<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>شهزاده سمرقندی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 13 Dec 2010 15:15:24 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«عاشقانه خواندن کافی نیست»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>گروه «مورچه‏ها»، از حدود پنج سال پیش در افغانستان فعالیت می‏کند و اکنون حدود پنج‌ماه است که به دلایل امنیتی افغانستان را ترک کرده و اعضای آن در شهرها و کشورهای مختلف به‏سر می‏برند. این گروه چند وقت است که با اجرا در سبک «بلوز» با ته‏مایه‏ی موسیقی افغانی، توجه زیادی را به‏خود جلب کرده است. مجموع کارهای اخیر آنها نیز با عنوان «گزارش اقلیت» در وبلاگ شخصی شکیب مصدق، در دسترس عموم قرار دارد و به‏طور رایگان، قابل پیاده کردن روی آیفون و بلوتوس است. شکیب مصدق تک‏خوان این گروه است که حالا در آلمان به‏سر می‏برد.

[[sound]]

او می‏گوید ادامه‌ی فعالیت گروه مورچه‏ها در افغانستان، از زمانی که موضوع و سبک کار خود را تغییر داد دیگر امکان‌پذیر نبود. به‏خصوص اجرای ترانه‏های سیاسی، میدان کار آنها را در افغانستان تنگ کرد.شکیب مصدق را از طریق فیس‏بوک پیدا کردم و با او تماس گرفتم. او با کمال میل، از تجربه‏های خود و گروهش گفت و تمام ترانه‏های خود را در اختیار رادیو زمانه گذاشت.

شکیب می‏گوید: منظورش از خوانندگی، دادن آگاهی بیشتر از وضعیت امروز افغانستان به مردم است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>شکیب مصدق:</strong> حدود ده سال پیش کار خوانندگی را شروع کردم که دقیقاً هم‏زمان با اواخر دوران طالبان در افغانستان بود. زمانی که موسیقی جرم بزرگی به‏حساب می‏آمد. بنابراین ما به‏شکل زیرزمینی شروع به کار کردیم. بعد از حکومت طالبان، می‏شود گفت چیزی به نام دمکراسی به افغانستان آمده بود و ما می‏توانستیم فعالیت‏های‏مان را روشن‏تر ادامه بدهیم و ممانعت خاصی در میان نبود.

در این زمان، مانند هنرمندهای دیگر افغانستان به آهنگ‏های عاشقانه و تفننی پرداختیم و با همکاری چند تلویزیون خصوصی در افغانستان موزیک‏- ویدئو‏هایی از ما تهیه و پخش شد که مورد استقبال قرار گرفت. 
بعد از مدتی، من و دوستان عزیزم که همکاران ما در گروه بودند، به این نتیجه رسیدیم که وضعیت کنونی افغانستان دیگر ایجاب نمی‏کند که ما آهنگ‏های عاشقانه و تفننی بخوانیم. بهتر است به موضوعات سیاسی و مسائلی بپردازیم که ما و مردم را آزار می‏دهد.

در این مسیر، از حدود پنج سال پیش گروهی به نامه «مورچه‏ها» درست کردیم که پنج عضو جوان دارد و شاعر، نویسنده، نوازنده و آهنگ‏ساز نیز در بین آنان حضور دارند.

<strong>چرا مورچه‏ها؟ انتخاب چنین نامی، دلیل خاصی دارد یا اتفاقی بوده است؟ اصلاً نام مورچه‏ها را به چه معنابرای این گروه انتخاب کرده‌اید؟</strong>

این اسم را آقای مسعود حسن‏زاده که یکی از بنیانگذاران گروه هستند، انتخاب کردند. دلیلی که می‏شود گفت این است که زندگی مورچه‏ها یک زندگی نظم‌یافته است. آنها آذوقه جمع می‏کنند، کار می‏کنند، از ملکه اطاعت می‏کنند و خود هم از آن آذوقه استفاده می‏کنند.

به‏نظر ما، در کل جامعه‏ی انسانی و به‏خصوص جامعه‏ی افغانستان، شبیه به جامعه‏ی مورچه‏ها است. یک وضعیت مشخص که همه کار می‏کنند و از ملکه اطاعت می‏کنند. می‏شود گفت که ما هم از روی غریزه اطاعت می‏کنیم و یک زندگی یکنواخت داریم و همواره‏ به یک سمت و سو روان هستیم.

مورچه‏ها قشری ضعیف‏نما، ولی خیلی قوی هستند که می‏توانند نماد مردم و جوان‏هایی مانند ما باشند که کار می‏کنیم، زحمت می‏کشیم و برای خود آذوقه جمع می‏کنیم اما اطاعت می‏کنیم. مورچه‏ها گه‏گاهی هم تخطی می‏کنند و مجازات می‏‏شوند. اگرچه تخطی مورچه‏ها غریزی است، ولی تخطی ما از روی نیازی است که در جامعه وجود دارد.

ما شاید از آن روندی که دیگران در آن روان بودند، کمی بیرون شدیم و تخطی کردیم؛ با عنوان «مورچه‏ها» و با اجرای آهنگ‏های سیاسی و اجتماعی که تا اندازه‏ای هم مورد توجه قرار گرفتند.

<strong>اولین ترانه‏ای که شما آن را سرودید و اجرا کردید، ترانه‌ای به سبک پاپ و عاشقانه بود. چطور شد که شما موازی با عوض کردن موضوع ترانه‏های‏تان، سبک خود را هم عوض کردید؟</strong>

موضوع‌های عاشقانه، از چهل سال پیش به این سو، به‏اندازه‏ی کافی از سوی خوانندگان افغانستان طرح و اجرا و برای شنوندگان هم موضوعی یکنواخت شده است. تنها خلایی که در موسیقی افغانستان وجود دارد، حضور موسیقی سیاسی و انتقادی است.

در حالی‏که شرایط کنونی افغانستان و وضعیت کارد به استخوان رسیده‏ی مردم، نیاز به یک حنجره، صدا و گروهی دارد که دردهای این مردم را فریاد بزند و در مقابل بی‏عدالتی و ظلمی که به این مردم روا داشته‌اند، بایستد و فریاد بزند. وقتی مردم چنین آواز و صدایی را بشنوند، مطمئناً با آن هم‏گام و هم‏صدا می‏شوند.

[[photow02]]

اگرچه چون سبک ما، سبک جدیدی است، در ابتدا مردم چندان آمادگی شنیدن آن را نداشتند. ولی به‏هرحال، از اوایل معلوم و مشخص شد که جامعه‏ی جوانان افغان به شدت علاقه‏مند به شنیدن چنین آهنگ‏هایی هستند.

<strong>شما از کلمه‏ی «زیرزمینی» استفاده کردید. ممکن است توضیح بدهید که در چه شرایطی ترانه‏های‌تان را اجرا، ضبط و توزیع می‏کردید؟</strong>

ما در افغانستان یک گروه پنج نفره بودیم. آقای مسعود حسن‏زاده ترانه‏سرا و آهنگساز گروه بود. در ضمن ایشان گیتار الکترونیک هم می‏نوازند. یک استودیوی کوچک داشتیم. من هم می‏خواندم و هم در خدمت کیبورد و لوازم پرده‏ای بودم و کارها را تنظیم می‏کردم. در همان استودیوی کوچک کار را ضبط می‏کردیم و به‏شکل ام‏پی‏۳، بدون در نظر داشتن بازار، اول از طریق اینترنت توزیع می‏کردیم.

چون برای ما بازاری وجود نداشت. در افغانستان هیچ قانونی هم برای کپی‏رایت وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، فکر نمی‏کنم، هنوز فرهنگ بازار موسیقی وجود داشته باشد که ما بتوانیم کارهای‏مان را از طریق سی‏دی منتشر کنیم و حداقل بتوانیم هزینه‏ها را دوباره پس بگیریم.

هدف ما اما بزرگ‏تر از برگرداندن هزینه‏ی کارمان بود. به این دلیل، ما آهنگ‏ها را ضبط می‏کردیم و به شکل ام‏پی‏۳، اول از طریق اینترنت پخش می‏کردیم و بعد هم برای پیاده کردن روی موبایل و بلوتوس در اختیار مردم گذاشتیم.

<strong>چطور شد که این استودیوی کوچک را ترک کردید و چه شد که مجبور شدید در کل افغانستان را ترک کنید و به آلمان بروید؟</strong>

ما از قبل پیش‏بینی کرده بودیم که به احتمال زیاد در افغانستان به مشکل برخورد کنیم. از هر زبان و هر حنجره‏ای انتظار اعتراض هست و می‏رود، به‏جز حنجره‏ی هنر و یا موسیقی.در گفت‏وگوهای قبلی‏ام که با بعضی از رسانه‏ها داشتم هم گفته‏ام که هنرمندان افغانستان غرق در موضوع‌های تجاری و عاشقانه‏ی خود هستند. از گذشته تا امروز، کمتر به مسائل خلاف جریان پرداخته‏اند. بنابراین توقع و انتظار نمی‏رفت که چند جوان‏ بیایند و به نام موسیقی، خلاف جریان غالب چیزی بگویند. از آن‏جا که موسیقی می‏تواند بین جوان‏ها خیلی تأثیرگذار باشد، پیش‏بینی می‏کردیم که با مشکل روبه‌رو شویم.

از دو سال پیش به این سو، حتی در رسانه‏ها و تلویزیون‏های خصوصی‏ای که قرارداد داشتیم، آهنگ‏های ما، بدون هیچ دلیلی، پخش نمی‏شدند. کم‏کم فضا برای ما محدودتر می‏شد. طوری‏که وقتی می‏خواستیم آهنگی پخش کنیم، تنها راه اینترنت بود. چون هیچ رسانه‏ و تلویزیونی در افغانستان جرئت نمی‏کرد که آهنگ‏های سیاسی پخش کند.

تا این‏که آلبوم «گزارش اقلیت» منتشر شد. قبل از این‏که این آلبوم به بازار برود، یک محک زدیم. دو برنامه در دانشگاه هرات به مناسبت فارغ‏التحصیلی دانشجویان برگزار شد که مقامات دولتی و محلی هم در آن‏جا حضور داشتند. برای اولین بار، دو آهنگ سیاسی، یکی در مورد تقلب و انتخابات و دیگری در خط اخبار را در آن‏جا اجرا کردیم.

بعد از آن، دو برنامه‏ی دیگر ما لغو شد و ما به شدت احساس کردیم که فضا دارد کم‏کم برای‌مان تنگ می‏شود و امکان آن می‏رود که ما روزی، به شکلی، به یک مشکل بزرگ و جدی بربخوریم. به همین دلیل به مرور که مشکلات بیشتر می‏شد، ما به این نتیجه رسیدیم که دیگر نمی‏شود به یک استودیوی کوچک اکتفا کرد و اگر هم بخواهیم، شاید ما را راحت نگذراند.

درست است که افغانستان در حال حاضر یک حکومت مستقل دارد، ولی هزار دسته و هزار جناح و هزار عقاید در آن فعالیت دارند. خیلی مشکل است که بتوانی در افغانستان احساس امنیت کنی و کار سیاسی، آهنگ سیاسی و برنامه‏ی سیاسی داشته باشی.

ما، و به‏خصوص من، احساس ناامنی کردیم. از افغانستان بیرون آمدیم. ما در هرات بودیم، آقای حسن‏زاده به کابل رفت و یک دوست دیگر به آلما‏آتا (قزاقستان) رفت و به‏هرحال از هم جدا شدیم، ولی همکاری‏های ما هم‏چنان ادامه دارد و می‏خواهیم از راه دور، کارمان را دوباره با هم شروع کنیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/12/post_211.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/12/post_211.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 13 Dec 2010 15:15:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«با زندگی نابینایان آشنا شویم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>روز یکشنبه، چهاردهم آذرماه، شهر آمستردام میزبان پری زنگنه، خواننده‏ی سرشناس ترانه‏های محلی ایران بود.

[[sound]]

در این برنامه که در «کافه مضراب»، یکی از مراکز فرهنگی ایرانی شهر آمستردام برگزار شد، خانم زنگنه در باره‏ی کتاب‏ خود «آن سوی تاریکی» که توسط انتشارات کتابسرا منتشر شده به زندگی نابینایان در ایران پرداخت و قسمت‌هایی از کتاب خود را برای حاضران در جلسه خواند. به همین بهانه، با او به گفت‏وگو نشسته‏ام.</small></strong>

هدف من توزیع کتابم بود که خوشبختانه خیلی از آن استقبال شد؛ به نسبت جمعیت و همین گروه کوچکی که در این فرصت کوتاه توانسته بودند در این سرما تشریف بیاورند میزان استقبال خوب بود. خیلی سپاسگزار هستم. تقریباً ۴۰ نفر آمده بودند و توانستیم همین تعداد کتاب را توزیع کنیم.

[[photow01]]

گشایش کار کتاب نابینایان یک روشنایی و بخت خوشی برای نابینایان که هست، انشاالله برای همه باشد. بدون استثنا همه‏ی خانم‏ها و آقایان حاضر در این گردهمایی، واقعاً با استقبال بسیار زیاد و بسیار صمیمانه، کتاب‏ها را دریافت کردند که البته با مطالعه‏ی آن کتاب هزاران پنجره باز خواهد شد. مانند این‏که هزاران صفحه خوانده خواهد شد. چون هر یک نفر، نماینده‏ی ده‏ها نفر از مردم هستند که کتاب را مطالعه می‏کنند.

<strong>کمی درباره‏ی کتاب خود بگویید و این‏که محتوای کتاب چیست؟</strong>

این کتاب حاصل سال‏ها تجربه‏ی من پیرامون مسئله‌ی نابینایی است و هم‏چنین مسائلی که بارها و بارها از سوی همگان طرح می‏شود. من تصور کردم واقعاً لازم است که جامعه را آموزش بدهیم. البته در این برهه از دوران، نابینایان در همه‏ی کشورها همین‏طور پیش می‏روند و تحصیل می‏کنند، ولی جامعه چیزی راجع به نابینایی نمی‏داند. از این جهت، من این کتاب را نوشتم.

تمام این کتاب حاصل زحمات خودم است که روزها و ماه‏ها با همه‏ی نابینایان، اعم از مادرزاد و غیر مادرزاد مصاحبه می‏کردم تا ببینم نیاز، توانایی، توقع و یا گله‏ی یک فرد نابینا از اطرافیان و اجتماع چیست. این است که بهترین قدم همین بود که جامعه را آموزش بدهیم.

البته مسئله‏ی دیگر هم به این هدف من اضافه شد و آن این‏که اخیراً تمام مدارس دنیا به‏تدریج تصمیم گرفته‏اند که دانشجو، هنرجو و کودک نابینا را به طور مستقیم در مدارس در کنار فرد بینا قرار بدهند. البته دانشگاه‏ها که همین‏طور هست ولیکن در آموزش‏های اولیه در دوران کودکی خیلی کمک بزرگی است که مدارس دیگر آن‏طور برای پذیرش نابینایان ایزوله نیستند. از این جهت، من جامعه را به‏این طریق آموزش دادم که چگونه پذیرای فردی باشند که با هزاران توانایی نمی‏بیند.

[[photow02]]

<strong>در اروپا امکانات مخصوصی برای رفت و آمد و استفاده از اتوبوس و دیگر وسایل نقلیه‏ی عمومی، برای نابینایان طراحی شده است. جامعه‌ی ایران اما هنوز این آمادگی را ندارد. آیا شما این برنامه را قابل پیاده کردن در ایران می‏بینید یا هنوز زود است؟</strong>

کم‏کم قابل پیاده کردن می‏‌شود. برای این‏که فعالیت‏ برای نابینایان الان ۸۰ سال است که در ایران پا گرفته و بچه‏هایی که دیروز نوآموز بودند، الان خودشان جوانانی هستند که درباره‏ی نابینایان و ارتباط آنان با جامعه دانش اندوخته‏اند و همین‏طور خودشان ان‏جی‏او تشکیل داده‏اند. به‏هرحال آنها تحصیل کرده‏اند. می‏خواهم بگویم که همه‏ی جهان تقریباً دارد در این زمینه جلو می‏رود.

وسایل نقلیه و این‏گونه امکانات در این طرف دنیا یک‏ذره کامل‏تر است، ولی آن طرف دنیا هم این قضیه شناخته شده و دارد جلو می‏رود. مسئله‏‏ی دیگری که هست، کمک‏های فردی شرقی‏هاست که همچنان به‏جاست. این است که مردم هم در رفت‏وآمد به نابینایان کمک می‏کنند.

نابینایان در اجتماعات امروزی دنیا کاملاً شناخته شده‏اند. این شناخت می‏تواند کامل‏تر هم بشود که البته به‏نظر من، خواهد شد.

<strong>اولین چیزهایی که یک انسان نابینا در شهر تهران برای رفت و آمد نیاز دارد چه چیزهایی می‏توانند باشند؟</strong>

خود نابینا اصولاً مسئولیتی نسبت به جامعه دارد و آن این است ‏که با برداشتن وسایل نابینایی با خودش، اجازه دهد که مردم بدانند که آن فرد نابینا است. چون این مسئولیت اوست.

عینک و عصای سفید کاملاً لازم است. همه‌ی نابینایان باید عصای سفید در دست بگیرند. می‏دانید که این عصا خیلی کمک می‌کند. علاوه بر این‏که برای خود نابینا کمک است، به دیگران هم اجازه می‏دهد که بدانند این فرد نابینا است. البته بازوبندهایی هم هست که متأسفانه بعضی از نابینایان دوست ندارند با خودشان حمل کنند. عینک تیره هم که مشخص است.

بعضی‏ها عینک نمی‏زنند، بعضی‏ها بازوبند برنمی‏دارند که به نظر من، هیچ‌کدام از اینها نمی‌تواند باعث شرمندگی باشد. به‏هرحال اعضای ما انسان‏ها مستهلک می‏شود و از بین می‏رود و پایدار و جاودان که نیست. این‏ وسایل برای آن است که زندگی را برای خودمان راحت کنیم و به جامعه هم احترام بگذاریم که مردم بدانند فرد نابینا است و ملاحظه‏اش را بکنند.

[[photow03]]

وظیفه‏ی همه‏ی دست‏اندرکاران است که یک‏سری از آموزش‏های عمومی را به مردم جامعه آموزش و علامت‏ها را در تلویزیون نشان بدهند؛ نه تنها در ایران، همه‏جا. کم‏وبیش دارد این مسئله پیش می‏رود. تهران شهر بزرگی است و همین‏طور طی سال‏ها به وسعت‏ آن اضافه شده است. این باعث می‏شود که فرد نابینا به‏جز یکی‏ دو کوچه و محل خودش، بقیه‏ی جاها را به سختی رفت‏وآمد کند. اتوبوس و وسایل نقلیه‏ی عمومی دیگر، مانند این‏جاها، جلوی خیابان محل زندگی آدم نمی‏ایستد. چون تهران دارای کوچه پس‏کوچه‏های زیادی است، وسیع است و وسایل نقلیه نمی‏توانند از همه‏جا رد بشوند. از خیابان اصلی رد می‏شوند، ولی فاصله خیلی زیاد است.

این است که بیشتر مردم کمک می‏کنند. مردم می‏دانند، مردم می‏بینند و کمک می‏کنند. البته این معضل اصلی است و نمی‏شود کاری هم کرد. چون تهران بزرگ است و همین‏طور به بزرگی شهر اضافه شده است. این باعث می‏شود یک نابینا نتواند مسیری را مثلاً تا محل کارش هر روز برود و بیاید. معهذا چون انجمن‏ها بیشتر در همه‏ جای شهر هستند، نابینایان به طریقی می‏توانند راه خودشان را پیدا کنند. وسایل نقلیه هم باید آمادگی بیشتری داشته باشند و مثلاً اتوبوس‏ها پله‏های مخصوص برای پایین آمدن فرد نابینا داشته باشند.

امیدوارم این کتاب من نه تنها در ایران، بلکه به زبان‏های مختلف ترجمه شود. چون در همه‌جا این آگاهی لازم است و این‏که هر فردی از اجتماع، به شکرانه‏ی سلامتی خودش، این داستان را بداند.

مردم هم مسئولیت دارند. مسئولیت مسئولان به‏جای خود، انجمن‏ها به‏جای خود، ولی این چیزی است که من واقعاً تشخیص داده‏ام. این معالجه را تشخیص داده‌ام که جامعه باید آموزش ببیند. اصولاً کلمه‏ی نابینا مردم را متأثر می‏کند و زیاد لازم نمی‏بینند که آموزشی در این زمینه ببینند. متأسفانه جمله‏ی «این مشکل من نیست» را تکرار می‏کنند.

اما اگر مقداری این بی‏توجهی کنار برود، همه‏ی مردم به‏هرحال، در تشکیل یک جامعه‏ مسئولیت دارند و مؤثرند. این است که فکر می‏کنم کتاب من بیشتر از هر وسیله‏ی نقلیه و علامت‏ها، بتواند کمک باشد.

<strong>شما الان در اروپا هستید و به‏جز این‏که در مدت سفر‏تان در اروپا، پلی بین ایرانیان داخل ایران و ایرانیان خارج از کشور هستید، همین‏طور پلی هم هستید بین نابینایان و بینایان؛ با توجه به این‏که شما در جوانی بینایی خود را از دست داده‏اید، آیا این تجربه را نیز در کتاب منعکس کرده‌اید؟</strong>

به نکته‏ی خوبی اشاره کردید. واقعاً همین‏طور است؛ من پلی شدم. البته که هر نابینایی با رفت‏وآمد خود در جامعه، با احراز شغل و تشکیل زندگی اجتماعی، تقریباً نمونه‏ای برای همه‏ی مردم می‌شود. اغلب من مردم را می‏بینم که می‏گویند یک دوست نابینا دارند و با خانواده‏اش رفت‏وآمد می‏کنند. مردم مهربان‏اند. در جلسه‏ی دیروز همه سئوال می‏کردند که ما یک دوست نابینا داریم یا یک دانشجوی نابینا هست و رفتار ما با وی بدین گونه است. آیا رفتار ما با او درست است؟ برداشت ما از عملکرد او درست است؟ و ... از این‏گونه سئوال‏ها.

[[photow04]]

من در این کتاب اشاره کرده‏ام که خود نابینایان هم باید جنبه‏ی آموزش را از یاد نبرند و ناراحت نشوند. اگر رفتاری ناآگاهانه و غیرعمدی برای‏شان خوشایند نبوده، درصدد رفع این چیزها، به طور شخصی بربیایند و روحیه‏شان را از دست ندهند. خیلی مسلط باشند به خودشان. با کمی خوش‏بینی و آموزش، این ارتباط خیلی عالی می‏شود.

از این جهت بود که من همه‏ی تجربیات، توقعات و گله‏ها و حرف‏های خودم را در این کتاب، به انضمام بخشی از زندگی خودم که بایستی به‏هرحال حضور خودم را در کتاب می‏گفتم، آورده‏ام. در این کتاب، من از رشد یک بچه‏ی نابینا تا پایان زندگی‏اش که همان زندگی اجتماعی‏اش می‏شود گفته‏ام. شرح حال تمام مدارس دنیا را آورده‏ام. از افراد شناخته شده گفته‏ام و ...

امیدوارم کتاب من، تحت نظر یک سازمان و انجمن، به زبان به‏خصوص آلمانی ترجمه شود. چون آلمان و اتریش خیلی در برخورد با نابینایان برای همه جا الگو بوده‏اند. این است که فکر می‏کنم درک این کتاب برای این جامعه خیلی زیاد خواهد بود. امیدوارم کتاب من روزی جایزه‏ی نوبل را بگیرد که در نوع خودش خیلی کم است و نقدهای بسیار خوبی از این کتاب گرفته‏ام.

قرار است با دانشجویان معماری هم کمی جلسه‏ داشته باشیم که به نیازهای یک نابینا در منزل و اماکن توجه کنند و آنها را در پروژه‏های‌شان پیاده کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/12/post_210.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/12/post_210.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 07 Dec 2010 15:30:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«دموکراسی این نیست»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>هادی خرسندی، طنزپرداز نامی ایرانی مانند هزاران دوستدار هنر مرضیه، در سوگ دوست عزیز خود به‏سر می‏برد؛ دوستی که نام خود را با کارهایی ماندگار، در تاریخ هنر فارسی‏زبانان جاودانه کرده است. همین تنها اجرای غزل «بوی جوی مولیان» از رودکی، سردفتر شعر پارسی، از جانب مرضیه و بنان، کافی است تا او را در قطار اسطوره‏های هنر ایران جای دهد.

[[sound]]

اما چرا حضور در مراسم خاکسپاری این هنرمند برجسته، باعث جنجال شده و هنرمند دیگر ما هادی خرسندی، آماج بهتان و ناسزا شده است؟ چرا هادی خرسندی هم‏زمان با سوگواری برای از دست دادن مرضیه، باید با گروهی از مردم بجنگد که پاس داشتن هنر مرضیه را از سوی او برنمی‏تابند؟

این‏ها سئوال‏هایی هستند که تنها خود هادی خرسندی می‏تواند پاسخ آنها را بدهد. بعد از چند روز تماس و پی‏گیری، سرانجام هادی خرسندی را پیدا کردم و از او پرسیدم این روزها برای او چگونه می‏گذرد و چرا حضور او در مراسم خاکسپاری مرضیه، برای عده‏ای شوک‏آور و غیرمنتظره بوده است؟</small></strong>

[[photow01]]

از همین حرف شما شروع می‏کنم که گفتید انگار برای عده‌ای اتفاق غیر منتظره‌‏ای بوده است. اول متاسفم که چرا غیرمنتظره بود. برای اینکه من حدود ۴۰ سال با مرضیه دوست بودم و به او ارادت داشتم و او یک‏بار می‏مرد که مرد؛ و من در برابر او وظیفه‌ای‏ داشتم.

واقعیت اما این است که من به‏ آن‌جا رفتم و مجاهدین مسئول همه‏ی قضایا بودند. چون مرضیه پیش آنها و مهمان آنها بود. من آن روز، آن‏جا نرفته بودم برای جنگ با مجاهدین. من نرفته بودم برای بازخواست مجاهدین. من برای آخرین دیدار با کسی که هم دوستم بود و هم صدایش در لحظات تنهایی همراهم بود، رفته بودم.

من رفته بودم برای اینکه با مرضیه وداع کنم و اگر مرضیه در ۱۶، ۱۷ سال گذشته همراه مجاهدین بود، به این خواست او و حضور او در این جمع احترام گذاشتم و این را هم گفتم و تکرار می‏کنم که هیچ‏کدام از ما نه برای مرضیه، نه برای دلکش، نه برای سوسن که در گاراژی زندگی می‏کرد و در لوس‏آنجلس از دنیا رفت، هیچ کاری نتوانستیم بکنیم. اگر مسائل پزشکی و رفاهی و زندگی مرضیه را در این چندسال گذشته مجاهدین تأمین کردند، من آن‏جا و دوباره همین‏جا، از آنها تشکر می‏کنم.

اینکه مجاهدین، این پول را از کجا آورده‏اند، بحث الان من یا بحثم در مراسم مرضیه نیست. من برای دعوا نرفته بودم و شان یک نویسنده و طنزنویس را که ۴۵ سال است برای ملتی می‏نویسد، بالاتر از این می‏دانم که اجازه نداشته باشد برای کارهای خودش تصمیم بگیرد. دمکراسی این نیست که به من بگویند چه‏کار بکنم یا چه‏کار نکنم.

<strong>چقدر انتظار این نقدهایی که دریافت کردید را داشتید؟ یعنی در آن حدی بود که شما فکر می‏کردید یا بیشتر بود؟</strong>

کمتر بود. ولی من همان‏جا در سخنرانی گفتم که من فاتحه نمی‏خوانم. فاتحه نمی‏خوانم هم به این معنا است که من به عقاید همه، به نظرات همه احترام می‏گذارم، اما البته به نظرات خودم، بیشتر از هر نظر دیگری احترام می‏گذارم. در این سن و در این موقعیت، هرکاری که دلم بخواهد را می‏کنم و قضاوت آن را می‏گذارم نه به مردم تب‏آلوده‏ و نه به قضاوت‏های غرض‏آلوده یا به‏هرحال زخمی امروز.

قضاوت‏ آن را می‏گذارم به آینده‏ای که همه‏ی این دردها و همه‏ی این غرض‏ها را همراه خود خواهد آورد و به نقطه‏ای خواهد رسید که نگاه می‏کند که در این تاریخ، هادی خرسندی با این کاری که کرد، آیا خطر کرد؟ آیا از خودگذشتگی کرد؟ آیا خبط کرد؟ و یا نه کار زیبایی کرد؟

من به‏هرحال، با تمام نیرو و قدرت خودم، پشت سر هر حرفی که می‏زنم و هرکاری که می‏کنم، ایستاده‏ام.

<strong>لحن شما با لحنی که در سخنرانی مراسم خاکسپاری مرضیه داشتید متفاوت است. امروز معلوم است که آزرده هستید. معلوم است که حرف‏های می‏شود گفت ناخوشایند، زیاد شنیده‏اید. حتماً خیلی از شنوندگان ما هم عادت دارند صدای هادی خرسندی‏ای را بشنوند که همیشه تسلط دارد روی هر اتفاقی که می‏افتد و به آن با طنز نگاه می‏کند. این ماجرا روی فعالیت شما چه تأثیری گذاشت؟</strong>

فقط مقداری وقتم را گرفت و من برای همه‏ی آنهایی که نظر تند و صریح دادند، احترام قائلم و از آنها سپاسگزارم. از آنهایی هم که حمایت کردند، سپاسگزارم. از آنهایی هم که با یک فحش از کنار آن رد شدند، بیش از همه سپاسگزارم. 

[[photow02]]

حق با شماست؛ لحن من اندکی تند بود، ولی الان دوباره برمی‏گردم.

در این‏ زمینه که پرسیدید نظرات مخالف و موافق چگونه بود، مثالی می‌زنم. فرض کنید آقای مسعود بهنود که طرفدار مجاهدین نیست- چون هرکس از من طرفداری کرد، گفتند از مجاهدین است اما نویسنده‏ای مانند آقای بهنود طرفدار مجاهدین نیست، حتی به او اتهام علاقه‏مندی‏ به بخشی از جمهوری اسلامی هم می‏زنند- برای من نامه‏ای نوشت و این حرکت مرا تایید کرد. نامه‏اش را روی سایت «اصغرآقا» گذاشته‌ام.

از این تایید‏ها که تمرین دمکراسی است، بسیار برای من رسید. حال اگر من قربانی هم شده باشم، از اینکه اندکی نشانه‌های دمکراسی هم در آن دیدم راضی‌ام.

<strong>ممکن است به روزهای خوبی که با خانم مرضیه داشتید برگردید و یکی از خاطرات خوب‏تان را برای ما تعریف کنید؟ از آن خاطره‏هایی که شما را وادار کرد در مقابل حتی باورهای خودتان بایستید و به مجلس خاکسپاری او در میان گروهی بروید که هم‌عقیده شما نیستند.</strong>

بار اولی که به منزل مرضیه رفتم، حدود پانزده سال پیش از انقلاب بود. چیزی عجیبی که در زندگی مرضیه دیدم این بود که مستخدمه‏‏ی او، یعنی بانویی که کارهای او را انجام می‏داد ناشنوا بود. من برای این بانو خیلی افسوس خوردم که آدم تمام مدت توی خانه‏ی مرضیه زندگی کند، ولی قدرت شنوایی نداشته باشد.

آخرین دیدار من با مرضیه هفت ماه پیش و زمانی بود که دختر مرضیه، هنگامه، در ۵۰ سالگی درگذشت و ما بر سر مزارش رفتیم. در آن‏جا مرضیه صدایش را سر داد و ترانه‏ی «بهارم، دخترم، از خواب برخیز» را خواند. بعد از اینکه این ترانه بر سر مزار پخش شد، خودش هم آن را خواند و گفت: «من خودم چشم‏های هنگامه را بسته‏ام.» من از این همه جوهر داشتن این بانو واقعاً تعجب کردم.

حال اینکه مرضیه ۱۷ سال پیش خطر کرد، اشتباه کرد، هرکار کرد، به‏نظر خودش درست بود. اینکه مجاهدین چه بودند، چه کردند، از کی پول گرفتند، چرا… اینها همه تصمیم مرضیه‏ بود که می‏خواست از ایران بیرون بیاید و می‏خواست به دام بدبختی‏ در امریکا نیفتد. تصمیم گرفت به میان مجاهدین برود و روی این تصمیم خودش تا روز آخر، تا دم مرگش، با همه‏ی طعن‏ها، با همه‏ی لعن‏ها ایستاد. تشویق‏ها هم البته در کنارش بود.

پایداری او را باز قدر می‏دانم و این‏ یکی از خاطره‏هایی است که از آن بانوی بزرگ دارم که گفت: «اگر مستم، من از عشق تو مستم» و من همواره عشق مرضیه را با همین ترانه‏اش در دل خودم تکرار می‏کنم و می‏بینم که من اگر مستم، از عشق صدای او، از عشقی است که ۴۰ سال با نوای خودش به من داد. من همواره صدای او را گوش می‏کنم و همواره مستم به این مستی. مستی دوستی هم اضافه می‏شود که هرجا من برنامه داشتم، سبد گل مرضیه در این سال‏ها می‏رسید.

شب آخری که داشتم از ایران بیرون می‏آمدم، دو سال قبل از انقلاب بود، من از مرضیه به عنوان یک دوست و میهمان ساده دعوت کرده بودم، اما او با ارکسترش آمد و در آن گودبای پارتی بزرگی که از سوی روزنامه‏ی اطلاعات و اطلاعات بانوان برای من گرفته شده بود، مرضیه بسیار به من محبت کرد.

از جایی باید شروع بشود، عده‏ای باید فحش بخورند، کتک بخورند، قربانی بشوند، شهید بشوند، ولی به هر حال ما باید یاد بگیریم که می‏توانیم از خودمان مایه بگذاریم و مقداری هم گوش به حرف مشوقانه و مصلحانه‏ی اطرافیان ندهیم. حتی خطر بکنیم تا روزگار بی‏خطر، روزگار بی‏طعنه و کنایه و خلاصه روزگاری را به دست بیاوریم که هرکسی اجازه داشته باشد، در هرکاری که می‏کند آزاد باشد، بی‏آنکه مخل آزادی دیگران باشد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/11/post_209.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/11/post_209.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Nov 2010 14:45:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جشنواره‌ی فیلم به جای نیرو‌ی نظامی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>روز شنبه، سیزدهم نوامبر، قرار است در شهر آمستردام جشنواره‌ی فیلم افغانستان آغاز به کار کند؛ جشنواره‌ای که تنها به پخش فیلم‌های ساخته‌ی فیلمسازان افغانی محدود نمی‌شود و در برنامه‌ی آن اسم چند تن از خوانندگان جوان افغان و عکاس را هم می‌شود دید که  کارهای هنری خود از افغانستان را عرضه می‌کنند. 

[[sound]]

در این زمینه، گفت‌وگویی با پروین میررحیمی، مدیر این جشنواره انجام داده‌ام.پروین رحیمی با اینکه ایرانی‌تبار است و در اروپا بزرگ شده، ترجیح داد به زبان انگلیسی به سئوالاتم پاسخ دهد. با نام او پیش از این در جشنواره‌‌های فیلم‌های ایرانی در هلند آشنا بودم؛ جشنواره‌ای که بین ایرانیان هلند شناخته شده است و هر سال به طور مرتب برگزار می‌شود.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>دقیقاً بعد از خروج نیروهای هلند از افغانستان، جشنواره فیلم‌ افغانستان شروع به فعالیت کرده است. آیا این به معنای آن است که هلند نمی‌خواهد مردم افغانستان را تنها بگذارد یا تنها تصادف بوده است؟ </strong>

<strong>پروین میررحیمی:</strong> ما فکر کردیم حالا که نیروهای نظامی هلند از افغانستان برگشته‌اند و همین‌طور انتخاباتی که اخیراً در افغانستان برگزار شده است فضای متفاوتی را در افغانستان ایجاد خواهد کرد. به‌علاوه همین که خود مردم افغانستان می‌خواهند برای خود دموکراسی بسازند موضوع جالبی است. بنابرین فکر کردیم شاید وقت آن رسیده است که افغانستان را خارج از جنگ و طالبان از طریق فیلم‌ها ببینیم و بشناسیم. مردم نه آن قدر زیاد از فرهنگ و مردم افغانستان می‌دانند و چیزی هم که می‌دانند از رسانه‌هاست که آن هم محدود به موضوع جنگ و خشونت است.

دنبال فیلم‌های تازه‌ساخت افغانی گشتیم که این کشور را از نگاه دیگر معرفی می‌کند و آنها را در این جشنواره جای دادیم. به خاطر اینکه همیشه در کنار جنگ و بدبختی جنبه‌های دیگری هم در جامعه وجود دارد که زیر سایه‌ی جنگ نادیده می‌ماند. ازجمله جنبه‌ی زیبایی که مردم تلاش دارند جامعه‌ی برابر و دموکراتیک برای خود بسازند. این چیزی است که ما می‌خواهیم  روز شنبه، سیزدهم نوامبر به مردم نشان دهیم.

<strong>بودجه‌ی این جشنواره از کجا تامین می‌شود؟</strong>

بودجه‌ی این جشنواره را سازمان هیفوس تامین می‌کند ولی بودجه‌ی ما آن‌قدر زیاد نیست. چون ما خود آخرین لحظه بعد از برگشتن نیرو‌های نظامی هلند به این نتیجه رسیدیم و تقاضا کردیم. چون فکر کردیم باید برنامه‌ای به جز جشنواره‌ی فیلم‌های ایرانی داشته باشیم. به غیر از هیفوس و سه‌دی‌آ، سینمای ریالتو هم کمک کرده و با قیمت خیلی کم سالن فیلم به ما اجاره داده و در این طرح همکاری دارد.

<strong>شما مدیر برنامه‌ی جشنواره‌ی فیلم ایرانی هم هستید که سالانه در هلند برگزار می‌شود. تفاوت  این دو جشنواره‌ در چیست؟</strong> 

مقصد هر دو جشنواره یکی است. ما می‌خواهیم ایران و هم افغانستان را از دیدی دیگر معرفی بکنیم؛ نه آن چیز‌هایی که ما در رسانه‌ها  از دو کشور می‌خوانیم و می‌بینیم. بیشتر به جنبه‌ی انسانی و هنری آن توجه داریم؛ و تفاوت‌هایی که در کشورهاست. در ایران به آن شیوه‌ای که در افغانستان هست جنگ نیست، ولی در افغانستان اتفاق‌های مختلف و فوری روی می‌دهد و کشورهای گوناگون هنوز نیرو‌های نظامی خود را در آن‌جا نگه داشته‌اند. این ناخواسته به جشنواره جنبه‌ی سیاسی می‌دهد. چون مردم افغانستان در اینگونه شرایط به‌سر می‌برند. 

<strong>این جشنواره هم قرار است هر سال برگزار شود؟ </strong>

ما هنوز نمی‌دانیم. امید داریم که مردم در این جشنواره حضور پیدا کنند تا از این جشنواره‌ی یک‌روزه‌ی فیلم افغانستان پشتیبانی شود.فکری هم درباره‌ی برگزاری جشنواره‌ی مشترک فیلم‌های ایران، افغانستان و تاجیکستان کرده‌ایم. می‌خواهیم یک بار انجام دهیم و ببینیم که چه نتیجه‌ای خواهد داد. سبک و نیاز مردم هم به دست‌مان خواهد آمد. البته وابسته به آن است که این کشورها در هنر فیلمسازی چطور پیشرفت خواهند کرد. فعلاً این‌بار را برگزار خواهیم کرد تا ببینیم آیا مثل جشنواره‌ی فیلم‌های ایران موفق می‌شود یا خیر. آن وقت تصمیم خواهیم گرفت که این جشنواره‌ها را جدا از هم و یا مجموع فیلم‌های این سه کشور را در یک جشنواره نمایش دهیم. این کاملاً بستگی دارد به پشتیبانی و توجه مردم.

<strong>فیلم‌ها را چگونه انتخاب کردید؟</strong>

همه‌ی ما می‌دانیم که هنر فیلمسازی در افغانستان، در ده سال گذشته و در دوران نفوذ طالبان چندان وجود نداشت. از این‌جا ما دست خود را بازتر گذاشتیم و فیلم‌های ساخته‌ی سال دوهزار و پنج تاکنون‌ را انتخاب کردیم. ما می‌خواستیم هم فیلم‌های زیبای حرفه‌ای و هم فیلم‌هایی که چهره‌ی واقعی افغانستان‌ را در بر گرفته است نشان دهیم و کارهای فیلمسازان افغان و همین‌طور کسانی که با منطقه آشنایی بیشتری دارند را جمع کنیم. 

همین‌طور فیلم‌های جدید، یعنی آنهایی را که تازه ساخته شده‌اند و به موضوعاتی پرداخته‌اند که ما هنوز از آنها یا اطلاع نداریم و در کل چیزی تازه‌ای برای گفتن دارند نشان دهیم؛ فیلم‌هایی که می‌توانند در ساختن پلی بین مردم خارج و داخل افغانستان کمک کنند. این نشانه‌ها، ازجمله اولویت‌های ما برای انتخاب فیلم‌ برای جشنواره‌ی فیلم افغانستان بوده است.

<strong>جشنواره‌ی فیلم افغانستان، ساعت سه بعد از ظهر در سینمای ریالتا  Rialtoآمستردام، کار خود را شروع می‌کند و تا دیروقت شب ادامه خواهد داشت.فیلم‌هایی که در این جشنواره به نمایش گذاشته می‌شود اینهاست: «معتاد در افغانستان» ساخته‌ی الی صفری، «آخرین ملکه‌ی روی زمین» ساخته‌ی محمدرضا عرب، «نمایی از افغانستان» ساخته‌ی کانچبه سرخابی، «پایان زمین» ساخته‌ی ملک شفیعی، «تهران- کابل- تهران» ساخته‌ی البرز امینی، «سه یادداشت» ساخته‌ی جینا گاوسی، «جنگ تریاک» ساخته‌ی صدیق برمک، «افغانستان رای بده!» کار مشترکی از هاوانا مارکینگ و مرتین هیرینگ و چند فیلم دیگر ساخته‌ی فیلمسازان جوان افغانی و هلندی.</strong>

<strong>در پایان این جشنواره، رپ‌خوان جوان افغانی-‌ هلندی DSI-BEL و دی‌جی روشن، فضای جشنواره را جوان‌پسندتر خواهند کرد و با کار‌های تازه‌ی خود اندیشه‌ی نسل خود را به حاضران انتقال خواهند داد؛ نسلی که با اینکه در اروپا  به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند اما افغانستان‌را وطن اصلی خود می دانند. </strong>

<object width="285" height="230"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/mHyL5jfdJ9U?fs=1&amp;hl=en_US"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/mHyL5jfdJ9U?fs=1&amp;hl=en_US" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="230"></embed></object>

سایت این جشنواره: <a href="http://www.afghaansfilmfestival.nl">اینجا</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/10/post_208.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/10/post_208.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 Oct 2010 18:48:08 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تنهاترین شاعر سمرقند</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>حیات نعمت سمرقندی، شاعر و پژوهشگر، حدود سه دهه مسئولیت مرکز غیر دولتی فرهنگ تاجیک در سمرقند را بر عهده داشت و آن طور که خود او می‌گوید پنج سال پیش از جریان بسته شدن این مرکز حدود چهل روز در خانه زندان بود؛ چهل روزی که برای او آسان نگذشت. این مرکز فرهنگی تاجیکان یکی از سه مرکز بود که در شهر سمرقند فعالیت می‌‌کردند و هرکدام با شیوه‌ها‌ی گوناگون برنامه‌های فرهنگی و گاهی سیاسی برگزار می کردند. حالا در سمرقند یک مرکز فرهنگی باقی مانده است که آن هم دولتی است.

[[sound]]

حیات نعمت در یک گفت‌وگوی کوتاه، از مرکز فرهنگی‌ای که خود او ریاست آن را بر عهده داشت گفت؛ مرکزی که در بسته شدن درهای آن، گاهی خود مردم تاجیک‌زبان را هم مقصر می‌داند.</small></strong>

در بسیاری از اتفاق‌هایی که می‌افتد خود آدم‌ها نقش دارند. چون دو چیز را  نفهمیده‌اند. مرکزی که تشکیل دادم، با حرکت جمال میرسعیدوف فرق داشت. حرکت جمال میرسعیدوف، حرکت اپوزیسیونی و سیاسی بود، اما مرکز ما یک مرکز کاملاً فرهنگی بود. دولتی‌ها می‌گفتند که سمرقند خود شهر تاجیک‌ها باشد. داشتن مرکز فرهنگ تاجیک برای چه لازم است؟ من در جواب‌شان می‌گفتم: پس چرا شما مرکز معنویت و معرفت ازبکان را در جمهوری ساخته‌اید؟ مرکز معنویت و معرفت ازبک در جمهوری ازبکستان برای چه لازم است؟ چون فهمیدید که مردم به فقر معنوی دچار شده‌اند اقدام به ساخت چنین جایی کردید. برای ما تاجیک‌ها نیز همین چیز لازم بود. چون مردم ما هم از معرفت دور شده‌اند.

[[photow01]]

<strong>حالا این مرکز فرهنگی تخریب شده و مکان دیگری، با مسئولیت افراد دیگر و با رعایت قوانین دولتی، در زمینه‌های فرهنگی فعالیت می‌کند. مرکز فرهنگی جدید دیگر مثل قبل بین مردم شناخته‌شده نبوده و محلی برای رفت و آمد شاعر و نویسندگان تاجیک نیست.</strong>

<strong>حیات نعمت سمرقندی یکی از بهترین مترجمان شعرهای سعدی به زبان ازبکی است و به زبان‌های تاجیکی، روسی و ازبکی شعرهای زیادی سروده است که بسیاری از آنها تا به حال روی چاپ را ندیده‌اند. شعرهای حیات نعمت در بسیاری موارد اعتراضی است و او را به عنوان یکی از روشنفکران مبارز تاجیک در تمام آسیای میانه و روسیه می‌شناسند.

او حالا در خانه‌ی برادر خود به تنهایی به فعالیت خود ادامه می‌دهد. کار اخیر او تحقیقی در واژه‌های محلی سمرقندی در غزلیات مولانا است؛ کار چندساله‌ای که بر اساس آن نتیجه می‌گیرد که مولانا در سمرقند زاده شده است و نه در بلخ. در آثار تازه‌ی حیات نعمت درباره‌ی مولانا، تولد او در وخش تاجیکستان و سفر بعدی خانواده‌اش به سمرقند روشن شده است. حیات نعمت بر اساس زبان مولانا می‌گوید او باید در سمرقند رشد یافته و سپس به بلخ رفته باشد.

مولانا سمرقند را که برای او به دل و جانش وصل بود در یکی از رباعی‌هایش چنین توصیف کرده است:</strong>

عشقت صنما چه دلبری‌ها کردی<br>در کشتن بنده ساحری‌ها کردی<br>بخشی همه عشقت به سمرقند دلم<br>آگاه نه‌ای چه کافری‌ها کردی.

توجه فرمایید به «سمرقند دلم» گفتن مولانا که هیچ‌یک از شاعران حتی زاده‌ی سمرقند، این شهر فردوس‌مانند را به این درجه چون مولوی صمیمانه و با مهر و محبت سرشار ستایش نکرده است.

<strong>حیات نعمت،  تحقیق خود را به پایان رسانده و دنبال ناشری می‌گردد که این کار باارزش را به چاپ برساند. ناشران سمرقندی و همین‌طور ازبکستانی، توانایی و جسارت انتشار کار کسی چون حیات نعمت را ندارند؛ شاعری که هیچ گاه شعرها و فعالیت‌هایش مورد پسند دولت ازبکستان قرار نگرفته است.</strong>

[[photow02]]

شعر دیگری برای‌تان می‌خوانم:

بارها گر خانه‌زندان گشته‌ام<br>گاه زیر پتک سندان گشته‌ام<br>از غضب لب زیر دندان گشته‌ام<br>مدعی بشنو ز دو گوشت، بدان!<br>من نترسم تا نترسد این جهان!<br>چشم چل دیوار به رویم گشته است<br>چل تفنگش ار به سویم گشته است<br>پایمال خسم کویم گشته است<br>مدعی بشنو ز دو گوشت، بدان!<br>من نلرزم تا نلرزد این جهان!<br>یار و دوستانم اگر بفروختند<br>آتش خشم‌ام زیاد افروختند<br>بعد از آن بر ورطه‌ای انداختند<br>مدعی بشنو ز دو گوشت، بدان!<br>من نرنجم تا نرنجد این جهان.

<strong>حیات نعمت، از دورانی می‌گوید که بازار محفل‌های ادبی شهر دوشنبه، پایتخت تاجیکستان گرم بود. او هم‌چنین شعری را می‌خواند که در تاجیکستان از آن استقبال شده است: «تا تماماً مردنم وقت کم است.»</strong>

این شعر را گوش بدهید:

باز اندر دید‌گانم شبنم است<br>سیل اشک دل چو آب «درغم» است<br>فرد ملت نزد ملت سرخم است<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است<br>در دل ملت خدا و دین نماند<br>مرد سالم، عقل روشن‌بین نماند<br>نه ادیب، نه شاعر، آن و این نماند<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است<br>مرده‌دل‌ها را به دل مطلب نماند<br>نه شجاعت، زور و تاب و تب نماند<br>مهر فرد ملت‌ام، یا رب، نماند<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردن‌ام وقت کم است<br>بر برون‌مرزی مرا نام داده‌اند<br>زندگیم یائس و ابهام داده‌اند<br>هستیم ‌را گویی انجام داده‌اند<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است<br>در وطن چون بی‌وطن گشتم کنون<br>از وطن بیرون کند ابنای دون<br>بیخ ملت کنده شد از بیخ و بن<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است<br>در سمرقندم سمر، قندم مپرس!<br>در بخارا دانش و پندم مپرس!<br>چشم امیدم چرا کندم مپرس!<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است<br>بعد از این تنها به نام مانم، دریغ!<br>گمره بی‌دین، عوام مانم، دریغ!<br>غوره و چون سیب خام مانم، دریغ!<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است<br>کرده‌ام در حال مایوسی ندا<br>تا به روز تیره‌ام بخشی صفا<br>نشنوی گر آه و فریادم، خدا!<br>این نشان مرگ ملت، ماتم است<br>تا تماماً مردنم وقت کم است

[[photow03]]

<strong>حیات نعمت نسبت به آینده‌ی زبان تاجیکی در سمرقند چندان خوشبین نیست و می‌گوید تقصیر خود مردم هم هست؛ مردمی که به خاطر به دست آوردن شغل فرزندان خود را در مدارس ازبکی و یا روسی ثبت نام می‌کنند، باعث از بین رفتن مدارس تاجیک‌زبان در شهر سمرقند می‌شوند. حیات نعمت سمرقندی تحقیقی را در دست داشت که در آن گفته شده در چهل سال گذشته حدود ۴۰ مدرسه‌ی تاجیک زبان در شهر سمرقند از فعالیت بازمانده است.</strong>

چهل سال پیش، در شهر سمرقند دویست و هفتاد و دو مدرسه‌ی تاجیکی وجود داشت. حالا یکی هم نمانده است. گاهی کودکان همسایه می‌آیند نزد من که برای انجام درس‌های‌شان به آنها کمک کنم. آنها به تمامی از کلمه‌های ازبکی استفاده می‌کنند. «قوشیش»، «ایرش»، «کوپیتورو» و ... غضبم می‌آید، اما معادل تاجیکی کلمات را به آنها می‌گویم: نه، ضرب زدن بگویید، جمع کردن، یا که «قوشی» کردن. مولوی هم «قوش» می‌گوید: یک دو ساغر قوش- قوش. در همین تحقیقات هم می‌آورم که  احتمالاً بعد از ده، پانزده سال این زبان در سمرقند نمی‌ماند. کسی که بعد از من این لغت‌نامه را بخواند، می گوید: حیات نعمت اینجا نوشته که این زبان در سمرقند زنده است و استفاده می‌شود. کو، کجا رفت این زبان؟! حتماً این سئوال پیدا می‌شود که تا ایام زندگی من این زبان در سمرقند زنده بود و بعد از مرگ من مرد.

<strong>حیات نعمت هنوز با همان ماشین تایپ محصول دوران شوروی کارهای خودرا در یک نسخه تدوین می‌کند و نگران است که کارهایش پیش از آن که روی چاپ را ببینند از بین بروند.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/10/post_207.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/10/post_207.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 Oct 2010 14:15:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ایران کعبه‌ی امید این جوانان بود! </title>
         <description><![CDATA[<strong><small>نوزده سال از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی می‌گذرد؛ اتفاقی که کشورهای برادر آسیای میانه را از مسکو کند و در استقلال اجباری رها کرد.در این گسستگی، تغییر عمده‌ای  در ساخت سیاسی این کشورها به وجود نیامد، اما اصطلاح‌های کمونیستی و سوسیالیستی، اولین چیز‌های بودند که دستخوش تغییر  شدند. کشورهای برادر اتحاد شوروی یکشبه، عنوان‌ جمهوری دموکراتیک کسب کردند.

[[sound]]

مردم تاجیک در این  مدتی که از دیوار‌های آهنین شوروی رها شدند چقدر خود را به آرمان‌ها‌ی‌شان نزدیک دیدند؟
 یکی از آرمان‌های این مردم، پیوند دوباره با ایران و فرهنگ کهن پارسی بود. در دوران بازسازی، رسانه‌های محلی به‌طور پیوسته از دوری و دورافتادگی خود از گذشته می‌گفتند و می‌شنیدند.حالا که راه‌های سفر به این ایران باز است و سال به سال در این زمینه امکانات بیشتری فراهم می‌شود، مردم تاجیک تا چه حد از این فرصت استفاده می‌کنند و از ایران چه چیزهایی آموخته‌اند؟در همین زمینه با چند تن از تاجیک‌هایی حرف زده‌ام که تجربه‌ی کار در رسانه‌های محلی جهموری اسلامی ایران را دارند. </small></strong>

<strong>نورعلی نورزاد، استاد ادبیات در دانشگاه خجند است و برای تارنمای «فرهنگخانه» گزارش‌های فرهنگی می‌نویسد:</strong>

او می‌گوید: «بیشتر آموزه‌هایی که فرهنگیان تاجیک، بخصوص شاعران و داستان‌سرایان از ایران آموخته‌اند در دوران بعد از فروپاشی اتفاق افتاده است. این آشنایی بیشتر با ادبیات معاصر و همین‌طور با ادبیات کلاسیک صورت گرفته است. چون در زمان شوروی، تاجیک‌ها از شناخت واقعی ادبیات کلاسیک دور ماندند و نسخه‌های خطی آثار قدیمی، چندان در دسترس قرار نداشتند.

[[photow01]]

برای مثال حق مثنوی معنوی مولانا که شاهکار بی‌نظیر ادبیات عرفانی است، برای تاجیک‌ها غیر قابل دسترسی بود و با شرف ارتباط پیوندهای  فرهنگی نو امکان فراهم شد که این آثار دسترس هم  پژوهشگران و هم فرهنگیان شود. این باعث شد که در شعر معاصر تاجیک نیز تحولاتی به وجود بیاید. همین‌طور پژوهشگران تاجیک امکان آشنایی بیشتر و دسترسی بیشتر به سرچشمه‌های اصلی انتشارات ایران را پیدا کردند که این در تحقیق‌های علمی، ادبی و تاریخی آنها بی تاثیر نبوده است.»

<strong>ایران و ایرانیت</strong>

<strong>بی شک پیوند بین ایران و تاجیکستان، روی مردم تاجیک و هم‌چنین زبان و ادبیات آنها بی تاثیر نبوده است؛ حتی روی لهجه و گویش جوانان تاجیک تاثیرگذار بوده است. نسل جوان تاجیک بعد از فروپاشی دیوارهای آهنین توانستند خود را به ایران برسانند و در جمهوری اسلامی مشغول به کار و یا تدریس شوند. این سئوال وجود دارد که با تجربه‌ی زندگی در اتحاد شوروی، به آنها در ایران اسلامی چطور گذشته است؟</strong>

<strong>امید دربندی، شاعر و روزنامه‌نگار تاجیک که شش سال در مشهد به سر برده است و در طول این مدت در رادیوی محلی مشهد مشغول به کار بوده است می‌گوید:</strong>

«وقتی به ایران می‌رفتم نظرم چیز دیگری بود. فکر می‌کردم به کشور آرما‌ن‌های خودم سفر می‌کنم، اما وقتی به آنجا رفتم و دیدم که مذهب بر زندگی مردم اثر منفی دارد و مردم چقدر دل‌زده هستند نگاهم عوض شد. به‌هرحال آن ایران و ایرانیتی که در جست‌وجوی آن بودم پیدا نکردم. فرهنگ شیعی بود که بر ایران حکومت می‌کرد و من دنبال آن نبودم. محیط ایران مرا کمی مأیوس کرد. من دنبال ایرانیت بودم اما در آنجا ماجرا برعکس بود.

آنها بیشتر دنبال فرهنگ عربی بودند و سعی می‌کردند فرهنگ اصیل ایران را تحقیر کنند. این برای من بسیار ناخوشایند بود. وقتی ما از ایران نام می‌بریم بیش از همه به یاد فردوسی می‌افتیم و به یاد بزرگانی که در تاریخ ادبیات مشترک خود داشتیم، اما چیزی که در ایران دیدم تفاوت داشت. شاید اگر فردوسی هم در دوران ما زندگی می‌کرد، خیلی از موقعیت فعلی و از آن‌چه امروز در ایران اتفاق می‌افتد، اندوهگین می‌شدند.

در سال‌هایی که من در رادیو کار می‌کردم چشمم به یک ابلاغیه افتاد که در آن نوشته شده بود: شما نه خوب نوروز را بگویید و نه بد آن را. این خیلی برای من عجیب بود که در خاستگاه نوروز، جایی که نوروز این‌قدر ارج دارد، اینگونه دستورالعمل بیاید که نه خوب نوروزرا بگویید و نه بد نوروز را. شاید آنها بیشتر از حساسیت مردم نسبت به نوروز نگران بودند، اما هیچ گاه خوبی نوروز را هم نمی گفتند. این خیلی دلم را می‌شکست.»

<strong>مرزهای مشترک</strong>

<strong>داریوش رجبیان، روزنامه‌نگار تاجیک نیز حدود سه سال از جوانی خود‌ را در ایران گذرانده است و مدتی هم در صداوسیمای جمهوری اسلامی کار کرده است. </strong>

<strong>برای وی نیز مثل بسیاری از جوانان تاجیک، کشور ایران کعبه‌ی امید بوده است:</strong>

«موقعی که وارد ایران شدم خیلی شباهت‌ دیدم بین وضعیت ایران با ساختار سیاسی‌ای که پشت سر گذاشته بودم. شباهت‌ها بیشتر در حوزه‌ی ایدئولوژی  بود. منتهی برعکس آن تجربه‌ای بود که ما پشت سر گذاشته بودیم. در شوروی ما را مجبور می‌کردند که بگوییم خدا نیست و در ایران مجبور بودیم بگوییم که خدا هست.

[[photow02]]

در این حال شعارهایی‌هایی که در اطراف به چشم می‌خوردند به شدت شبیه اتحاد شوروی بودند. این نخستین برداشت‌هایی بود که از ایران داشتم، ولی ایران در طول سال‌های بازسازی و بعد از آن، یعنی قبل از این که وارد ایران بشوم، برای ما جوانان کعبه‌ی مراد بود. فکر می‌کردیم اگر به ایران برسیم به تمام خواسته‌های‌مان می‌رسیم. تصور ما این بود که در ایران هم به ما نگاه آرمان‌آلودی دارند.

ولی در گمرک به دلیل تکلم به زبان فارسی  و آن هم به گویش تهرانی، مورد سوءظن شدید ماموران واقع شدم. فکر کردند که من ایرانی هستم و خود را تاجیک معرفی می‌کنم.  وقتی بازرسی و بازجویی مفصل انجام شد فهمیدند که ایران را نمی‌شناسم. بعد‌ها نیز وقتی از من می‌پرسیدند که فارسی را کجا یاد گرفتم بیشتر متوجه می شدم  که منظورشان چیست. دومین چیزی که در ایران آموختم، دوزیستی فرهنگی بود.

هدف من این بود که به ایران بروم تا در آنجا ماندگار شوم. در آغاز تصورم این بود که حتماً روزه‌ و نماز بگیرم و این آداب را رعایت کنم. بعد از دوماه متوجه شدم که این‌طور نیست. وقتی به خانه‌های ایرانیان می‌رفتم و از نزدیک با آنها آشنا می‌شدم، می‌دیدم که خیلی هم از فرهنگ ما که در تاجیکستان داریم دور نیستند. وقتی در صدا و سیما، جایی که مدتی آنجا  کار کرده بودم، در ماه‌ها و روزهای بخصوصی مثل ماه محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا، پیراهن قرمز در تن داشتم با نگاه‌های سنگین افراد روبه‌رو می‌شدم.

یادم می‌آید وقتی در ماه رمضان به رییس‌مان که آخوند بود، گفتم اجازه بدهید پس از صرف نهار فلان کار را انجام بدهم، از رفتارش فهمیدم که اشتباه کرده‌ام. هنوز فرهنگ دوگانه‌ی ایران ‌را فرانگرفته بودم. درواقع هنوز به اصل تقیه پی نبرده بودم.

مهم‌ترین چیزی که از ایران آموختم جمع این آموخته‌ها بود. قبل از این که به ایران بروم، از پیشینه‌ی آن آگاهی نسبی داشتم؛ چون پیشینه ی ما هم بود؛ تاریخ ما هم بود؛ اما دیدار از ایران من را با ایران امروز آشنا کرد. به گونه‌ای که مرز‌های مصنوعی سیاسی را در ذهن خود و اطرافیانم شکستم و دوباره ایران را با آسیای میانه دارای مرزهای واحدی دیدم. با درک این موضوع که یک موضوع بدیهی است ولی خیلی‌ها نمی دانند، متوجه شدم که تاجیک یعنی ایرانی و ایرانی یعنی تاجیک.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_206.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_206.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 14 Sep 2010 23:43:37 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بعد از دو سال سکوت</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>فریناز را به عنوان خواننده رپ گروه دخترانه «انتقام» هنوز خیلی‌ها در یاد دارند. گروهی که چند سال پیش در اروپا گل کرد. برای من کارهای مشترک او با سوگند بسیار دلنشین و گیرا بود. فریناز دختر جوان ایرانی مقیم هلند است و همین جوان بودنش به او اجازه می دهد که سبک و راه‌های متفاوت هنری و خوانندگی را دنبال بکند. اما او همان طور که حدود  دو سال پیش در مصاحبه‌ای به رادیو زمانه گفته بود، ترجیح می دهد رپ بخواند و همین‏طور موسیقی راک را هم امتحان بکند.

[[sound]]

حالا تا کجا به این خواسته‌های خود رسید، پوشیده است، چون فریناز دو سال است انگار از صحنه خوانندگی بیرون رفته است. با این که او دیگر فعال نیست اما خیلی‏ها فریناز را به عنوان خواننده‌ی ترانه‏ی «به‏نام زن» می‏شناسند. ترانه‌ای که به سبک رپ اجرا شد و دو سال پیش گل کرد و بین فارسی‏زبانان با استقبال گسترده‌ای روبه‌رو شد. اما چرا او بعد از این شهرت گسترده حدود دوسال است که خلوت گزیده است و ما با سکوت او روبه‌رو هستیم.

خواننده‌ای که سبک رپ را انتخاب کرده بود تا اعتراض خود را به گوش جهانیان برساند و رپ به او این امکان ‌را می داد. در فرصتی که پیش آمد، گفت‌وگویی با او کرده‌ام که آن را می‌خوانید.</strong></small>

[[photow01]]

<strong>در این گفت‌وگو از او دلیل سکوتش را پرسیده‏ام و اینکه در طول این دو سال، چه تغییراتی در کار و سبک او پیش آمده است؟</strong>

<strong>فریناز:</strong> راستش آخرین آهنگی که دوسال پیش ارائه کردم، یعنی روی اینترنت گذاشتم، همان آهنگ «به‏نام زن» بود که به مناسب روز زن خواندم و پروژه‏‏ای بود که از سوی رادیو زمانه به من و چند هنرمند دیگر داده شده بود. بعد از آن می‏خواستم خیلی جدی‏تر به این کار ادامه بدهم، ولی یک‌سری مسائل در زندگی آدم پیش می‏آید که پیش‌بینی نشده است و زندگی بالا و پایین‌های بسیار دارد.

طی این دوسال حتی چند آهنگ هم درست کردم که ضبط شدند، ولی هیچ‏وقت موقعیت خوبی برای پخش آنها پیش نیامد. چون فکر می‏کردم «به‏نام زن» قدم محکمی در کار من بود و دوست داشتم قدم‏های بعدی‏ای که برمی‏دارم، قوی‏تر از کار گذشته‌ام باشد. دوست نداشتم همین‏طور آهنگی درست کنم و دیگران بگویند: خب! آهنگی ساخته و پس هنوز هم در صحنه است.

<strong>بازار بعضی ترانه‏ها می‏گیرد و خیلی زود از طرف شنوند‏ه‌ها مورد استقبال قرار می‌گیرند، ولی این استقبال لزوماً به این معنا نیست که کار بعدی هنرمند نیز همانقدر موفق باشد.</strong>

اگر آهنگ‏های من را، آنها که قبل از «به‏نام زن» خوانده‌ام گوش می‏کنید، می‏بینید که موضوع آنها با این آهنگ خیلی فرق می‏کند. چند آهنگی هم که بعد از «به‏نام زن» درست شد، خیلی متفاوت‏تر از آن بودند و ترجیح دادم باز در همان سبک «به‏نام زن» بمانم.

نمی‏خواهم اسم آن را سیاسی بگذارم، چون به‏هیچ‏عنوان سیاسی نبود، ولی آهنگی بود که تمام سنین مختلف می‏توانستند آن را گوش بدهند و از آن لذت ببرند. طوری نبود که بگوییم فقط یک گروه سنی خاص می‏توانند از این آهنگ لذت ببرند.

<strong>می‏توانی اسم آهنگ‏هایی را که بعد از «به‏نام زن» ساخته‏اید نام ببرید؟ کجا می‏توان به آنها گوش داد؟</strong>

اصلاً آنها را بیرون نداده‏ام. چند آهنگ درست کرده‏ام، ضبط‏‌شان هم کردم، ولی به‏نظر من، آنقدر قوی نبودند که بخواهم منتشر بشوند. ممکن است آهنگ‌های خوبی باشند، ولی می‏خواستم مخاطبینم بازهم همه‌ی ‏گروه سنی باشند. اگر آهنگ‏هایی را که درست کرده‏ام، روی اینترنت می‏گذاشتم، ممکن بود یک گروه سنی‏ای که هم‏سن و سال خودمان هستند یا رپ گوش می‏دهند و دنبال کار رپ هستند به آنها گوش کنند، ولی سنین ۴۵-۵۰ به بالا ممکن است اصلاً طرف چنین آهنگی نروند.

در حالی‏که آدم‏های سن‏بالا خیلی طرفدار آهنگ «به‏نام زن» شدند و از آن لذت بردند. کامنت‏هایی که در ارتباط با این آهنگ می‏گرفتم، بیشتر از سوی مخاطبین سنین بالا بود.

[[photow02]]

<strong>شاید به خاطر محتوای آن بود. محتوای قوی‌ای داشت. نه؟</strong>

دقیقاً. شاید در شرایط پس از انتخابات و در جریان راهپیمایی‏ها، ما که این‏ور مرز بودیم، بازهم می‏توانستیم آهنگ درست کنیم، ولی به‏نظر من، ماهی گرفتن از آب گل‏آلود بود. چون ما که در ایران نبودیم، هیچ‏وقت احساس کسانی را که لحظه‏ به لحظه‏ و صحنه به صحنه در آن‏جا بوده‏اند، تجربه نکرده‏ایم. اگر من می‏خواستم در مورد آن موضوع آهنگی بخوانم، ماهی‏ای از آب گل‏آلود گرفته بودم و تنها به خاطر شهرت. البته من این‏‏طور می‏بینم.

<strong>همان‏طور که در گفت‌وگوی قبلی‏ات اشاره کردید، رپ‌خوانی را به این خاطر انتخاب کرده‏اید که یک حس انتقادی- اعتراضی در آن وجود دارد. یعنی این حس را در طول این مدت در خودتان پیدا نکردید که دوباره به چیزی اعتراض کنید؟</strong>

چرا.صد‏درصد، ولی می‏خواهم آن را در همان سطح «به‏نام زن» نگه دارم. نمی‏خواهم از عشق و عاشقی بخوانم. اعتراض عشق و عاشقی را می‏خواهم کنار بگذارم. چون آهنگ‏های قبلی‏ام این‏طور بود. اعتراض به عشق و اعتراض به خیانت بود و حرف از انتقام زده بودم. این سبک برای من گذشته است و الان اگر بخواهم ادامه بدهم، مایلم روی سطح و سبک «به‏نام زن» باشد و مخاطبینم هم همه‏ی سنین باشند.

<strong>یکی از برنامه‏هایی که دو سال پیش روی آن فکر می‏کردید، این بود که هم‏خوانی‏ای با یک خانم مراکشی داشته باشید. این کار به کجا رسید؟</strong>

جایی را که من باید می‏خواندم، خوانده بودم، ولی صدای ایشان را که شنیدم، هرچند قشنگ بود، ولی به روی آهنگ من نمی‏خورد. آن را ضبط هم کردیم، ولی چیزی نبود که من راضی باشم. برای پخش قشنگ نمی‏شد. 
آهنگش قشنگ بود و اگر ایشان تک می‏خواندند، ممکن بود خیلی به دل بشیند تا این‏که بخواهیم یک دوئل داشته باشیم که من رپ فارسی بخوانم و ایشان عربی بخواند. متاسفانه زیاد قشنگ نشد.

<strong>یادم می‌آید که می‌خواستید با شهرام از گروه «اوهام» هم کار مشترکی داشته باشید. </strong>

بله؛ متأسفانه بعد از سفری که به امریکا داشتیم، ایشان یک دوره به ایران برگشت و بعد هم یا کارهای ایشان عقب می‏افتاد و یا کارهای من. بالاخره گاه کمی شرایط سخت و زندگی آدم بالا و پایین می‏شود. او می‏خواست آلبومش را تکمیل کند و خلاصه نمی‏شد. می‏خواست از ایران خارج شود. بالاخره الان هم ایشان در انگلیس و مقیم آنجا است و تا جا بیافتد و بخواهد کارهایش را جمع و جور کند، بازهم زمان می‏برد و طول می‌کشد.

<strong>تازگی‏ها می‏گویند که در هلند فضا برای هنرمندان خارجی محدودتر شده است. این را شما هم احساس کرده‏اید و یا دلیل دیگری داشتید که نتوانستید کاری بهتر از قبل ارائه کنید؟</strong>

کسی که هنرش هلندی‏زبان باشد، همیشه، در همه‌جا جا دارد، اما اگر هنرش به زبان دیگری باشد، در کشور هلند هیچ‏وقت جا نداشته است. همیشه همین‏طور بوده است. از روز اولی که من شروع کردم، هیچ‏وقت طوری نبوده که مثلاً در مدیای هلند موفق باشم.

البته گفت‌وگویی با "TV West" داشتم که یک شبکه‏ی شهرستانی در هلند است. آنها آمدند سر صحنه‌ی فیلمبرداری  ویدئوکلیپ و با من مصاحبه کردند و به برنامه‏شان دعوت شدم. فرق اما می‏کند؛ از این زاویه که این برنامه‏‌ها برای خارجی‏هایی که مقیم هلند هستند، پخش می‏شوند. از روز اولی که شروع به کار کردم، هیچ‏وقت به این امید نبودم که یک آدم موفق در مدیای هلندی خواهم شد.

[[photow03]]

<strong>یعنی بازاری برای کار خودتان در هلند نمی‏بینید.</strong>

نه؛ ولی جالب این است که ایرانی‏های مقیم هلند هم آدم را ساپورت نمی‏کنند. مشکل اینجاست. من هیچ‏وقت در هلند کنسرت نداشته‏ام، ولی در نیویورک، واشنگتن، انگلیس، دبی و دانمارک داشته‏ام. جالب است که در هلند هیچ‏وقت چنین مسئله‏ای رایج نبوده است.

<strong>چرا؟</strong>

نمی‏دانم؛ اصلاً نمی‏توانم توضیح بدهم که چرا. مثلاً در انگلیس برای رپ فارسی سرودست می‏شکنند. نمی‏دانم بازار رپ فارسی در انگلیس چطور است، ولی هلند هیچ‏وقت این‏طوری نبوده که بخواهند هنرمند را تشویق کنند و یا از او برای کاری که انجام می‏دهد، حمایت کنند. همیشه حسادت بوده، همیشه این‏طور بوده که «خب! حالا تو یک آهنگ خوانده‏ای، فکر کردی کی شدی؟» همیشه این واکنش در هلند بوده است.

وضعیت عوض هم نشده و هنوز هم همین‏طور مانده است. همه باهم چشم‏ و هم‏چشمی دارند که «تو یه آهنگ خوندی، چون دختری رفتی بالا. اگر پسر بودی، هیچ‏وقت نمی‏تونستی بالا بری و به کشورهای دیگر دعوت بشی». متأسفانه به کار فرد نگاه نمی‏کنند، به شعر آن گوش نمی‏دهند تا متوجه تفاوت حرفی بشوند که من می‏زنم، با حرفی که آقا یا خانم ایکس می‏‏زند.

<strong>چطور می‏خواهید به این وضعیت واکنش نشان بدهید؟</strong>

اصلاً برایم اهمیت ندارد که بخواهم واکنش نشان بدهم، اما از همان دو نفری که کار مرا تأیید می‏کنند که «خب این کارت خوب بود» و یا به دلایل قانع‏کننده‏ای از من انتقاد می‌کنند، استقبال می‏کنم. اگر انتقاد به‏جا باشد، آدم از آن یاد می‏گیرد. یک خانم نویسنده‏ی معروف در هلند هستند که دارند یک کتاب‏ خود را تبدیل به فیلم می‏کنند. با ایشان که صحبت کردم، گفتند که دوست دارند نقش اول فیلم را بازی کنم؛ البته شاید.

به‌هرحال از نظر هنری در صحنه می‏مانم؛ چه به عنوان خواننده‌ی رپ و چه به عنوان هنرپیشه‏ای که در ارتباط با به تصویر کشیدن مشکلات زنان قرار است روی صحنه بیاید. البته این را قول نمی‏دهم، ولی ممکن است به زودی زود، فیلمی درست بشود که باز از مشکلات زنان صحبت کند و این‏که مشکلات زنان و دور و اطرافیان‏ آنها و خواسته‏‌ی‌شان چیست؟ این که دید‏ یک زن نسبت به زندگی و دید دیگران نسبت به یک زن چه می‏تواند باشد؟

<strong><small>لینک ترانه «به نام زن» بر روی یوتیوب:</small></strong>

<object width="285" height="230"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/E_otUNGEPCA?fs=1&amp;hl=en_US"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/E_otUNGEPCA?fs=1&amp;hl=en_US" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="230"></embed></object>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_205.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_205.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 10 Sep 2010 23:40:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ترانه‌ی جنجالی «دلبر ۱۴ ساله»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>ترانه‌ی جدید «صدیق شباب»، خواننده‌ی افغان مقیم آلمان با عنوان «دلبر ۱۴ ساله» به تازگی بین افغان‌های مقیم اروپا جنجال برانگیخته است.

[[sound]]

در اروپا، ۱۴ سالگی، سن قانونی برای رابطه‌ی جنسی نیست، اما آن طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان ما گفت، در افغانستان، با توجه به فرهنگ مرمدم محلی ازدواج با دختر زیر ۱۸ سال مشکل ایجاد نمی‌کند و در نتیجه بسیاری از مردم افغانستان در آثار هنری و سایر زمینه‌های اجتماعی توجه زیادی به چنین نکاتی ندارند.</small></strong>

<strong>«مریم میرزاد»، منتقد ادبی مقیم دانمارک، معتقد است که متن این ترانه احترام به حق و حقوق زنان نمی‌گذارد؛ به‌خصوص دختران ۱۴ ساله که زیر سن قاونی محسوب می‌شوند.

وی می‌گوید:</strong>

یک هنرمند باید متوجه باشد که چه بیان می‌کند، چه می‌گوید و چه ترویج می‌کند. به‌خصوص اگر یک هنرمند نفوذ زیادی بین مردم داشته باشد. شاید برای ما که مقیم اروپا هستیم یک‌سری چیزها بسیار عادی است و یک‌سری چیزها هم  اصلاً در زندگی‌مان وجود نداشته باشد؛ در حالی که در  کشورهای خودمان، یعنی در زادگاه‌مان عادی و رواج داشته باشند.

[[photow01]]

متن این ترانه از نظر من و از نظر دوستانی که آن را باهم شنیدیم و درباره‌اش گپ زدیم، اصلاً به دختران و زنان احترام نمی‌گذارد. وقتی آدم متن ترانه‌ای را می‌شنود، جز ملودی آن، به غیر از نوای ساز باید چیز جالبی برای شنیدن داشته باشد.

وقتی متن این ترانه را می‌شنوید، با خود می‌گویید: به راستی چرا باید اجازه دهیم که این جور چیزها نوشته و یا خوانده شوند؟ ما در زمان و دوران مدرن زندگی می‌کنیم. شاید در افغانستان که در طول این سال‌ها جنگ بوده، فکر برخی و قشرهایی از مردم خاموش مانده باشد.

شاید افکار آنها آن قدر در زمینه‌های مختلف روشن نباشد. به همین دلیل یک خواننده، نه فقط خواننده، هرکس و هر هنرمند دیگری، باید متوجه باشد که مطلبش چیست و به مردم چه می‌گوید و چه چیزی را ترویج می‌کند. من فکر می‌کنم این ترانه، نوعی بی‌احترامی به دختر، به زن و به نسل ما است.

<strong>«نجیب‌الله امیری»، روزنامه‌نگار افغان که در عین حال در افغانستان به‌سر می‌برد و این ترانه را از طریق تلویزیون و رادیوهای محلی بارها شنیده، معتقد است که متن این ترانه با فرهنگ و قوانین رایج جامعه‌ افغانستان منافات ندارد.

وی می‌گوید:</strong>

این ترانه براساس سروده‌های قبلی آماده شده است. یعنی در زمان‌های قدیم و حتی در حال حاضر نیز در افغانستان، ۱۴ سالگی دختران را نسبت به پسران، سن جوانی می‌دانند. یعنی سنی که دخترها تازه به بلوغ می‌رسند و می‌توانند چهره‌ا‌ی رسا و اندام درشتی داشته باشند.

[[photow02]]

این تصوری است که در اینجا نسبت به یک دختر جوان وجود دارد. این ترانه هم براساس همان تعبیر و تصور سروده شده و در زبان ما رایج است. آهنگی هم که صدیق شباب آن را زمزمه کرده، براساس همان شعرها است. در افغانستان بعضی‌ها اندک مخالفتی با این آهنگ کردند. آنها می‌گویند که این آهنگ باعث می‌شود ازدواج‌های قبل از وقت یا عشق‌بازی‌ با افراد سن پایین ترویج شود. در کل اما بیشتر تعبیرها چنین نبوده است و نیست.

ما وقتی از دختر ۱۴ ساله یاد می‌کنیم، یعنی دختری را در نظر داریم که زیر سن است یا زیر سن قانونی است و هنوز به بلوغ نرسیده است. این تعبیر، تعبیری شاعرانه است و از ذهنی تراوش کرده که تنها مثالی آورده و به چنین چیزی، یعنی روابط جنسی توجه نشده است، چه برسد به این که بخواهد چنین چیزی را ترویج کند. بیشتر براین نظر هستند که این یک سرود و یک ترانه است و به آهنگ آن بیشتر توجه می‌شود.

به نظر مردم، این ترانه موسیقی بسیار عالی‌ای دارد. فکر نمی‌کنم تاثیر منفی داشته باشد. چنین چیزی وجود ندارد. مردم افغانستان به‌جای این که به معنا و مسائل دیگر توجه کنند به آهنگ آن توجه دارند و آن تعبیرهایی که در زبان فارسی وجود دارد. اینطور نیست که به مسائل حقوق بشری و ازدواج‌ و رابطه با دختران سن پایین توجه کنند. بیش‌تر به آهنگ و موسیقی‌ای که این شعر دارد توجه می‌کنند.

<strong>«صدیق شباب» را در حالی پیدا کردم که از جشنواره‌ی بین‌المللی Vastochniy Bazar از مسکو برمی‌گشت. نام این جشنواره به زبان فارسی یعنی: «بازار شرقی». وی در این جشنواره‌ که با شرکت حدود ۵۰ خواننده از نقاط مختلف دنیا برگزار شد، برای اجرای ترانه‌ی «قرصک» به معنای کف زدن، موفق به دریافت دیپلم افتخار شد. ویژگی این جشنواره در آن بود که خوانندگان باید ترانه‌ای قدیمی و محلی را با سبک جدید و امروزی اجرا می‌کردند و این کاری است که شباب در آن مهارت فراوان دارد.

 در گفت‌وگویی کوتاه با صدیق شباب، از او درباره‌ی ترانه‌ی «دلبر ۱۴ ساله» پرسیدم که جنجال برانگیخته است. او به رادیو زمانه گفت: </strong>

این آهنگ از آهنگ‌های بسیار مشهور قدیمی پنجشیر است که آوازخوانی بسیار مشهور به‌نام احمدآقا آن را اجرا کرده است. اسم اصلی این خواننده، احمد ولی پنجشیری‌ها است که با همان نام محلی خود، احمد میا کار می‌کند. ترانه‌ی او همین طور بسیار کوتاه و با همین نام معروف است.

[[photow03]]

او آوازخوانی بوده که همیشه شعرهای عرفانی را بر اساس اصل آنها، به تصنیف درمی‌آورد و می‌خواند. قسمت اول آهنگ از ایشان است؛ ولی قسمت دوم از لحاظ تکنیکی از خود من است. شعر این آهنگ از شاعر بسیار خوب کشورمان نسیم اسیر است.

خود کلمه‌ی ۱۴، از لحاظ ادبی، نوعی تشبیه است. بسیار پیش آمده که شاعرها وقتی با کلام عاشقانه کسی دیگر را مخاطب قرار می‌دهند او را مهتاب شب چهارده می‌نامند. هیچ‌وقت ما نشنیدم که بگویند ماهتاب ۱۸ ساله. همیشه شنیدم که می‌گویند ماهتاب ۱۴ ساله. یعنی جوان است یا ماه شب چهارده است.

در اینجا هم نوعی نازکی مطرح است. شاعر اصلاً محبوب و مخاطب خود را به ۱۴ تشبیه کرده است. انسان اگر در اصل موضوع دقیق شود، خود کلمه‌ی ۱۴ نشانگر جوانی است. عشق، جوان است. چه فرد ۸۰ ساله دچار آن شده باشد، چه ۱۵ ساله یا ۱۷ ساله. به اصل اگر فکر کنیم، عشق، نوعی نیروی جوانی است. همیشه پیش می‌آید که انسان با خداوند عشق بورزد و او را ۱۴ ساله تصور کند.باز می‌تواند کسی ۱۴ سال غم بکشد، یا ۱۴ سال در غم بوده باشد؛ در جست‌وجو بوده باشد. در اینجا هدف این نیست که کسی به فرد ۱۴ ساله‌ای نظر داشته باشد.

من می‌خواستم این ترانه‌ی قدیمی را بازخوانی و روی آن کار کنم و کردم، اما اینکه چه قدر به شنوندگان خوش آمده یا خیر، نمی دانم. هدف من از خواندن ترانه همین است که گفتم: بازخوانی یک ترانه‌ی قدیمی.

<strong>بارها تأکید شده است که آهنگ و شیوه‌ی اجرای این ترانه در داخل افغانستان مورد استقبال قرار گرفته است و از رسانه‌ها مدام پخش و بازپخش می‌شود. انگار مردم داخل افغانستان با متن این ترانه مشکلی ندارند. برعکس، شنوندگان فارسی‌زبان خارج از افغانستان و خارج از منطقه در اروپا به این ترانه اعتراض دارند.

آیا این اعتراض به خود شما، منتقل شده که چرا این آهنگ را اجرا کرده‌اید؛ در حالی که می‌توانستید یک آهنگ به اصطلاح تشویق‌کننده برای زنانی بخوانید که در افغانستان دارند برای حق خودشان مبارزه می‌کنند؟</strong>

به این سئوال دو جور می شود جواب داد. اول این که جوانان یا آن نسل افغانی که در خارج از افغانستان زندگی می‌کنند از ادبیات محل دور هستند؛ از ادبیات فارسی دور هستند. برای آنها بسیار مشکل است تا اصطلاحاتی را که در محل و به زبان عموم رایج است به درستی متوجه شوند.

این افراد در فرهنگ دیگری زندگی می‌کنند و از فرهنگ فارسی دوری گرفته‌اند. مسئله‌ی دوم برداشت شخصی افراد است که چطور به یک شعر و ترانه نزدیک شوند و آن را درک کنند. من اینها را گناهکار نمی‌دانم و اعتراضی به قضاوت‌شان ندارم، اما این مشکل را دارند که از فرهنگ ما دور افتاده‌اند. از فرهنگ و زبان و از ادبیات ما دور افتاده‌اند.

چطور می‌شود به اینها مستقیم بگویی: چطور در نگیرم از غم ۱۴ ساله؟ (یعنی چطور نسوزم از غم ۱۴ ساله؟) آیا منظور تو را متوجه می‌شوند؟ مشکل اینجا است. خود شاعر به من گفت که این ترانه باید با محتویات اصلی آن خوانده شود. من می‌دانستم که این‌طور بدفهمی‌ها پیش خواهد آمد. شاعر گفت: «خیر این ترانه قدیمی و محلی است و همان‌طور که هست باید  انعکاس بدهی و به گوش مردم برسانی.»  

<strong>ترانه‌ی بعدی شما روی چه موضوعی خواهد بود؟ بازهم می‌خواهید چنین ریسک‌هایی را تکرار کنید؟</strong>

هر اثر هنری‌ای که منتشر می‌شود، مردم درباره‌ی نقاط مثبت و منفی‌ آن گفت‌وگو می‌کنند. به نظر من این خوب‌تر است. اگر گفت‌وگویی شود، خوب‌تر است. چون ما هرچه سر موضوعی گفت‌وگو کنیم، به فرهنگ و زبان و ادبیات خود وارد تر می‌شویم و چنین باید باشد.

این وظیفه‌ی هنرمند است که ترانه و آهنگ‌های قدیمی و فراموش‌شده ‌را بازخوانی کند و آن را همان‌طور که هست به نسل بعدی و سینه به سینه انتقال بدهد؛ ولی مهم این است که با شکل اصلی آن انتقال داده شود. در ترانه‌ی بعدی هم کوشش می‌کنم به اصل متن وفادار باشم و آن شعری را که در وطن رواج دارد بخوانم. در فکر آن نیز هستم که چطور این شعرهای قدیمی را با آهنگ‌های نو بخوانم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_204.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_204.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 07 Sep 2010 22:56:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جشنواره‌ی نروژی رومی در آرزوی بلخ</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>شاید جشنواره‌های زیادی را می‌شناسیم که راجع به رومی تا به حال فعال بوده‌اند. اما امروز می‌خواهم شما را با یک جشنواره دیگری آشنا کنم که  هر زمستان در نروژ برگزار می‌شود. جشنواره‌ای که شاید به رومی و اشعار او کمتر وابسته باشد.

[[sound]]

بی‌شک می‌توانم بگویم که راجع به این جشنواره در آسیای میانه بیشتر گرازش منتشر شده است تا در خاورمیانه. برای آشنایی بیشتر با این جشنواره گفتگویی داشتم با امیر میرزایی، مدیر هنری این جشنواره که در حال حاضر در اسلو، شهری که قرار است دو ماه دیگر این جشنواره برپا شود، سرگرم طراحی برنامه‌‌ها و صحنه‌آرایی است.</small></strong>

<a href="http://www.rumi.no/2008/deltakere.htm">جشنواره‌ی مولوی یا رومی</a> در نروژ، از سال ۲۰۰۷ آغاز به کار کرده است.

این جشنواره در سه زمینه کار می‌کند: بخش ادبی، بخش هنرهای نمایشی و بخش موزیک فولکلوریک و کلاسیک مردم منطقه.

[[photow04]]

ما فعالیت خودمان را زمانی شروع کردیم که یونسکو سال ۲۰۰۷ را به خاطر هشتصدمین سالگرد تولد مولوی سال رومی یا مولوی اعلام کرد. ما در نروژ تجربه‌ی برگزاری پنج جشنواره‌ی بین‌المللی را پشت سر خود داشتیم. من از کسانی هستم که حدود سال ۲۰۰۱ «خانه‌ی قصه» را در نروژ بنیان گذاشتیم و از همان زمان هم هر سال یک جشنواره‌ی بین‌المللی برگزار کردیم.

ما در خانه‌ی قصه همکاری با جشنواره‌‌های مختلف بین‌المللی را در سطح اروپا بنیان گذاشتیم. جشنواره‌ی رومی، به عنوان یک انجمن ثبت شده است و اعضای آن پنج نفر هستند. این ارگان عضو فدراسیون بین‌المللی قصه‌گویی اروپا هم هست.

فرق این جشنواره با جشنواره‌‌های دیگر این است که ما وقتی هنرمندان یا اسطوره‌های موسیقی فولکلوریک و یا کسانی که کارهای اصیل را انجام می‌دهند پیدا می‌کنیم، سعی می‌کنیم که اینها فقط  کنسرت برگزار نکنند. مثلاً در بخش موزیک. ما از اینها دعوت می‌کنیم، کنسرت جداگانه برای‌شان می‌گذاریم و محیطی برای‌شان آماده می‌شود که می‌توانند با هنرمندهای نروژی و اروپایی ارتباط برقرار کنند و بنشینند باهم کار کنند.

ما معمولاً یک کنسرت مشترک هم در آخر جشنواره می‌گذاریم. در بخش موزیک از هنرمندهایی که از اروپا، آسیای میانه یا ایران و کشورهای منطقه می‌آیند، سعی می‌کنیم یک محصول مشترک در آخر هر جشنواره داشته باشیم. به این نحو هم ما در بخش هنرهای نمایشی‌اش هم همین کار را می‌کنیم. یعنی هنرمندانی که ما انتخاب می‌کنیم، یا استعدادهایی هستند از آسیای مرکزی یا از استعدادهای خود نروژ هستند.

[[photow03]]

در آن بخش ما با حدود ۱۷ جشنواره‌ی بین‌المللی دیگر در اروپا همکاری داریم. ما این نیروهای بااستعداد را می‌آوریم و این امکان را به‌وجود می‌آوریم که پنج‌، شش روز یا یک هفته باهم کار می‌کنند و کار مشترک را روی صحنه می‌برند.

<strong>شما اشاره کردید که در واقع هنرمندان نامدار و آنهایی را که به طور مسلم کارهای مولوی را اجرا می‌کنند انتخاب می‌کنید. این انتخاب چگونه صورت می‌گیرد و چطور تشخیص می‌دهید که کدام را باید دعوت کنید؟</strong>

روشن است فقط کسانی که کارهای مولوی را اجرا می‌کنند، در این کار نیستند. اسم جشنواره، رومی است، ولی خود جشنواره سعی می‌کند کمی بازتر برگزار شود. چیزی که برای خود من جالب است این است که مولوی از شهر بلخ می‌آید. بلخ هم یکی از قدیمی‌ترین شهرهای روی کره‌ی زمین است؛ با قدمتی بیش از پنج هزار سال.

[[photow02]]

نکته‌ی جالب، این است که  در حوزه‌ی خراسان، در شهر بلخ، چندین هزارسال قبل بیش از ۲۵۰ معبد مذاهب مختلف وجود داشت و مردم با عقاید مختلف، با صلح و صفا در کنارهم زندگی می‌کردند. این هم‌نشینی برای ما جالب است.

چیزی است که اینها هزاران سال قبل از پس آن برآمدند و ما الان و در عصر حاضر نمی‌توانیم آن را انجام دهیم. این برای من جالب است که این چه چیزی است که می‌تواند مردم را با عقاید و مذاهب مختلف کنارهم بگذارد، بدون این که کسی شمشیر روی دیگری بکشد.

در انتخاب هنرمندان، در بخش هنرهای نمایشی‌، یکی از دوستان نروژی به نام خانم ماریا الزبرگ که ریاست جشنواره‌ی بین‌المللی قصه‌گویی را در نروژ دارد و هم‌چنین از کسانی بوده که به جشنواره‌‌ی قصه‌گویی ایران توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کمک کرد تا به صورت بین‌المللی درآید.

کسانی که هنرمندان را انتخاب می‌کنند، افرادی هستند که در کار خودشان متخصص هستند. در بخش موزیک خانم کریستین گراوین هالمبو هست. ایشان پروفسور در رشته‌ی موزیک در کنسرواتوری اسلو است، استاد آواز است و رهبر شش‌، هفت ارکستر مختلف نروژی است.

<strong>ولی هنوز هم من درست متوجه نشده‌ام که چه طور هنرمندان را انتخاب می‌کنید؟</strong>

در جشنواره‌‌های مختلف شرکت می‌کنیم؛ در جشنواره‌‌های آسیای مرکزی و کسانی که این کارها را ادامه دادند. چون مبنای کار ما حمایت از میراث فرهنگی شفاهی مردم منطقه است و در راستای چهارچوب یونسکو حرکت می‌کنیم. مثلاً یکی از میهمانانی که پارسال داشتیم آقای مرتضی گودرزی از شهر قوچان خراسان بودند.

ایشان از شاگردهای حاج قربان و ستارزاده است. کسانی که آشنا هستند با کارهای آقای ستارزاده می‌دانند او کسی است که دوتارخوانی را به زبان فارسی از سال ۱۳۴۳ در رادیو ایران شروع کرد. او یک سنت را پایه گذاشت. کسانی که همسن من هستند، دور و بر ۵۰ سال، شعر دختر فراش‌باشی را یادشان هست. ما کسانی را که این سنت‌ها را به شکل اصیل ادامه می‌دهند، دعوت می‌کنیم.

دیگر میهمانانی که داشتیم، آقای دولتمند بودند. ایشان یکی از اسطور‌ه‌های زنده‌ی موسیقی فلک در منطقه‌ی آسیای مرکزی هستند. ما می‌رویم اینها را می‌بینیم، در کنسرت‌های‌شان شرکت می‌کنیم و با هماهنگی گروه انتخاب‌شان می‌کنیم. ما حتما باید این هنرمندان را روی صحنه ببینیم تا انتخاب‌شان کنیم. به خاطر همین برای انتخاب این دوستان ما سفرهای زیادی می‌رویم. متأسفانه فعلاً راه ما به ایران و افغانستان بسته است. امیدواریم در سال‌های آینده بتوانیم این راه را باز کنیم.

<strong>جشنواره ماه نوامبر برگزار می‌شود؟</strong>

بله. از ۱۹ تا ۲۱ نوامبر خواهد بود. گشایش رسمی آن روز جمعه ۱۹ نوامبر، ساعت ۷ بعدازظهر در «ریکسنه» در اسلو خواهد بود.

<strong>چه کسانی امسال در این برنامه شرکت دارند؟</strong>

از میهمانان امسال ما یکی آقای دولت‌مند است. او در خانواده‌ا‌ی بزرگ شده است که موسیقی فولکلوریک را می‌شناسد. زاده‌ی منطقه‌ی کولاب در تاجیکستان است. ما قصد داریم همیشه ایشان را دعوت کنیم. چون به نظر ما ایشان بزرگ‌ترین خواننده‌ی فلک در صدسال اخیر در آسیای مرکزی هستند.

[[photow01]]

میهمان دیگر ما آقای مرتضی گودرزی است، یکی از هنرمندان برجسته‌ی اروپایی است که سال گذشته نیز میهمان ما بود. ایشان الان در دانمارک هستند و دارند کار مشترکی تولید می‌کنند که در جشنواره‌ی رومی روی صحنه خواهد رفت. از هنرمندان برجسته‌ی نروژ چندین نفر شرکت خواهند داشت. یکی از برترین ساکسیفونیست‌های نروژی و یکی از برترین خواننده‌های فولکلوریک این کشور، با آقای دولت‌مند روی صحنه خواهند رفت.

خود کریستین گراوین هالمبو نیز هست که آهنگ‌های فارسی‌ـ تاجیکی را با آقای دولت‌مند روی صحنه اجرا خواهد کرد. در بخش هنرهای نمایشی ابومؤمن شریپف، از تاجیکستان تئاتر شیخ صنعان را با چهارنفر روی صحنه خواهند برد.

یکی از اسطوره‌های رقصنده‌ی تاجیکستان خانم خیرالنساء وطنوا در جشنواره‌ی رومی شرکت خواهند کرد و رقص سماع را روی صحنه خواهند برد. گروه رومی «رومی آنسامبل» هست با آقای جاوید ابطحی‌‌راد و فکر می‌کنم تعدادی از هنرمندان گروه دستان نیز باشند؛ ازجمله آقای مختاری و دیگران که روی صحنه خواهند رفت.

[[photow05]]

اینها یک گروه یازده نفر هستند که تور اروپایی امسال خودشان را از جشنواره‌ی رومی شروع می‌کنند. خانم شکوفه‌ تقی در بخش ادبیات و ادبیات کودکان میهمان ما خواهند بود. خانم منیره شهیدی استاد دانشگاه در شهر دوشنبه نیز میهمان دیگر ما هستند.

<strong>به این ترتیب میهمانان تاجیک‌ این جشنواره بیشتر هستند؟</strong>

بله، به‌خاطر این که ما یک‌سری ارتباطات فرهنگی با کشورهای آسیای میانه داریم. درواقع تبادل فرهنگی‌ است؛ خانه‌های دوستی است که ارگان‌های فرهنگی نروژ از ما حمایت می‌کنند. یکی از این دفاتر، از این خانه‌های دوستی که ما تأسیس کرده‌ایم، با دوشنبه پایتخت تاجیکستان است.

ما ارتباط و تبادل فرهنگی مستمر با کشور تاجیکستان در شهر دوشنبه داریم. این برای ما طبیعی است؛ چون بودجه‌ی ما در بخش تاجیکستان سرجای خودش هست و هر سال از هنرمندان تاجیک در جشنواره‌ی‌ خودمان دعوت می‌کنیم؛ چه در بخش ادبیات، چه در بخش هنرهای نمایشی و چه در بخش موزیک.

<strong>برخورد علاقه‌مندان نروژی با جشنواره‌ی رومی چگونه است؟</strong>

استقبال از جشنواره‌ی رومی، تا به‌حال بیشتر از طرف خود نروژی‌ها بوده است. استقبال بسیار عالی است؛ مخصوصاً در بخش موسیقی و هنرهای نمایشی‌ شهرت بسیار خوبی در میان هنرمندان حوزه‌ی موسیقی نروژ پیدا کرده و دارد شناخته‌ و شناخته‌تر می‌شود.

<strong>چند روز ادامه پیدا می‌کند؟</strong>

جشنواره‌ی رومی امسال قرار است در طول سه روز برگزار شود. اما می خواهم به این نکته اشاره بکنم که ما قرار داریم از سال دیگر همین جشنواره را در تاجیکستان هم برگزار کنیم که امسال یک جشنواره‌ی کوچک با یک طرح آزمایشی در دوشنبه، پایتخت تاجیکستان برگزار کردیم. منتهی این جشنواره قرار است از سال آینده سه روز در نروژ و سه روز نیز در تاجیکستان برگزار خواهد شد.

هم‌چنین از هنرمندانی که امسال در جشنواره‌ی رومی شرکت می‌کنند، تعدادی نیز در سه جشنواره‌ی بین‌المللی اروپایی حضور خواهند داشت. امسال اولین سفر ما به گوتنبرگ خواهد بود. آقای دولت‌مند در این شهر کنسرت خواهد داشت. هنرمندان بخش هنرهای نمایشی در دو جشنواره‌ی بین‌المللی دیگر هم، از سال دیگر در فرانسه و یونان شرکت خواهند داشت. 

<strong>یعنی قرار است این جشنواره همزمان در نروژ و هم  در تاجیکستان برگزار ‌شود؟</strong>

در فصل بهار در دوشنبه برگزار می‌شود، در فصل زمستان در نروژ. یعنی جشنواره در دوشنبه، پایتخت تاجیکستان با گروهی از هنرمندان و در اسلو با گروهی دیگر برگزار می‌شود. خلاصه ما این کنسرت را ادامه می‌دهیم و امید من این است که شرایط افغانستان به شکلی باشد که ما در آینده‌ای نه چندان دور بتوانیم این جشنواره را در شهر بلخ زادگاه مولوی برگزار کنیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_203.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/09/post_203.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 05 Sep 2010 18:00:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اینجا آمستردام است، اینجا تهران</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>می‌خواهم ترانه‌ای را معرفی می‌کنیم که هنوز داغ، داغ، داغ است و ۲۴ ساعت هم از تولید آن نمی‌گذرد. ترانه‌ای که تازه از جانب سراینده و در واقع اجراکننده‌ی آن، «خشایار آریا» به دست ما رسیده است.

[[sound]]

خشایار، خواننده‌ی جوانی‌ست که در هلند به‌سر می‌برد و سال‌هاست که با گروه خود «پرس سکواد» در اروپا و همین‌طور در بین ایرانیان شناخته‌شده است.

او به تازگی ترانه‌ای خوانده است به نام «اینجا آمستردام است، اینجا تهران».</small></strong>

<strong>از او می‌پرسم: معلوم است که آمستردام را خوب می‌شناسید. کلمات و عبارات به آسانی درباره‌ی وضعیت آمستردام بر زبان‌تان جاری می‌شود.</strong>

من در آمستردام زندگی نمی‌کنم، در آلمیره زندگی می‌کنم. ولی خب دانشگاهی که می‌روم در آمستردام است و یکی از دوستان صمیمی‌ام هم اینجا زندگی می‌کند که باعث شده اکثر روزها در این شهر باشم تا در آلمیره.

اکثر وقایعی که من در این ترانه‌ها به زبان آورده‌ام، چیزهایی است که خودم تجربه کردم. خودم یا دیدم یا برایم اتفاق افتاده که این ترانه‌ها را خواندم. آهنگ‌های زیادی هم بود از رپرهای مختلف، از خود ایران یا بیرون از ایران که خب هر کسی می‌خواند که «اینجا تهرانه»، «اینجا ایرانه»، اینجا چه می‌دانم عین جهنم شده، زندگی سخته و از این حرف‌ها.

[[photow01]]

<strong>تهران را با آمستردام، یعنی در واقع تهران را با آمستردام مقایسه می‌کنید. در نهایت هم راستش من واقعاً متوجه نشدم که برای خود تو کدام بهتر است؟</strong>

قصد من در این آهنگ مقایسه نبوده است. مسئله‌ی من نشان دادن آن طرف سکه بوده است به قول معروف. این که مثلاً همه فکر می‌کنند ایران خیلی وضع خراب است و اینجا آسمان صاف و آبی است. من خواستم نشان بدهم که این طرف هم بالاخره جنبه‌‌های بد خودش را دارد. اگر گوش داده باشید، آخر آهنگ چند جمله از خوبی‌های این طرف هم می‌گویم. ولی خب بیش‌تر آهنگ را اختصاص دادم به نکات منفی که در آمستردام یا در خود اروپا شما می‌توانید مشاهده کنید.

<strong>بیش‌تر آن نکته‌هایی که به آنها اشاره کردید، در صورتی است که قاعده‌شکنی کنید یا سرکشی کنید از قاعده و قوانینی که در اینجا حاکم است!</strong>

درست است. من سعی کردم نشان بدهم آن چیزی که مردم فکر می‌کنند واقعاً هست، یا نیست یا می‌تواند نباشد. آن قسمت‌هایی که می‌گویم اینجا دخترها را گول می‌زنند مثل کودک، به چشم خودم دیدم. رفتار راننده تاکسی‌های آمستردام را به چشم خودم دیدم. من دیدم که در آمستردام کسی بود، غیر ایرانی، یک سیاهپوست بود که جلوی من چاقو کشید. برای خود من چاقو کشید...

<strong>بله، من هم تجربه‌ی بعد با تاکسی‌ها زیاد داشتم. این درست است.</strong>

خب من خودم این را تجربه کردم. برای همین سعی  کردم تمام چیزهایی را که تجربه کردم مطرح کنم و نشان بدهم که اینجا هم چنین چیزهایی هست و به نوبه‌ی خودش بدی‌هایی دارد. نکات بدی دارد و ابعاد خطرناکی هم می‌تواند داشته باشد.

<strong>خودت می‌گویی که قصد نداشتی مقایسه کنی، ولی ناخودآگاه مقایسه شده است. به عنوان نمونه تعلیم رانندگی را مثال می‌زنی. رانندگی در تهران واقعاً بدنام است. طوری که هر وقت در اینجا گواهینامه‌ی رانندگی دستت می‌دهند، در حالی که روی آن نوشته شده در تمام دنیا می‌توانید با آن رانندگی کنید، تاکید می‌کنند و می‌گویند: ولی نه در تهران. خب واقعاً نمی‌خواستید مقایسه کنید؟</strong>

فکر می‌کنم منظور شما آنجایی است که می‌گویم قوانین رانندگی‌ آن حد فضایی است. درست است؟

<strong>دقیقاً، بله.</strong>

من وقتیمی‌خواستم  گواهینامه‌ام بگیرم، امتحان رانندگی‌ام در شهر آمستردام نبود، جای دیگری در هلند بود. ولی برای خودم خیلی جالب بود که بتوانم توی آمستردام رانندگی کنم. چون همان‌طور که  خودتان می‌دانید، در آمستردام یک خیابان دارد که از توی آن خیابان تراموا می‌رود، دوچرخه می‌رود، موتور و ماشین و اتوبوس هم می‌رود و آن طرفش هم قطار می‌رود.

[[photow02]]

وقتی بعدها و کم‌کم در آمستردام رانندگی کردم، واقعاً برایم جالب بود که می‌دیدم با یک نظم خاصی هر کسی در خط خودش دارد رانندگی می‌کند. این برای من جالب بود. بنابراین این تکه را می‌شود نوعی مقایسه دانست که مثلاً بگویی آنجا توی تهران، توی آن قاراش میش و آن وضع رانندگی افتضاح، می‌شود آن‌طوری رانندگی کرد، و در عوض در اینجا برعکس، در همان شلوغی، قوانین رانندگی، رعایت می‌شود و همه‌چیز خیلی تمیز و منظم است.

<strong>خب الان ۲۴ ساعت است که این ترانه تکمیل و آماده شده است. می‌خواهید با آن چه کنید؟ آیا می‌خواهید آن را مثل بقیه کارهای‌تان بگذارید روی یوتیوب تا مجانی در دسترس همه باشد یا بازار خاصی برای آن در نظر گرفته‌اید؟</strong>

نه من بازار خاصی برای آن درنظر نگرفتم. چون الان دیگر ارتباطات و آزادی مارکت اینترنتی در حدی شده که واقعاً هیچ هنرمند و خواننده‌ای روی مارکت اینترنتی حساب نمی‌کند. اولاً کاری که ما می‌کنیم، اصلاً جنبه‌ی اقتصادی ندارد. اگر هم بخواهیم به جنبه‌ی اقتصادی کارمان فکر کنیم و جامه‌ی اقتصادی به آن بپوشانیم، بیش‌تر روی کنسرت‌ها و برنامه‌های زنده است که حساب می‌کنیم. مدت‌هاست که تصمیم گرفته‌ام آهنگ‌هایی که بیرون می‌دهم، از اولین آهنگ که شش سال پیش بیرون آمد تا آهنگ‌هایی که این روزها بیرون آمده یا در آینده قرار است منتشر شود، همه را به صورت آزاد روی اینترنت بگذارم.

<strong>کار بعدی‌تان چه هست یا فعلاً خسته هستید و می‌خواهید از این کار جدید لذت ببرید؟</strong>

خیلی وقت است که مشغول ساختن آهنگ هستم، ولی از آن طرف هم چون دانشجو هستم و درسم هم سنگین است، سعی کردم در تابستان چند آهنگ را ضبط و آماده کنم. اتفاقاً در چند وقت اخیر ما سبک خود را ازهیپ‌هاپ کمی عوض کردیم و یک جورایی، با یکی از دوستانم که او هم معروف به  "امیر دی" است شروع به ساخت آهنگ کردیم. از آهنگ‌های شش و هشت او استفاده و آهنگ‌های زیادی ضبط کرده‌ایم، ولی خب همه‌‌ی آنها باید "میکس و مسترینگ" شوند. قرار است در ماه‌های آینده همه را آنلاین بگذاریم.

<strong>خب در فکر ساختن ویدئو کلیپ هم هستید؟</strong>

اتفاقاً در فکرم بود که در خود آمستردام یک ویدئو کلیپ بزنم. نه تا آن حد که بخواهم برایش سناریو بنویسم، ولی واقعاً یک حالت رئالیته بهش بدهم. مثلاً در آمستردام راه بروم و بعد بعضی نکاتی را که حرف می‌زنم نشان بدهم. یعنی یک نماهای کوچک از خودم بگیرم. این در فکرم هست، ولی معلوم نیست که چه زمانی بخواهم آن را انجام دهم. بستگی دارد که امکانات آن چه زمانی جور شود.

شما هم اگر هنرمند هستید و کار جدیدی در دست دارید و می‌خواهید با خوانندگان بیش‌تری در ارتباط باشید با ما تماس بگیرید و یا کار خود را مستقیم برای‌مان به <a href="mailto:CONTACT@RADIOZAMANEH.COM">این ایمیل آدرس</a> ارسال کنید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_202.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_202.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی پاپ</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 21:50:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«افغان دی.جی» و دوستانش</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>مهمان امروز ما روشن دی‌جی و دوستانش هستند. روش دی‌جی در فیس‌بوک و در فضای اینترنتی با اسم افغان دی‌جی معروف است. 

[[sound]]

روشن در محفل‌های عروسی و سالگرد‌های افغانان‌های مقیم اروپا برنامه اجرا می‌کند و مثل این است که اسم او شناخته‌شده‌تر از دیگر دی‌جی‌های افغانی مقیم اروپاست.

خُب، وقت را غنیمت می‌دارم و مستقیم می‌روم سراغ روشن و بعد دوستانش.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>روشن نخست از آن می‌گوید که چرا برای خودش اسم افغان دی‌جی را انتخاب کرده است؟</strong>

این سؤال یک جواب ساده دارد. به خاطر اینکه من را با نام دی.جی روشن می‌شناسند و من اسم افغان دی.جی را برای این انتخاب کردم که کسانی که در اینترنت دنبال دی.جی افغان می‌گردند به راحتی بتوانند من را پیدا بکنند. من از اولین دی.جی‌های افغان هستم که به این کار دست زدم و در اینترنت هم شروع کردم به تبلیغ کارهای خودم. 

<strong>چه سالی بود که شروع به این کار کردی؟</strong>

تقریباً هفت سال پیش. من در مدرسه هلندی درس خواندم و آنجا با همکلاسی‌های هلندی خود شروع کردم به کار موزیک و دی.جی. دیرتر به این نتیجه رسیدم که باید با موسیقی شرقی هم کار بکنم. همیشه به موزیک‌های مختلف گوش می‌دادم و خوشم می‌آمد. از کودکی دوست داشتم که دی.جی شوم. 

<strong>روشن جان، به افغانستان وطن اصلی خود سفر داشتی؟</strong>

نه. من در افغانستان هیچ‌وقت نبودم و در اروپا متولد وبزرگ شدم. اما آرزو دارم افغانستان را ببینم.

<strong>وقتی درباره‌ی کار و فعالیت‌های تو تحقیق می‌کردم، دیدم با خانواده‌های افغانی زیادی که در اروپا به سر می‌برند آشنایی داری، چون در بهترین روزشان، در عروسی و دیگر جشن‌هاشان حضور داری و موزیک پخش می‌کنی. این تجربه‌ای‌ست که همه از آن برخوردار نیستند.</strong>

واقعاً من به مراسم عروسی، شیرینی‌خوری و یا سالگردها زیاد دعوت می‌شوم. اگر توجه کرده باشید، شش - هفت سال پیش وقتی شروع کردم به این کار کسی نمی‌دانست دی.جی چه هست. جوان‌ها خوب می‌دانستند اما باز هم در مراسم افغانی حضور دی.جی رایج نبود. به خصوص بزرگسالان از این موضوع بی‌خبر بودند. خوب جا داشت که تغییراتی اتفاق بیفتد و من این کار را که در آن موقع نو بود، بین مردم رایج کردم. 

[[photow02]]

در فرهنگ اروپایی این کسب کاملاً جا افتاده و من می‌خواستم اولین کسی باشم که در مراسم افغان‌ها موسیقی‌های خود را پخش بکنم. من این تغییرات را در فرهنگ برگزار کردن مراسم افغانی وارد کردم. از این فکر این قدر خوشحال می شدم و باور داشتم که یک روز می رسد و افغان‌های ما هم در مراسم‌شان دی.جی دعوت خواهند کرد و می فهمند که اصلاً دی.جی چیست و چکار می‌کند.

<strong>خب! چگونه موسیقی پخش می‌کنی؟ مثلاً در شروع بزم عروسی کدام آهنگ را معمولاً پخش می‌کنی؟</strong>

یک دی.جی خوب باید بداند که کدام موزیک را کی پخش بکند. مثلاً در شروع عروسی حتماً باید آهنگ «آهسته برو» پخش شود. در بین افغان‌ها عادت شده که این ترانه را با اجرای خواننده مردمی افغان "ساربان" دوست دارند. 

این آهنگ بسیار آرام است و در فرهنگ افغانی اینگونه است که وقتی عروس و داماد اولین بار وارد محل بزم می‌شوند، همه‌ی مهمان‌ها با هم این ترانه را همخوانی می‌کنند. من به عنوان دی.جی چندین نمونه و اجرا از این ترانه دارم و بزم‌گزاران خودشان انتخاب می‌کنند که کدام اجرا را پخش بکنم.

بعد از آن وقتی همه می‌نشینند و محفل گرم می‌شود و وقت سرخوشی ومستی می‌رسد، موزیک‌های جدید افغانی را میکس می‌کنم. اما همیشه در کنارش آهنگ‌های عربی، ایرانی و هندی و وقت‌های آخر آهنگ‌های اروپایی را هم که افغان‌ها دوست دارند پخش می‌کنم. 

<strong>از خواننده‌های ایرانی کارهای کدام‌ها را معمولاً پخش می‌کنی؟</strong>

شاید باورتان نیاید، اما افغان‌ها آهنگ‌های مست و شاد ایرانی را بسیار دوست دارند. مثلاً، هومان و کامران، افشین، منصور و شهاب تیام که خوب می‌خوانند. به خصوص ترانه "دختر کابولی" که شهاب تیام اجرا کرده است. این آهنگ را از شش سال پیش تا به حال میکس می‌کنم. تا به حال افغانی‌ها این ترانه را دوست داشته‌اند.

<strong>روشن جان، تو در اروپا بزرگ شده‌ای، ولی در یکی از نوشته‌هات در فیس‌بوک گفته بودی روزه‌دار هستی. اگر در ماه رمضان برنامه‌ای باشد چکار می‌کنی؟ می‌روی و یا رد می‌کنی؟</strong>

من راستش یک محفل دارم در این ماه و این هم از قبل رزرو شده و نمی‌دانستم که موقع روزه خواهد بود. به هر صورت من می روم در این محفل، اجرا می‌کنم. به خدا باور دارم و به عنوان یک مسلمان اگر مستی و خرابکاری کنم کافی‌ست. شاید در ماه شریف رمضان دی.جی کردن خوب نباشد، مگر این که این کسب شما باشد. برای من خداوند یک طرف است و انجام کارم یک طرف. من باور دارم که خدا می‌بخشد.

<strong>احساس گناه ‌می‌کنی؟</strong>

نه. اصلاً. نه. من باور دارم که در رقص و خوشی کردن هیچ گناهی نیست. هیچ. 

[[photow03]]

<strong>با یاما رادفر نیز گفت‌وگو داشتم. یاما رادفر جوان افغان هست که در هلند به سر می‌برد و در مراسم شیرینی‌خوران خواهر خود از روشن دعوت کرده بوده که مراسم را گرم بگیرد. از او پرسیدم که چرا روشن را انتخاب کرده است؟</strong>

روشن را در کنسرت‌ها و بعضی مراسم دیده بودم و می‌دانستم چطور کار می‌کند و کار او را می‌پسندیدم. از این جا بود که او را به مراسم شیرینی‌خوران خواهرم نیز دعوت کردم و بسیار خوش گذشت. هم مهمان‌ها و هم خواهرم خوشحال بودند. 

<strong>در اروپا به خصوص در هلند دیگر دی.جی‌های افغان هم هستند که بتوانید آنها را با روشن مقایسه کنید؟</strong>

بله. دو سه دی.جی دیگر هم هستند. اسم‌هاشان را دقیق نمی‌دانم. اما فکر کنم دی.جی حمزه، دیگر دی.جی بکتاش است. در محفل‌ها دیده‌ام کارشان خوب است. 

<strong>خوب، چرا روشن را به این دو دی.جی دیگر ترجیح دادی؟ </strong> 

کارش خوب است. می فهمد که جوانان از کدام موزیک خوششان می‌آید. 

روشن به غیر از این که دی‌جی هست علاقه‌ی زیادی هم به گویندگی دارد. چند سالی پیش وی با همراهی دوست خود مسیح ابوی یک رادیو اینترنتی را راه انداختند که جوانان فارسی‌زبان از آن خوب استقبال کردند. با مسیح ابوی نیز صحبتی داشتم. او از تجربه گویندگی و گردانندگی این رادیو که از تارنامه "Afghan World" پخش می‌شد، با ما صحبت کرد.

<strong>چرا چنین نیازی را احساس کردید و چرا نیمه راه کنار گذاشتید؟</strong>

به خاطر این که یکی از دوستان ما وب‌سایتی داشت با نام "Afghan World" و آنها از طریق این وب‌سایت هفته‌ای یک بار برنامه پخش می کردند و آن دوستان هم خود دی.جی آن برنامه بودند. اما گوینده نداشتند و تنها با پخش موزیک مشغول بودند. از ما هم خواستند که در یکی از روزهای دیگر هفته یک یا دو ساعت برنامه رادیویی بسازیم و در مقابل از خدمات آنها استفاده بکنیم. ما هم پذیرفتیم. 

چون وقت داشتیم و روشن جان دی.جی بود، می‌توانست موزیک خود را برای جوانان فارسی‌زبان در سراسر جهان پخش بکند. و ما یکشنبه‌ها تقریباً یک یا دو ساعت برنامه رادیویی پخش می‌کردیم. من گوینده‌ی رادیو بودم و روشن در کنار کار موزیک بخش تکنیکی آن را نیز به عهده داشت. 

<strong>از چه چیزها صحبت می‌کردید؟ جوانان شنونده شما مشتاق چه نوع موضوعاتی بودند؟</strong>

از موضوعات مختلف. آن چیزی که جوانان روزانه با آن سر و کار دارند. مثل بازار کار، درس و تجربه‌های دیگر جوانان که بتوانند از آن به عنوان نمونه استفاده بکنند. 

<strong>چطور از این رادیو استقبال شد؟ می‌توانید بگوید که موفقیت‌آمیز بود؟</strong>

بله. چون بیشتر جوانان اروپا و دیگر بخش‌های جهان به رادیو ما گوش می‌دادند و مارا بیشتر تشویق می‌کردند. حتا بی بی سی فارسی ما را دعوت کرد به لندن و ما هم رفتیم به مدت چهار روز در آنجا گفت وگو اختصاصی با ما انجام دادند. به خاطر این که جوانان از ما بسیار خوب استقبال می‌کردند و طرفدار ما بودند. اما وقتی ما هر دو وارد دانشگاه شدیم وقت برای این کار کمتر پیدا کردیم و نهایتاً این کار را کنار گذاشتیم. 

<strong>روشن جان به این اشاره کرد که در بین برنامه‌های رادیویی خود بخش طنز هم داشتید. خودتان این بخش را تهیه می‌کردید؟</strong> 

طنز رادیو را یا خودمان می‌نوشتیم، یا از روزنامه‌ها جمع‌آوری می‌کردیم و یا شنوندگان رادیو برایمان می‌فرستاند. این بخش هم بسیار خوب بود و جنبه آموزشی داشت. بیشتر راجع به موضوعات خانوادگی بود. آن گروه از جوانان فارسی‌زبانی که به اروپا آمده‌اند و یا اینجا بزرگ شده‌اند، برایشان دشوار است یک بزرگسال به آنها بگوید چگونه رفتار بکنند. 

اگر از یک جوان همسن خود همان حرف را بشنوند تأثیر زیادتر دارد. و ما هم به عنوان جوانان همسن آنها به آنها می‌گفتیم که بیشتر با خانواده خود وقت بگذرانند و روز مادر، مادرشان را ببرند رستوران و یا مادربزرگ خود را. اینطور فکر نکنید که مادربزرگ باری است بر دوش شما. شما می توانید بزرگان خود را هفته‌ای یک بار ببرید گردش و غیره. 

با روشن جان اما با این که همکاری می‌کردیم دوستان خوبی هم برای هم هستیم. ما تنها به کار رادیو بسنده نمی‌کردیم، بلکه کنسرت‌های خیریه هم راه می‌انداختیم و به مردم افغانستان کمک می‌کردیم. زمان‌ خوبی بود برای ما. 

<strong>خُب! آن زمان خوب با این زمان چه فرق دارد؟ آیا قرار نیست بعد از پایان درس دوباره آن فعالیت هارا شروع کنید؟</strong>

با این که وقتم کم است اما هنوز بسیار علاقه دارم. روشن جان هم وقت زیادی ندارد، چون درس می‌خواند. از این جاست که ما نتوانستیم آن برنامه‌ها را ادامه دهیم. اما اگر حالا یا در آینده رادیوی فارسی‌زبانی از من بخواهد که ساعتی برایشان برنامه‌ی رادیویی بسازم، با جان و دل قبول خواهم کرد. 

بسیار علاقه دارم که نه به عنوان کارشناس بلکه به عنوان یک جوان با رادیو همکاری داشته باشم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_201.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_201.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Aug 2010 21:41:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آیا می توان پرندگان را از خواندن بازداشت؟»</title>
         <description><![CDATA[شاید اسم و سبک «یولدوز توردیوا»، آوازخوان ترک‌زبان ازبکستان برای شما آشنا نباشد، اما به احتمال زیاد فایل ویدیویی از این خواننده را که ترانه‌ی شجریان را می‌خواند به دست شما رسیده است. شاید هم آن را برای دوستان خود ارسال کرده باشید، منظورم ترانه‌ی «ای بت چین» معروف است.

[[sound]]

مدتی است این ویدیوی «یولدوز توردیوا»،  بین فارسی زبانان و از طریق مکاتبات اینترنتی در حال رفت و آمد است. من نیز چندین‌بار آن را از دوستان مختلف دریافت کرده‌ام و هربار هم تا آخر گوش داده‌ام. زیباست، اما مهم تر از آن پیامی است که در پس آن نهفته و در داخل کشور ازبکستان معنای دیگری دارد.

<object width="280" height="285"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/hKCvQu2x0e8?fs=1&amp;hl=en_US"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/hKCvQu2x0e8?fs=1&amp;hl=en_US" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="280" height="285"></embed></object>

این ترانه‌ی کلاسیک ایرانی را آوازخوان معروف ازبک با سوز می‌خواند: من ز تو دوری نتوانم دیگر!

این شاید زنگ خطری باشد برای دولتی که نگران پیوند عمیق مردم ازبکستان با فرهنگ کشور همسایه، ایران است.

دو روز پیش خبر مجازات «فیروزه جومه نیازوا»، خواننده‌ی دیگر ازبکستانی در رسانه‌ها منتشر شد مبنی بر این که پخش صدایش به دلیل اجرای کنسرت در تاجیکستان، در رسانه‌‌های داخل ازبکستان و همین‌طور در محافل و مراسم مردمی ممنوع شده است.

او حتی اجازه‌ی اجرای کنسرت در داخل و خارج از کشور را نیز ندارد.

آیا وضعیت خواننده‌ی محبوبی چون «یولدوز توردیوا» نیز به اینجا خواهد کشید؟ چرا این آوازخوان ازبک چنین خطری را پذیرفته و معروف‌ترین ترانه‌ی شجریان را اجرا کرده است؟ در این کار چه حکمتی است؟

اول این که به نظر می‌رسد «یولدوز» پیش از همه می‌خواهد قدرت صدای خود را به گوش دوستداران هنرش برساند و در خود شجاعت بازخوانی اثری از استادی چون محمدرضا شجریان را یافته است.

دوم این که این ترانه و این سبک، تازگی‌ها در ازبکستان و همین‌طور در آسیای میانه طرفداران زیادی پیدا کرده است. مردم انگار از ترانه‌های کلاسیک ازبک که در بیش‌تر اوقات در سبک «شش‌مقام» اجرا می‌شوند خسته شده‌اند.

سبک «شش مقام» را می‌توانید در این اجرای «یولدوز توردیوا» نیز گوش بدهید. آوازخوان باید قدرت فوق‌العاده‌‌ای داشته باشد تا بتواند خواننده‌ی سبک «شش مقام» باشد که در آسیای میانه بالاترین سبک موسیقی محسوب می‌شود.

«شش مقام»، بخش بازمانده‌ی همان «دوازده مقام» قدیمی است که در محافل اشراف، میر و خان‌های محلی اجرا و هنری اصیل و فاخر دانسته می‌شده است.

این سنت از زمان ورود روس‌ها به منطقه کاهش یافت و بین مردم عادی پخش شد.

[[photow01]]

این‌جا میتوانم نظر «اصل‌الدین نظاموف»، موسیقی‌شناس نامی تاجیک را یادآور شوم که در فیلم مستند «چرخ و فلک» ساخته مهدی جامی، روزنامه نگار و پرویز جاهد، فیلم ساز گفته بود:

با توجه به این گفته‌ی «اصل‌الدین نظاموف»، می‌شود بازخوانی ترانه‌ی شجریان توسط «یولدوز توردیوا» را این‌طور تحلیل کرد که انگار آن شاخه‌های دورافتاده‌ی موسیقی ایران و توران‌زمین، بعد از قرن‌ها دوباره به سوی هم کشش پیدا کرده‌اند. چنان‌چه استادان سبک کلاسیک، به همان شیوه‌ای که سنت‌ها را گرامی می‌دارند تاریخ‌ساز هم هستند.

تاریخ‌سازی اما عیب و ایراد‌هایی هم دارد که با مرور زمان می‌شود آنها را اصلاح کرد.

«یولدوز توردیوا» البته واژه‌های فارسی را گاه اشتباه تلفظ می‌کند گاه نصفه و نیمه، اما مهم آن پیامی است که لابه‌لای صدا و ادای یولدوز منتقل می‌شود.

کلمه‌‌ی «یولدوز»  به فارسی به معنای ستاره است و «توردیوا» به معنای ماندگار.

این ستاره ماندگار در چه حال است کم‌تر کسی خبر دارد، که او ترانه‌های کلاسیک ایران را اجرا کرده است و از جانب دیگر فارسی‌زبانان خوب استقبال شده است. زیرا در ازبکستان خط‌های انترنتی قدرت پخش فایل صوتی و یا ویدیوی را ندارند. 

اما در خارج از ازبکستان فارسی‌زبانان دیگر خود می‌توانند توجه داشته باشند که اما این‌جا دیگر بحث از اجرای ترانه‌های سبک پاپ از جانب خوانندگان ازبک نیست که از زمان بازسازی در اتحاد شوروی سابق تا به حال در بین خوانندگان ایرانی و آسیای میانه پل فرهنگی ایجاد کرده است. این بار این پل عمیق‌تر رفته و به قلب آوازخوان‌های سنتی هم ریشه دوانده است.

«آیا دولت ازبکستان می‌تواند از این جریان طبیعی پیوند مردم همسایه جلوگیری کند؟» این سئوالی است که تنها زمان می‌تواند به آن پاسخ بدهد.

در آخر یاد کتابی از جان بییلی افتادم درباره‌ی تاریخ موسیقی افغانستان که به چنین پرسشی این گونه با پرسشی دیگر پاسخ داده است: «آیا می‌توان پرندگان را از خواندن بازداشت؟» پاسخ این سئوال، برای پیر و جوان روشن است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_200.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_200.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Aug 2010 23:44:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«دولت مجرم است، نه فیروزه»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>اسم فیروزه جمعه نیازوا برای مخاطبان برنامه‌ی موسیقی ملل از رادیو زمانه آشناست.در برنامه‌ی «رقص با دیکتاتور» از فعالیت و شهرت این خوانده تاجیک‌تبار ازبکستان مفصل گفته‌ام. اما این روزها نام فیروزه دوباره سر زبان‌هاست؛ این‌بار به خاطر ممنوع شدن صدای او از طرف وزارت فرهنگ ازبکستان. 

[[sound]]

تقریبا یک  ماه پیش این خواننده به دوشنبه پایتخت تاجیکستان رفت و در «تالار باربد» برنامه اجرا کرد، تالاری که کنسرت‌های دیگر خوانندگان نامی ازبک در آن برگزار شده بود و مثل دیگر هم حرفه‌ای‌های خود ترانه‌هایی را هم به زبان تاجیکی خواند؛ دقیقا به همان شیوه و سبکی که در داخل ازبکستان برای تاجیکان خوانده بود. اما این بار وزارت فرهنگ ازبکستان او را از اجرا در منع و اجرای کنسرت در داخل و خارج کشور را ممنوع کرد. دلیل آن هم اجرای کنسرت بدون مجوز اعلام شده است.

[[photow01]]

در عین حال فیروزه جمعه نیازوا و مادر او که برنامه‌ریز وی و خود نیز هنرمند است به رادیو آزادی گفت که ترانه‌های جدیدی در دست دارند اما پخش صدای فیروزه از رادیو و تلویزیون کشور ممنوع است و هرجا که می‌روند جواب رد می‌شنوند.فیروزه که قرار بود ماه دیگر دوباره به تاجیکستان سفر هنری داشته باشد و به شنوندگان تاجیک خود قول ترانه‌های بیشتر به زبان تاجیکی را داده بود، نگران است که دیگر نتواند به این قول خود عمل کند. 

این دفعه‌ی اول نیست که دولت ازبکستان خواننده‌ای را بعد از شهرت ناگهانی تا مدتی از خواندن منع می‌کند که به قول منتقدان «حد خود را بشناسد» و بداند که دولت است که حرف آخر را می‌زند. این تجربه‌ای‌ست که خوانندگان معروف ازبکستانی مثل جوره بیک مرادوف، یولدوز عثمانوا، نصیبه، صافیه و دیگران نیز داشته‌اند. این افراد خوانندگانی هستند که ترانه‌های تاجیکی آنان شهرت زیادی بین مردم منطقه پیدا کرده بود. 

در باره‌ی این که چرا یک  دولت به خود اجازه می‌دهد جلوی فعالیت‌های هنرمند را بگیرد و آیا این مساله با ازادی بیان و قوانین دموکراسی همخوان است یا خیر با آلی ریتوف، رئیس کمیته اجرایی «فری میوز»، سازمان  بین‌المللی دفاع از هنرمندان ممنوع از اجرا و سانسور شده صحبتی داشتم.</small></strong>

این اتفاق عجیب و غریبی نیست. چون می‌دانید کشورهای زیادی هستند که قوانین حقوق بشر و آزادی بیان را نقض می‌کنند. بعضی از دولت‌ها روی باز به انتقاد ندارند. حتی مواردی داریم مثل خواننده‌ای در کشورکامرون که نتوانست حتی با پادرمیانی دبیر کل سازمان ملل هم بخواند و سرانجام هم این هنرمند به حبس محکوم شد. به هر حال باید راه‌های متفاوتی را رفت که بشود روی این نوع حکومت‌ها تاثیر گذاشت.

<strong>اما در مورد ازبکستان این دفعه اول نیست که  دولت هنرمندی را از اجرا در جمع و رادیو و تلویزیون کشور ممنوع می‌کند. ولی در وب‌سایت شما من چیزی در این موارد پیدا نکردم. آیا این کشورها را هم زیر نظر دارید؟ </strong>

ما می‌دانیم که این نوع اتفاق‌ها در ازبکستان زیاد رخ می‌دهد. به نظر من ازبکستان دو مشکل دارد که یکی  سانسور قانونی و دیگری خودسانسوری است که مستند کردن دومی سنگین‌تر است.شما درست می‌گویید ما در مورد ازبکستان مدارک زیادی نداریم. چون در منطقه‌ای قرار دارد که ما دسترسی کمی به آنجا داریم و اسناد به دست آمده‌مان هم کافی نیست.

دلیل آن این است که ما کارمندان زیادی نداریم که بتوانند زبان‌های مختلف را بخوانند. فعالیت‌های ما بیشتر در داخل شبکه خود ما انجام می‌شود که باز هم باید گفت چندان بزرگ نیست و دست ما به همه جاها نمی‌رسد. به‌خصوص آسیای میانه.چند سال پیش رادیو بی‌بی‌سی جهانی گزارش مفصلی داشت از این مناطق و می‌گفت که هرچه مربوط به فرهنگ و هنر باشد صد در صد زیر کنترل است. 

[[photow02]]

همه می‌دانیم که ازبکستان سال‌های آخر به رعایت نکردن حقوق بشر و نقض گسترده آزادی بیان متهم شد. اما در باره‌ی این اتفاق اخیر که از آن صحبت می‌کنید برای ما نیز جالب است که اطلاع بیشتری داشته باشیم. تا بتوانیم  به اندازه‌ی کافی مدارک به دست بیاوریم و این موضوع را پیگیری کنیم.

<strong>لطفا از شیوه جمع آوری مدارک در این زمینه ها برایمان بگویید.</strong>

شیوه‌ی کار ما این است که خبرنگارانی مثل شما با ما تماس می‌گیرند و می‌گویند چنین اتفاقی رخ داده و منابع را برای ما ارسال می‌کنند. بیشتر اوقات البته ما خودمان مطلع می‌شویم، اما مواردی هم هستند که ما خبر نداریم و به ما اطلاع داده می‌شود. شاید بشود گفت که سیستم رایج در اروپا کار مارا آسان کرده و ما از طریق رسانه‌ها و گوگل و ایمیل مدارک مورد نظرمان را به دست می‌آوریم. اما حتما زمینه و سابقه همه حادثه‌ها را بررسی می‌کنیم و بعد پیگیر ماجرا می‌شویم. 

<strong>خب! آن هنرمندانی که در مناطقی به سر می‌برند که شبکه شما فعال نیست، باید از چه طریق شمارا مطلع کنند؟</strong>

بهترین راه فرستادن ایمیل است و آدرس ایمیل ما را می‌توانند روی وب‌سایت ما پیدا کنند: «فریمیوز ات فریمیوز دات ارگ» و به ما خبر بدهند که شاهد چه مورد به‌خصوصی بوده‌اند تا ما بتوانیم تماس مستقیم داشته باشم برای پیگری و گردآوری اسناد.مشکل اصلی که ما داریم زبان است. چون زبان کاری ما زبان انگلیسی و تا حدودی زبان فرانسه است. زبان‌های رایج در آسیای میانه در مقایسه با زبان‌های اسکاندیناوی برای ما سخت‌تر است.

[[photow03]]

همچنین کسانی که با زبان انگلیسی آشنایی ندارند می‌توانند از کسانی بخواهند که مشکل آنهارا به ما منتقل کنند. در بیشتر اوقات خبرنگاران و فعالان حقوق بشر می‌توانند  به این افراد کمک کنند. اما خواهش می‌کنم که هنرمندان با کسانی که تماس بگیرند ملاحظه کنند تا آن افراد اعتماد کنند و راحت حرف خود را بزنند و پیامدهای سخت‌تری برای خود ایجاد نکنند. 

کاری که ما می‌کنیم، با دریافت اطلاع از طریق سازمان‌هایی که با ما همکاری می‌کنند و یا از طریق سفارت ازبکستان فشار می‌آوریم تا فضای بیشتری برای هنرمندان باز شود و آگاهی بین‌المللی به وجود می‌آوریم که چنین موردی صورت گرفته است. اما متاسفانه این فشارها تاثیر زیادی روی دولت ازبکستان نخواهد آورد. ولی باز هم باید تمام موارد مستند شوند. در غیر این صورت مردم از این اتفاق‌ها بی‌خبر می‌مانند و نادیده می‌مانند.مردم از اتفاق‌هایی مثل قتل و یا دستگیر شدن خبرنگاران و یا فعالان سیاسی و حقوق بشری زود باخبر می‌شوند، اما در مورد هنرمندان چیزی نمی‌دانند و این کاری‌ست که ما می‌خواهیم انجام دهیم.

<strong>خب در اروپا شرایط کار خوانندگان چگونه است؟ مثلا وقتی می‌خواهند در کشور همسایه و یا در داخل کشور خود کنسرتی بگذارند باید از کدام کشور مجوز بگیرند و یا اصلا نیازی به مجوز گرفتن هست؟ این دقیا همان دلیلی بود که فیروزه به‌خاطر آن مجازات شد.</strong>

[[photow04]]

قاعدتا در اروپا اگر شما بخواهید کنسرتی برگزار کنید، و یا در هر کشور دموکراتیک دیگری نیاز به هیچ‌گونه مجوز دولتی ندارید. بعضا  مجوز کار می‌خواهید که این چیز دیگر است. اما اتفاقی که در جوامع دیکتاتوری رخ  می‌دهد این است که کمیسیون نظارت دارند که حتی درباره‌ی  خروج و ورود هر هنرمندی از کشورهم تصمیم می‌گیرند. 

برای مثال می‌توانم از چین مثال بیاورم که گروهی از نوازندگان چینی دعوتنامه برای اجرا در خارج از کشور داشتند و دولت چین  به این گروه اجازه خروج از کشور نمی‌داد و دلیلش هم این بود که می‌گفتند این گروه معرف خوبی از فرهنگ چین نیست. و من باور دارم که در ازبکستان هم همین‌گونه است و دولت تصمیم می‌گیرد که کدام هنرمند معرف خوب کشورش هست یا برعکس. 

این نوع دولت‌ها برای حقوق فرد احترام قائل نیستند و این موضوع را به رسمیت نمی‌شناسند که هر فردی حق بیان عقیده خود را دارد. و وقتی دولتی تعیین تکلیف می‌کند که چگونه بیان عقیده بکنند و یا اصلا ابراز عقیده کنند یا خیر، این نقض معاهدات بین‌المللی است.در این صورت دولت است که مجرم است نه هنرمند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_199.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_199.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ملل</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 22:04:58 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ایران درست است یا «اِران»؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>تفاوت تلفظ زبان فارسی تاجیکی و ایرانی، موضوع بحث روشنفکران تاجیک هم هست که طرفدار برگشت به اصل زبان فارسی هستند و می‏خواهند در چهارچوب همین امکانات موجود خط سیریلیک اشتباهات زبان تاجیکی را برطرف کنند؛ اشتباهاتی که هم‏زمان با تغییر خط، وارد این زبان شده است.

[[sound]]

در این زمینه، با ظفر فرقانی، معروف به ظفر صوفی، روزنامه‏نگار تاجیک مقیم تاجیکستان و داریوش آشوری، زبان‏شناس ایرانی مقیم پاریس به گفت‏وگو نشسته‏ام.</strong></small>

<strong>ظفر فرقانی، در توضیح نظرات روشنفکران تاجیک و هم‏چنین برخورد دولتمداران تاجیکستان در این زمینه می‌گوید: </strong>

فکر و تلاش برای بازگشت به اصل، شاید بیش از صدسال است که  در بین روشنفکران و صاحب‏نظران تاجیک رواج داشته و هم‏چنان ادامه دارد.

این که باید به خط فارسی یا همان خط عربی و اساسی که دیگر مال مردم ما شده است برگشت، تلاشی بود که می‏توان گفت در سال‏های آخر حکومت شوروی به نقطه‏ی عطف خود رسیده است، اما متأسفانه در اثر درگیری‏هایی که در تاجیکستان شروع شد، این خواست نیز همراه با بسیاری از خواسته‏ها و آرمان‏های این ملت برباد رفته بود.

حال که شرایط تاجیکستان مقداری آرام شده است، کسانی که آن زمان مخالف بازگشت به خط فارسی بودند، امروز در رأس قدرت هستند. شاید آنها آماده‏اند املا را تغییر بدهند. اما به نظر من، امروز کلید حل همه‏ی مشکلات، چه از نظر شعر و چه از نظر گفتاری و نوشتاری در گرو برگشتن به خط فارسی است.

<strong>علت مخالفت بسیاری از روشنفکران تاجیک با بازگشت به خط فارسی چیست؟</strong>

روشنفکران مخالف بازگشت به خط فارسی زیاد نیستند، اما گروهی چندنفره به دلایل مختلف، مخالف این برگشت هستند. یک علت آن این است که خیلی از این برادرانی که امروز عنوان روشنفکر را دارند و از رساله‏ی دکتری دفاع کرده‏اند، بسیاری از کتاب‏‏های‏شان، دزدی از نوشته‏های فارسی است که آنها را با زبانی کمی غلیظ‌‏‏تر ترجمه کرده‏اند، اما وقتی خواننده آن را می‏خواند، متوجه می‏شود که منبع کتاب کجاست، یعنی فکر از کیست.

[[photow01]]

علت دیگری که قابل درک است و می‏توان به این اندیشه تاحدی حق داد، این است که برخی می‏گویند بخش اعظمی از تاجیک‏ها بیرون از مرز امروز تاجیکستان زندگی می‏کنند و در صورت تغییرخط، جدایی عمیقی میان تاجیک‏ها و جمعیتی که در درون مرزهای کشور زندگی می‏کنند، به‏وجود می‏آید. از طرف دیگر ادعاهای گروه‏های پان‏ترکیستی یا آنهایی که در ازبکستان هستند، می‏تواند زمینه‏ی عینی‏ پیدا کند. گروهی از این دیدگاه مخالف تغییر خط هستند و می‏گویند باید هنوز صبر کرد.

<strong>در زمان حکومت شوروی، دولت تاجیکستان از نظر فرهنگی به تاجیکان برون‏مرزی که در ازبکستان، قرقیزستان و دیگر کشورهای همسایه زندگی می‏کنند، کمک می‏کرد و کتاب‏های درسی و آموزشی را برای ‏‏آنها ارسال می‏کرد. امروز اما دولت تاجیکستان در شرایطی نیست که بتواند این کار را ادامه بدهد و حدود بیست‌سال است که دیگر این اتفاق نیفتاده است.

آیا با توجه به این واقعیت، لازم است روی این مسئله تا این حد تأمل کرد که اگر تاجیکستان به خط فارسی برگردد، تاجیکان برون‏مرزی از مرکز فرهنگی خودشان کنده می‏شوند؟ آیا چنین نگاهی زمینه‏ی واقعی دارد؟</strong>

در این‏جا صحبت بر سر خواسته‏ی دولت تاجیکستان نیست. منظور من نگاه چند تن از روشنفکران، ازجمله استاد ابراهیم عثمان است که روی این مسئله پافشاری می‏کند. من بر این عقیده نیستم، اما به نظرم دلیل ‏آنها تاحدی قابل توجه است و تا اندازه‏ای به استاد عثمان و افرادی که در این اندیشه هستند حق می‏دهم و فکر می‌کنم باید به فکر این جمعیت از تاجیک‏ها نیز باشیم.

مطمئن باشید که نه حکومت تاجیکستان، نه حکومت ازبکستان و نه هیچ حکومت دیگری در منطقه، آن‏قدر در فکر این یا آن ملت نیستند. مثلاً دولت ازبکستان یا دولت تاجیکستان هیچ‏کدام در فکر ازبک‏های بیرون از ازبکستان و یا تاجیک‏های بیرون از مرز تاجیکستان نیستند. زمان حکومت شوروی هم سیاست متمرکز از مسکو بوده که پیش ‏می‏رفته و هیچ ربطی به مسئولین محلی نداشته است.

<strong>این روزها وقتی با شهروندان تاجیک صحبت می‏کنم، متوجه می‏شوم که هر فردی تلفظ خاص خود را دارد. جدا از تأثیرات لهجه‏ای و محلی، تازگی‏ها تفاوتی بین تلفظ کلمات در بین مذهبی‏ها و دیگران به‏وجود آمده است. بین روشنفکران نیز بحث گسترده‏‏ای بر سر تلفظ «او» و «ئوی» بلند درگرفته است. مثالی که شاید برای شنوندگان فارسی‏زبان ما جالب باشد این است که بالاخره تاجیک‏ها باید «ایران» بگویند و یا مانند دوران کهنی که در خراسان مرسوم بود، «اِران» بگویند.

نظر شما در این زمینه چیست؟ چرا این‏روزها تلفظ و صحبت کردن به زبان تاجیکی اصالت خود را از دست داده است و کمی شیوه‏ی فردی و سلیقه‏ای به خود گرفته است؟</strong>

علت اصلی این است که ما مرکزی فرهنگی نداریم. دوشنبه رسالت خود را به‌عنوان پایتخت تاجیکستان از سال‏های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰ میلادی از دست داده است. هرچند مرکز زبان ادبی و گفت‏وگویی ما هنوز همان زبان سمرقند و بخارا است و باید هم چنین باشد. اما متأسفانه  امروز این هم دارد  اصالت خود را از دست می‏دهد.

این‏که مثلاً چند تن از روشنفکران ما که بیش‌تر از منطقه‏ی رشت، تاجیک‏آباد و آن طرف‏ها هستند که به قول شما، می‏خواهند «ح» را از گلو و مانند عرب‏ها تلفظ کنند، بُرد نیست، بلکه باخت است؛ چه برای آنها و چه برای زبان تاجیکی. یا این‏که آقای دادی خدا سیمیدینوف و چند نفر دیگر بحث «ئو»ی بلند و کوتاه را که نمی‏دانم از کجا پیدا کرده‏اند، پیش می‏کشند، به ضرر زبان است.

بحث بر سر این است: آیا اگر در اختیار هرکسی که در تاجیکستان ادعای دانشمندی می‏کند، یک میکروفون قرار بگیرد، به راحتی می‏تواند فکرش را بیان کند؟ ما ابتدا باید زبان را درست یاد بگیریم. این که تلفظ «ئو» بلند است یا کوتاه، بحث دیگری است. وجود «ئو» در بسیاری از کلمات واجب است.

<strong>اشاره‏ای داشتید به این که برخی از روشنفکران تاجیک حتی در ابراز عقیده‏ی خود مشکل دارند و چون هنوز زیر تأثیر زبان روسی هستند، جمله‏بندی به زبان تاجیکی برای‏شان مشکل است. آیا امروز، بحث‏هایی در باره‏ی چگونگی جمله‏بندی به تاجیکی یا فارسی در میان کارشناسان جریان دارد یا بحث‏ها فقط به تلفظ برخی حروف و آواهای مختلف محدود می‏شود؟</strong>

شاید مشکل ما روی چگونگی بیان فکر و عقیده این است که خیلی‏ها نمی‏توانند فکر خود را طوری بیان کنند که برای همه قابل فهم باشد. مردم عادی را نمی‏گویم، اما برخی از روشنفکران ما، آنهایی که از رساله‏ی دکتری دفاع کرده‏اند، نمی‏توانند فکرشان را بیان کنند و گاهی چنان غلیظ حرف می‏زنند که آدم نمی‏فهمد به چه زبانی دارند صحبت می‏کنند. این مشکل حتی در رسانه‏های ما هم وجود دارد.

اگر بحث بر سر درست‌نویسی املای کلمات بود، باز می‏گفتیم خدا خیرشان بدهد؛ اما امروز روی تلفظ حرف‏ها و  مسائلی پافشاری می‏کنند که از اساس خطا است. روی خطاها دارند پافشاری می‏کنند.

<strong>واقعاً کدام تلفظ درست است؟ آیا بازگشت به خط فارسی و خط نیاکان، به معنای نزدیک شدن به گویش فارسی رایج در ایران امروز است؟

اینها سئوال‏هایی هستند که با داریوش آشوری، زبان‏شناس و مترجم نام‏آشنای ایرانی در میان گذاشته‏ام.

پیش از هر پرسشی از آقای آشوری پرسیدم که آیا تلفظ «ایران» درست است یا «اِران»؟</strong>

کلمه‏ی ایران در فارسی میانه یا پهلوی همان‏طوری تلفظ می‏شده که در گویش تاجیکی رایج است. یعنی در دوره‏ی ساسانیان «اِران‏شهر» می‏گفتند، اما بعد از دوره‏ی اسلامی، در فارسی ایرانی، تبدیل به «ایران» شده است.

[[photow02]]

ولی هر زبان و گویشی تابع قواعد فونتیک خود است. مثلاً شما در گویش تاجیکی ایشان را اِشان تلفظ می‏کنید. مانند ما ایرانی‏ها «ای» نمی‏گویید، بلکه آن را کمی خفیف‏تر تلفظ می‏کنید و «اِ» می‏گویید. یعنی آوای «ای» در گویش تاجیکی کمی خفیف‏تر  تلفظ می‏شود و تبدیل به «اِ» می‏شود. البته در خود فارسی ایرانی هم در دوره‏های قبلی به همین شکل خفیف‏تر تلفظ می‏شده است.

بنابراین به نظر من، غلط نیست که شما در گویش تاجیکی بگویید اِران. چون با قاعده‏ی فونتیک گویش شما هم‏خوانی دارد و درست است.

<strong>به‏جز کلمه‏ی ایران، ما کلمه‏ی دیگری مانند اِلک داریم و یا شیر را شِر تلفظ می‏کنیم. این تفاوت را ما در خط سیریلیک، در نوشتن هم می‏بینیم و به همان ترتیب می‏خوانیم. ممکن است تغییرات جدید و تغییر خط، این گویش‏ها را از بین ببرد؟</strong>

زبان‏ها و یا لهجه‏ها خودبه‏خود تحت تاثیر همدیگر قرار می‏گیرند. ممکن است شکلی از یک گویش به گویش دیگر برود و مثلاً تلفظی که در تاجیکی اِ هست، بعد از مدتی تحت تاثیر گویش ایرانی قرار بگیرد و تبدیل به ای بشود، اما به هرحال غلط نیست، چون قاعده‏ی فونتیک گویش تاجیکی این‏گونه است و هر گویشی تابع قواعد فونتیک خود است.

شکی نیست که آموختن خط سیریلیک به دلیل این‏که از نظر الفبایی کامل است و اصطلاحات آن کاملند، خیلی راحت‏تر و آسان‏تر از خط فارسی ما یا به‌قول تاجیکان، «خط نیاکان» است. بازگشت به خط نیاکان البته ممکن است از یک جهت برای تاجیک‏ها سودمند باشد و آن این که با حوزه‏ی بزرگ‏تر زبان فارسی در ایران و افغانستان ارتباط بیش‌تری برقرار می‏شود و می‏توانند دادوستد فرهنگی و زبانی بیش‌تری داشته باشند.

[[photow03]]

فکر می‏کنم، اشکالی ندارد حتی اگر یک زبان به دو خط نوشته شود. یا بچه‏های تاجیک در مراحل اولیه با همان خط سیریلیک که آموختنش ساده‏تر است، سوادآموزی کنند. یا آنهایی که بیش‌تر اهل فرهنگ و ادبیات هستند، حتماً خط نیاکان را هم یاد بگیرند که هم با میراث نیاکانی خودشان ارتباط داشته باشند و هم با حوزه‏ی زبانی بزرگ‏تر فارسی که در ایران و افغانستان رواج دارد، آشنا شوند.

<strong>در حال حاضر گروهی از مذهبی‌های تاجیک شروع کرده‏اند به آموختن زبان و خط عربی و هم‏چنین برجسته کردن کلمات عربی و استفاده‏ی بیش‌تر از این کلمات با همان تلفظ عربی آن. مثلاً تلفظ غلیظ «ح»، در کلمه‏ی تحریم. طوری که مشکلاتی هم در رسانه‏های تاجیکستان ایجاد کرده است. در خط فارسی کلمه‏های عربی را با «ح» می‏نویسند. در حالی که در تلفط فارسی و یا تاجیکی «ح» را نداریم. نظر شما در این‏باره چیست؟ کدام تلفظ درست است؟</strong>

زبان ایرانی‏ها به معنای وسیع کلمه‏اش که شامل تاجیکستان، افغانستان و مقدار زیادی از آسیای میانه می‏شود (ایران کهن) از شاخه‏ی زبان‏های هند و اروپایی است و در نتیجه قواعد فونتیک و آوایی آن با زبان‏های سامی متفاوت است.

وقتی ایرانی‏ها با زبان عربی آشنا شدند و شروع به گرفتن واژه‏های عربی، چه قرآنی و چه غیر قرآنی کردند (که به مقدار زیادی وارد زبان فارسی شد)، آنها را با ساختار آوایی خودشان تطبیق دادند. این کاری است که همه‏ی زبان‏ها می‏کنند و اصرار بر این‏که کلمات را با تلفظ زبان اصلی بگوییم، کاری بیهوده و ناممکن است. شاید در جاهایی به‌طور مصنوعی بشود این‏کار را کرد، اما به‌طور طبیعی ممکن نیست. برای این‏که مردمی که با زبان بومی خودشان بزرگ می‏شوند، ساختار آوایی زبان بومی خودشان را می‏آموزند و این ساختار را به کلماتی هم که وام گرفته می‏شوند، ناگزیر تحمیل می‏کنند.

کلمات وام گرفته از هر زبانی که باشند، در درون ساختار آوایی زبان بومی جای می‏گیرند. اصرار بر این‏که تلفظ کلمات به زبان‏های اصلی باشد، بیهوده است. بسیاری از حروف عربی مانند ط، ظ، ث و ... هستند که ما آنها را مانند عرب‏ها تلفظ نمی‏کنیم، ولی می‏نویسیم. به‏خاطر این‏که ریشه‏ی کلمه عربی است و چون خط فارسی- عربی و مشترک است، مانند عرب‏ها می‏نویسیم، اما مانند خودمان تلفظ می‏کنیم.

در تاجیکستان هم خودبه‏خود همین قاعده حکمفرماست. نمی‏شود تحمیل کرد که مردم «ح» حلقی داشته باشند. مگر این‏که عده‏ای بخواهند تظاهر کنند که قبلاً هم بوده‏اند. در ایران هم عده‏ای سعی می‏کردند کلمات عربی را خیلی غلیظ و به سبک اعراب تلفظ کنند. اما این‏ها تظاهر بوده است و هرگز هم نتوانسته در بین عامه‏ی مردم جا باز کند. چون عامه‏ی مردم برای همه‏ی کلمات قواعد فونتیک زبان خودشان را رعایت می‏کنند.

<strong>شما چطور فکر می‏کنید: تاجیک‌ها باید چگونه تلفظ کنند؟ ایران یا اِران؟ ایشان یا اِشان؟

تا برنامه‏ی دیگر منتظر نظر و پیغام‏های شما می‏مانم.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_198.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_198.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Aug 2010 15:11:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از سمرقند تا بخارا</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>«مینا راد»، شاعر، موسیقی‌شناس و روزنامه‌نگار فرهنگی است. او تجربه‌ا‌ی بیست‌ساله در حوزه‌ی خبرنگاری و تهیه‌ی برنامه‌های رادیویی در سطح بین‌المللی دارد و همین طور، مترجم برنامه‌های تلویزیونی از فارسی، دری، تاجیکی در تلویزیون‌های مختلف فرانسه بوده است.

[[sound]]

گزارش‌های فرهنگی و سیاسی مینا راد، بیش‌تر مربوط به کشورهای آسیای میانه و جزیره‌ی موریس می‌شود. 
وی درعین‌حال مشاور فر هنگی برنامه‌های موسیقی ملل است و سال پیش مجموعه‌ شعر مشترکی از او و همسرش، حسن مکارمی، پژوهشگر و روانکاو بالینی، با عنوان «پیانو با چهار دست» منتشر شده است.

مینا راد را نخستین‌بار در سال ۱۹۹۸ در سمرقند دیدم. آن موقع برای روزنامه‌ی محلی «آواز سمرقند» کار می‌کردم و مینا راد خبرنگار بین‌المللی در آسیای میانه بود و گزارش‌های سیاسی‌ و فرهنگی از این منطقه برای رسانه‌های فرانسه تهیه می‌کرد.

[[photow01]]

با مینا راد، به بهانه‌ی یک گفت‌وگو در جشنواره‌ی ترانه‌های شرق که هر دوسال در میان در ماه اگوست در سمرقند برپا می‌شود آشنا شدم.با یکی از همکاران خود به سختی مجوزی دریافت کرده بودیم تا مصاحبه‌ای با او، به عنوان میهمان ایرانی جشنواره‌ی ترانه‌های شرق، «شرق ترانه ‌لری» انجام دهیم.

آن سال‌ها برای روزنامه‌نگاران تاجیک گفت‌وگو با ایرانی‌ها یا فارسی‌زبان‌های غیر تاجیک آسان نبود. ما مجوزی در دست وارد هتل افراسیاب شدیم؛ اولین هتل پنج ستاره در سمرقند که در آن دوران، ورود مردم محلی به آن ممنوع بود.

وقتی روبه‌روی این خانم ایرانی زنده‌دل نشستم، محو لهجه‌ی فارسی‌اش شدم. سئوال‌های خود را کاملاً فراموش کرده بودم و دوست داشتم از او بشنوم و به این ترتیب او خود، خط گفت‌وگو را به دست گرفت. این گفت‌وگو هیچ‌وقت چاپ نشد. حال از آن اتفاق ۱۲ سال می‌گذرد. از مینا راد می‌پرسم:</small></strong>

<strong>برای شما گفت‌وگو با دو روزنامه‌نگار محلی چگونه بود؟</strong>

 از سال ۱۹۹۱، من خبرنگار سیاسی و فرهنگی آسیای میانه بودم و یادم هست که در ازبکستان، در شهرهای تاجیک‌زبان، مثل سمرقند و بخارا، جوانان، علاقه‌مندان فرهنگی و خبرنگاران جوانی مثل شما خیلی علاقه‌مند بودند که میهمانان و خبرنگاران فارسی‌زبان دیگر را ببینند و با آنها رابطه برقرار کنند. زیرا سال‌ها کتاب‌های فارسی زیر خاک بود و مردم نمی‌توانستند فارسی بخوانند و فارسی حرف  بزنند. انگار دیدن میهمانی که با شناخت از فرهنگ حافظ و رومی از شهرهای دیگر می‌آمد و‌ برای‌شان به فارسی می‌نوشت و حرف می‌زد، خیلی زیبا وجالب بود. من آن موقع این علاقه و عطش را در جوانان می‌دیدم.

<strong>شما از اولین کسانی بودید که بعد از فروپاشی شوروی به آسیای میانه سفر کردید. یعنی در زمانی به این منطقه سفر کردید که هنوز بوی شوروی در جامعه به‌ مشام می‌رسید. در آن سفر واقعیت‌های جامعه را چگونه دیدید؟</strong>

سال ۱۹۹۱، من در پاریس خبرنگار مجله‌ای بودم و در ستونی اخبار فرهنگی می‌نوشتم. یک روز به کنسرت یک زن از تاجیکستان به نام خانم مستانه الگشوا، رفتم و بعد هم با او مصاحبه کردم. من محو آهنگ تاجیکی و زبان تاجیکی شدم. این خانم از ازبکستان بود، اما رفته بود به تاجیکستان و آنجا خواننده‌ی رادیو شده بود. در آن دیدار بود که من متوجه شدم این کشورها چه جوری مرزهای‌شان عوض شده و چقدر این قوم تاجیک و ازبک به ما شبیه هستند و چه قدر ما گذشته‌ی مشترک داشتیم.

[[photow02]]

این بود که به دعوت خانم الگشوا و برای دیدن جشن نوروزی در این کشورها به آنجا رفتم. اولین سال بعد از پروستریکا بود، بعد از استقلال این کشورها بود. به آنجا رفتم که رپرتاژی تهیه کنم و ببینم چگونه نوروز را در ازبکستان و تاجیکستان جشن می‌گیرند. یادم هست محو این شده بودم که این همه سنت‌ و آدابی که شاید در ایران از یاد ما رفته است، در تاجیکستان و ازبکستان هنوز وجود دارد. مراسم نوروز، سمنو‌پزی، سبزه‌گذاری‌، دخترانی که آواز می‌خواندند و ... من عاشق این فرهنگ شدم. برای سه هفته رفته بودم، اما به مدت پنج سال به‌عنوان مخبر فرهنگی و سیاسی در دوشنبه و تاشکند ماندم.

<strong>محصول این سفر، مجموعه‌‌ی ترانه‌های محلی‌ای شد با ‌عنوان «از سمرقند تا بخارا». اگر ممکن است برای ما از این مجموعه‌ی ترانه‌ها‌ بگویید؟</strong>

من آنجا مدتی اخبار سیاسی تهیه می‌کردم و عصرها می‌رفتم خواننده‌ها و هنرمند‌های تئاتر را می‌دیدم. کم‌کم متوجه شدم که هویت فرهنگی در این کشورهای آسیای میانه از طریق موسیقی و شعر به‌جا مانده است. مردم این منطقه درواقع توانسته بودند در عرض ۷۰ سال دوره‌ی شوروی، فرهنگ این کشور را با خواندن ششم مقام به‌طور مخفی در خانه‌ها، سه تا چهارتایی باهم نگه دارند.

برایم جالب بود که یهودی‌های مثلاً ازبکستان که خوانندگان دربار امیر بودند، توانسته‌اند در طی این ۷۰ سال، این ششم مقام را به آن شکلی که ۷۰ سال پیش می‌خواندند حفظ کنند. در آن دوره، ارکسترهای شش مقام در رادیو درست شده بود، در گروه‌هایی مثلاً سی‌تایی، ولی این فرهنگ را ابتدا مردم در دل‌شان نگه داشته بودند. این بود که من شروع کردم به یک‌سری مصاحبه با خوانندگان برای مجله‌ی موسیقی در فرانسه که خبرنگارش بودم و هر ماه این اخبار را می‌فرستادم. 

در این دوره، با عالیم قاسموف از آذربایجان، مطلوبه دده بایوا از تاجیکستان، مناجات یولچی و ... گفت‌وگو کردم و متوجه شدم چقدر هنر و فرهنگ غنی‌ای دارند؛ هم در زندگی‌شان و هم در هنر موسیقی‌شان.در آن دوره به کمک سفارت فرانسه در تاشکند که تازه باز شده بود، کنسرتی تشکیل دادیم و حامی ملی‌اش هم سفارت شد. ما از تاجیکستان و ازبکستان حدود صد هنرمند را جمع کردیم که به مدت سه ساعت برنامه اجرا کردند.

اینجا بود که ویدئویی برای مرکز تحقیق فرانسه در ازبکستان تهیه کردیم. من از میان این هنرمندانی که دعوت کرده بودم، متوجه شدم خانمی مثل مطلوبه دده بایوا که خواننده‌ی تاجیکی رادیو ازبکستان بوده، سال‌ها در رادیو شش مقام خوانده و در عین حال مادر پنج فرزند است و چه صدای زیبایی دارد! در بازگشت به فرانسه با «خانه‌های سفیر» صحبت کردم و سال بعد با یک مهندس صدابرادر به آسیای میانه برگشتیم و یک‌سری صفحه تهیه کردیم که اسمش هست: «از سمرقند تا بخارا».

[[photow03]]

 ما در  تاجیکستان و ازبکستان، شهر به شهر و همین طور به دهات مختلف رفتیم، به دنبال هنرمندان، و محصول آن‌ حدود بیش از ۱۲ صفحه است که من درآورم. با آثار هنرمندانی چون مطلوبه دده بایوا، پیروزه سمرقندی و ... یادم هست می‌رفتیم در قهوه‌خانه‌ها و خیلی از کارها در آنجا ضبط می‌شدند. صدای مردان مولانف، خواننده‌ی محبوب سمرقندی را در قهوه‌خانه ضبط کردیم. بعد رفتیم به بخارا. وقتی به آنجا رسیدیم، یهودی‌ها داشتند کشور را ترک می‌کردند و به اسرائیل می‌رفتند.

در آنجا من دو خواننده‌ی خیلی محبوب را دیدم و قبل از رفتن‌شان صدای‌شان را در سالن میهمان‌خانه ضبط کردیم. یادم هست که پنج صبح بود و من داشتم با آنها به یک مراسم عروسی می‌رفتم. برای هر مراسمی، یک موسیقی مخصوص بود. برای بله‌ برون یک موسیقی و برای میهمانی حنابندی یک موسیقی دیگربود و همه‌ی اینها را در جایی که برنامه‌ها اجرا می‌شد، ضبط کردیم و در همان مجموعه بیرون آمد.

بعد خانم مطلوبه دده بایوا را به فرانسه آوردم که در سی‌جشنواره در اروپا کنسرت داد. الان  از او دو صفحه بیرون آمده است. از جورابیک نبی‌یف و مستانه ارگشوا هم یک‌سری صفحه در آوردم درباره‌ی شش مقام و محصول آن درواقع نوعی معرفی این هویت فرهنگی است؛ معرفی این مردم است که بعد از این‌‌همه سال‌، با زحمت، فرهنگ‌شان را در خانه‌های خود نگه داشته بودند و آن ترانه‌ها را در عروسی‌ها می‌خواندند. می‌شود گفت که آنها موسیقی و فرهنگ مملکت‌شان را به کمک برگزاری سنت‌ها و مراسم‌های مختلف نگه داشته بودند. متأسفانه این چیزی است که این روزها نادیده گرفته می‌شود.

<strong>چه شد که این فعالیت را متوقف کردید و دیگر آن را پیگیری نمی‌کنید؟</strong>

من تا سال ۲۰۰۰ این صفحه را درآوردم و تورهای مختلف در قالب سلسله برنامه‌های کنسرتی برای گروه‌های موسیقی می‌گذاشتم. بعد متوجه شدم که یواش یواش موسیقی آنجا دارد عوض می‌شود. یعنی آن موسیقی سنتی که مردم در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ هنوز می‌خواندند، به‌تدریج رنگ‌های ترکی به خودش گرفت. در عروسی هم آن موقع موسیقی ترکی خیلی کم می‌خواندند. به بازار که می‌رفتیم کاست‌های موسیقی سنتی می‌فروختند.

بعد یواش یواش این کاست‌ها تبدیل شدند به کاست‌های مایکل جکسون و من دیدم موسیقی‌هایی که اجرا می‌کنند بیش‌تر رنگ راک و موسیقی‌های ترکی به خودش گرفته است. آن صفحه‌هایی که در آن سال‌ها من ضبط کرده بودم، خیلی سریع مثل نوعی آثار موزه‌ای شد. بعد از مدتی متوجه شدم این موسیقی را به آن شکل سنتی‌اش به جز معدود گروه‌های کوچک، دیگر اجرا نمی‌کنند.

 بعد از این تجربه در آسیای میانه، برای بازار مشترک اروپا به اقیانوس هند و جزیره‌ی موریس رفتم و آنجا هم روی پنج کشور کار کردم: سشل، ماداگاسکار، کومو، جزیره‌ی قینیون و جزیره‌ی موریس. یک جشنواره طراحی کردم برای بازار مشترک که در آن ۲۵۰ نفر از موزیسین‌ها و هنرمندان روی موسیقی این جزایر کارهایی را ارائه کرده‌اند. ولی عشق به آسیای میانه همچنان در من باقی ماند. احساسی که از آسیای میانه در من مانده این است که مردم با چه صبر و عشقی توانسته‌اند بعد از ده‌ها سال فرهنگ و تاریخ، خودشان را به‌خصوص در تاجیکستان و ازبکستان نگه دارند.

بعد از دوره‌ی پروستریکا که این کشورها به سمت استقلال رفتند و رابطه با اروپا و ترکیه بیش‌تر شد، این‌ همه حفظ و نگهداری مردم از هنر و فرهنگ سنتی و قدیمی، یواش یواش از بین رفت. لباس‌های اطلس تبدیل شدند به جین؛ کاست‌های موسیقی سنتی در خانه‌ها، تبدیل شدند به کاست‌های راک. 

می‌شود گفت اثر غرب و ترکیه روی این کشورها به شکلی قوی شد که آن سنت‌ قدیمی خود را کم‌تر نگه داشتند. حیف از این‌همه فرهنگ زیبا که در آن هفتاد سال حفظ شدند و حال این‌طور از بین می‌روند. امیدوارم نوعی خودآگاهی باعث شود که دوباره هنرمندان و مردم به آن نوع موسیقی‌های سنتی توجه کنند در حرکت به سوی هنر مدرن و غربی، از موسیقی سنتی غافل نشوند.

<strong>آیا از دوران فعالیت در آسیای میانه، خاطراتی در ذهن‌تان، برجسته مانده است؟</strong>

من در این دوران یک‌سری مصاحبه انجام دادم برای یک مجله‌ی فرانسوی به‌نام Politik international یا سیاست بین‌الملل که مصاحبه‌هایی بودند با پنج رییس‌جمهور آسیای میانه که ازجمله آنها یکی با بی‌نظیر بوتو در پاکستان بود. یکی دیگر هم با اسلام کریمف، رییس‌جمهور ازبکستان درباره‌ی اوضاع سیاسی ازبکستان و منطقه بود. یادم هست بعد از این گفت‌وگو که اول با مترجم و به روسی انجام شد، ما شروع کردیم باهم سئوال و جواب‌هایی را به فارسی مطرح کردن و من خوشحال شدم وقتی دیدم اسلام کریمف چقدر زیبا فارسی صحبت می‌کند.

خیلی خوشحال بودم از این که توانستم با ایشان به فارسی صحبت کنم. یادم می‌آید در آن دوره، از این که در کشوری این همه موزاییک فرهنگی وجود دارد، خیلی حس خوبی داشتم. واقعاً چه خوب است که همه می‌توانند به چند زبان مختلف حرف بزنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_197.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/08/post_197.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Aug 2010 15:58:25 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

