهت محک زدن نحوه‌ی ایجاد دماهای منفی در این آزمایش پیشنهاد کرده‌اند: از آنجا که اتم‌های موجود در وضعیت دمای منفی، بالنسبه پرانرژی‌اند؛ بایستی‌که به‌هنگام رها شدن از شبکه‌ی نوری، در قیاس با اتم‌هایی که دمای مثبت دارند؛ سریع‌تر حرکت کنند. موسک که در این پژوهش نقشی نداشته، می‌گوید: «پژوهش جدید، نشان از این می‌دهد که دسترسی به دماهای منفی از این طریق در آزمایشگاه‌ها، واقع‌بینانه‌تر است. [این روش] چیزی‌ست که خودم از تماشایش هیجان‌زده شدم».

با این حال، روش و گروهش صرفاً تئوری‌پردازند و برای تحقق ایده‌هایشان در آزمایشگاه، تجهیز نشده‌اند؛ اما معتقدند که تیمی آزمایشگاهی در خلال یک سال آینده یا کمی بیشتر، این طرح را در معرض آزمایش قرار خواهند داد.

با یاری ترکیبی از پرتوهای لیزر و میدان‌های مغناطیسی، امکان جذب یا دفع اتم‌های یک سامانه در گستره‌ای وسیع از انرژی‌های گوناگون، فراهم آمد. روش می‌گوید: «می‌توان از این [طرح] استفاده جست و حالت‌هایی جدید از ماده را خلق کرد». به‌گفته‌ی وی، این، قلمرویی نامکشوف است که عجایب زیادی را در خود جای داده.

<strong><small>منبع: <a href="http://www.newscientist.com/article/mg20827893.500-how-to-create-temperatures-below-absolute-zero.html?DCMP=OTC-rss&nsref=online-news">NewScientist</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_251.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/12/post_251.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیزیک</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 02 Dec 2010 20:03:03 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کشف سازوکار گرداب‌ها</title>
         <description><![CDATA[جو زمین و هسته‌ی مذاب بیرونی‌اش علی‌رغم اینکه هیچ ارتباط مستقیمی ندارند، در یک خصیصه مشترک‌اند: هر دو میزبان جریانات مارپیچ و گرداب‌مانندند. در جو، به‌شکل گردبادها و هاریکان؛ و در هسته‌ی بیرونی، به‌شکل جریانات مولد میدان مغناطیسی زمین. به‌گفته‌ی فیزیکدانان نظری دانشگاه کالیفرنیا-سانتاباربارا (UCSB) که با گروهی محاسباتی از هلند همکاری می‌کرده‌اند؛ این پدیده‌ها در درون زمین و در جو آن؛ هر دو تابع سازوکارهایی مشابه‌اند.

گروه، با به‌کارگیری لوله‌های آزمایشگاهی مختلف‌الابعادی به بلندای ۱۰ تا ۱۰۰ سانتیمتر؛ این فرآیندهای ضمنی فیزیکی را مورد مطالعه قرار داده‌اند. نتایج این بررسی، سرانجام در نشریه‌ی علمی Physical Review Letters انتشار یافت.

دکتر «گنتر الرز» (Guenter Ahlers)؛ سرپرست نویسندگان این مقاله و استاد فیزیک UCSB، در این‌باره می‌گوید: «بررسی جو [زمین]، برای اهداف مدنظرمان فوق‌العاده پیچیده تلقی می‌شود. فیزیکدانان مایلند تا که یک عنصر از وضعیتی پیچیده را [زیر نظر] بگیرند و آن را به‌شکل عددی و در شرایط ایده‌آل بررسی کنند». تیم پژوهشی، شامل دکتر «استفان ویس» (Stephan Wiess)؛ دانشجوی فوق‌دکترا در UCSB، نخست استوانه‌های آزمایشگاهی را از آب پر کردند و آنان را از پایین گرم، و از بالا سرد کردند.

[[photow01]]

به‌واسطه‌ی اختلاف دما، مایع گرم قعر لوله، به‌سمت بالا صعود کرد؛ حال‌آنکه مایع سردتر بالا به‌سمت پایین نفوذ کرد؛ پدیده‌ای که بدان نام «همرفت» اطلاق می‌شود. به‌علاوه، استوانه‌ها در راستای محور قدشان به چرخش در می‌آمدند که این، بر نحوه‌ی جریان آب درون لوله تأثیر می‌گذاشت. این چرخش، همانند چرخش زمین؛ عاملی کلیدی در ایجاد جریانات گردابی‌ست. اختلاف دمای مابین بالا و پایین لوله، عامل سببی دیگری‌ست؛ چراکه همین اختلاف، نخستین جریان را کلید می‌زند. در نهایت، ارتباط مابین قطر استوانه‌ها و قدشان نیز پرمعنی بود.

الرز و گروهش در این حین، پدیده‌ی نامنتظره‌ای را کشف نمودند که تا پیش‌تر، در حوزه‌ی جریانات متلاطم، شناختی اینچنین از آن وجود نداشت. زمانی‌که لوله‌ها را به‌قدر کافی آهسته می‌چرخانیم؛ ابتدا هیچ جریان گرداب‌مانندی ایجاد نمی‌شود. اما در سرعت چرخش مشخصی که می‌توان «آستانه»‌اش نامید؛ ساختار جریان دچار تغییر می‌شود. از آن پس، گرداب‌هایی در مایع پدیدار می‌گردد و آب گرم انتهای لوله هم با سرعتی بیشتر در قیاس با زمانی‌که لوله آهسته می‌چرخید؛ به بالا صعود می‌کند. الرز در این‌باره می‌گوید: «وجود چنین نقطه[ی آستانه‌]ای شگفت‌انگیز است. شما بایستی‌که [لوله را] با سرعت مشخصی بچرخانید تا به این نقطه برسید».

میزان چرخشی که طی آن، نخستین جریانات گردابی پدیدار می‌شوند؛ بسته به ارتباط مابین قطر و درازای هر لوله است. برای لوله‌های پهن‌تری که ارتفاع چندانی ندارند؛ این گذار در سرعت‌های چرخشی تقریباً کمی بروز می‌کند؛ حال‌آنکه برای لوله‌های باریک و بلند، لوله را بایستی‌که نسبتاً با سرعت بالایی چرخاند تا که چنین جریاناتی پدید آید. به‌علاوه، مشخص گردید که ریزگرداب‌ها چندان به دیواره‌ی لوله نزدیک‌ نمی‌شوند و در عوض، همواره در فاصله‌ی مشخصی نسبت بدان ایجاد می‌گردند. این فاصله‌ی مشخص را «طول پیوند» می‌نامند.

الرز می‌گوید: «نمی‌توان از هیچ، به یک سرعت رسید. این تغییر، بایستی‌که در طول مشخصی روی دهد. ما فهمیدیم زمانی‌که سرعت چرخش را کمتر می‌کنید؛ «طول پیوند» افزایش می‌یابد».

پژوهش‌گران نشان دادند که یافته‌های تجربی‌شان، در مدلی نظری جای می‌گیرد که همانند همان مدلی‌ست که نخست توسط «ویتالی لازارویچ گینزبرگ» (Vitaly Lazarevich Ginzburg) و «لف لانداو» (Lev Landau) تحت نظریه‌ی ابررسانایی مطرح گردید. این مدل، قابل تعمیم به دیگر حوزه‌های فیزیک است و می‌گوید که وجود عامل گذار از حالتی آرام به حالتی که در آن جریانات گردابی به‌ چشم می‌خورد؛ متضمن وجود دیواره‌های ظرف است. چرخش آهسته‌ی نمونه‌‌هایی که پهنای فراوانی (در قیاس با ارتفاع‌شان) داشته باشند و این دیواره‌ها برایشان چندان اهمیتی نیابد نیز منجر به ایجاد این گرداب‌ها می‌شود. این مدل، امکان شرح کشفیات تجربی را فراهم می‌سازد.

<strong><small>منبع: <a href="http://www.sciencedaily.com/releases/2010/11/101129141033.htm?utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+sciencedaily+%28ScienceDaily%3A+Latest+Science+News%29">پرتال دانشگاه کالیفرنیا-سانتا باربارا</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_250.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_250.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیزیک</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Nov 2010 23:30:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کشف جو اکسیژنه در رئا؛ قمر زحل</title>
         <description><![CDATA[دانشمندان از وجود جوی متشکل از اکسیژن در گرداگرد دومین قمر بزرگ زحل؛ رئا، خبر داده‌اند؛ هرچند امیدی به مهاجرت بدانجا هم نمی‌رود! اول این‌که قمر ۱۵۰۰ کیلومتری یخ‌پوش رئا، بیش از ۱.۵ میلیارد کیلومتر از زمین فاصله دارد و ثانیاً دمای متوسط سطح‌اش هم در حدود ۱۸۰- درجه‌ی سلسیوس است. به‌علاوه، لایه‌ی یکصدکیلومتری اکسیژنی که اخیراً پیدا شده، چنان نازک است که با احتساب دما و فشار در زمین، جو سراسری این قمر در تنها یک ساختمان متوسط مسکونی جای خواهد گرفت!

با این‌حال این کشف نشان از این حقیقت می‌دهد که جهان‌هایی با هوای اکسیژنه، چندان در جهان هستی‌مان کم‌یاب نیستند. رئا، با فاصله‌ی متوسط ۵۲۷ هزار کیلومتر از زحل، در قلمرو میدان مغناطیسی این سیاره می‌چرخد. گمان می‌رود که جو اکسیژنه‌اش نیز از طریق تفکیک مولکول‌های یخ‌آب موجود در سطح قمر که ناشی از تشعشات پرانرژی مگنتوسفر زحل است، ابقا شده است.

[[photow01]]

در سال ۱۹۹۵ میلادی بود که تلسکوپ فضایی هابل، همراه با کاوشگر گالیله دریافتند که فرآیندهایی مشابه منجر به تشکیل جو نازکی به گِرد قمرهای یخی سیاره‌ی مشتری؛ یعنی «اروپا» (Europa) و «گانیمد» (Ganymede) می‌گردد. دکتر «بن تئولیس» (Ben Teolis)؛ سرپرست پژوهشی که به کشف جو اکسیژنه‌ی رئا انجامیده، از مؤسسه‌ی تحقیقاتی جنوب‌غرب در سن‌آنتونیوی تگزاس، می‌گوید: «معنی عمده‌ی این کشف در رئا این است که شاید وجود جو اکسیژنه در قمرهای یخی، که تاکنون فقط در اروپا و گانیمد پیدا شده یود؛ حقیقتاً در قمرهای یخی تشعشع‌شوند‌ه‌ در سرتاسر گیتی که به‌اندازه‌ی کافی برای ابقای جو به گرد خودشان جرم دارند؛ امری بدیهی‌ست».

دانستن این‌که اکسیژن در کدامین‌نقطه از جهان و چگونه در آن نقطه وجود دارد؛ شاید به دانشمندان در طرح‌ریزی مأموریت‌های روباتیک و یا سرنشین‌دار آینده کمک کند». کاوشگر کاسینی ناسا که از سال ۲۰۰۴ همچنان در حال گردش به دور زحل است؛ طی گذری نزدیک از کنار رئا در ماه مارس سال جاری، موفق به تشخیص نشانه‌هایی از جو نام‌برده بر گرد این قمر گردید. داده‌ها نشان از این‌ می‌دادند که به‌هنگام تفکیک مولکول‌های آب موجود بر سطح قمر حین برخورد به یون‌های پرانرژی مگنتوسفر زحل (فرآیندی موسوم به پرتوکافت)؛ اکسیژن مولکولی (O2) در درون یخ ِ سطحی ِ رئا ایجاد می‌شود.

از آن پس این گاز از یخ خارج گشته و توسط گرانش قمر، در قالب جوی نازک در پیرامونش آرام می‌گیرد. تئولیس می‌گوید: «نمونه‌ی نه‌چندان مناسب شبیه به این ماجرا، همان کربن‌دی‌اکسید محلول یا گیرافتاده در نوشابه‌های گازدار است؛ هرچند که در اینجا ما نه در خصوص آب مایع، که پیرامون یخ‌آب و دماهای به‌شدت پایین بحث می‌کنیم». مطابق گزارش تیم پژوهشی که در شماره‌ی این‌ هفته‌ی نشریه‌ی علمی Science انتشار یافته؛ میزان اکسیژن تولیدی در سرتاسر سطح رئا در هر ثانیه، حدوداً 130 گرم وزن دارد. با در نظرگیری فشار زمین و دمای اتاق (۲۵ درجه‌ی سلسیوس)، تئولیس برآورد می‌کند که این میزان اکسیژن در حدود ۰.۱ متر مکعب فضا اشغال خواهد کرد. این بدین‌معناست که جو سراسری رئا، در اینجا یعنی زمین ما، مکعبی به اضلاع تنها ۲۲ متر را اشغال خواهد کرد.

[[photow02]]

<strong>حیات زیرسطحی چطور؟</strong>

کاسینی همچنین اثر انگشت شیمیایی کربن‌دی‌اکسید را نیز در جو رئا پیدا کرده که این، نشان از وجود کربن بر سطح قمر می‌دهد. وجود کربن و اکسیژن، تلویحاً اشاراتی به وجود احتمالی حیات در قمرهای یخی همچون اروپا که گمان می‌رود اقیانوس‌های عظیم زیرسطحی داشته باشند، دارد. «رابرت کارلسون»، پژوهشگری از پایگاه پژوهشی JPL ناسا در پاسادنای کالیفرنیا که در این بررسی نقشی نداشته، می‌گوید: «انتظار مقادیری اندک از هر گازی [پیرامون قمرهای یخی] می‌رود؛ اما این‌که آنقدر [این گازها] وجود دارند که بشود تشخیص‌شان داد، مورد شگفتی است و نشان از این می‌دهد که فرآیندهای پرانرژی‌ای که بایستی وجود داشته باشند؛ از آنچه پیش‌تر تصورش می‌رفت، فراگیرترند.

خصوصاً [این کشفیات] در این مورد (یعنی قمر رئا) نشان می‌دهد که سطح قمر در حال اکسیداسیون است و این بدین‌معناست که اگر کربنی هم در مواد سطحی وجود داشته باشد؛ امکان ایجاد الکل‌ها و اسیدهای ارگانیک نیز وجود خواهد داشت. گمانه‌زنی‌هایی نیز وجود دارد که اکسیدان‌هایی همچون O2، می‌توانند که از درون اقیانوسی واقع در زیر سطح قمر بیایند و می‌توانند هم که یک منبع انرژی برای هر نوع از حیات احتمالی ِ ناشناخته‌ی موجود در این اقیانوس‌های زیرسطحی به‌شمار روند».

با وجود این بررسی، دانشمندان با چشمانی تیزبین‌تر این‌بار به قمرهای رئا-مانند موجود در پیرامون سیارات گازی منظومه‌ی شمسی‌مان خواهند نگریست. کارلسون در ادامه می‌افزاید: «این نشان می‌دهد که فرآیندهای پرانرژی شیمیایی تا چه حد در اقمار یخی شایع است و لزوماً تنها در قمر اروپای مشتری وجود ندارد. من انتظار محاسبات بیشتری را از کاسینی و نیز رصدهای بیشتر تلسکوپ‌های فراوان از قمرهای یخی را به‌همراه کار آزمایشگاهی گسترده‌ می‌کشم».

در کوتاه‌مدت ممکن است که کشف نام‌برده در قمر رئا، در طراحی کاوشگرهای روبوتیک همچون مأموریتی که هم‌اکنون برای قمر اروپا توسط ناسا درنظر گرفته شده نیز کمک کند. تئولیس در این‌باره می‌گوید: «کشف جو رئا، به‌شدت حائز اهمیت است؛ چراکه به ما اجازه‌ی پیش‌بینی هرآنچه که منتظر کشفش در قمرهای اروپا و نتیجتاً طراحی ابزارآلات کاوشی مرتبط با این قمرها هستیم را می‌دهد».   
و در بلندمدت، امکان دارد که ذخایر منجمد اکسیژن در قمرهایی همچون رئا، روزی نقشی محوری را در کاوش‌های سرنشین‌دار اعماق فضا ایفا نمایند. تئولیس می‌گوید: «در آینده‌‌ای بسیار دور، می‌توان تصورش را کرد که یخ‌های موجود بر این قمرها ممکن است که به‌منظور استحصال اکسیژن و کربن؛ که هر دو از ضروریات بقای حیات گیاهی و جانوری‌ست، گرم و ذوب گردند».

<strong>منبع:</strong> <a href="http://news.nationalgeographic.com/news/2010/11/101125-saturn-moon-oxygen-atmosphere-discovered-science-space/">National Geographic</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_249.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_249.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نجوم</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Nov 2010 15:45:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمین و رشد ناگهان پستانداران</title>
         <description><![CDATA[پژوهش‌گران اخیراً نشان داده‌اند که انقراض نسل دایناسورها در حدود ۶۵ میلیون سال پیش، راه را برای رشد یک‌هزاربرابری اندام پستانداران موجود، گشود. این بررسی که با عنوان «تکوین حداکثر ابعاد بدن پستانداران خشکی‌زی»، در نشریه‌ی علمی Science انتشار یافته؛ نخستین نمونه‌‌ای‌ست که به کنکاش در الگوی توزیع ابعادی بدن پستاندارانِ پس از عصر دایناسورها پرداخته است.

پژوهش مزبور که با حمایت مالی شبکه‌ی سازمان‌دهی پژوهش‌ها، وابسته به بنیاد ملی علوم ایالات متحده (NSF) و سرپرستی استادیار زیست‌شناسی دانشگاه نیومکزیکو؛ دکتر «فلیسا اسمیت» (Felisa Smith) انجام پذیرفت؛ تیمی متنوع از دیرین‌شناسان، زیست‌شناسان فرگشتی و ماکرواکولوژیست‌های وابسته به دانشگاه‌های سرتاسر جهان را گرد هم آورد. هدف، تجدیدنظری در پرسش‌های کلیدی پیرامون ابعاد جانداران؛ خصوصاً پستانداران بود. اسمیت در این‌باره می‌گوید: «ابعاد فیزیکی، تمامی جنبه‌های زیست‌شناختی؛ از زاد و ولد تا انقراض را متأثر از خود می‌سازد. درک محدودیت‌های دخیل در تعیین این ابعاد هم برای فهم نحوه‌ی کار اکوسیستم‌ها حیاتی‌ست».

پژوهش‌گران، به‌منظور مستندسازی از آنچه که پس از سقوط نسل دایناسورها برای پستانداران زمین رخ داده؛ داده‌هایی در خصوص حداکثر اندازه‌ی فیزیکی جوامعی از پستانداران خشکی‌زیِ وابسته به هر قاره؛ شامل Perissodactylaها (سم‌دارانی چون اسب و کرگدن)، Proboscideaها (شامل فیل‌سانان همچون ماموت و ماستودون)، Xenarthraها (شامل مورچه‌خوار، تنبل درختی، گورکن) و همچنین شماری دیگر از دسته‌های انقراض‌یافته، جمع‌آوری نمودند. این پژوهش‌گران، سه سال دیگر را صرف یکپارچه‌سازی این مجموعه‌داده‌ها کردند. اسمیت در این‌خصوص می‌گوید: «این مجموعه‌داد‌ه‌ها، منحصربفرد است؛ چراکه نخستین نمونه‌ی جامع پستاندارانِ متعلق به کلیه‌ی قاره‌ها، از زمان انقراض دایناسورها (در حدود ۶۵میلیون سال پیش) تاکنون است. ما ابعاد بدن‌شان را از روی دندان‌ها، که معمولاً سالم‌ترین اجزای بدن پستاندار هستند، تخمین زدیم».

مطابق این بررسی، حداکثر وزن پستانداران، از نمونه‌های هم‌عصر دایناسورها تابه‌امروز، از ۱۰ کیلوگرم به ۱۷ تُن رسیده است! دانشمندان، الگوی چنین رشدی را نه‌تنها در سرتاسر زمین؛ بلکه در سرتاسر زمان و مابین تبارها و جوامع غذایی گوناگونِ جانوری (حیواناتی با عادات غذایی متفاوت)، به‌طرز شگفت‌آوری استوار توصیف کرده‌اند.

[[photow01]]

حداکثر اندازه‌ی پستانداران، از حدود ۶۵ میلیون سال پیش، مشخصاً افزایش یافت تا آنکه در دوره‌ی «الیگوسن» (Oligocene) (در حدود ۳۴میلیون سال پیش) در منطقه‌ی اوراسیا؛ و همچنین بار دیگر در دوره‌ی «میوسن» (Miocene) (در حدود ۱۰میلیون سال پیش) در اوراسیا و آفریقا، به حداکثر میزان خود رسید. بزرگترین پستانداری که تاکنون بر زمین قدم برداشته، «ایندریکاسیریوم ترانسورالیسیوم» (Indricotherium transouralicum)؛ گیاه‌خوار کرگدن‌مانند بی‌شاخی بوده که در حدود ۱۷ تُن وزن داشته و قدش از شانه‌ها، در حدود ۵/۵ متر بوده و حدوداً ۳۴میلیون سال پیش، در اوراسیا می‌زیسته است. اسمیت می‌گوید: «تشابه شگفت‌انگیز سیر تکوین حداکثر اندازه‌‌ی پستانداران در قاره‌های متفاوت، نشان از این می‌دهد که می‌بایسته وظایف اکولوژیکی مشابهی توسط این پستانداران غول‌پیکر، در سرتاسر جهان انجام شود. این نیز قویاً نشان می‌دهد که پستانداران، به محدودیت‌های اکولوژیکی مشابهی [اینگونه] پاسخ می‌داده‌اند».

این نتایج همچنین پرده از عامل محدودکننده‌ی حداکثر اندازه‌ی جانور در خشکی؛ میزان فضای متوسط متعلق به هر جانور و نهایتاً اقلیمی که در آن می‌زیسته‌اند، برداشت. هرچه محیط سردتر باشد، جانور احتمالاً بزرگتر خواهد شد؛ چراکه جانوران بزرگتر، گرمای بیشتری را درون خود نگه می‌دارند. این همچنین نشان می‌دهد که هیچ‌یک از دسته‌های پستانداران، به‌تنهایی از حیث ابعاد بر دیگران چیرگی نداشته؛ بلکه لقب بزرگترین پستاندار زمین، متعلق به زیرمجموعه‌های گوناگون و پراکنده در زمان و فضاهای متفاوتی بوده است.

اسمیت می‌افزاید: «نتایج، بسیار قابل توجه بود. دمای جهانی و مساحت خشکی، حد فوقانی اندازه‌ی بدن پستاندار را تعیین می‌کند. پستانداران بزرگتر، هنگامی‌که زمین سردتر بود و تمرکز خشکی‌های زمین بیشتر بود، نمو یافتند. آنالیزهای ما، فرآیندهایی را که مداوماً در میان جوامع غذایی و تباری [پستانداران] عمل می‌کنند و مستقل از تاریخ فیزیوگرافیک (جغرافیای طبیعی) هر قاره هستند را آشکار می‌کند».

علاقه به ابعاد پستانداران از سال‌های پیش در اسمیت به‌وجود آمد؛ هنگامی‌که او دانشجوی کارشناسی دانشگاه کالیفرنیا بود. «من بر شماری از جزایر نزدیک به ساحل باجا در کالیفرنیا، که در آن جوندگان، به ابعاد غول‌پیکری تکوین یافته‌ بودند، کار می‌کردم. از آن‌زمان به [مطالعه بر] ابعاد فیزیکی علاقه‌مند شدم».

<a href="http://www.sciencedaily.com/releases/2010/11/101125202007.htm?utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed:+sciencedaily+(ScienceDaily:+Latest+Science+News)">منبع</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_248.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_248.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جغرافیا و زمین‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Nov 2010 11:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خون، سخن می‌گوید</title>
         <description><![CDATA[پژوهش‌گران حوزه‌ی علوم جنایی هلند، پی به وجود راهی مطمئن برای تخمین سن انسان از فقط یک قطره خون برده‌اند. از میان کاربردهای بالقوه‌ی این روش، خصوصاً می‌توان کمک به قاضیانی اشاره کرد که درصدد تعیین هویت افراد مفقود و یا مظنون‌اند و حال این را می‌توان از خون جمع‌آورده از صحنه‌ی جنایت تعیین نمود.

«مانفرد کیسر» (Manfred Kayser)؛ زیست‌شناس مولکولی از مرکز پزشکی-دانشگاهی Erasmus MC روتردام، و نیز از کمک‌نویسندگان مقاله‌ی مزبور که در نشریه‌ی Current Biology انتشار یافته؛ می‌گوید: «آزمایشات‌مان نوید استفاده از این [روش] را در برآورد سن [افراد] برای محاکم قضایی؛ خصوصاً در مواردی که فقط خون در صحنه یافت می‌شود، همچون موارد معمول مرتبط با جنایات خشونت‌بار؛ داده‌اند».

تاکنون توجه بازپرسان صحنه‌ی جنایت، معطوف به موجودیت اجزای مشخصی از بدن همچون دندان‌ها، استخوان و یا رباط‌های مَفصلی برای تخمین سن افرادی که در غیراینصورت هویت‌شان مجهول می‌ماند بوده است. این روش نوین اما به‌واسطه‌ی وابستگی صِرف‌اش به نمونه‌‌ای نسبتاً اندک از خون، از برتری ویژه‌ای برخوردار است و اساساً از اثری موسوم به «انحلال تیموسی» (Thymus Involution) که بلافاصله پس از تولد آغاز می‌شود، استفاده می‌برد. مادامی‌که فردی رشد می‌کند و بافت‌های غده‌ی تیموس تحلیل می‌روند؛ فراوانی نوع خاصی از مولکول‌های DNA موجود در سلول‌های ایمنی بدن – موسوم به مولکول‌های sjTREC – با نرخی یکنواخت، دچار افت می‌شود.

[[photow01]]

کیسر و گروهش، در این پژوهش اقدام به نمونه‌برداری از خون ۱۹۵ فرد سالم هلندی‌تبار در بازه‌‌ی وسیعی از سنین، از نوزاد چندهفته‌ای گرفته تا پیرمرد ۸۰ ساله نمودند و پس از اندازه‌گیری میزان فراوانی sjTRECها و همچنین ژن مرجعی جهت احتساب مقادیر اولیه‌ی این ماده؛ با هدف قیاس میزان sjTRECها و سن فرد، مدل‌سازی واپس‌گرایی را به‌ثمر رساندند. آنان متوجه شدند که فراوانی این مولکول‌ها هم‌پیوند با بخش قابل توجهی از انحراف معیار سنی مجموع نمونه‌ها با دقتی در حدود ۹ سال است. این نشان می‌دهد که روش مزبور در تعیین هویت افراد ناشناس وابسته به بازه‌های نسلی متفاوت – همچون طفولیت و نوجوانی، میانسالی و ... که هر کدام‌شان حدوداً ۲۰‌ سال امتداد دارند – از دقت بالایی برخوردار خواهد بود.

تراز دقت پیش‌گویانه‌‌ای که از این آزمایش حاصل آمده، از بین داده‌های DNAسنجی مرتبط با ویژگی‌های متفاوت انسانی، در حداکثر است و این، خود حاصل فعالیت‌های پژوهشی فزاینده‌ا‌ی‌ست که به تحقیق در روش‌های نوین پیش‌بینی ویژگی‌های انسانی قابل تشخیص از DNA بازمانده در صحنه‌ی جرم می‌پردازند. «پیتر اشنایدر» (Peter Schneider)؛ زیست‌شناس جنایی از دانشگاه کلن آلمان، این بررسی را «ابتکاری» و «اصیل» قلمداد کرده و بر وثوق بیشتر این روش در قیاس با دیگر روش‌ها تأکید می‌کند.

اشنایدر معتقد است که با روش‌های نوین تعیین مولکولی و رویکردهای ابتکاری بیشتری جهت تخمین سن، که در آینده‌ی نزدیک کشف خواهند شد؛ این تازه آغاز راه است. «رولاند فن اورشات» (Roland Von Oorschot)؛ دانشمند قضایی دایره‌ی آموزشی پلیس ویکتوریا می‌گوید: «پژوهش بدیعی که [توسط این پژوهش‌گران] انجام پذیرفته، گام دیگری را به‌سوی بهبود توان دانشمندان جنایی در تخمین سن انسان برداشته است». با این وجود «فن اورشات» بر انجام پژوهش‌های بیشتری بر این روش تا پیش از اجرایی شدن‌اش در محاکم قضایی، تأکید دارد. این روش، جدای از نقش آشکارش در مباحثات جنایی، می‌تواند همچنین در دیگر حوزه‌های علوم زیستی به‌کار بسته شود. کیسر می‌گوید: «استفاده‌های دیگر [از این متد] شامل مطالعات انسان‌شناختی همچون تخمین سن مردگان تاریخی (اگر البته خونی وجود داشته باشد) است و می‌توان آن را در خدمت مدیریت حیات وحش و زیست‌شناخت مقوله‌ی حفاظت [از حیات وحش]، به‌منظور نظارت بر سن جوامع حیوانی به‌کار برد».

<strong><small>منبع: <a href="http://www.cosmosmagazine.com/node/3887/full">COSMOS</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_247.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_247.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پزشکی و سلامت</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Nov 2010 23:30:39 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماه هم باردار می‌شود </title>
         <description><![CDATA[وقتی‌که به ماه کامل می‌نگرید، خبر از هشدار و اخطاری نیست؛ ولی اگر بر روی ماه بودید، چرا. مطابق مشاهدات جدید کاوشگری ژاپنی؛ زمانی‌که ماه کامل است، با گذر از مخروط انتهایی میدان مغناطیسی زمین، میدان الکتریکی پرقدرتی به گرد خود ایجاد می‌کند. به‌اعتقاد متخصصین، چنین پدیده‌ای می‌تواند آثاری جبران‌ناپذیر بر سلامت مسافران آینده‌ی این تنها قمر زمین داشته باشد.

زمین، به‌لطف میدان مغناطیسی‌اش، مجهز به حباب محافظی‌ موسوم به «مگنتوسفر» (مغناطیس‌سپهر) است که سیاره را احاطه کرده و همچون سپری ما را در برابر بادهای خورشیدی – که یورشی بی‌محابا و مداوم از ذرات باردار خورشیدی‌ست – مصون می‌دارد. مادامی‌که باد خورشیدی به حباب مغناطیسی زمین برمی‌خورد؛ مگنتوسفر سیاره‌مان کش می‌آید و ساختاری دُم‌مانند در جهت خلاف خورشید، موسوم به «دنباله‌ی مغناطیسی» (Magnetotail) ایجاد می‌شود. درازای این دم فراتر از مدار ماه است و همواره در راستای زمین-خورشید، اما در جهت خلاف خورشید در فضا دامن گسترده است.

با این حساب هنگامی‌که ماه بدر را طبیعتاً در موضعی واقع بر خط واصل زمین-خورشید می‌بینیم؛ بی‌تردید این ماه زیبا در دنباله‌ی مغناطیسی مرگبار زمین جاخوش کرده است.

بار الکتریکی ماه را مدارگرد ماه‌پیمای «کاگویا» متعلق به آژانس هوافضای ژاپن (ژاکسا) کشف کرد. ژاکسا این ماهواره را در سال ۲۰۰۷ اعزام نمود که به‌مدت ۲۰ ماه متوالی، با گردش در مداری با ارتفاع متوسط یکصد کیلومتر از سطح ماه، اولین تصاویر پرکیفیت (HD) از سطح سنگلاخی ماه را به زمین مخابره کرد. کاگویا سرانجام در ماه ژوئیه‌ی سال گذشته، عمداً به سطح ماه برخورد داده شد تا پیرو مطالعات پیگیر دانشمندان جهت کشف آب احتمالی بر این قمر؛ از انفجار حاصله، تصویربرداری و طیف‌نگاری صورت پذیرد.

دانشمندان، هم‌اکنون مشغول به کاوش در کوه داده‌های ارسالی توسط دوربین‌ها و دیگر ابزارآلات این کاوشگر همچون «ابزار کاوشی میدان مغناطیسی و پلاسما» (MAP) هستند که شار الکترون‌های بالنسبه پرانرژی جذب‌گشته توسط سطح ماه، حین روزهای ماه کامل را ثبت می‌کرده است.

نتایج بررسی که توسط تیم کاوشی کاگویا به‌تاریخ یکم اکتبر سال جاری در نشریه‌ی Geophysical Research Letters انتشار یافته؛ نشان از ایجاد بار الکترواستاتیکی نسبتاً پرقدرتی در ارتفاع چندین‌متری از سطح ماه و پراکنده در سرتاسرش می‌دهند که ماهیانه یک‌بار ظاهر می‌گردد و این‌چنین، میدان الکتریکی موقتی را در ماه شکل می‌دهد. با تکیه بر این داده‌ها، دانشمندان معتقدند که این الکتریزاسیون، به‌هنگام عبور ماه از درون بخشی از مگنتوسفر زمین موسوم به «ورقه‌ی پلاسمایی» (Plasma Sheet) رخ می‌دهد؛ منطقه‌ای که دقیقاً از مرکز دنباله‌ی مغناطیسی زمین عبور می‌کند.

از آنجایی‌که ماه هیچ میدان مغناطیسی قائم‌به‌خودی ندارد؛ به‌هنگام عبور از نقطه‌ی تلاقی مدارش با میدان مغناطیسی زمین، سطح‌اش همواره آماج ذرات باردار خورشیدیِ گیرافتاده در ورقه‌ی پلاسمایی قرار می‌گیرد. «یوکی هارادا» (Yuki Harada)؛ سرپرست این پژوهش از دانشگاه کیوتوی ژاپن، می‌گوید: «ما به وجود میدان الکتریکی نسبتاً قدرتمندی به‌گرد ماه، در هنگام حضورش در مگنتوسفر زمین معتقدیم؛ اما منشأ این میدان همچنان در هاله‌ای از ابهام است. گمان‌ می‌‌کنیم که این، مربوط به ویژگی‌های فیزیکی پلاسما و میدان مغناطیسی، در دنباله‌ی مغناطیسی زمین و همچنین برهم‌کنش مابین ماه و پلاسمای پیرامونی‌اش باشد». 
این پدیده، به دانسته‌های دانشمندان پیرامون فعالیت‌های الکتریکی ماه افزود.

[[photow01]]

 مثلاً مشاهدات پیشین نشان می‌داد که ماه، صرفنظر از حضور یا عدم حضور در دنباله‌ی مغناطیسی زمین؛ توسط نور خورشید اندکی باردار می‌شود. با برخورد تابش خورشیدی و نتیجتاً الکترون‌های موجود در باد خورشیدی به سطح ماه، قسمت روز ماه اندکی بار مثبت می‌گیرد. در همین حین الکترون‌های از دست‌رفته، در سمت شب ماه احیاء می‌شوند و تشکیل بار منفی می‌دهند.

حال پرسش اصلی اینجاست که آیا سطح باردار ماه هیچ خطری برای کاوشگران انسانی و روبوتیک آینده‌ی بشر در ماه دارد یا خیر. هارادا در این‌باره می‌گوید: «کاملاً امکانش هست که میدان‌های الکتریکی، موجبات القای بار و متعاقب آن، تخلیه‌ی بار را پیرامون فضاپیماها به‌وجود آورند و این، زمینه‌ساز مخاطرات شدیدی برای مأموریت‌های انسانی‌ست». 

بزرگترین دردسر ماه باردار، امکان جابجایی حجم عظیمی از غبار فرساینده توسط الکتریسیته‌ی ساکن است که می‌تواند عدسی‌های حساس و ترمینال‌های الکتریکی کاوشگرها را دچار اختلال کند. این بار همچنین می‌تواند به تخلیه‌های ناخواسته‌ی الکتریکی نیز بیانجامد. ماهواره‌های سری اکسپلورر ناسا و همچنین سطح‌نشین‌های آپولو، نخستین کاوشگرهایی بودند که از محیط پیچیده‌ی پلاسمایی ماه پرده برداشتند و نشان دادند که غبار برخاسته‌ی حاصل از این محیط باردار، شاید نگرانی‌ها از سلامت روبوت‌ها و انسان را بر سطح ماه افزایش دهد. 
«یاسپر هالکاس» (Jasper Halekas)؛ فیزیکدان پلاسما از دانشگاه کالیفرنیا-برکلی، می‌گوید: «ما قبلاً بر سطح [ماه] بوده‌ایم و به‌خوبی هم دوام آورده‌ایم؛ اما در کنار برخی مشکلات، با غبار هم مشکل داشتیم.

 ضمناً ما در اوضاع نسبتاً آرام ماه در آنجا حضور داشتیم. شرایط، شاید هنگام وقوع یک طوفان خورشیدی یا عبور ماه از میان ورقه‌ی پلاسمایی زمین که در این پژوهش آن را بررسی کرده‌ایم؛ خیلی تفاوت کند». او در ادامه می‌افزاید: «یقیناً هنگامی‌‌که با میدان‌‌های عظیم الکتریکی طرفید، از خسارت دیدن تجهیزات حساس الکترونیکی و غیره نگران خواهید شد و اگر این میدان‌ها غبار را به حرکت درآورند؛ آنگاه این هم به فهرست مشکلات‌مان اضافه خواهد شد. [اما] حقیقت اینجاست که ما هنوز واقعاً نمی‌دانیم این قسم از مطالعات چه ربطی می‌تواند به کاوش‌های ما داشته باشد. شاید تنها راهی که می‌توانیم [نسبت به این گفته‌ها] یقین پیدا کنیم؛ بازگشتن به سطح [ماه] است».

<small><a href="http://news.nationalgeographic.com/news/2010/11/101118-science-space-full-moon-electric-charge/">منبع</a></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_246.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_246.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نجوم</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Nov 2010 22:30:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>راز دست داوود</title>
         <description><![CDATA[تندیس مرمرین داوود؛ این شاهکار عصر رنسانس و دستاورد هنر مرزنشناس میکل‌آنژ، این روزها بهانه‌ی تحقیق چندی پژوهش‌گر شده است. دست راست آویزان داوود که در قیاس نسبی با دیگر اعضاء، از اندازه‌‌‌ی بزرگ‌تری هم برخوردار است؛ گویی‌که سلاحی مرموز را محکم می‌فشرد. 

این پژوهش که طی پاسداشت سه‌روزه‌ای از این شاهکار مرمرین در هفته‌ی بین‌المللی میراث فرهنگی و طبیعی در فلورانس ارائه گردید؛ مدعی‌ست که داوود، قطعه‌ای استوانه‌شکل از سلاحی ناشناخته را محکم به چنگ راست‌اش گرفته است. «سرگیو ریسالیتی» (Sergio Risaliti) و «فرانسسکو واسیلا» (Francesco Vossilla)؛ مورخان هنری، در کتاب L’Altro David (داوود دیگر) نوشته‌اند: «دست راست؛ با رگ‌های برآمده، بقایایی از سلاح هولناکی در عهد عتیق و تا قرن هفدهم را نگه داشته است».

فاستیبال (Fustibal)؛ یا قلاب‌سنگ، سلاحی بوده که در آن روزگار، به‌منظور پرتاب سنگ از آن استفاده می‌کرده‌اند. «آدریان مایور» (Adrienne Mayor)، فولکلوریست کلاسیک، که در این بررسی نقشی نداشته؛ می‌گوید: «این [وسیله] با بند چرمینی که در انتهایش آویخته بوده، همچون یک منجنیق دستی عمل می‌کرده است». مطابق کتاب مقدس، زمانی‌که داوود به جنگ با جالوت رفت؛ چوب چوپانی‌اش را با پنج سنگ صاف و یک تسمه برداشت.

[[photow01]]

از میان اینان، فقط تسمه‌اش در تندیس میکل‌آنژ دیده می‌شود که داوود یک انتهایش را در دست چپ و بر بالای شانه‌اش نگه داشته است. کلاف‌های این تسمه‌ی نسبتاً طولا که از پشت تندیس، به سمت دست راست داوود امتداد یافته، ظاهراً به شیئی ناشناخته متصل است. ریسالیتی می‌گوید: «معتقدیم این شئ، در حقیقت قبضه‌‌ای‌ست که سنگ را در آن جا می‌داده‌اند؛ درست مثل نوک چوب گلف».

به‌گفته‌ی پژوهش‌گران، با درنظرگیری هر دو دست، سنگ و تسمه؛ میکل‌آنژ حقیقتاً داوود را به قلاب‌سنگی تجهیز کرده است. اگر این تندیس بر فراز کلیسای جامع ایستاده بود – که در ابتدا تصمیم اصلی بر این بود – آنگاه این سلاح هم از دیده مخفی می‌ماند، چراکه مردم او را با سنگی در دست راست و انتهای تسمه‌ای در دست چپ‌اش می‌دیدند. ریسالیتی می‌گوید: «این ابزار، دقیقاً برازنده‌ی تندیسی‌ست که به‌جهت نصب در کلیسای جامع فلورانس ساخته شده بوده. این [مجسمه] ترسیم‌گر چوپانی به روایت کتاب مقدس است».

قلاب‌سنگ، با بردی به‌میزان ۱۸۰ متر؛ از زمان رومیان سلاح آشنایی بود و برای نخستین بار در قرن چهارم پس از میلاد؛ توسط «وجتئوس»؛ وقایع‌نگار ارتش امپراطوری روم از آن یاد شده است. مطابق نظر پژوهش‌گران، این ابزار در زمان میکل‌آنژ نیز که حجاری داوود را در ۱۵۰۱ میلادی شروع کرده؛ شناخته‌شده بوده است. سنگ‌انداز همچنین در چندین طرح از لئوناردو داوینچی و نیز نقش‌برجسته‌ی «دروازه‌های بهشت»؛ اثر «لورنزو جیبرتی» بر سردر ورودی شرقی ساختمان Baptistery فلورانس؛ که در بخشی از آن، به ترسیم صحنه‌ی پیروزی داوود بر جالوت پرداخته شده، دیده می‌شود.

[[photow02]]

پژوهش‌گران مدعی‌اند که در حقیقت سنگ‌انداز همین نقش‌برجسته میکل‌آنژ را – که از طرفداران جیبرتی بوده – تحت تأثیر قرار داده است. با این حال این سلاح، در تندیس داوود هرگز ‌به‌حالت مسلح نیست؛ شاید از آنجاکه تصمیم بر این بوده تا این تندیس ۵.۷۵ متری از مردی عریان و مرمرین را در کنار دروازه‌ی اصلی میدان Piazza della Signoria نصب نمایند. ریسالیتی می‌گوید: «اثاث چوپانی، برازنده‌ی معنای سیاسی این تندیسی که نخستین میراث عمومی ایتالیا شد، نبود».

تندیس داوود که بعدها به سمبل آزادی و جمهوری‌خواهی بدل گشت؛ اول‌بار در هشتم سپتامبر ۱۵۰۴ میلادی در میدان Piazza della Signoria رونمایی شد و به‌لطف استقامت‌اش، تا سال ۱۸۷۳ میلادی در آنجا ماند تا که نهایتاً به جایگاه کنونی‌اش در موزه‌ی Galleria dell'Accademia منتقل گردید. برخی پژوهش‌گران نیز همچنان به فرضیه‌ی سنگ‌انداز شکاک‌اند. به‌گفته‌ی «لین کترسون» (Lynn Catterson)؛ مورخ هنری، داوود فقط انتهای تسمه‌اش را در دست گرفته. او می‌گوید: «این [تسمه]، نقش یک حمایل یا پشت‌بند را داشته تا انگشتان - که قسمت‌هایی ظریف از مجسمه به‌شمار می‌روند – را محافظت کند.

«کریستینا آسیدینی» (Christina Acidini)، سرپرست موزه‌‌های فلورانس هم با ایده‌ی کترسون موافق است و می‌گوید که تسمه از جنس استخوان شاخ است. وی می‌گوید: «حدسیات فراوانی پیرامون این شئ زده شده (که حتی برخی می‌گویند این، همان سنگی‌ست که قرار است بر پیشانی جالوت فرود آید). پس از گذشت پانصد سال، داوود میکل‌آنژ، همچنان سؤال‌برانگیز و نیازمند تفسیر است».

<strong>منبع:</strong> <a href="http://www.msnbc.msn.com/id/40274798/ns/technology_and_science-science/FirefoxHTML%5CShell%5COpen%5CCommand">MSNBC</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_245.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/science/2010/11/post_245.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">باستان‌شناسی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 21 Nov 2010 22:45:13 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

